سربهراه
نشانِ کتابی که شاگردم برام درست کرده😍 اون مخلوقِ بسیار کوچکِ زیبای نحیف هم امروز از اتوبوس پیاده شدم
این گلِ نحیف رو یادتونه؟
زیرِ پا افتاده بود تو ایستگاهِ اتوبوس...
حالا شکفته و هنوز رایحه داره و یعنی زنده است...
میشد زیرِ پا لگد شه،
اما شِکُفت😍
@sarbehrah
۱. خانووووووم! پروفایلاتون خودتونین؟!
معلومه خودشونن! کولهپشتیشون تابلویه!
وای خانوم شما کوه میرید؟ کویر میرید؟ دریا میرید؟ همهش با چادر؟ خیلی سخته!
وااااااای خانوم چقدر قویه!
+ به نظرم یک_هیچ از دبیرِ ریاضی با اون پروفایلش... افتادم جلو✌️
۲. یادتونه برای نوهدار شدنِ مامانِ مدرسه، هزینهای هدیه ندادم؟ همهی دبیرها هزینه کردن، جز من و دو_سه نفرِ دیگه!
روی گروهِ مدرسه، معاون اطلاع دادن برای شهادتِ حضرتِ زهرا سلام الله علیها میخوان برای بچهها مراسم بگیرن، هرکس دوست داره بانی شه.
اینجا وقتش بود که فرقِ کارِ مفید رو از کارِ غیرِمفید و تعارفی نشون بدم!
یه عکسِ تمیز با شعرنوشتهی زیبا دربارهی روضه و هیئت و برکتِ اینها پیدا کردم و روی گروه فرستادم و زیرش با کللللللی ذووووق، ادبی نوشتم خوشحالم توفیق شد ما هم بانیِ روضه باشیم و درخواستِ شمارهکارت کردم و نسبت به خودم و همکارانم، هزار الحمدلله مبلغِ آبرومندی واریز کردم.
اینبار از بینِ همهی همکارها، فقط من و دو_سه نفر دیگه هزینه کردیم. (ریا نیست، نترسید! حکمِ روایتی رو داره که میگه تکبّر برابرِ متکبّر عبادته)
+ بهنظرم همکارام دارن برخی چیزها رو متوجه میشن✌️
@sarbehrah
این محاسبات حاصلِ شش ساعتِ بیوقفهی عمرمه!
نه تکبّره، نه خودپسندی؛ میخوام بدونین بقیهی همکارام یا نمرهی برگه رو میذارن، یا سلیقهای، یا ترکیبی از این دو.
من شاگرداوّلِ دانشگاهِ فردوسیام؛ یعنی تا تهِ ماجرای درس خوندن رو بلدم! نمراتِ هیچ برگهای و هیچ سلیقهای بهدردِ زندگی نمیخوره، الّا نمرهی «تلاشِ مستمر»!
برام مهمه وقتی شاگردم ازم پرسید چرا از ۲۰ شدم ده و نیم یا از ۲۰ شدم ۲۹/۷۵، موبهمو براش از کرده و نکردهی طولِ ترمش بگم، جوری که خودش متحیّر بمونه! برام مهمه فرقِ بیتلاش و تلاشگر چنان به رُخشون کشیده شه که بیتلاش آهِ حسرت بکشه و تلاشگر انرژی بگیره تا تهِ دنیا بِدَوه! برام مهمه من یکی از اینهمه خدانشناسی نباشم که به اسمِ محبّت(!) و مردمداری(!) فاصلهی تنبل و کوشا رو برداشتن و کوشاها رو ناامید کردن و تنبلها رو پررو و سوار بر کوشاها!
هشت کلاسم رو محاسبه کردم و چهار کلاسم مونده... میشه برام پنج صلوات هدیه کنید به امام زمان ارواحنا فداه که این چهار کلاس رو متوجه نشن تا یکشنبه وارد کنم؟ :)
@sarbehrah
خانوم!
جانم؟
فامیلِ من ارژنگیه، ینی فامیلِ بابام هم باید ارژنگی باشه؟
آره دیگه!
(میزنه به پشتِ جلوییش و میگه دیدی گفتم! بعد جفتشون خیلی جدی با هم کَلکَل میکنن و برمیگردن سرِ درس. من کنجکاو میشم.)
چی شده؟
خانوم تو کتاب نوشته پروین اعتصامی پدرش اعتصامالملک بوده، ینی فامیلاشون یکی نیست. من میگم تو بیمارستان عوض شده، رقیه میگه نه!
