موقعِ تموم شدن، مداحه گفت بلند بگو لبیک یا حسین...
یاد سیدحسن نصرالله افتادم
حتما شنیدین اون سخنرانیِ دیوانهکنندهش و...
که «آمریکاییها نمیفهمن لبیک یا حسین یعنی چی...»
روضه و هیئت تموم شد
ولی من این لحظه بود که نشستم تو تاریکی و لبریزِ خشم و غرور و فخر و غصه
اشک ریختم...
لبیک یا حسین
یعنی تو وسط معرکهای...
حتی اگه تنها باشی
حتی اگه همه طردت کرده باشن
حتی اگه همه هووووووت کرده باشن
لبیک یا حسین
یعنی تو با خونوادهت... با بچهت تو معرکهای...
یعنی با اموالت... با داراییت وسط معرکهای...
آه...
ببینید...
این سخنرانی رو ببینید...
قدیمیه...
سید هنوز جوانتر بودن...
گمونم در جمع و حضوری هم سخنرانی میکردن...
حتی توصیه میکنم
بار اول
بدون ترجمه ببینید...
بهجای روضه...
فردا برای خانمهای مذهبیِ مشهد یه روزِ سرنوشتسازه!
شاید حتی خودشون ندونن!
فردا صبح همایش شیرخوارگان حسینیه
وَ فردا صبح هم، تشییع شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه...
دلم خواست مادر بودم.
نوزاد داشتم.
تو یه ساختمون پر از مادر با نوزاد زندگی میکردم.
همهمون برای فردا برنامه میریختیم.
برای نوزادامون لباس میدوختیم.
سربند آماده میکردیم.
صبح که میشد
وقتی با همه مادرا دمِ در ساختمون جمع میشدیم
من از همهشون خداحافظی میکردم و میگفتم نوزادم و میبرم تشییع شهدا
شیرخوارِ من وقتی حسینی میشه
که تو تشییعِ شهیدِ جنگ با اسرائیل قد بکشه
امروز جز روضه و فدایی کردن به اسم،
فرصتِ عمل به روضه و فدایی کردن به رسم هم داره...
تهِ رؤیاهامه که خانمهای همسایه هم همراهم میشدن...
شیرخوارهامون رو
روی دست
پشتِ تابوتِ شهدا بالا میبردیم و
دم میگرفتیم:
فدای ولی...
فدای ولی...
فدای ولی...
وَ اگه تهرانی بودم
برای شنبه و تشییع شهدا
فردا مقوا و ماژیک میذاشتم جلوم
با خلاقیت و احترام و حفظ وحدت
در عین سادگی که همهفهم باشه
جملاتی مینوشتم
که شنبه بگیرم دستم
بدم دست دوستام
یا خانوادهم
دربارهٔ چی؟
مذاکره...
مثلا مینوشتم:
رهبر هشدار داده بودند،
اما مذاکره کردید...
وسطِ مذاکره بودید
که جنگ را به ما تحمیل کردند!
زیرِ لگدِ دشمن بیدار نشدیم
با خونِ اینهمه زن و بچه هم بیدار نشویم؟!
هنوز مذاکره؟!
من تهرانی بودم
عکس شهدای زن و بچه رو رنگی چاپ میکردم
کنار هر مقوا میچسبوندم و یکی از اینجور جملات مینوشتم
من تهرانی بودم
برای شنبه یه لشکر مجهز میکردم به اینجور تصاویر و نوشته و حتی عروسکسازه
مگسکُش برمیداشتم روش ترامپ و نتانیاهوی لهشده میساختم
قابلمه قدیمی سوراخ میکردم، روش مینوشتم گنبد آهنین، روی دستم بلند میکردم
لنگه دمپایی دستشویی میگرفتم دستم، تهش ترامپ و نتانیاهوی لهشده میساختم
اف۳۵ ِ ساقطشده میساختم... موشکهای ایرانی میساختم... تهِ خاکانداز پرچمِ اسرائیل میچسوندم...
آیاتی از قرآن رو که خدا میگه هرکی جهاد کنه من یاریش میکنم... قومی که بخوان تقدیر رو میتونن تغییر بدن... این چیزا رو مینوشتم...
تحقیرِ دشمن
تبیینِ مسائل
تحمیدِ خدا
تقدیرِ وحدت
من تهرانی بودم
مثلِ سیدناالقائد
یه قاب عکس واقعی از تصویر امام خمینی میگرفتم دستم
روی شونهٔ دوست یا خونوادهم چفیه مینداختم و
روی شونهٔ اون یکی پرچم ایران میبردم بالا...
