رفتین روضه؟
خواستم بگم اینکه امشب داریم میریم روضه
مدیون سیدناالقائد و سربازاشیم
مدیون شهدا
سربهراه
رفتین روضه؟ خواستم بگم اینکه امشب داریم میریم روضه مدیون سیدناالقائد و سربازاشیم مدیون شهدا
نه!
نه نه!
فقط سربازا و شهدای این ۱۲ روز نه...
برید عقبتر
عقبتر...
خیلیها برای اینکه من و تو امشب روضه و هیئت باشیم
دل از خونه و خونواده کندن و رفتن به جنگِ استکبار...
رفتن عِراق
رفتن سوریه
رفتن لبنان
رفتن که کار به خونه نکشه...
رفتن بیرونِ خونهشون نهی از منکر کردن
که یه روزی نرسه به تو خونهشون و بچهٔ خودشون...
نهی از منکری که ترک شه
بالاخره به خونهٔ آدم برمیگرده...
به بچهش
به نوهش
به نسلش...
مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرࣰا
يَرَهُ...
مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شرࣰا
يَرَهُ...
امشب زنگ نمیزنید صداوسیما که اعتراض کنید چرا به بهائیهای ایران گفتن عزیز... چرا بهائیت (این فرقهٔ ضالّه) رو جزو کشور حساب کرده... فکر میکنید اینجا هم باید سکوت کنید و وحدت رو نگه دارید؛
یه صبح جمعه بیدار میشید و میبینید موشکهای بهائیت، خیمههای امام حسینتون رو ویران کرده و بچهتون بهجا حُتین حُتین گفتن، داره چیزا دیگهای میگه و دیگه برای خوندنِ فتوای سیدناالقائد دربارهٔ بهاییت خیلی دیره...
امشب با خودت میگی چرا تندرو باشم؟! انعطاف و برای این روزا گذاشتن دیگه! پس زنگ نمیزنی به صداوسیما و بگی تا جایی که یادته، فیلم مهمان مامان مخصوص روزای شادی و جشن بوده... چرا شبِ اولِ محرم گذاشتین؟! خب... لابد جشنِ پیروزیمون جدا از محرمه(!) وَ لابد ما و موشکهامون بدون خدا پیروزِ این معرکه شدیم(!)
یه صبح جمعهای از خواب پا میشی و میبینی بچهت داره پا میذاره رو پرچمِ امام حسین...
درد گرفت قلبت؟
تصورش کن... چون انعطافِ نابهجای امروزت، تهش همونجاست...
پای بچهت رو پرچمِ امام و دیگه دیره بگی اونی که موشک ساخت و اونی که یاد داد و اونی که پرتاب کرد و اونی که فرماندهٔ همهشون بود، گریهکنِ امام حسین علیه السلامن...
امشب تو روضه نهی از منکرِ حجاب و پوشش و آرایش و کاشت ناخن و مژه و تتو و زینت نکن... امر به معروفِ روایات و مقاتلِ صحیح خوندن و گفتن نکن... نهی از منکرِ خادمیهای نوظهور که زنها قاطیِ مردها تو موکبن یا دارن کفش واکس میزنن یا زنجیر گرفتن و شونه به شونهٔ مردها زنجیر میزنن نکن... امر به معروفِ تبیین جنایات آمریکا و اسرائیل نکن... پیشنهاد نده کفشکنِ هیئت پرچمِ آمریکا و اسرائیل باشه... پیشنهاد نده دورتادورِ روضه و هیئت رو عکسای رنگی زنوبچههای شهید بزنن... دانشآموزای شهید... با مسؤولای هیئت حرف نزن... تبیین نکن... توضیح نده...
بیتفاوت باش!
خدای صبحِ جمعهٔ بعدی هم بزرگه(!)
به احترامِ آغازِ روضه و هیئت
تلفن همراهم رو روی سکوت میذارم و
داخل جیب.
التماس دعای ظهور
موقعِ تموم شدن، مداحه گفت بلند بگو لبیک یا حسین...
یاد سیدحسن نصرالله افتادم
حتما شنیدین اون سخنرانیِ دیوانهکنندهش و...
که «آمریکاییها نمیفهمن لبیک یا حسین یعنی چی...»
روضه و هیئت تموم شد
ولی من این لحظه بود که نشستم تو تاریکی و لبریزِ خشم و غرور و فخر و غصه
اشک ریختم...
لبیک یا حسین
یعنی تو وسط معرکهای...
