سربهراه
دایگو پر شده از این سؤال! چند تا رو جواب دادم و دیدم ترندِ ناشناسم فعلاً این سؤاله و هی داره تکرار میشه. پاسخ رو آوردم روی کانال.
۱. اگر زیر ۲۱ سال هستید:
سلام عزیزانم❣
(با این پیشفرض که خانم هستید).
به روزمرهنویسیهای اغلب بیهوده و بهندرت باهودهٔ من خوش اومدید. اینجا خبرِ خاصی نیست. من نوشتن دوست دارم و قبلاً در وبلاگهام و استوری مینوشتم، دو سالیه اینجا مینویسم. همین!
از هرچی که در عمر و فکر و روزگارم میگذره. هدفِ خاصی رو دنبال نمیکنم. چالش و هشتگِ خاصی ندارم. حتی با اینکه عاشقِ آیدی گذاشتن پایینِ فرستههام (پُستهای کانال) و خوشگلتر میشه ولی حوصله ندارم.
در حالتِ عادی روزی پنج تا فرسته میاد روی کانالم، اما در حالتِ غیرعادی (معمولاً وقتی داغ میکنم و آمپر میچسبونم یا خیلی شنگولم) یا رگباری دربارهٔ چیزی که روی مغزم گیر کرده حرف میزنم یا دو روزی سکوت میکنم.
معلّم هستم❣
البته خرداد اخراج شدم چون نمرهٔ مفت ندادم. ولی همیشه معلّم بودم چون قبلاً هم نمرهٔ مفت ندادم و اخراج شدم اما چون تلاش کردم رهروی راهِ خلوتِ درستی باشم، خدا من رو هرگز وانگذاشته.
فارسی و نگارش و دروس تخصصی علوم انسانی تدریس میکنم. متوسطه اوّل و دوم. به کارهای دیگهای هم مشغولم که یا در فرستههای گذشته به چشمتون خواهد خورد یا در آینده قطعاً از فرستههام متوجه میشید.
آبانماه ۳۵ ساله میشم. منظم و روی قاعده هستم. تا حواسم باشه فقط روی قاعدهٔ قرآن، اهل بیت علیهم السلام، امامین انقلاب و شهدا. و نه هیچکس دیگه.
اما انسانم، با پایینترین سطحِ تقوا. و هزار بار ممکنه حواسم نباشه و روی قواعدِ نفْسم یا مندرآوردیهای جامعه پیش برم.
منتقدِ جدیِ مذهبیها هستم. هر دو کتابی که ازم چاپ شده هم نقد هست. در نقد، تخصص و رتبه و ادّعا دارم. البته زبان و ادبیاتِ کانالم، خودخواسته و عامدانه، بسیار متفاوت از زبان و ادبیاتِ نویسندگیمه. زبان و قلمم در کتابهام طنزه و شیرین. اما اینجا در نقد، تند و بیپروا و گاهی بیادبم. بر خشمم امیر نیستم. البته در تلاشم و بهتر از قبل شده. بزرگترین عیبم؛ غرورمه. حتماً به فرستههایی برخورد خواهید کرد که ازش برداشت تکبّر کنید. برداشتتون اشتباه نیست.
در کنار بیشمار بدیها، سرِ سوزن خوبیهایی هم دارم. نظم، صداقت و خیرخواهی رو رأسشون میدونم.
اینجا ممکنه با غلطِ املایی بنویسم یا علائم سجاوندی رو رعایت نکنم. یک خطای خودخواسته است برای اینکه ذهنم اینجا تنفس کنه.
پرسیدید با بینهایت چه ارتباطی دارم؟
(این یعنی یه بینهایتی به بینهایتیها لینکم داده)
مدرّسِ نویسندگی بچههای بینهایت بودم. بچّههایی که بعید میدونم به نویسندگی و چاپِ کتاب برسن، نه چون استعداد نداشتن، فقط به این دلیل که حتی در یک نفرشون «همّت و استمرار» ندیدم، اما تنها کارگاهِ آزادِ من بود که همهشون مؤدب و باشخصیت بودن. وَ ادب و شخصیت اوّلین چیزیه که شاگردی رو برای من عزیز یا ذلیل میکنه. مسؤولین پیله بودن مجازی کارگاه رو ادامه بدم که زیر بار نرفتم. زیرِ بارِ هیچ فعالیتِ مجازیای نمیرم.