شنبه تهرانیها
عجیب تو چشمِ داخلی و خارجیان...
وَ شنبه دوم محرمه؛
روز رسیدنِ امام به کربلا...
روز امر به معروف و نهی از منکر...
لبیک یا حسین
یعنی وسط معرکهای.
حتی اگر تنها.
«اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم؛
در سلامت و عزّت و پیروزیِ سیّدناالقائد، کشورمون، مردممون، خونواده و دوستانمون،
خدایا ما رو به مشّایهٔ اربعین برسون🤲
اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم
#یاصاحبالزمانازشمامدد »
مداحیای گوش بدید که شما رو تربیت کنه.
شور با شعور.
مداحی درست یعنی چی؟
یعنی محتوا امام زمانپسند باشه.
از روی تاریخ و مقتلِ معتبر باشه.
ریتم و نواش در شأن اهل بیت علیهم السلام باشه.
پوشش خودش و پامنبریهاش درست باشه... خانمها... آقایون...
اهل سیاست باشه.
اهل ولایت باشه.
کسی که داره میخونهش، موضعش همیشه و خصوصا در بحرانها مشخص باشه.
ضعف و قوتِ کارهاش و کاری ندارم، بالاخره یه بار خونده به عالیترین شکل، یه بار ضعیفتر.
دارم دربارهٔ رویکرد و خط ثابت فکری و عقیدتی حرف میزنم.
اثرِ نَفَسِ آدمهای شبههدار رو کم نگیرید! شما هرچی بشنوید، هرچی بخونید، با هرکی باشید، تو هر کانالی باشید، حتما شبیهش میشید.
نکتهٔ فوقالعاده مهم اینکه ببینید به همین دلایل دارید مداحی یا روضهای گوش میدید یا خود شخص هم براتون مهمه...
پناه میبرم به خدا از شخصمحوری...
اگه بستهٔ شخص باشید، خطا کنه نمیپذیرید که خطا کرده... باهاش شما هم به خطا میرید... ولی اگر بند این نکات باشید و اون و بهخاطر رشدی که براتون داشته گوش میدادید، خدانکرده روزی هم که خطا کرد، تذکرش میدید و برنگشت رهاش میکنید.
لازمه اسم ببرم مثل چه کسی و طرفداراش؟!
میزان و ترازوی سنجش؛ حال و اکنونِ آدمهاست، ممکنه فرداروزی هرکدوم خدانکرده بلغزیم، اما حتی همین که به اسم امام حسین علیه السلام و عزا چی گوش میدیم، خودش عاملی در عاقبتبهخیری یا لغزیدنه!
مداحی دیشبِ آقایون مهدی رسولی و محمود کریمی رو گوش بدید.
وَ هرکی دستش به امامزاده چیذر رسید... من رو هم یاد کنه...
تو فیلم غریب، بروجردی در پادگان و باز کرد و مردم رو بیاجازهٔ بالادستی راه داد.
تو فیلم آسمان غرب هم کیمرام در رو باز کرد و مردم رو راه داد.
شهدا روی یک مدار بودن.
تو غریب بروجردی حکمی که از بنیصدر اومد و براش برنامهٔ پیچوندن ریخت.
تو فیلم منصور ستاری فکر کنم، اونم دستور بالادستش و پاره کرد گفت من از امام دستور میگیرم.
شهدا روی یک مدار بودن.
اون مداره چیه؟
اسلام.
الآن چرا من نمیتونم با مذهبیا، با بسیجیا، با خادمای حرم، با جهادیا، با هیئتیا، با طرح ولایتیا، با بینهایتیا کار کنم؟
چون مدار، اسلام نیست!
مدار اونجا دلبخواهه!
حسه!
دلم خواست و نخواسته!
من امتحان کردم.
تو اردوی جهادی از این فیلما نشون دادم. بعدش نقد فیلم و گپ گذاشتم ببینم هرکی از چه زاویهای به فیلم نگاه میکنه.
همهٔ مذهبیا نماز شب خوندنِ شهید رو دیدن تو فیلم و الگو گرفتن و شبش همهشون نماز شب میخوندن
ولی کسی ندید همون شهید فردا اولین نفری بود که اداره و سر کارش بود!
همون نیروها رو فردا با لگد باید بیدار میکردی بفرستی سر کلاس(!)
