eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
اومدم تراپی :) حالا می‌رم که از صفر شروع کنم. بسم الله❣
از نکاتِ نه‌چندان مفیدِ اخراج و سرسبکی، اینه که فهمیدم آی‌فیلم وضعیت سفید پخش می‌کنه. خیلی دوستش دارم. خصوصا منیژه رو. از نظر نویسندگی که نگاه کنین، ساختنِ یه شخصیتِ به‌ظاهر بدبخت که به‌جای حس ترحم، حس تحسین رو در مخاطب جاری می‌کنه خیلی سخته. باید چنین شخصیتی خیلی دقیق پرداخته شه‌. شما بدبختیِ صرف از این زن می‌بینید، اما براش احترام قائلید؛ بنا به دلایلی که در فیلم یا دیدید یا می‌بینید. خلاصه‌ش به زبان خودمونی می‌شه زنِ زندگی! تا جایی که یادمه تو فیلم می‌گفت که دیپلم داره. دیپلم برای زن تو اون سال‌ها یعنی ته سواد. خیلی شخصیت فوق‌العاده‌ای نوشته نویسنده. بازیگرشم خیلی خوب بازی کرده.
چه غم وقتی جهان از عشق نامی تازه می‌گیرد از این بی‌آبرویی نام ما آوازه می‌گیرد من از خوش‌باوری در پیلهٔ خود فکر می‌کردم خدا دارد فقط صبر مرا اندازه می‌گیرد به روی ما به شرط بندگی در می‌گشاید عشق عجب داروغه‌ای! باجِ سرِ دروازه می‌گیرد چرا ای مرگ می‌خندی؟ نه می‌خوانی، نه می‌بندی! کتابی را که از خونِ جگر شیرازه می‌گیرد ملال‌آورتر از تکرار رنجی نیست در عالم نخستین روز خلقت غنچه را خمیازه می‌گیرد... +هیچ‌چیز اعلام نشده... نمی‌دونه چی شده... هیچ‌کس هنوز خبر نداره... اما چرا این مدلی پیام زده؟ چون... آه! وقتی این‌جا از رابطهٔ قلبی دخترام می‌نوشتم، منظورم چنین روضه‌ای بود... توضیحش نشدنیه... دعا کنید نهمام پیام ندن.........
اگر تیغِ عالم بجنبد ز جای نبُرد رگی تا نخواهد خدای
زمان: حجم: 221.2K
خدایا ازت ممنونم که از ما دل نبریدی❣ ازت ممنونم که با بدی‌های ما صبوری می‌کنی❣ ازت ممنونم که برای ما لشکر ابرها و قطره‌ها رو فرستادی❣ ازت ممنونم ما رو با بوی خاکِ بارون‌خورده سرزنده می‌کنی❣ ازت ممنونم که باد بر سرمون وزیدی❣ ازت ممنونم که پنجره‌هامون و قشنگ کردی❣ ازت ممنونم که رهامون نمی‌کنی❣ خواهش می‌کنم این باد و بارون‌ها برای همه خیر و شادی و برکت باشه❣ ازت خواهش می‌کنم همون‌طور که آسمون‌مون رو تمیز کردی، درخت‌هامون و، خیابون‌هامون رو، دل‌هامونم تمیز کن❣ ازت خواهش می‌کنم ما رو از آتش جهنم حفظ بفرما❣ ازت خواهش می‌کنم آتشِ پیش‌آمدهای دنیا رو هم بر ما سرد و سلامت کن و ما رو سربلند ازشون خارج کن❣ +این‌قدر سرد شده که پتو پیچیدم دور خودم و می‌نویسم😍
اگه درس و کار دارید وقت نذارید، ضروری نیست، اما اگه مثل من بیکارالدوله‌اید این قسمت رو ببینید. محتوا رو تأیید نمی‌کنم. طرفدار هیچ بازیگری هم نیستم. صرفاً این قسمت رو باهوده می‌دونم و به‌نظرم بعد از دیدنش چیزهایی به ما اضافه می‌شه که می‌تونه تکه‌هایی از جورچینِ رشدمون باشه. +ازش ایده هم گرفتم شرط کنم هر گروهی از دانش‌آموزها ارائه داشتن، روز ارائه‌شون هرکس یه کتابی که خونده و دوستش داره هم با خودش بیاره و درباره‌ش چند دقیقه صحبت کنیم. البته الآن دیگه دانش‌آموزی ندارم و یه معلم بالقوه هستم با ایده‌های بالقوه.