این برای شما نوجوانانِ نازنینم که با هر عقیده و مرام و مسلکی باشید، حتماً منتقدتون هستم، اما قطعاً دوستتون دارم❣
۲. اگر بالای ۲۱ سال هستید:
درست اینه که پی «محتوا» واردِ کانالی بشید، نه «شخص»!
پس سؤالاتون بیهوده است. کانال رو بررسی کنید، اگر بر مبنای قرآن و اهل بیت علیهم السلام، امامین انقلاب و شهدا، مطلب مینوشتم «استفاده کنید». اگر نه اوّل «باتفاوت باشید و تذکر بدید»، دل بسوزونید و خیرخواه من و مخاطبم باشید، اصلاح نشدم با ترکِ کانال، نهی از منکر کنید.
وَ در هر ورودتون به هر کانالی از خودتون بپرسید بهجای اینهمه کانالی که دارم، اگر کتابِ خوب رو خوب بخونم، به منظومهٔ فکری برای تحلیل نمیرسم؟! زیاد از خودتون بپرسید «دلیلم برای داشتن فلان کانال و بهمان کانال چیه؟» وَ بررسی کنید دلیلتون چه تغییری در تقدیرتون ایجاد میکنه!
یا پای انتخابتون در هر شرایطی بمونید، یا مطمئن باشید نویسندهٔ این کانال از ریزشِ مخاطب، مطلقاً واهمهای نداره.
از کوچهای عبور میکردم. دو پسرِ جوان، سیگاربهدست، زنجیربهگردن، بازوهای پر از تتو، شلوارجینِ چسب به پا، تیشرتهای نیمآستینِ جذب به تن، داشتن با فحشهای سطحِ دبستان، برای هم چیزی تعریف میکردن.
مجبور بودم از جلوشون عبور کنم. حین عبور شنیدم یکیشون خیلی لاتی و پزشکیانطور در برابر آقای جلیلی نه در برابر تاکر کارلسون(!) میگفت:
بِرار سالی یَک بار مُرُم، به مولا زنده مُشُم برمِگِردُم، اصلاً عشق مُکُنُم! وَخه امسال با مو بیا بیبین اربعین چیَه!
خدا میدونه چه خویشتنداریای کردم نرم چادرم و بزنم به کمرم و روی پنجهٔ پا کنارشون بشینم و بگم بِرار یه نخ سیگارُم به مو بده تا بِرَت بُگُم ایٖ بِرارِ دِگَهمان چی مِگَه و اربعین چیَه!
برای چهار ساعتِ امروز پدر و مادرت زحمت کشیدن و گذاشتنت مدرسه. هر مدرسهای که بودی، خوب یا بد، اونا اندازهٔ وسعِ مادی و معنویشون، دوازده سال، شرایط تحصیلِ تو رو مهیّا کردن، حتی وقتی ممکنه خودشون محروم از تحصیل بودن...
برای چهار ساعتِ امروز حداقل پنجاه معلم، اندازهٔ سواد و درک و شعورِ خودشون، برات وقت و اعصاب گذاشتن و بدترین روشتدریس رو هم که میداشتن، قطعاً بازم تو یک کلمهای که هفتاد سال بردهشون بشی رو ازشون یاد گرفتی...
برای چهار ساعتِ امروز چند تا مهمونی رو نرفتی/پیچوندی، چند تا دورهمی و دیدوبازدید رو کنار گذاشتی/پیچوندی، مدتی صلهٔ رحم و فامیلبازی رو پشت گوش انداختی/پیچوندی، تعدادی سفر و خوشگذرونی رو لغو کردی/پیچوندی و هر کس اندازهٔ درک و تجربه و انصافش باهات کنار اومد...