فقط میتونم بگم تا بیست دقیقه از شدتِ خنده نمیتونستم متمرکز درس بدم بهشون😂
@sarbehrah
دیروز نمایشگاهِ هفتهی پژوهش داشتم و اولین کارِ رسمیِ تیمِ پژوهش. سرم حساااااااابی شلوغ بود و فکر کنم از صبح تا عصر فقط یه ربع تونستم سرِ کلاس بشینم پشتِ میز و باز بلند شم برم پای تخته. خستگی و کمخوابیِ روزای قبل هم بود، به علاوهی سرمای هوا. چون تعداد نقاشیا زیاد بود، تو حیاط نمایشگاه رو برگزار کردیم که بشه به دیوار چسبوند.
به زنگِ آخر که رسیدم پادرد داشتم و خستگی ازم میبارید، اما قیافهم و ندیده بودم.
آخرین کلاسم؛ هفتم دوییها بودن. تا وارد شدم پا شدن اومدن دورهم کردن و ازم پرسیدن خانوم چیزی شده؟!
من واقعا متوجه نبودم و نمیفهمیدم چی میگن. میگفتم چی میگین؟ بشینین که درسمون عقبه. اونا ولی نمیشستن و مدام سؤالپیچم میکردن که از چیزی ناراحتید؟ طوری شده؟
آخرسر پرسیدم دخترا متوجهِ سؤالتون نمیشم، چی شده؟ نگرانِ چی هستید؟
گفتن خانوم صورتتون مثلِ گچ سفید شده و چشماتون سرخ... گریه کردید؟!
عزیزم...
عزیزانم...
وقتی میگم کسی حق نداره به هفتما و نهمام چپ نگاه کنه اینه! تا مطمئنشون نکردم گریه نکردم و از خستگی و فشارِ کاریه نرفتن سرِ جاهاشون.
هدیهی یلدا هم بهم دادن❤️
@sarbehrah
سیلِ پروفایلهای یلداییِ شاگردام و همکارام شروع شده...
پر از زرقوبرق و خفن...
پر از رقابت برای بیشتر به چشم اومدن...
پر از تفاخر...
پر از...
پروفایل؛ بخشی از جنگِ رسانهایه. هر یه عکس، کارِ نود دقیقه کلاسم رو میکنه! بیخیالش نمیشم!
میشینم کنارِ شهیده و تکیه میزنم به میلهی جای قابش، کنارِ سفرهی یلدای خودم و رفقام. عکس میگیرم و میذارم پروفایلِ شادم.
با رفقام یلدامون رو میگیریم و برمیگردیم خونه. نه پدربزرگ و مادربزرگ داریم که بریم زیرِ کُرسیشون و خاطراتشون رو بشنویم، نه تو مراسماتِ آلوده به گناه جایی داریم. صلهی رحم و تبریکاتِ یلداییمون رو تلفنی برگزار میکنیم و میریم که امشب یک دقیقه بیشتر بخوابیم یا کار کنیم. یلدای ما همینیه که میبینید. جای شما سبز. عاقبتِ همهمون بخیر🌿
@sarbehrah
امروز روبهراه نبودم... سربهراه نبودم... به جبر نگهم داشته وگرنه ذاتم نه روبهراهه، نه سربهراه!
کارها رو رها کردم که بخوابم، اما من شبیهِ اغلبِ آدما که از نرسیدنهاشون به خواب پناه میبرن، این پناه رو ندارم! سالهاست بدخوابم و «آنکه در خواب نشد؛ چشمِ من و پروین است»!
به هفتهی پیشِ رو نگاه میکنم؛ تا سهشنبه شلوغترین ساعاتِ عمرم رو دارم... هر یک ساعت تعلّلم، یک ماهِ بدونِ جبران عقبم میندازه...
به اتاقم نگاه میکنم؛ باور کنید یا نه، میانهی شهرِ شامم! دلم تمیزی میخواد و از اساس، همهچیز مرتب بودن، اما فرصت ندارم...
به خودم نگاه میکنم؛ جنگ! جنگ! جنگی خونین و بهدرازاکشیده!
خودم غزّه!
خودم هم اسرائیل!
خودم مظلوم!
خودم هم ظالم!
خودم شهید!
خودم هم قاتل!
ویران... ویران... به کلماتی که مگوست! مباداست!
هوای گریه دارم اما مقاومت میکنم. دراز میکشم زیرِ پتوم و به همهی نرسیدنهایی فکر میکنم که دیگه نایی برای دویدن به سمتشون ندارم! به همهی رها کردنهایی فکر میکنم که بعد بهم رسید اما دیگه دلی برای ذوق کردن نداشتم!
از خودم میپرسم نرسیدن بدتره یا دیررسیدن؟!