من قبلا هم دو بار تجربهٔ اخراج داشتم. ولی در مقایسه با از دست دادن مدرک ارشدم هیچه :) در جواب شما می‌خوام واکنش رفیقم رو تعریف کنم. جوابت تو دل واکنش رفیقمه. دیروز می‌دونست جلسه دارم. جلسه‌م طول کشید. اومد دنبالم دم مدرسه. پیام داد رسیدم. مؤسس هنوز داشت باهام حرف می‌زد و مدیرم هنوز داشت برام به هق‌هق گریه می‌کرد. پیام دادم صبر کن. وقتی از مدرسه بیرون اومدم و رسیدم پیشش، مثل دو اخراج قبلی‌م، مثل روزی که برای همیشه از دانشگاه اومدم بیرون، مثل وقتی جفت‌مون رو از اردوهای جهادی بایکوت کردن، مثل وقتی از بسیج مرکزی من و رفیق رو منع خدمت کردن، بازم اون جملهٔ طلایی‌ِ همیشگی‌ش رو گفت که اعتقاد جفت‌مونه😍 تا من و دید با لبخند و آرامش پرسید: پروندهٔ این مدرسه هم بسته شد، آره؟ با خنده نگاهش کردم و گفتم آره. گفت «پس حالا خدا تو رو برای جای دیگه‌ای در نظر گرفته. آدم‌های اینجا امتحان‌شون رو دادن.» نیاز به توضیح بیشتری داره؟
سربه‌راه
من قبلا هم دو بار تجربهٔ اخراج داشتم. ولی در مقایسه با از دست دادن مدرک ارشدم هیچه :) در جواب شما می
این فرسته تکملهٔ فرستهٔ قبله و مهم‌تر از اون. من مخالف اینم که تصویرهای اَبَرقهرمانی ساخته شه. موافق اینم هر کاری باید همهٔ جنبه‌هاش بازگو شه که همه بدونن آقا اگه خوردن خیار برای پوست خوبه، از اون‌ورم سردی میاره و برای معده و اعضای داخلی بدن مشکل ایجاد می‌کنه. برای همین ماجرای پلیسه برای نهی از منکر سگ رو نوشتم و دوست داشتم ساعت ده شب دو تا دختر تو پاسگاه طرقبه بودیم هم بنویسم. یا پارسال فرسته‌های اربعینم و‌ بخونید. من سختی‌های اون سفر رو هم گفتم. روشم مانور دادم. چون من دارم می‌گم امر به معروف کنید. باید بگم که امر به معروف دردسر هم داره. بگم که بترسید؟ ابداً! بگم که بدونید با دردسرش دارم انجامش می‌دم که حجت بهتون تموم شه. که دیگه بهانه نیارید. می‌گم که بدونید خونواده همراه و هم‌عقیده ندارم. هر زمان هم بفهمن ده شبِ اون‌شب کجا بودم دعوا می‌شه. ولی امر به معروف تکلیف واجب منه. واجب می‌دونین ینی چی؟ ینی نمازی که حین غرق شدنم باید بخونی! بلدی، بلد نیستی باید بخونی! ضاد والضالین رو می‌تونی درست بگی یا نگی، باید بخونی. معلمی هم دردسر داره. بخوای عدالت داشته باشی دردسر داره. بخوای نمره ناحق ندی، ثروت رو به علم و تلاش پیروز نکنی دردسر داره. بخوای حلال دربیاری دردسر داره. اگه تلاش‌هام و نوشتم، اگه محبت دخترام و نوشتم، باید اخراجمم بنویسم. بنویسم که از درست معلمی کردن بترسید؟ نه! دیشب برخط پیام‌هاتون رو می‌خوندم. ممنونم که ناراحتِ منید و برام قابل احترامه. اما ننوشتم که کسی ناراحت شه. می‌نویسم که اتمام حجت شده باشه. اتمام حجت خیلی سنگینه... یعنی دیگه بهانه‌ای نمی‌مونه... می‌نویسم که بدونید من خانوادهٔ همراهی ندارم. نمی‌دونن اخراج شدم. نخواهند هم دونست. چنان‌چه دفعات قبل رو نگفتم. مدرک ارشدم و فقط بو برده بودن. مادرم گفت چادرت و درمیاوردی می‌رفتی دانشگاه :) بعد از این دو سال باز چادر سر کن و رهبر رهبر کن :) خندیدم و به مادرم گفتم چنان مدرکی رو روش استفراغ می‌کنم. می‌نویسم که خیال نکنید دختر پادشاهم و ثروتمند و تفننی کار می‌کنم. نه. من مستقلم. وَ بیکاری یعنی بی‌پولی. بیکاریِ من یعنی بی‌پولی... خودتون تا تهش برید! اما اونی رو که می‌دونستم درسته انجام دادم. وَ نوشتم که نگید خب! این دختره پولداره که این کار و کرده... خانوادهٔ حامی داره که پشتش گرمه... من اینستاگرام نیستم که فیلتر بندازم روی زندگیم و اکلیلی‌ش و نشون بدم و سدّ فکری ایجاد کنم. اخراج ناراحتی داره، اما نه ناراحتی شخصی. ناراحتی عمومی داره. از بی‌عدالتی. از فرجام نسل‌ها. از کلی محتوای دیگه. واگرنه خدا می‌بینه. خودش هم روزی‌رسونه. توام کاری رو بلد باشی هرجای دنیا بذارنت کارت و می‌کنی. تنها جایی که سرش نتونستم حریف نفسم بشم و شخصا وَ برای زحمات خودم دلم کباب شد، از دست دادن مدرکم بود... اما کارم دقیقا درست پیش رفته؛ یک معلم برابر زور و بی‌عدالتی نایسته کی بایسته؟! واقعا به این سؤال فکر کنید! دست از توهمات‌تون هم بکشید. ببینید چقدر دارید کارای مستحبی می‌کنید که عذاب وجدان‌تون از کارهای واجبی که انجام ندادید بخوابه! کار واجب هم دردسر داره. پس نه از من اَبَرقهرمان تو ذهنت بساز، نه از اخراج و پلیس و دردسرها بترس. ما برای خودمون که زندگی نمی‌کنیم(!) اومدیم که وظایفی رو انجام بدیم. گاهی وظیفه دست کشیدن سر بچهٔ دوساله‌مونه، گاهی خم شدن و برداشتن یه لیوان از وسط هال، گاهی هم هزینه دادن برای کار درست. زندگی همینه دیگه. چیه پس؟!
