eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
باز دفترچه استخدامی آموزش و پرورش اومد و همه نگران من شدن... من از این‌که ۲۵ سالِ آینده بخوام سر کار
دوستم مادر سه تا دسته‌گله. زنگ زد مشورت بگیره. گفتم نیاز مالی داری یا نداری تو وظیفه‌ت نیست. واسه حقوق و بیمه‌ش اصلا شرکت نکن. شوهرت باید پول دربیاره، تو مدیریت کنی. حضرت علی علیه السلام از نداری سپرشون رو فروختن، مگه حضرت زهرا سلام الله علیها چادر زدن کمرشون رفتن پی کار؟! مگه حضرت خدیجه سلام الله علیها بعد از ازدواج کار کردن؟! همه‌چی رو سپردن به رسول‌الله. نشستن خونه و کم و زیاد رو مدیریت کردن. نیاز روحی داری درس بخون. جلو چشم بچه‌هات درس بخونی، تلاش کنی، ببینن مادرشون تلاشگره، باسواده، خیلی مهمه و مؤثر. فعالیت اجتماعی محله‌محور کن. ولی کار نکن. اگه جراح زنان می‌خواستن، پزشک زنان، متخصص زنان، می‌گفتم شرکت کن. کم داریم! معتقد و مقیّد کم داریم... این‌قدر مذهبیا رفتن حوزه و معلمی که دکترای مرد وارد بیماری‌ها و مسائل زنانه شدن‌... آدم غصهٔ مریضی داره، باید رنج هم بکشه که کجا بره دکتر زن پیدا کنه... دبیر کم نداریم. کم هم داشته باشیم، جامعه آماری مشتاق کم نداریم. مجردا برن. بشین کنار بچه‌هات. فعالیت اجتماعی بکن اما کار نه. کاش مذهبیای افتاده تو بازی‌های مدرن می‌فهمیدن‌......... درد بسیار است... درمانش کجاست؟!
سربه‌راه
دوستم مادر سه تا دسته‌گله. زنگ زد مشورت بگیره. گفتم نیاز مالی داری یا نداری تو وظیفه‌ت نیست. واسه حق
پرسید تو همکارات داشتی مادری که بتونه کار و زندگی و مادری رو مدیریت کنه؟ گفتم آره. دارم. ازشون بپرسی می‌گن مدیریت کردیم. ولی مثل سگ دروغ می‌گن! چون سر کلاسامون داریم نتایج مدیریت‌هاشون رو در بچه‌های مادرهای شاغل می‌بینیم(!)
سربه‌راه
اخراج شدم😁
مدیرم با چشم‌های گریون و هق‌هق شدن عمان و دعوتم کردن به مذاکره :) مامان مدرسه با گریه‌های جان‌سوز... دعوتم کردن به مذاکره... مؤسس از راه رسید و شروع کرد به مذاکره... همهٔ برچسب‌ها رو هم خوردم :) دوقطبی‌سازم... تندروام... شورشی‌ام... عجولم... اهل وِفاق نیستم... اما اون وسط هرچی بود... قابل مذاکره نبود... مامان مدرسه با دل‌دل زدن و گریه گفت چیزی نگو... کوتاه بیا... با سرِ بلند گفتم دیگه اون‌جوری نمی‌تونم از شاگردام توقع درست داشته باشم... مذاکره نکردم :)
سربه‌راه
اومدم تراپی :) حالا می‌رم که از صفر شروع کنم. بسم الله❣
از نکاتِ نه‌چندان مفیدِ اخراج و سرسبکی، اینه که فهمیدم آی‌فیلم وضعیت سفید پخش می‌کنه. خیلی دوستش دارم. خصوصا منیژه رو. از نظر نویسندگی که نگاه کنین، ساختنِ یه شخصیتِ به‌ظاهر بدبخت که به‌جای حس ترحم، حس تحسین رو در مخاطب جاری می‌کنه خیلی سخته. باید چنین شخصیتی خیلی دقیق پرداخته شه‌. شما بدبختیِ صرف از این زن می‌بینید، اما براش احترام قائلید؛ بنا به دلایلی که در فیلم یا دیدید یا می‌بینید. خلاصه‌ش به زبان خودمونی می‌شه زنِ زندگی! تا جایی که یادمه تو فیلم می‌گفت که دیپلم داره. دیپلم برای زن تو اون سال‌ها یعنی ته سواد. خیلی شخصیت فوق‌العاده‌ای نوشته نویسنده. بازیگرشم خیلی خوب بازی کرده.