برای چهار ساعتِ امروز کلی همکلاسی رو تجربه کردی که خوب و بد تو درس خوندن و نخوندنت، کم یا زیاد، اثر داشتن...
اگر صفحه یا کانال یا وبلاگی داری، برای چهار ساعتِ امروز مخاطبینت مدتها اضطراب و غم و شادی و لحظهشماری و فرار و نقوناله و ساعاتِ درسی و همهچیزت رو خوندن و پابهپات تو اون حال و هوا بودن...
از این لیستی که کلی ازقلمافتاده داره چی میخوام بگم؟
میخوام بگم باید الآن درگیرِ دونه دونه مواردی باشیم که تبیین میطلبه و گفتن یا نگفتنش در سرنوشتِ ایرانِ بعد از جنگِ تحمیلیِ اسرائیل فوقالعاده تعیینکننده است، اما برای رسیدن به اون تحلیل و تبیینِ عظیمِ ملّی و جهانی و تمدّنی، باید اوّل بلد باشیم و بلد کنیم همین روزمرههای ساده رو دو دو تا چهاری منصفانه و عادلانه کنیم...
خدا قوّت کنکوری!
حالا برو و تا نتایج بیاد روی خودت کار کن که متوجه این لیستی که در چهار ساعتِ امروزت دخیل بودن باشی که فردای نتیجه، پروفایل و استوری نذاری «رتبه یه مسألهٔ شخصیه»(!)
دیدی که نیست! نفوذِ تفکرِ اومانیستی و فردمحوری و هشتگِ توسعه فردی هم، همه رو فریب نمیده!
رتبهت خوب بود قدرشناس باش و پروفایل و استوری بذار و از این لیست تشکر کن،
رتبهت بد بود شجاع باش و پروفایل و استوری بذار و از این لیست عذرخواهی کن که با همهٔ همّتت درس نخوندی و بیفت پی جبران.
وَ اگر نه با تفکّرِ «رتبه یه مسألهٔ شخصیه» تو دانشگاه تهران و فردوسی و شریف هم پا بذاری، دکتر و مهندس و معلم هم بشی،
هرگز جزو انسانهای بهدربخور و دنیاساز نخواهی شد!
سربهراه
فقط چند قدم مونده به فتحِ قلّه...
فقط چند قدم!
بادها شدیدتر میشه و مسیر لغزندهتر...
حتی
خلوتتر...
اما فتح شد؛
به استقامت
به نترسیدن
به ایمان
به توکّل
به تلاش
به امید
به یا علی یا علی گفتن:
اگر خستهجانی بگو یا علی!
اگر ناتوانی بگو یا علی!
اگر تن بیفتد میانِ بلا
مترس از بلا و بگو یا علی!
تو حرم داره یه اتفاقِ جدید میفته!
درواقع چون مذهبیهای مؤمن و عارف و امام رضایی و امام حسینی و هیئتی و اربعینیمون خیلی به مهربانی و مدارا و گذشت اهمیت میدن و امر به معروف و نهی از منکری که درست مثلِ نماز واجبه و تاااازه قضا هم نداره😎 براشون تلخ و زننده و دافعهداره، ما بهمرور از مراحلِ قبلیِ تالار و آتلیه شدنِ حرم عبور کردیم و داریم به ساحل شدنِ حرم نزدیک میشیم😍
خیلی هیجانانگیزه🤩 چون هرررررررکس با هررررررر عقیدهای، با هرررررررررر پوششی، با هرررررررر مدلی میتونه بیاد حرم🥰 آقا طلبیده دیگه، من و توی گریهکنِ امام حسین علیه السلام چه کارهایم؟!