سربه‌راه
چه غم وقتی جهان از عشق نامی تازه می‌گیرد از این بی‌آبرویی نام ما آوازه می‌گیرد من از خوش‌باوری در پی
یکی از هشتم‌هام زنگ زد... پیام نداد... پیامک نداد... زنگ زد... گفت حرم امام رضا اومدم یاد شما افتادم... قطع که کردم روی شادم پیام از نهم‌ها داشتم... نوشتن خانم تا مهر نمی‌شه ببینیم‌تون؟! چطور بگم دیگه مهر هم نمی‌بینم‌تون عزیزانِ قلبم... آه... ای عشق امید آرزوها خسته نشوید در دلِ من..........
مامان گیلاس خریده بود. نذاشته بودن خودش برداره و کلی گندیده و له بهش انداخته بودن. اومد بریزه بیرون نذاشتم. بیست دقه با آب‌جوش گذاشتم دم بکشه، دمنوشش کردم. برای بی‌خوابی و پاک‌سازی بدن خوبه. مامان مکه بود هم شیرِ روبه‌فساد رو شله‌زرد کردم. من خیلی حواسم به گندیده‌هاست. شاید چون معلمم. سعی می‌کنم تو هرچیزی بگردم پی یه بُعدِ مثبت. شاگردی که آرایه‌های ادبی رو یاد نمی‌گیره، ممکنه خوب بلد باشه شعر بخونه‌. من سبزی‌های گندیده رو می‌دم به خروس همسایه. میوه‌های گندیده رو کمپوت و مربا می‌کنم. گوجه‌های گندیده رو می‌دم مامان رُب کنه. غذاهای موندهٔ یخچال رو با مواد جدید تبدیل به غذای جدید می‌کنم. شیرِ روبه‌فساد رو ماست می‌کنم و ماستِ مونده رو دوغ. مگر ناچار بشم و ترسِ مسمومیت باشه که چیزی رو دور بریزم، و اگر نه همیشه منجیِ گندیده‌هام... حتی تو مدرسه نذاشتم دختری که بهرهٔ هوشی کمتری داشت رو بفرستن مدارس استثنائی. ثابت کردم احساساتش سالمه، فقط گیرایی پایین‌تری داره و می‌شه با مخرج کسر خودش سنجیدش. برگه‌های امتحانیِ پشت‌سفید رو دفترچه می‌کنم. کاغذباطله‌ها رو استفاده می‌کنم. خیلی برام مهمه تا مجبور نشدم چیزی رو دور نریزم... خدایا؛ می‌شه شمام رُب بپزی ازم؟
نمی‌دونستم عیده... از دیروز دارم با رفیق کل‌کل می‌کنم بیا هرچی دارم و برداریم بریم خونه‌مون... طبقه دوم صحن حضرت زهرای نجف... اونم از دیروز محکم برابرم ایستاده که نع. دیشب از نجف چیزهایی نوشتم و مروری شد... امشب غافل‌گیرم کرد... ازم یه عکس داشته که هنوز رو نکرده بود... توی عکس این‌طوره که خونه‌مونیم... طبقه دوم صحن حضرت زهرای نجف... من از خستگی غش کردم... خوابِ خواب... در حالی که از سرما، پالتوی نوم تنمه، چفیه ضخیمِ سبز و سفیدم سرمه، چادرم سرمه، پالتوی دورریزم و پیچیدم دور کل سرم و فقط بینی و دهانم بیرونه. دو تا کیفای شونه‌ای‌مون رو از بند بستم دور بازوم چون رفیقم و تو خواب بکشن هم بیدار نمی‌شه و بنابراین نمی‌تونه مراقب وسایل‌مون باشه... پلاستیک خوراکی‌ها رو گرفتم بغلم... وَ از سرما تا جا شدم رفتم زیرِ نیمی از فرشِ خونه‌مون... شما نمی‌دونید چه روضه‌ای برام فرستاده... در حالی که قاطع نوشته تا وضعیت کاری‌ت به امنیت نرسیده که خودخوری نکنی، تا اربعین حتی فکرشم نکن. محاله بذارم بری. و سکوت... و سکوت... و سکوت... برمی‌گردم توی قوطی مربا. اما دیگه از شعله‌ای نخواهم نوشت. ادامهٔ این ماجرا مکتومه.