برای اولی عصبی میشم و برای دومی گریه میکنم...
پس دومی تلختره!
مثلِ کمدِ لباس!
دانشگاه که قبول شدم، تونستیم خونه رو بسازیم و اتاقدار بشم. اما کمد نتونستن برام بگیرن. من روی اتوی لباس خیلی حساسم. برام کمدِ نوزاد گرفتن و لباسهام و با هزار تا باید میچپوندم اونتو! قبلِ هر بیرون رفتنی باید دو ساعت میذاشتم برای اتو. یادمه تا سالِ آخرِ لیسانسم در تلاش بودم راضیشون کنم برام کمددیواری بزنن یا کمدِ بزرگتری بگیرن. اون سالها گذشت و من به دو ساعت قبل از هر جایی اتو کردن عادت کردم... به هزارتا شدن و خطِ تا موندن روی لباسام عادت کردم...
خواستم پولام و جمع کنم و خودم بگیرم اما هروقت پولام جمع میشد و قلمبه، میدیدم کمد رو هروقت بگیرم بهدرد میخوره، اما همیشه جوان و روپا نیستم که بتونم دنیا رو بگردم. با همون لباسای هزارتا میرفتم سفر!
رها کردم کمد رو... حالا بعد از سالها امسال تابستون مادرم به اصرار نجار آورد و کمددیواریِ عظیمی برام زد که عروس و دومادها ندارن!
احساسِ من؟
پوچ!
پوچِ پوچ!
دیره... برای ذوق کردن خیلی دیره! ۱۵ سال گذشته و برای هر شوروشوقی دیره... حالا لباسهای من مدام تو کولهمه و من مدام در رفتن...
دلی برای موندن نمونده که از کمدی که ۱۵ سالِ پیش میخواستمش ذوق کنم!
مدرکم و باید چند سالِ پیش میگرفتم که هرجا برای کار میرفتم میگفتن کو مدرکت؟ نه حالا که بدونِ مدرک مشهور هستم و پر از پیشنهادِ کاری!
باید تو یکی از آزمونای استخدامیِ چند سالِ پیش رسمی میشدم... نه حالا که اگه استقلال برام مهم نبود، خونهنشین میشدم و پام و بیرون نمیذاشتم!
باید تا از بیتهای سعدی به وجد میومدم مردی عاشقم میکرد... نه حالا که بیشتر از شعر، تحلیلهای دستوری بهم میچسبه و بیشتر از نویسندگی، در ویراستاری تخصص دارم و پیدا کردنِ عیوب!
چای رو اگه به وقتش نخوری، از دهن میفته... بستنی رو به وقت لیس نزنی، آب میشه... گلدون و به وقت آب ندی، میخشکه...
گریههام و جمع میکنم و بلند میشم و درست وسطِ شامِ اتاقم سجادهی نمازم و میندازم.
مثلِ غزّه که وسطِ ویرانی و آتش و خون؛ فریاد میزنه الله اکبر!
دلخواه و روتینِ زندگیم چی بود؟
اول اتاقم و میسابیدم؛ یک روزِ تمام.
دوم خودم رو میسابیدم؛ چهار ساعت با اسرافِ آب.
سوم خردهکارهام و میکردم؛ بی توجه به ضرورت و اولویت.
چهارم سجادهم رو پهن میکردم و از دلِ تمیزی و خاطرجمعی میگفتم الله اکبر!
تو انگار کن اومانیسم رو به مسجد میکشوندم! منیّت موازی با معنویت!
برای همین حاصلش شده بحران!
بحرانِ معنویت!
اینبار نه! از میانهی پَلَشتی و آلودگی و شلوغی و ناتوانی زانو زدم برابرِ اللّهی که اکبره از همهی اینها!
نمازی نهچندان حواسجمع میخونم و قرآن باز میکنم؛ آیاتِ بهشت دورهم میکنن... میبندم قرآن رو. با من از بهشت نگو! از جهنم نگو! اینها نه من و به وجد میاره، نه میترسونه! من تو رو با عقلم انتخاب کردم! با منطقم! با محکمترین استدلالی که کسی جز خودم نمیفهمه که همهی عالَم به نَفَسِ قدرتمندی سرِ پاست که قطعاً تویی! با من با منطق حرف بزن... با دو دو تا چهار تا! با من با استدلال حرف بزن! مثلِ دو تا مَرد! روشن! شفاف! واقعی! قاطع!
قرآن باز میکنم؛
وَاصْبِرْ!
فَإِنَّ اللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ.
قبول!
اعتماد میکنم!
گفتی تلاشها رو تباه نمیکنی.