همونطور که قبلاً هم پیشبینی کردم و هشدار دادم و مذهبیها صلاح دونستن فقططط عاشقِ امام رضا جان باشن و تو کار ایشون و زائرهاش دخالتی نکنن، اینبار هم میخوام این خبرِ خوش رو بهتون بدم به زودیِ زود، زائرانی به سبکِ فرح پهلوی پا به حرم میذارن و بعد از اون همجنسبازها هم طلبیده میشن و خدا رو چه دیدی؟ رواقها هم میشه حجلهٔ بعد از دیتها😚
ولی خب متأسفانه من مذهبی نیستم و همچنان تندرویی هستم که بهجای عششششششق کردن با امام رضاجان، تلاش میکنم پیروی دغدغهٔ ایشون باشم.
لذا بعد از چندین مورد مشاهدهٔ زائران خانمی که فقط چادررنگه رو سرشون کشیدن و زیرش نه شال، نه روسری، نه لباسی آستیندار به تن دارن و این چادرِ زورکی همهش بازه، فهمیدم ای دل غافل! سربهراه جان! واردِ فاز جدیدی شدیم و در مردمداریِ مذهبیون و خدمتِ بیشائبهٔ آستان قدس و لالمُردگیِ علما و مراجع و مشغولیتِ جوانانِ بسیج و هیئتی به شوهر تور کردن و دختربازی با چادر و محاسن، شعائرالله ریز ریز و بیصدا داره هتک حرمت میشه...
منم که اُمّل و دوقطبیساز و دافعهدار😂 یا علی گفتم و بعد از خوندن زیارت امین الله، رفتم که به سیرت امین الله عمل کنم.
اوّل با تلفن مبارک ۱۳۸ رو گرفتم.
آقای پاسخگو سلام کردن و پرسیدن فرمایشتون چیه؟
گفتم دو مورد:
یک. آقای پویانفر سال ۱۴۰۱ و تو آتیشِ دختره مهسا امینی و تحمیلِ بیحجابیِ اجباری به جامعه، در برنامهٔ مهلا، خلاف قاعده و قانون الهی و حکم حجاب رفتار کردن و با پذیرفتنِ مهمانهایی که لشکرِ باطل رو تقویت و لشکرِ حق رو تضعیف میکردن، نشون دادن مواضع انقلابی و ولایی، حتی اسلامیشون جای دقت و بررسی داره. اونم در شرایطی که امامِ جامعه رسماً و بدون پرده از حکم حجاب صحبت میکردن و بیحجابی رو جرم سیاسی معرفی کردن.
همچنین چند وقت پیش همین آقای پویانفر مرگ رئیس انجمن حجتیه رو که فرقهای ضالّه و ملعون هست، تسلیت گفتن!
همونطور که خوردن غذای آلوده، اثر وضعی داره، شنیدنِ صدای مداحیِ مداحِ آلوده به مناقشات هم اثر وضعی داره. آستان قدس با توجه به اینکه مسؤولیت هدایت جامعه رو به دوش داره، و یه ظرفیت برای اقسام مختلف عقاید هست، باید مراقب باشه چه ورودی به قلب و روح زوّار داره.
علاوه بر این دعوتِ آستان قدس از چنین فردی، حکم تأییدش رو داره چون شما یه مرجع بزرگ دینی در کل کشور محسوب میشید! دیگه پسفردا ما هرجا بگیم این آقا رو باید به نیتِ نهی از منکر تحریم و طردش کرد، کسی گوش نمیده و میگه اگه بد بود، چرا آستان قدس دعوتش کرد؟!
دعوت از این آقا جای فکر و توبیخ داره که چه تفکری در تولیت حرم مطهر وجود داره؟ تفکر امام رضایی یا مأمونی؟ اسلام ناب محمدی یا اسلام آلودهٔ عباسی؟
دو. وضعیت حجاب هیچ جایگاهی برای تولیت و خدامِ حرم نداره، اما برای امام قطعاً داره!
بعد اون جملهٔ جذاب و دوستداشتنیم و گفتم😁
خودم
و شما رو
به تقوای الهی دعوت میکنم! ببین آقا، امروز بعد از شیفت خدمتت در پاسخگویی، برو یک ساعت تو حرم دور بزن. حتماً متوجه میشی چادررنگیها دیگه زیر چادرشون هیچی تن و سرشون نیست... و جلوی اون چادرها بازه... و اون چادرها از سرها سُر میخوره... اگر عامدانه جلوی این کرونای فرهنگی رو نمیگیرید، ایرادی نداره! وظیفهٔ من و چیزی که از دستم برمیاد نهی از منکر بود که کردم، هم خانمها رو، هم خادمها رو، هم شما که صدام و به تولیت میرسونی انشاءالله. شما میمونید و امام رضا جان...
