eitaa logo
سربه‌راه
212 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
321 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
در تمومِ مدتی که مسافرا داشتن پیاده می‌شدن، من ایستاده بودم روبه‌روی کابین راننده و با نگاهی متأسف و دونِ شأن نگاهش کردم. جوری که اخماش تو هم رفت و چند مرد که نزدیکش بودن با تعجب به من زل زدن... اتوبوس رفت. ذهنم درگیر نوع روایتم بود برای دخترام. با خودم گفتم زنگ می‌زنم شهرداری هم تذکر می‌دم، هم تمرینیه برای گفتنش. ۱۳۷ رو گرفتم. خیلی سخت بود یه مبحث عظیم و ریشه‌ای رو که کلی زیرشاخه داره و اصلاً باید مبنای فطری آفرینش زن رو تبیین کنی، تو چند دقیقه بگی و انتظار داشته باشی اثر کنه یا حداقل به فکر ببره... گفتم فطرت زن بر لطافته. کار و فعالیت اقتصادی و اجتماعی هم زن لازم داره، ولی در همین چارچوب زنانگی. حضرت خدیجه سلام الله علیها تاجر خفن عربستان بودن بین اون همه مرد. اما ریاست‌شون از خونه و به واسطهٔ مدیران میانی و زیردست‌شون بود که مرد بودن. این یعنی زن عرضهٔ کار و اشتغال داره، اما باید از ریحانه بودنش مراقبت شه... این چارچوب قواعد اسلامیه... مرده گفت بی‌حجاب سوار اتوبوس شده می‌خواین بگین؟ گفتم نه، راننده اتوبوس زن بوده... نذاشتم حرف بزنه. خودم توضیح دادم. گفتم اگر شهر مجهز بود به اتوبوس‌های تفکیک‌شده، اتوبوس خانم‌ها و اتوبوس آقایون، اون‌وقت اتوبوس خانم‌ها راننده‌ش خانم بود، امروز من یه تصویر زیبا تو ذهنم می‌نشست. یه خانمِ شاغل در محیطی زنانه که باعث آسایش و آرامش خانم‌ها هم شده. مثل آژانس بانوان. اما نه یه زن... تو اتوبوسی که پشت سر راننده آقایونن... این هزار تا تصویر فسادزا داره... اول از همه القای قدرت زن(!) در حالی که جنس من برای نمایش قدرت آفریده نشده... برای لطافت دنیا آفریده شده..‌. تلفن رو قطع کردن... ان‌شاءالله که قطع شد... اما ساعت تماسم و یادداشت کردم که ظهر دوباره تماس بگیرم و از قطع شدن یا کردنِ تلفن‌شون شکایت کنم و نهی از منکرِ نهی از منکر کنم... من این روزا مدام در حال تایپم و دست راستم درد داره، ولی این رو هم تایپ کردم که بازم برای گفتنش تمرین کنم... ولی فکر کنم هنوزم نتونستم عمق فاجعه رو برسونم...
خشن و ترسناک خودتی و جددددددددددددددددددددددددددددددددول برنامه‌ریزیِ روزانه‌ت!
یکی پرسیده شما خادم یا مسؤول هیئتی باشی، بی‌حجاب بیاد، به بهترین شکل تذکر بدی گوش نکنه، خواهش کنی گوش نکنه، از دیگران کمک بگیری گوش نکنه، بیرونش می‌کنی؟ بله. من بیرون می‌کنم. من تو صف هیئتم کسی خارج از صف بیاد بگه باردارم، پیرم، بچه دارم، فلانی دختر منه، بهش خارج از صف چیزی نمی‌دم، بقیه هم ممکنه همینا باشن. من هم به بهترین شکل. ولی کار به این‌جا رسید نه احساساتی می‌شم، نه می‌ذارم احساساتیا و مذهبی‌هپروتیا جلوم و بگیرن، وظیفه‌م و انجام می‌دم. چنان‌چه کاری کردم سه کشف حجابی رو از اردوی جهادی و تو دل روستا، برگردونن مشهد. بعدش هم تا ته اردو جهادی برچسب و فحش خوردم، اما هزار بار دیگه هم تو چنان شرایطی باشم، همون کار رو می‌کنم. گناهکار روی سر ما جا داره، ولی گناه تو مجلس اهل بیت علیهم السلام و فضای تربیتی؛ هرگز!
سربه‌راه
یکی پرسیده شما خادم یا مسؤول هیئتی باشی، بی‌حجاب بیاد، به بهترین شکل تذکر بدی گوش نکنه، خواهش کنی گو
هرجا می‌خوان کاری پلشت باشه یا بی‌برنامه و هرّی هرجا استاد و مراد و مریدی دیر می‌کنه هرجا می‌خوان ضعفاشون و لاپوشونی کنن می‌گن هیئتی کار کردیم... اما هیئت منظمه! به قاعده و اصوله! گفتم بشینید کتابای مستقیم سیدناالقائد رو بخونید، خوندید؟! الغارات رو چی؟! هیئت، جهادی، روضه، تشکیلات، بسیج منظمه! ولی افتاده دست پلشتای هپروتی... با احساستون کار نکنید(!) با عقل و منطق و دین‌تون کار کنید! سیدناالقائد حتی تو زندانِ ساواک منظم و نظیف بودن... همین و به نظرم خیلیا شنیدن باید سر بذارن بمیرن!