حتی اگه تنها باشی
حتی اگه همه طردت کرده باشن
حتی اگه همه هووووووت کرده باشن
لبیک یا حسین
یعنی تو با خونوادهت... با بچهت تو معرکهای...
یعنی با اموالت... با داراییت وسط معرکهای...
آه...
ببینید...
این سخنرانی رو ببینید...
قدیمیه...
سید هنوز جوانتر بودن...
گمونم در جمع و حضوری هم سخنرانی میکردن...
حتی توصیه میکنم
بار اول
بدون ترجمه ببینید...
بهجای روضه...
فردا برای خانمهای مذهبیِ مشهد یه روزِ سرنوشتسازه!
شاید حتی خودشون ندونن!
فردا صبح همایش شیرخوارگان حسینیه
وَ فردا صبح هم، تشییع شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه...
دلم خواست مادر بودم.
نوزاد داشتم.
تو یه ساختمون پر از مادر با نوزاد زندگی میکردم.
همهمون برای فردا برنامه میریختیم.
برای نوزادامون لباس میدوختیم.
سربند آماده میکردیم.
صبح که میشد
وقتی با همه مادرا دمِ در ساختمون جمع میشدیم
من از همهشون خداحافظی میکردم و میگفتم نوزادم و میبرم تشییع شهدا
شیرخوارِ من وقتی حسینی میشه
که تو تشییعِ شهیدِ جنگ با اسرائیل قد بکشه
امروز جز روضه و فدایی کردن به اسم،
فرصتِ عمل به روضه و فدایی کردن به رسم هم داره...
تهِ رؤیاهامه که خانمهای همسایه هم همراهم میشدن...
شیرخوارهامون رو
روی دست
پشتِ تابوتِ شهدا بالا میبردیم و
دم میگرفتیم:
فدای ولی...
فدای ولی...
فدای ولی...
وَ اگه تهرانی بودم
برای شنبه و تشییع شهدا
فردا مقوا و ماژیک میذاشتم جلوم
با خلاقیت و احترام و حفظ وحدت
در عین سادگی که همهفهم باشه
جملاتی مینوشتم
که شنبه بگیرم دستم
بدم دست دوستام
یا خانوادهم
دربارهٔ چی؟
مذاکره...
مثلا مینوشتم:
رهبر هشدار داده بودند،
اما مذاکره کردید...
وسطِ مذاکره بودید
که جنگ را به ما تحمیل کردند!
زیرِ لگدِ دشمن بیدار نشدیم
با خونِ اینهمه زن و بچه هم بیدار نشویم؟!
هنوز مذاکره؟!
من تهرانی بودم
عکس شهدای زن و بچه رو رنگی چاپ میکردم
کنار هر مقوا میچسبوندم و یکی از اینجور جملات مینوشتم
من تهرانی بودم
برای شنبه یه لشکر مجهز میکردم به اینجور تصاویر و نوشته و حتی عروسکسازه
مگسکُش برمیداشتم روش ترامپ و نتانیاهوی لهشده میساختم
قابلمه قدیمی سوراخ میکردم، روش مینوشتم گنبد آهنین، روی دستم بلند میکردم
لنگه دمپایی دستشویی میگرفتم دستم، تهش ترامپ و نتانیاهوی لهشده میساختم
اف۳۵ ِ ساقطشده میساختم... موشکهای ایرانی میساختم... تهِ خاکانداز پرچمِ اسرائیل میچسوندم...
آیاتی از قرآن رو که خدا میگه هرکی جهاد کنه من یاریش میکنم... قومی که بخوان تقدیر رو میتونن تغییر بدن... این چیزا رو مینوشتم...
تحقیرِ دشمن
تبیینِ مسائل
تحمیدِ خدا
تقدیرِ وحدت
من تهرانی بودم
مثلِ سیدناالقائد
یه قاب عکس واقعی از تصویر امام خمینی میگرفتم دستم
روی شونهٔ دوست یا خونوادهم چفیه مینداختم و
روی شونهٔ اون یکی پرچم ایران میبردم بالا...
شنبه تهرانیها
عجیب تو چشمِ داخلی و خارجیان...
وَ شنبه دوم محرمه؛
روز رسیدنِ امام به کربلا...
روز امر به معروف و نهی از منکر...
لبیک یا حسین
یعنی وسط معرکهای.
حتی اگر تنها.
«اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم؛
در سلامت و عزّت و پیروزیِ سیّدناالقائد، کشورمون، مردممون، خونواده و دوستانمون،
خدایا ما رو به مشّایهٔ اربعین برسون🤲
اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم
#یاصاحبالزمانازشمامدد »
مداحیای گوش بدید که شما رو تربیت کنه.