اما اگر عامدانه نیست و راهکار ندارید، من معلمم و فعال فرهنگی. تا دلتون بخواد میتونم ایده بدم. تا هرجا هم از دستم بربیاد پای خدمت و اجراشم هستم. میتونید از من و امثال من کمک بگیرید.
آقاهه ثبت کرد و تلفنی تموم شد.
اما منِ اُمّل ولکن نیستم که😂
بعد از تماس، رفتم رواق امام خمینی.
تو راه هم اینقدر تذکر دادم که تشنه شدم😂 اصلاً خدای دوقطبیسازم😂😎✌️
به رواق که رسیدم، دم در از کاغذای نامه به تولیت که مردم نداری و بیپولی و بیکاریشون رو مینویسن و طلب دارن تولیت و حکومت براشون درست کنه، برداشتم که بیدینی و بیایمانی و بیشرعی رو شکایت کنم و طلب کنم رسیدگی شه!
چهار برگه برداشتم و شیک و ادبی و با راهکار و شماره و تلفن و ایمیلم نوشتم و انداختم صندوق.😎
هنوز ادامه داره ولی دستم خسته شد😁
بچههای جدید؛
من دیر و زود پیامها رو پاسخ میدم. معمولاً در اوقات پِرتم، خصوصاً وقتی تو اتوبوسهام.
اما حتماً پاسخ میدم؛ حتی اگر شده به فحش دادن😎
ساعت چنده؟
شش و ده دقهٔ صبح.
کجام؟
ورودی/خروجیِ باب الرضای حرم. سمت خیابانِ امام رضا علیه السلام.
دارم میرم سمتِ ایستگاهِ بیآرتیها.
یه خانمِ پوشیده در چادر و پوشیه و دستکش، اندازهٔ پنجاه تا عروسکِ جاسوئیچیِ بافتنی، گرفته تو یه دستش و با اون یکی دستش چادرِ سادهش رو محکم و پوشیده گرفته.
چادرش قلمبه است و معلومه کولهپشتی یا کیفی که به دوش داره هم پر از عروسکای بافتنیشه.
پوشیدهٔ پوشیده است که کسی چهرهش و نبینه.
دارم خودخوری میکنم که اوضاع مالیم فعلا به خرید ازش نمیرسه که سه تا آقای تنومندِ عراقی میرسن بهش و عروسکاش و ورانداز میکنن و سه تا سفارش میدن.
من سرعتم و کم کردم که ببینم و خیالم راحت شه اوّلِ صبحی تونست سه تا بفروشه و قلبِ پُرم از جیبِ خالیم تسکین بگیره.
عراقیها پولِ بیشتری بهش دادن. خانمه داشت جیبش و میگشت بقیه پول رو بده، عراقیا گفتن نمیخواد. خانمه گفت نه، باید بقیهش و بدم. عراقیا گفتن نمیخوایم بابا، و رفتن. خانومه دنبالشون رفت که صبر کنید، دستام پره، صبر کنید تا پولخردام و پیدا کنم. عراقیا گفتن بابا اصلاً ما عروسک نمیخوایم، گفتیم بخریم بتونیم به شما کمکی کنیم. (نیتشون خیر بوده. اینجا عراقیها هیچ کار بدی نکردن. تا مجبورم نشدن این و نگفتن)
خانومه ایستاد و چند دقه نگاهشون کرد... من بغضم گرفت... اون و نمیدونم... صورتش دیده نمیشد...
اصلاً چند لحظه خشکش زد...
