روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجرههای تنگِ قوافی
لبخندِ خویش را بفروشند
روزی که روی قیمتِ احساس
مثلِ لباس
صحبت نمیکنند
پروانههای خُشکشده، آن روز
از لای برگهای کتابِ شعر
پرواز میکنند
وَ خواب در دهانِ مسلسلها
خمیازه میکشد
وَ کفشهای کهنهٔ سربازی
در کنج موزههای قدیمی
با تارِ عنکبوت گره میخورند
روزی که توپها
در دستِ کودکان
از باد پُر شوند
روزی که سبز، زرد نباشد
گلها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
دلها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشمها دروغ بگوید
دیوار، حق نداشته باشد
بیپنجره بروید
آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیهٔ باغ میکشند
که میتوان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز البفا
روزی که مشق آب، عمومیست
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی نباشد
محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جادههای گمشده در مه!
ای روزهای سختِ ادامه!
ای پُشتِ لحظهها
به در آیید!
این روزها که میگذرد، هر روز
در انتظارِ آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا،
من نیز
در روزگارِ آمدنت
هستم؟...
شبی که اسرائیل فرودگاهِ مشهد رو زد،
مادرم خیلی هول کرد... خیلی ترسید... لباس پوشید بریم بیرون...
سعی داشتم آرومش کنم و زده بودم به درِ شوخی.
اما هرچی گفتم، راست گفتم.
مثلاً گفتم خونه ما رو نمیزنه مامان، مطمئن باش! حتی محلهٔ ما رو نمیزنه، چون من اینجام... من هرجا باشم، شهادت اونجا نیست، خیالت راحت!
مامانم با حرص و هراس میگفت چرت نگو! بمب و موشکه دیگه! وقتی بخوره، خورده! نگاه نمیکنه تو کجا هستی یا نیستی!
بازم به شوخی
اما بازم راست گفتم؛
که مامان!
بمب و موشک نمیدونه کجا بخوره
ولی خدای بمب و موشک میدونه...
تو این دنیا
هیچچیز اتفاقی نیست...
خصوصاً شهادت!
هدایت شده از سربهراه
«اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم؛
در سلامت و عزّت و پیروزیِ سیّدناالقائد، کشورمون، مردممون، خونواده و دوستانمون،
خدایا ما رو به مشّایهٔ اربعین برسون🤲
اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم
#یاصاحبالزمانازشمامدد »
سربهراه
«اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم؛ در سلامت و عزّت و پیروزیِ سیّدناالقائد، کشورمون، مردم
دوست ندارم بعد از این فرستهم چیزی باشه، اما یکی یه کلیپ برام فرستاد و سؤال پیش اومد واسهم!
دکمهٔ یقه باز... خیسِ عرق و لباس چسبیده... موها خیس و پریشون... حرکات ناهنجار...
چطور از مداحی که شبیه مستهاست به آقا امام حسینِ محجوب و معقول و محترم میرسید؟!
سربهراه
دوست ندارم بعد از این فرستهم چیزی باشه، اما یکی یه کلیپ برام فرستاد و سؤال پیش اومد واسهم! دکمهٔ
کلیپش رو یه بار دیدم
یادِ ابنِ زیادِ مختارنامه افتادم
فرستنده رو تنبیه کردم که محتوایی در شأن من برام نفرستاده
وَ کل پیام رو بهخاطر همنشینی با اون کلیپ پاک کردم.
اسمش رو با صفحهٔ خالی از نو باز کردم
براش مداحیِ دکتر مطیعی در حسینیه امام رو فرستادم و گفتم تا فردا روی این کلیپ فکر کن. ببین با کدوم مداحی، به منظومهٔ امام نزدیکتر میشی. با دلیل به من بگو تا بتونم تصمیم بگیرم با تو ادامهٔ مکالمه بدم یا نه.