قبول!
صبر میکنم...
صبر میکنم...
صبر میکنم...
تو دویدنهام رو تباه نمیکنی... تلاش کردنهام رو تباه نمیکنی... تو صبر کردنِ دخترِ عجولت رو تباه نمیکنی... مقاومتهاش رو وسطِ خستگیهای از پا در اومدن تباه نمیکنی... قبول! من بهت اعتماد دارم! من دلم به حرفت قرصه.
قبول!
صبر میکنم.
فقط دلودماغِ دیررسیدنها با خودت.
بلند میشم. دوش میگیرم. اسپند دود میکنم. چای و دارچین دم میکنم. موهام و شونه میکنم. روتینم و زیرِ پا میذارم و اولویت_ضرورت میبندم و میانهی همین شهرِ شامِ اتاقم، غزّهی ویرانم رو به صبر و مدارا میسازم. طول میکشه... به یک روز تموم نمیشه... با وسواسهای فکریم همخونی نداره... اما صبر میکنم و تلاش. من به خدا اعتماد دارم؛
تلاشهام رو تباه نمیکنه.
@sarbehrah
سلام و ارادت
ممنون از نظرِ لطفتون.
۱. به یه دبیرِ ادبیات که پیام میدین کلمهها رو ناقص ننویسین :)
دیگه... یه...
۲. قبلا کانالِ هدفمند داشتم و هشتگگذاری هم میکردم، اینجا رو ولی هدفمند نزدم، دقیقا دفتر یادداشتِ عمومیه؛ ملغمهای از بُعدِ نویسندگی و تمایل به خونده شدن، وَ در امان بودن از نگاهِ نااهل.
اگر اینجا رو مفید دیدید خودتون زحمتِ نشر رو بکشید، و اگرنه من هم از اینکه اینجا رو شاگردانم پیدا کنن بیم دارم که کارای فرهنگیم بر باد نره، هم چون شخصینویسی و روزانهنوشت دارم گردن نمیگیرم عمرِ تلفشدهتون رو.
۳. بزرگوارید. اگر شاگردم بودید به نمرهتون که میرسید دیگه دوست نداشتید شاگردم باشید ؛)
۴. در فضای مجازی دقت کنید که اون بخشی در معرضِ دیدِ شما قرار میگیره که ما تعیین میکنیم؛ پس من رو نه سفیدِ ۱۰۰ تصور کنید، نه سیاهِ ۱۰۰.
۵. چرا عجیبغریبم؟
@sarbehrah
سربهراه
این محاسبات حاصلِ شش ساعتِ بیوقفهی عمرمه! نه تکبّره، نه خودپسندی؛ میخوام بدونین بقیهی همکارام یا
داشتم پیاماتون رو میخوندم و جواب میدادم، یادم اومد میخواستم بابتِ این صلواتای معجزهخیزتون تشکر کنم🪴 قشنگ راهِ درروی منن😁
بابتِ دیر دیدن و دیر جواب دادنِ پیاماتونم ببخشید🙏 بلد نبودم تنظیم کنم مدلِ پیام برام بیاد، باید خودم برم سراغِ جعبهپیامِ اینجا، واسه همین دیربهدیر یادم میاد.
میدونم که دلت ازم یِکَم مُکدّره
ولی آقا! همیشه بخشش از بزرگتره...
دیر به شما رسیدم،
زود ازم ناامید نشین...
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
@sarbehrah
سربهراه
کوکوی روغن(!) نکاتم رو برای جلسهی شورای دبیران به شمارهی مدیرمون فرستادم. سومین بندِ بخشِ فرهنگی؛
بعد از نمایشگاهِ پژوهش، با اینکه مدیرمون موقعِ سخنرانی بهعنوانِ نکتهی جالبِ گروهِ پژوهش به این اشاره کردن که بابتِ فعالیتِ بچهها هییییچ نمره و امتیازی بهشون تعلق نمیگیره، اما با دیدنِ مسؤولیت داشتنِ دخترای پژوهش، دیگران هم به وجد اومدن و کلی درخواستِ عضویت داشتم.
بچههایی که دورم رو گرفتن از نظرِ درسی اصلا اوضاعِ خوبی ندارن...
بچههایی که درسخونن داوطلبِ کار نشدن...
از منظرِ دیگه هم نیمی از بچههای پژوهش، دخترای بلای مدرسهان و همونایی که مدرسه و دبیرا ازشون عاصیان؛ تقریبا اخراجیهای مدرسه!