همه خوشاخلاقی شهید رو دیدن،
تلاش میکنن خوشاخلاق باشن
ولی قاطعیتشون رو در انجام کار ندیدن...
و از کار و خدمت و وظیفهشون میزنن به اسم مردمداری(!) خوشاخلاقی(!) درک(!)
در یه ارگان مذهبی خفن، زندگینامهٔ شهید کاوه رو بردم خونهٔ خود شهید خوندیم. بعدش گپ راه انداختم. همه میگفتن شهید چون اهل فلان سوره بوده، ما هم از فردا فلان سوره رو بخونیم...
وواقعا از فردا بخشی از زمان رو با خوندن اون سوره بهصورت دورهمی اتلاف کردن(!)
بله اتلاف کردن! چون وقتی وظیفهای به دوشته و از زمان اون بزنی و به کاری غیر اون بپردازی، زمان رو کشتی و اتلاف کردی!
اما
اماش جالبه!
حتی یک نفر نگفت شهید کاوه به دختر بدحجاب، جنس نفروخته!
وقتی من این نکته رو گفتم، هممممممهشون گفتن مال اون زمانه. این زمان باید رویکرد دیگهای داشته باشیم(!)
وقتی میگفتم سوره هم مال اون زمان و اون شخص بوده، از کجا معلوم این سوره و خواصش به زمان ما بخوره؟! من میشدم مسؤولی تندرو و دگم و متعصب(!) و وقتی به رخ میکشیدم پس چطور نوجوانها جذب من میشن نه شما؟ از حرص لال میشدن!
این دوازده روز که جنگ بود، بهواسطهٔ بیکاری لعنتی، عمرم خیلی پای تلویزیون گذشت. تلویزیون هم تا تونست فیلمای زمان جنگ رو گذاشت یا دربارهٔ اون زمان. چ رو هم خودم سه بار دیدم چون دیوانهٔ هر دو شهیدش چمران و اصغر وصالیام و وقتی بین شهدا و ویژگیهاشون دنبال یه مدار بودم که از دلش دربیارم اینا از دنیاهای متفاوتی بودن اما بر یک مدار
چرا من نمیتونم با مذهبیهایی که از یه شهریم روی یه مدار جا بیفتم بتونیم کاری مستمر کنیم
فقط به یه چیز میرسیدم.
بروجردی یه بچه روستایی بوده ولی روی همون مدار چمرانِ آمریکارفته است. این دو تا روی همون مدار کامران آوینیای که سیگار میکشیده و ته ته ته خفنای سکولار بوده. این سه تا روی همون مداریان که ستاری باکلاس ومایهدار بوده. همهشون. همه یاران خمینی روی یک مدار بودن.
مدار اسلام.
مدار وظیفه.
مدار واجب.
یعنی اصولی که تفسیربردار نیست.
ولی الآن چی؟
همه روی مدار احساسن
مدار دلخواه
مدار تأویل و تحلیل و تفسیر
مدار مستحب
مدار مصلحت
منفعت
توی جهادیای که اعتراض کردم چرا کشف حجاب آوردید روستا و دارید فرهنگ نسل بعد روستایی پاک و مقید رو به هم میریزید
به من گفت ولایتپذیر نیستی(!)
اینا با ستاری که نامهٔ سرهنگ بالادستش و پاره کرد چون خلاف مسیر اسلام و انقلاب بود چه کار میکردن؟!
با بروجردی که حکم مستقیم ریاست جمهور وقت رو چون بوی مفسده میداد پیچوند چه کار میکردن؟!
با حدّت عصبانیت دارم مینویسم چون من برای بلوچستان یه طرح مستمر پنج ساله ریختم که میتونست تغییرات فرهنگی خردی رو ایجاد کنه و روزنهای برای نسلهای بعدی شه
ولی بعد از اولین اردو
بلوچستانم شکست خورد چون نیرو نداشتم
نیرو
نیرو
من جهادی نداشتم!
اردوبیا داشتم ها!
اما بر مدار جهادی نداشتم...
ما دویست نفر ثبتنام داشتیم.
برای اونجا ۲۴ نفر نیاز داشتم.