شور با شعور.
مداحی درست یعنی چی؟
یعنی محتوا امام زمانپسند باشه.
از روی تاریخ و مقتلِ معتبر باشه.
ریتم و نواش در شأن اهل بیت علیهم السلام باشه.
پوشش خودش و پامنبریهاش درست باشه... خانمها... آقایون...
اهل سیاست باشه.
اهل ولایت باشه.
کسی که داره میخونهش، موضعش همیشه و خصوصا در بحرانها مشخص باشه.
ضعف و قوتِ کارهاش و کاری ندارم، بالاخره یه بار خونده به عالیترین شکل، یه بار ضعیفتر.
دارم دربارهٔ رویکرد و خط ثابت فکری و عقیدتی حرف میزنم.
اثرِ نَفَسِ آدمهای شبههدار رو کم نگیرید! شما هرچی بشنوید، هرچی بخونید، با هرکی باشید، تو هر کانالی باشید، حتما شبیهش میشید.
نکتهٔ فوقالعاده مهم اینکه ببینید به همین دلایل دارید مداحی یا روضهای گوش میدید یا خود شخص هم براتون مهمه...
پناه میبرم به خدا از شخصمحوری...
اگه بستهٔ شخص باشید، خطا کنه نمیپذیرید که خطا کرده... باهاش شما هم به خطا میرید... ولی اگر بند این نکات باشید و اون و بهخاطر رشدی که براتون داشته گوش میدادید، خدانکرده روزی هم که خطا کرد، تذکرش میدید و برنگشت رهاش میکنید.
لازمه اسم ببرم مثل چه کسی و طرفداراش؟!
میزان و ترازوی سنجش؛ حال و اکنونِ آدمهاست، ممکنه فرداروزی هرکدوم خدانکرده بلغزیم، اما حتی همین که به اسم امام حسین علیه السلام و عزا چی گوش میدیم، خودش عاملی در عاقبتبهخیری یا لغزیدنه!
مداحی دیشبِ آقایون مهدی رسولی و محمود کریمی رو گوش بدید.
وَ هرکی دستش به امامزاده چیذر رسید... من رو هم یاد کنه...
تو فیلم غریب، بروجردی در پادگان و باز کرد و مردم رو بیاجازهٔ بالادستی راه داد.
تو فیلم آسمان غرب هم کیمرام در رو باز کرد و مردم رو راه داد.
شهدا روی یک مدار بودن.
تو غریب بروجردی حکمی که از بنیصدر اومد و براش برنامهٔ پیچوندن ریخت.
تو فیلم منصور ستاری فکر کنم، اونم دستور بالادستش و پاره کرد گفت من از امام دستور میگیرم.
شهدا روی یک مدار بودن.
اون مداره چیه؟
اسلام.
الآن چرا من نمیتونم با مذهبیا، با بسیجیا، با خادمای حرم، با جهادیا، با هیئتیا، با طرح ولایتیا، با بینهایتیا کار کنم؟
چون مدار، اسلام نیست!
مدار اونجا دلبخواهه!
حسه!
دلم خواست و نخواسته!
من امتحان کردم.
تو اردوی جهادی از این فیلما نشون دادم. بعدش نقد فیلم و گپ گذاشتم ببینم هرکی از چه زاویهای به فیلم نگاه میکنه.
همهٔ مذهبیا نماز شب خوندنِ شهید رو دیدن تو فیلم و الگو گرفتن و شبش همهشون نماز شب میخوندن
ولی کسی ندید همون شهید فردا اولین نفری بود که اداره و سر کارش بود!
همون نیروها رو فردا با لگد باید بیدار میکردی بفرستی سر کلاس(!)
همه خوشاخلاقی شهید رو دیدن،
تلاش میکنن خوشاخلاق باشن
ولی قاطعیتشون رو در انجام کار ندیدن...
و از کار و خدمت و وظیفهشون میزنن به اسم مردمداری(!) خوشاخلاقی(!) درک(!)
در یه ارگان مذهبی خفن، زندگینامهٔ شهید کاوه رو بردم خونهٔ خود شهید خوندیم. بعدش گپ راه انداختم. همه میگفتن شهید چون اهل فلان سوره بوده، ما هم از فردا فلان سوره رو بخونیم...
وواقعا از فردا بخشی از زمان رو با خوندن اون سوره بهصورت دورهمی اتلاف کردن(!)