راستش پرآسیبترینها هم هستن از نظرِ خونوادگی... همین مسؤولِ نمایشگاهم دخترِ طلاقه... پدرش معتاده... خودش تحتِ حمایته... وَ مادرش به سختی کار میکنه و حتی برای شیطنتای دخترش هم وقتی مدرسه میگه بیا، نمیاد...
این نشون میده جامعهی آماریِ نسلِ جدیدِ ما، بدتر از ما(!) داره تکبُعدی بار میاد... اونایی که درس میخونن، هیییییچ کارِ دیگهای نمیکنن و عُرضهی خاصی ندارن،
اونایی که فعال و پرجنبوجوش و کاریان، اهلِ علم نیستن و حمایت و توجهی نمیبینن!
تازه کاریهای پژوهش، بدیهیات رو بلد نیستن و عموماً کار رو سَمبَل میکنن! روزِ نمایشگاه وقتی یکی از دخترا کارها رو به دیوار چسبونده بود، رفتم دیدم کنارهی برگههایی که از دفتر کنده شده بودن رو با قیچی صاف نکرده! چسبها رو از پشت و مخفی نزده! چینش، زیبا و باحوصله نبود!
وقتی ایرادا رو میگفتم با حیرت من و نگاه میکرد و انگار موارد رو تازه شنیده یا دیده! مجبورش کردم همه رو برداره و از نو، اما تمیز کار کنه!
راستش واقعا روی خودم فشار آوردم که تفاوتهای سنّی و تجربهای و مسائل خونوادگیشون رو مدّ نظرم بگیرم تا بیجهت تنبیه نکنم و نزنم تو ذوقشون ولی تهِ دلم از خودم میپرسم چطور وقتی برای دوستپسراشون بخوان هدیهای بگیرن یا کاری کنن باسلیقهترین دخترِ دنیا میشن؟! پس هم بلدن، هم میفهمن!
من خیلی بلدم بهانههای طرفم رو به رُخش بکشم! اصولا از آدمهای بهانهدار خوشم نمیاد و اگر کسی بهانهای بیاره، براش سریع میتونم یه مثالِ نقض از خودش بیارم!
چهارشنبه از همهی کلاسها پرسشِ شفاهی داشتم؛ صبح یکی از شاگردام با کلی غلطِ املایی پیام داده بود که چه شبِ خاص و سختی رو گذرونده... التماسِ دعا داشت که نپرسم ازش! جواب دادم انشاءالله همهچیز درست میشه و ازش هم درس پرسیدم!
مدیر هم شخصا به من گفتن امروز از فلانیِ نهم نپرسید چون این مادر نداره و دیشب اوضاعش درست نبوده؛ خیلی محترمانه گفتم چشم! موقعِ پرسیدن مراعات میکنم خیلی سؤالِ سختی نپرسم! مدیرم کمی بهش برخورد اما من از اون دختر پرسیدم!
چرا؟ چون باید یاد بگیره همیشه همهی دنیا به خاطرِ اون شُل نمیاد! اون باید قوی بشه.
راستش به این مدل کارها نه مهربونی میگم، نه درک! بلکه خیانت میگم و از سر باز کردن! یه مُسکّن برای خوابوندنِ وجداندردِ خودمون و از طرفِ مقابل تأیید و تحسین دیدن(!) کاری به درمان و راحت کردنش از این دردِ ریشهای به قدرِ سهمِ خودمون نداریم!
اولیه زنگِ تفریح اومد پیشم که من به شما پیام دادم... شما پرسیدید و من نمره نگرفتم... میدونید معدلم چند میشه؟
بهش گفتم تمامِ فحشات رو به جون میخرم، اما بهت خیانت نمیکنم! حتی اگر ازم متنفر شی! جای تلاش و جبرانت بازه، اما حقِ عقبنشینی با بهانه رو نداری!
نمیدونم...
فقط با قاطعیت مینویسم این موجوداتِ بیعُرضه و همّت، دستپختِ پدر و مادرهای دلسوزِ بیخاصیتِ بدونِ عقلِ پر از اِفادهان! همونهایی که وقتی برای اعتراض اومده بودن پیشم میگفتن «دخترِ من تو خونه دست به سیاه و سفید نمیزنه که درس بخونه»! وَ من درجا تیکه مینداختم درسم که نمیخونه!
این یعنی تو پدر و مادرِ بیعقل، راهت اشتباهه و داری عمر و آیندهی این بچه رو تباه میکنی! ولی کدوم مادر و پدریه که این حقیقت رو بپذیره؟!
قبلا نوشتم که من اگه خدا بودم واقعا بحرانِ جمعیت داشتیم؛ چون محال بود به هر بیخاصیتی لیاقتِ خلق و رشد بدم!
@sarbehrah