شبی که اسرائیل فرودگاهِ مشهد رو زد،
مادرم خیلی هول کرد... خیلی ترسید... لباس پوشید بریم بیرون...
سعی داشتم آرومش کنم و زده بودم به درِ شوخی.
اما هرچی گفتم، راست گفتم.
مثلاً گفتم خونه ما رو نمیزنه مامان، مطمئن باش! حتی محلهٔ ما رو نمیزنه، چون من اینجام... من هرجا باشم، شهادت اونجا نیست، خیالت راحت!
مامانم با حرص و هراس میگفت چرت نگو! بمب و موشکه دیگه! وقتی بخوره، خورده! نگاه نمیکنه تو کجا هستی یا نیستی!
بازم به شوخی
اما بازم راست گفتم؛
که مامان!
بمب و موشک نمیدونه کجا بخوره
ولی خدای بمب و موشک میدونه...
تو این دنیا
هیچچیز اتفاقی نیست...
خصوصاً شهادت!
هدایت شده از سربهراه
«اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم؛
در سلامت و عزّت و پیروزیِ سیّدناالقائد، کشورمون، مردممون، خونواده و دوستانمون،
خدایا ما رو به مشّایهٔ اربعین برسون🤲
اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم
#یاصاحبالزمانازشمامدد »
سربهراه
«اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم؛ در سلامت و عزّت و پیروزیِ سیّدناالقائد، کشورمون، مردم
دوست ندارم بعد از این فرستهم چیزی باشه، اما یکی یه کلیپ برام فرستاد و سؤال پیش اومد واسهم!
دکمهٔ یقه باز... خیسِ عرق و لباس چسبیده... موها خیس و پریشون... حرکات ناهنجار...
چطور از مداحی که شبیه مستهاست به آقا امام حسینِ محجوب و معقول و محترم میرسید؟!
سربهراه
دوست ندارم بعد از این فرستهم چیزی باشه، اما یکی یه کلیپ برام فرستاد و سؤال پیش اومد واسهم! دکمهٔ
کلیپش رو یه بار دیدم
یادِ ابنِ زیادِ مختارنامه افتادم
فرستنده رو تنبیه کردم که محتوایی در شأن من برام نفرستاده
وَ کل پیام رو بهخاطر همنشینی با اون کلیپ پاک کردم.
اسمش رو با صفحهٔ خالی از نو باز کردم
براش مداحیِ دکتر مطیعی در حسینیه امام رو فرستادم و گفتم تا فردا روی این کلیپ فکر کن. ببین با کدوم مداحی، به منظومهٔ امام نزدیکتر میشی. با دلیل به من بگو تا بتونم تصمیم بگیرم با تو ادامهٔ مکالمه بدم یا نه.
من دانشجوی روانشناسی یا همچین چیزی بودم
موضوع پایاننامهم و «شخصیتشناسی بر مبنای فورواردهای فردی» انتخاب میکردم.
نتایجش خیلی خیلی بهدردبخور میشد!
مثلا شما میخوای با یکی شریک شی، با یکی ازدواج کنی، با یکی مشورت کنی، با یکی درد و دل کنی، یکی رو بهعنوان معرف خودت اعلام کنی، به یکی تو شورای شهر رأی بدی،
نامحسوس ازش بخواه برات ده تا کلیپ، فرسته، عکس، خبر یا هر چیزی رو که تو فجازی دیده و شنیده و خونده فوروارد کنه.
اصلا با همون ده تا، نفوذ میکنی به بخشی از پناهگاههای شخصیتیش!
روضههای جای خونه، روضههای بصیرتافزایی نیست... چارهای ندارم شب جایی برم و برگردم، ناچار محیطِ محله رو استفاده کردم که دلم خارج از عزا نمونه... همینقدر بسنده کردم که توش فعل حرامی نباشه... درواقع، ناچار چسبیدم به هیئتهایی که حال ندارن ثواب کنن، ولی گناه هم نمیکنن(!)
اما دوست داشتم امشب و فرداشب و شامِ غریبان، حداقل جایی باشم که یه ذره... فقط یه ذره عزادارِ حقیقی باشم و قبل از روضهم با بعد از روضهم فرق کنه...
صبح دوباره روزیم شد و رفتم بهشت رضا علیه السلام... این سربند از شهدای تهران... از معراج شهدای تهران... رزقم شد...
از ساعتِ ده تا ساعتِ چهارِ عصر... مزار شهدا رو درنوردیدم... انگار خردهشیشهای میکروسکوپی رفته باشه تو چشمم و پزشکی جرأت نکنه درش بیاره و هرچه زمان بگذره به آسیبِ بیشتر نزدیکتر بشم و از شدتِ ترس و دلهره بیتاب و بیقرار باشم،
روحم آروم نمیگرفت... یه خردهشیشهٔ میکروسکوپی تو چشمِ روحم گیر کرده بود و طبیب حاذقی پیدا نمیکردم...
چهارِ عصر، از حلقهٔ رفقای اربعینیم زنگ زد و گفت کجایی؟ گفتم مزار شهدا. گفت امشب خونهمجردی بهراهه، میاین همهتون شبم بریم هیئت؟
گفتم خبر میدم.
تماس گرفتم بقیه و همهمون انگار مبتلا به خردهشیشهای میکروسکوپی تو روحمون؛ پایه و مشتاق!
یکیشون گفت تو از همهمون دورتری. بمون میایم دنبالت.