بعد دستش و از زیر چادر بیرون آورد و پول عراقیا رو پس داد دستشون و سه تا عروسک و از دستشون گرفت و قبل از اینکه اونا به خودشون بیان، رو برگردوند سمت حرم که بره و همون نزدیک حرم بایسته...
حینِ رفتن به عراقیا گفت
من صدقه نمیخوام! کار میکنم!
عراقیا چند دقیقه مبهوت بودن...
من دیگه اشکام ریخت و اگر غرور اون زن یا دختر نبود، میرفتم و سخت به آغوشش میکشیدم و بهش میگفتم بنازم غیرتت و که مردای عراقی رو متحیر کرد...
تسبیحم و درآوردم که براش یک دور صلوات هدیه کنم به امام زمان روحی له الفداء که شرایط کاری و درآمدش رو واسطه شن از خدا بخوان سروسامون بگیره و هرگز عزت و غرور نازنینش رنج نبینه و از ترحم خلقِ نیازمند، تا ابد مصون بمونه...
با همون صورت گریون هم راهم و تا ایستگاه ادامه دادم.
به ایستگاه که رسیدم، بیآرتیای تازه از راه رسید و منتظر بودیم مسافرا پیاده شن.
دیدم هر آقایی که پیاده میشه، با چشمای گرد از جلوی کابین راننده رد میشه و حتماً با تعجب به کابین نگاه میکنه و هر زن و دختری که پیاده میشه هم میره جلوی کابین میایسته و لبخند میزنه و حتی یک خانم رفت و جلوی کابین مثل یه سرباز ایستاد و دستش رو به نشانهٔ احترام برد تا گوشهٔ ابروش و خیلی نظامی به رانندهای که نمیدیدم سلام داد و رفت...
نوبتِ سوار شدنِ ما بود. سوار شدیم و تا کارتم و زدم برگشتم به سمت آقایون که راننده رو ببینم.
حدسم درست بود و راننده خانم بود...
قلبم به درد اومد...
ای کاش درد از جملهٔ قبلیم بهتون منتقل شه...
قلبم واقعاً به درد اومد... روحم رنده شد... تموم زنانگیم پوره شد... له شد...
ایستادم همون جلوی در و با افسوس و کراهت زل زدم به آینهای که از توش راننده قسمت در خانوما رو میبینه...
از اون نگاهام کردم که وقتی به شاگردام میکردم، کل کلاس یکجا ساکت میشد و یکی دست بلند میکرد و میپرسید خانوم... از ما ناراحت شدین؟! چی شد؟! خوبین؟!
داشتم فکر میکردم بیا بدترین حالت رو در نظر بگیریم... اینکه این زن، مرد نداره... مَحرم نداره... نونآور نداره... خرجی نداره... محتاجه... یه گلّه بچه یا پیر و جوان هم باید خرجی بده... اصلاً داره پول درمان میده دور از جون... یعنی واقعاً هییییییییییییییییییچ کار دیگهای که مختص خصوصیات زنانهٔ این خانم باشه تو این شهر نبود؟!
اما بهترین حالتِ فکرم اینجا غلبه میکنه...
که خود پایه یک گرفتن و استخدام شهرداری شدن و دنگوفنگاش، کلی هزینه داره...
پس ندار نبوده...
علاقه داشته یا...
بعد داشتم فکر میکردم این دو زن رو
در اولِ صبحِ
اولین روز هفته
چطور برای دخترای کارگاهم توصیف کنم که مثل من به اولیه افتخار کنن و از دومی برائت بجویند؟
واقعاً توهماتِ القاییِ جامعهٔ گولمالیدهشده رو کنار زدن خیلی رندی میخواد...
به مقصد رسیدم.
سریع خودم رو رسوندم به جلوی اتوبوس و تو دیدِ راننده.
نمیدونستم تو فرصت کم چی بهش بگم که متوجه عمق مطلب بشه...
راهی برای کوتاه و گویا حرف زدن نبود...
نتونستم با زبانم نهی از منکر کنم...
با چهرهم این کار رو کردم.
نشون دادم از خطا بیزارم و به خطا معترض...