در مصاحبه و دیدنِ مدارهای خارج از اسلام
رسیدیم به یازده نفر
که از اون یازده نفر
فقط دو تاشون پنجاه درصد بر مدار اسلام بودن ووظیفهگرا
بقیه رو مجبور بودم انتخاب کنم
واگرنه باید اردویی که سه ماه براش جون کندم رو میخوابوندم
من بهجای ۲۴ نفر
۱۱ نفر بردم بلوچستان
کار با بزرگسالم و لغو کردم
کار با جوانم رو
دیدار خانوادگی رو لغو کردم
چون نیرو نداشتم
چون مذهبی و خادم و هیئتی و جهادی و مسؤول پایگاه و بسیجی و مرگ و دردی که اومد مصاحبه
بر مدار وظیفه نبود
بر مدار اسلام نبود
اصول براش مهم نبود
مماشات
منفعت
مصلحت
چون نمیگفتن «از نظر قرآن... از نظر امام... از نظر ولی فقیه...»
همهٔ جملاتشون «از نظر من... از نظر جامعه... از نظر زمانه از نظر جذب... از نظر فرهنگی از نظر فلانی
خیلی فیلم دیدم
امروز هم غریب رو
و خیلی روم فشار آوردن
همزمان دارم کتاب خون دلی که لعل شد میخونم
و آرمان علیوردی
و خیلی روم فشاره
و خیلی از مذهبیا...........
آه
بابا بهم میگه بازم مختار گذاشتن، مسخرهش و درآوردن!
میگم بابا من به ششمها به روشهای مختلف و تمرینهای جورواجور، یاد میدم اجزای جمله رو چطور پیدا کنن. فعل و نهاد و متمم و مسند و مفعول و قید رو. هفتم که میان دوباره باید از اول آموزش بدم. هشتم دوباره. نهم دوباره. دهم، یازدهم، دوازدهم و با فارسی عمومی تو دانشگاه باز هم!
نمیشه گفت مشکل از معلمه، چون همیشه که من نیستم، دو سال منم، سال بعد یکی دیگه. هی معلم عوض میشه.
اما میشه گفت مشکل از دانشآموزه که تلاش نکرده همون اول یاد بگیره، بعد تثبیت کنه، بعد تقویت، بعد مرور، بعد سنجش، تا جوری بفهمهش که تو هر نوع سؤال و آزمون و چالشی، بتونه بهراحتی و بیمعلم پیداشون کنه!
این یه نعمته که صداوسیما هی مختار رو پخش میکنه، چون هنوز کلـــــــــــــــــــــی مختاردیده داریم که متوجه نشدن چطور باید زندگی کنن، کِی چه تصمیمی بگیرن، کجا سکوت کنن و کجا حرف بزنن، کدوم سمت باشن و چه انتخابی کنن...
درسی که یاد نگرفتیمش، خوبه که هی تکرار شه!
سلام
عزاداریهاتون قبول باشه
دعای ظهور، سلامتی سیدناالقائد، پیروزی بر استکبار و سربلندی جمهوری اسلامی ایران یادتون نره.
مخاطبهای خانمِ این کانال؛
اگر در شهرهایی بودید که مورد حملهٔ اسرائیلِ گوربهگورشده و آمریکای فروپاشیده قرار داشتید،
و خودتون
فقط خودتون
(شنیدهها یا دیدهها از دیگران نه)
در شرایطی قرار داشتید که صدای پهپاد، موشک، پدافند یا هر چیزی رو شنیدید، یا آثارش رو دیدید، یا خدایی نکرده خدایی نکرده آسیب جسمی یا روحی بهتون رسیده،
ازتون میخوام برام #روایت کنید.
اصلاً از نظر ادبی بررسی نمیکنم. اصلاً. خیلی راحت حالتون رو، کارایی که میکردید، شرایطتون رو برام تعریف کنید.
فقط خانمها، چون دارم مطلبی زنانه مینویسم.
و بدون ذکر شهرتون، مکانتون، شغلتون یا هر نکتهٔ امنیتی دیگه که هنوز باید از گفتنشون حتی در شبکههای داخلی پرهیز کنیم.
تصور کنید با هم قرار گذاشتیم و من میپرسم وااااای تو دل جنگ چه کار میکردی؟ از صداها نمیترسیدی؟ طوریت نشد؟ چطور گذشت بهت؟
و شما شروع میکنید برام به تعریف کردن.
هیچ پیامی از این موضوع،
روی کانال نشر و پاسخ داده نمیشه.
صرفاً روایتهای حقیقی زنانه میخوام از دل بحران. «حقیقی» بودنش خیلی برام مهمه. دنبال اَبَرزنها هم نیستم. ترس و گریه به همون اندازه برام در این روایت ارزشمنده، که صبر و توکل، وَ شجاعت و قیام.
متشکرم🌻