اومدن و دیدن رنگم زارونزاره. فهمیدن از صبح تو آفتاب دخیلِ شهدام و ناهارنخورده...
بُردن و فستفودِ جانانهای مهمونم کردن.
بعدش رفتیم خونهای که مامان و باباش رفتن سفر.
شبِ تاسوعا
با هم بودیم که همهمون مشکیپوشیم...
که همهمون یه مراعاتهای ریزی داریم...
شبِ تاسوعا
نمازمون جماعت شد...
زیارت عاشورامون بهراه شد...
شبِ تاسوعا
بحثامون همه مقیّد شد...
دغدغههامون یکی شد...
قطعاً متوجه نمیشید چی میگم.
قطعاً نمیدونید همینها چقدر برای ما تنفسه...
قطعاً نمیدونید چه هوایی به سینههای در فشارِ ما رسید...
شماها بچههای خونوادهمذهبیاید که فقط میخواید خودتون رو به ما بچسبونید که آره ما هم متفاوت دورمونه و مُفتِ چِرت میگید و عمراً بدونید تفاوت یعنی چی(!)
هرکدوم مبتلا به روضهها و هیئتهای ظاهریِ بیبصیرت...
امشب دورِ هم بودیم
با وسیله
با جمعِ همپا و همفکر...
گفتیم خب؟ هیئت کجا بریم؟
رفتیم تو گوشیها بگردیم که من گفتم مشهد جز آقای علمالهدیِ با ولایت، فقط یه روحانیِ با ولایت دیگه داره!
فقط.
یکصدا گفتیم حاجآقا راجی!
سریع جمع کردیم که خودمون و برسونیم هیئتِ رایت المهدی...
درست به شروعِ سخنرانی حاجی راجیِ بابصیرت رسیدیم.
یه سخنرانیِ با دیانت و سیاست...
نَفَسِ یه اهلِ ولایت...
یکی که هم از مذاکره گفت... هم از علقمه... هم از خیمهٔ امام حسین علیه السلام... هم از جمهوری اسلامی...
خیلی چسبید...
به یادِ هیئت سیدالشهدای دانشگاه فردوسی و روزهای دانشجویی... خیلی چسبید...
مداحی شروع شد...
چراغا رو خاموش کردن...
مداح گفت امشب دردمندی داریم اینجا؟
گفت حتماً داریم که طبیب خودش رو رسونده...
وَ پرچمِ حرمِ حضرتِ عبّاس رو واردِ مجلس کردن...
بهخدا رفیق فقط همونی که تو رو به امام حسین علیه السلام نزدیک کنه... بقیهش همهش اتلافِ عمره... همهش.
وَ دلم میخواست با رفقا جمع کنیم بریم امامزاده چیذرِ تهران...
محمود کریمی بخونه این بیرقِ علمداره... هنوز رو زمین نیفتاده...
اصلاً جمع کنیم بریم مشّایه... رو مانیتورای بزرگِ کنارِ عمودهای نزدیک به ششصد، حیدر البیاتی با تمومِ وجود بخونه عبّاس... قائد الجیش الهی...
هدایت شده از سربهراه
«اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم؛
در سلامت و عزّت و پیروزیِ سیّدناالقائد، کشورمون، مردممون، خونواده و دوستانمون،
خدایا ما رو به مشّایهٔ اربعین برسون🤲
اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم
#یاصاحبالزمانازشمامدد »
سربهراه
من که مرد نیستم، اسلحه ندارم. خبرنگار هم نیستم بشم خانم امامی. یه چند جا هم ثبتنام کردم برای کمک جه
📌سخنگوی وزارت خارجه: از خشم مردم هیچکس جرئت صحبت دربارۀ مذاکره و دیپلماسی را ندارد.
نهی از منکر اثر داره!
میبینید!
تا این خشم، پابرجا باشه، آشغالی دیگه جرأت گفتن کلمهٔ مذاکره رو نداره!
زنگ بزنید هر روز به صداوسیما و وزارت خارجه و ریاستجمهوری و مجلس و شورای شهر.
هر روز از موضع قدرت یادآوری کنید دهانی که از مذاکره حرف بزنه رو باید گِل گرفت...
امروز عزادار ِ عبّاسی؟ هنر کردی؟ همه عالَم عزادارن! تو انسانی! با قوهٔ اختیار و انتخاب! عبّاس گریهکُن نمیخواد، پیرو میخواد، شیعه میخواد، یکی میخواد که عَلَمش رو زمین نذاره
عبّاس اماننامه گرفت؟ مذاکره کرد؟
در برابر اماننامه ساکت موند؟
میخواید فوروارد کنید چنین فرستهای رو فوروارد کنید بلکه دو نفر زنگ زدن، بلکه دو نفر نامه نوشتن نهاد رهبری، بلکه دو نفر پایگاه بسیجشون چهار تا بَنِر برای فردا درست کرد، بلکه خونهداری دید و سردرِ خونهش نوشت، بلکه مذهبیای ساکتِ گریهکنِ امام حسینی که مذهبیای ساکت سرش رو به نیزه بردن، رگی ازشون جنبید(!)
هدایت شده از سربهراه
«اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم؛
در سلامت و عزّت و پیروزیِ سیّدناالقائد، کشورمون، مردممون، خونواده و دوستانمون،
خدایا ما رو به مشّایهٔ اربعین برسون🤲
اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم
#یاصاحبالزمانازشمامدد »