چه غم وقتی جهان از عشق نامی تازه می‌گیرد از این بی‌آبرویی نام ما آوازه می‌گیرد من از خوش‌باوری در پیلهٔ خود فکر می‌کردم خدا دارد فقط صبر مرا اندازه می‌گیرد به روی ما به شرط بندگی در می‌گشاید عشق عجب داروغه‌ای! باجِ سرِ دروازه می‌گیرد چرا ای مرگ می‌خندی؟ نه می‌خوانی، نه می‌بندی! کتابی را که از خونِ جگر شیرازه می‌گیرد ملال‌آورتر از تکرار رنجی نیست در عالم نخستین روز خلقت غنچه را خمیازه می‌گیرد... +هیچ‌چیز اعلام نشده... نمی‌دونه چی شده... هیچ‌کس هنوز خبر نداره... اما چرا این مدلی پیام زده؟ چون... آه! وقتی این‌جا از رابطهٔ قلبی دخترام می‌نوشتم، منظورم چنین روضه‌ای بود... توضیحش نشدنیه... دعا کنید نهمام پیام ندن.........
اگر تیغِ عالم بجنبد ز جای نبُرد رگی تا نخواهد خدای
زمان: حجم: 221.2K
خدایا ازت ممنونم که از ما دل نبریدی❣ ازت ممنونم که با بدی‌های ما صبوری می‌کنی❣ ازت ممنونم که برای ما لشکر ابرها و قطره‌ها رو فرستادی❣ ازت ممنونم ما رو با بوی خاکِ بارون‌خورده سرزنده می‌کنی❣ ازت ممنونم که باد بر سرمون وزیدی❣ ازت ممنونم که پنجره‌هامون و قشنگ کردی❣ ازت ممنونم که رهامون نمی‌کنی❣ خواهش می‌کنم این باد و بارون‌ها برای همه خیر و شادی و برکت باشه❣ ازت خواهش می‌کنم همون‌طور که آسمون‌مون رو تمیز کردی، درخت‌هامون و، خیابون‌هامون رو، دل‌هامونم تمیز کن❣ ازت خواهش می‌کنم ما رو از آتش جهنم حفظ بفرما❣ ازت خواهش می‌کنم آتشِ پیش‌آمدهای دنیا رو هم بر ما سرد و سلامت کن و ما رو سربلند ازشون خارج کن❣ +این‌قدر سرد شده که پتو پیچیدم دور خودم و می‌نویسم😍
اگه درس و کار دارید وقت نذارید، ضروری نیست، اما اگه مثل من بیکارالدوله‌اید این قسمت رو ببینید. محتوا رو تأیید نمی‌کنم. طرفدار هیچ بازیگری هم نیستم. صرفاً این قسمت رو باهوده می‌دونم و به‌نظرم بعد از دیدنش چیزهایی به ما اضافه می‌شه که می‌تونه تکه‌هایی از جورچینِ رشدمون باشه. +ازش ایده هم گرفتم شرط کنم هر گروهی از دانش‌آموزها ارائه داشتن، روز ارائه‌شون هرکس یه کتابی که خونده و دوستش داره هم با خودش بیاره و درباره‌ش چند دقیقه صحبت کنیم. البته الآن دیگه دانش‌آموزی ندارم و یه معلم بالقوه هستم با ایده‌های بالقوه.
من قبلا هم دو بار تجربهٔ اخراج داشتم. ولی در مقایسه با از دست دادن مدرک ارشدم هیچه :) در جواب شما می‌خوام واکنش رفیقم رو تعریف کنم. جوابت تو دل واکنش رفیقمه. دیروز می‌دونست جلسه دارم. جلسه‌م طول کشید. اومد دنبالم دم مدرسه. پیام داد رسیدم. مؤسس هنوز داشت باهام حرف می‌زد و مدیرم هنوز داشت برام به هق‌هق گریه می‌کرد. پیام دادم صبر کن. وقتی از مدرسه بیرون اومدم و رسیدم پیشش، مثل دو اخراج قبلی‌م، مثل روزی که برای همیشه از دانشگاه اومدم بیرون، مثل وقتی جفت‌مون رو از اردوهای جهادی بایکوت کردن، مثل وقتی از بسیج مرکزی من و رفیق رو منع خدمت کردن، بازم اون جملهٔ طلایی‌ِ همیشگی‌ش رو گفت که اعتقاد جفت‌مونه😍 تا من و دید با لبخند و آرامش پرسید: پروندهٔ این مدرسه هم بسته شد، آره؟ با خنده نگاهش کردم و گفتم آره. گفت «پس حالا خدا تو رو برای جای دیگه‌ای در نظر گرفته. آدم‌های اینجا امتحان‌شون رو دادن.» نیاز به توضیح بیشتری داره؟