در تمومِ مدتی که مسافرا داشتن پیاده میشدن، من ایستاده بودم روبهروی کابین راننده و با نگاهی متأسف و دونِ شأن نگاهش کردم.
جوری که اخماش تو هم رفت و چند مرد که نزدیکش بودن با تعجب به من زل زدن...
اتوبوس رفت.
ذهنم درگیر نوع روایتم بود برای دخترام.
با خودم گفتم زنگ میزنم شهرداری هم تذکر میدم، هم تمرینیه برای گفتنش.
۱۳۷ رو گرفتم. خیلی سخت بود یه مبحث عظیم و ریشهای رو که کلی زیرشاخه داره و اصلاً باید مبنای فطری آفرینش زن رو تبیین کنی، تو چند دقیقه بگی و انتظار داشته باشی اثر کنه یا حداقل به فکر ببره...
گفتم فطرت زن بر لطافته. کار و فعالیت اقتصادی و اجتماعی هم زن لازم داره، ولی در همین چارچوب زنانگی. حضرت خدیجه سلام الله علیها تاجر خفن عربستان بودن بین اون همه مرد. اما ریاستشون از خونه و به واسطهٔ مدیران میانی و زیردستشون بود که مرد بودن. این یعنی زن عرضهٔ کار و اشتغال داره، اما باید از ریحانه بودنش مراقبت شه... این چارچوب قواعد اسلامیه...
مرده گفت بیحجاب سوار اتوبوس شده میخواین بگین؟ گفتم نه، راننده اتوبوس زن بوده...
نذاشتم حرف بزنه. خودم توضیح دادم.
گفتم اگر شهر مجهز بود به اتوبوسهای تفکیکشده، اتوبوس خانمها و اتوبوس آقایون،
اونوقت اتوبوس خانمها رانندهش خانم بود، امروز من یه تصویر زیبا تو ذهنم مینشست. یه خانمِ شاغل در محیطی زنانه که باعث آسایش و آرامش خانمها هم شده. مثل آژانس بانوان.
اما نه یه زن... تو اتوبوسی که پشت سر راننده آقایونن...
این هزار تا تصویر فسادزا داره...
اول از همه القای قدرت زن(!) در حالی که جنس من برای نمایش قدرت آفریده نشده... برای لطافت دنیا آفریده شده...
تلفن رو قطع کردن...
انشاءالله که قطع شد...
اما ساعت تماسم و یادداشت کردم که ظهر دوباره تماس بگیرم و از قطع شدن یا کردنِ تلفنشون شکایت کنم و نهی از منکرِ نهی از منکر کنم...
من این روزا مدام در حال تایپم و دست راستم درد داره، ولی این رو هم تایپ کردم که بازم برای گفتنش تمرین کنم...
ولی فکر کنم هنوزم نتونستم عمق فاجعه رو برسونم...
یکی پرسیده شما خادم یا مسؤول هیئتی باشی، بیحجاب بیاد، به بهترین شکل تذکر بدی گوش نکنه، خواهش کنی گوش نکنه، از دیگران کمک بگیری گوش نکنه، بیرونش میکنی؟
بله. من بیرون میکنم.
من تو صف هیئتم کسی خارج از صف بیاد بگه باردارم، پیرم، بچه دارم، فلانی دختر منه، بهش خارج از صف چیزی نمیدم، بقیه هم ممکنه همینا باشن.
من هم به بهترین شکل.
ولی کار به اینجا رسید نه احساساتی میشم، نه میذارم احساساتیا و مذهبیهپروتیا جلوم و بگیرن،
وظیفهم و انجام میدم.
چنانچه کاری کردم سه کشف حجابی رو از اردوی جهادی و تو دل روستا،
برگردونن مشهد.
بعدش هم تا ته اردو جهادی برچسب و فحش خوردم، اما هزار بار دیگه هم تو چنان شرایطی باشم، همون کار رو میکنم.
گناهکار روی سر ما جا داره،
ولی گناه تو مجلس اهل بیت علیهم السلام و فضای تربیتی؛ هرگز!