بله اتلاف کردن! چون وقتی وظیفهای به دوشته و از زمان اون بزنی و به کاری غیر اون بپردازی، زمان رو کشتی و اتلاف کردی!
اما
اماش جالبه!
حتی یک نفر نگفت شهید کاوه به دختر بدحجاب، جنس نفروخته!
وقتی من این نکته رو گفتم، هممممممهشون گفتن مال اون زمانه. این زمان باید رویکرد دیگهای داشته باشیم(!)
وقتی میگفتم سوره هم مال اون زمان و اون شخص بوده، از کجا معلوم این سوره و خواصش به زمان ما بخوره؟! من میشدم مسؤولی تندرو و دگم و متعصب(!) و وقتی به رخ میکشیدم پس چطور نوجوانها جذب من میشن نه شما؟ از حرص لال میشدن!
این دوازده روز که جنگ بود، بهواسطهٔ بیکاری لعنتی، عمرم خیلی پای تلویزیون گذشت. تلویزیون هم تا تونست فیلمای زمان جنگ رو گذاشت یا دربارهٔ اون زمان. چ رو هم خودم سه بار دیدم چون دیوانهٔ هر دو شهیدش چمران و اصغر وصالیام و وقتی بین شهدا و ویژگیهاشون دنبال یه مدار بودم که از دلش دربیارم اینا از دنیاهای متفاوتی بودن اما بر یک مدار
چرا من نمیتونم با مذهبیهایی که از یه شهریم روی یه مدار جا بیفتم بتونیم کاری مستمر کنیم
فقط به یه چیز میرسیدم.
بروجردی یه بچه روستایی بوده ولی روی همون مدار چمرانِ آمریکارفته است. این دو تا روی همون مدار کامران آوینیای که سیگار میکشیده و ته ته ته خفنای سکولار بوده. این سه تا روی همون مداریان که ستاری باکلاس ومایهدار بوده. همهشون. همه یاران خمینی روی یک مدار بودن.
مدار اسلام.
مدار وظیفه.
مدار واجب.
یعنی اصولی که تفسیربردار نیست.
ولی الآن چی؟
همه روی مدار احساسن
مدار دلخواه
مدار تأویل و تحلیل و تفسیر
مدار مستحب
مدار مصلحت
منفعت
توی جهادیای که اعتراض کردم چرا کشف حجاب آوردید روستا و دارید فرهنگ نسل بعد روستایی پاک و مقید رو به هم میریزید
به من گفت ولایتپذیر نیستی(!)
اینا با ستاری که نامهٔ سرهنگ بالادستش و پاره کرد چون خلاف مسیر اسلام و انقلاب بود چه کار میکردن؟!
با بروجردی که حکم مستقیم ریاست جمهور وقت رو چون بوی مفسده میداد پیچوند چه کار میکردن؟!
با حدّت عصبانیت دارم مینویسم چون من برای بلوچستان یه طرح مستمر پنج ساله ریختم که میتونست تغییرات فرهنگی خردی رو ایجاد کنه و روزنهای برای نسلهای بعدی شه
ولی بعد از اولین اردو
بلوچستانم شکست خورد چون نیرو نداشتم
نیرو
نیرو
من جهادی نداشتم!
اردوبیا داشتم ها!
اما بر مدار جهادی نداشتم...
ما دویست نفر ثبتنام داشتیم.
برای اونجا ۲۴ نفر نیاز داشتم.
در مصاحبه و دیدنِ مدارهای خارج از اسلام
رسیدیم به یازده نفر
که از اون یازده نفر
فقط دو تاشون پنجاه درصد بر مدار اسلام بودن ووظیفهگرا
بقیه رو مجبور بودم انتخاب کنم
واگرنه باید اردویی که سه ماه براش جون کندم رو میخوابوندم
من بهجای ۲۴ نفر
۱۱ نفر بردم بلوچستان
کار با بزرگسالم و لغو کردم
کار با جوانم رو
دیدار خانوادگی رو لغو کردم
چون نیرو نداشتم
چون مذهبی و خادم و هیئتی و جهادی و مسؤول پایگاه و بسیجی و مرگ و دردی که اومد مصاحبه
بر مدار وظیفه نبود
بر مدار اسلام نبود
اصول براش مهم نبود
مماشات
منفعت
مصلحت
چون نمیگفتن «از نظر قرآن... از نظر امام... از نظر ولی فقیه...»
همهٔ جملاتشون «از نظر من... از نظر جامعه... از نظر زمانه از نظر جذب... از نظر فرهنگی از نظر فلانی