سربه‌راه
یکی پرسیده شما خادم یا مسؤول هیئتی باشی، بی‌حجاب بیاد، به بهترین شکل تذکر بدی گوش نکنه، خواهش کنی گو
من تا حالا نمُردم! ولی شنیدم آدما موقعِ مرگ نای حرف زدن ندارن نفسی اگر بیاد و بره تند تند وصیت می‌کنن و شهادتین می‌گن پس مهم‌ترین صحبتا رو می‌کنن چون هر لحظه ممکنه تموم کنن یعنی حرفای اونایی که دم مرگن حرفای انتخاب‌شده از بین هزاران حرفیه که داشتن ولی چون نمی‌دونستن به تموم کردنش می‌رسن یا نه فقط مهما رو می‌گن خب! دو تا حرفِ دمِ مرگ همیشه برای من حجت تموم بوده و تودل‌خالی‌کن... ۱. امام صادق علیه السلام وقتِ مرگ: از ما نیست کسی که نمازش و سبک بشماره... ۲. امام علی علیه السلام وقت مرگ: اوصیکم به تقوا الله و نظم امرکم... تقوا و نظم! گرفتین؟
میانِ هرچه پیام است فدای آن کلماتم که مدحِ تو گوید... فدای آن سر بشکسته، دیده‌گریانت فدای آن لبِ پرخون و لعلِ عطشانت فدای آن تنِ بی‌غسل و پاک و عریانت... آه...
سربه‌راه
میانِ هرچه پیام است فدای آن کلماتم که مدحِ تو گوید... فدای آن سر بشکسته، دیده‌گریانت فدای آن لبِ پرخ
تو که فرسته‌های اربعینیِ سالِ گذشته‌م و خوندی... چرا می‌گی «نمی‌ذارن»؟! اگر اربعین نرفتی فقط تقصیرِ خودته. تو اربعین رو نخواستی.
سربه‌راه
میانِ هرچه پیام است فدای آن کلماتم که مدحِ تو گوید... فدای آن سر بشکسته، دیده‌گریانت فدای آن لبِ پرخ
اربعین رو بخواه! دیره... خی‌لی دیره... ما قبل از جنگِ تحمیلی اسرائیل علیه ایران هم تو جنگ بودیم... سا‌ل‌هاست تو جنگیم... قرن‌هاست تو جنگیم... از سقیفه تو جنگیم... قبل‌ترش از غدیر از غدیرِ خم از اون لحظه‌ای که پیامبر دستِ امیرالمؤمنین رو بالا برد رفتیم تو جنگ بعد هی خون دادیم خون دادیم خون دادیم خون دادیم به امیدِ آخرش به امیدِ برگشتنِ حکومت به حق و حق به حکومت به امیدِ ظهور با این امید طهرانی‌مقدم‌ها و چمران‌ها و خمینی‌ها و نواب‌ها و سلیمانی‌ها و حاجی‌زاده‌ها شب رو صبح کردن و ما رسیدیم به لبهٔ دیدنش... اگه اربعین نری و فرداش خبر برسه زبونم لال خدانکرده عراق هم مثل سوریه... چی داری به خودت بگی؟! ممکنه این اتفاق زبونم لال خدانکرده فردا هم بیفته اما با این تفاوت که تو اربعین رو خواستی. اما ببین! ما اربعین رو فقط برای خودمون نمی‌خوایم اربعین یه لشکرکشیه یه به رخ کشیدنه از اوّل بوده از اوّل گفتیم وبلاگیا می‌دونن چند ساله دارم این حرف و می‌زنم پارسالم اینجا گفتم اربعین یه زیارت نیست که عذر شرعی داشتی نیای و پول نداشتی بگی قسمت نیست و خانواده رضایت ندادن بگی تموم اربعین وصله به ظهور وصله به ظهور وصله به ظهور از اوّلشم بوده تا ظهورم هست فرسته‌های سال پیشم رو دوباره بخون وَ اربعین رو بخواه... قبل از این‌که پشیمون شی... اربعین رو باید بخوای.
تو بازم اربعین نمیای؟ من تا ازدواج نکنم و دوتّایی نشم اربعین نمیام! ما از پسِ آمریکا و اسرائیل برومدیم از پسِ این جماعتِ سمّی نه!
سربه‌راه
تو بازم اربعین نمیای؟ من تا ازدواج نکنم و دوتّایی نشم اربعین نمیام! ما از پسِ آمریکا و اسرائیل
فانتزیِ من از ازدواج داشتنِ «دوتّایی» نیست! عرضم به محضرتون که اربعین باشه؛ یک‌ تایی... دوتّایی😶... سه تایی... ده تایی... هیئتی... کاروانی... لشکری... کشوری... بین‌المللی هم می‌رم. نه فقط اربعین، که هر جا؛ سفر، سینما، در و دشت، کوه و دریا، کافی‌شاپ و رستوران، هر جا بهم خوش بگذره می‌رم و منتظرِ هیچ‌کس با اسبِ سفید و خرِ سیاه نمی‌مونم بیاد شادم کنه یا تجربه‌های نو برام بیاره یا زندگی رو برام شیرین کنه! تهِ فانتزیِ من از ازدواج این عکسه؛ یعنی خودم همسرم بچه‌هام فدای اسلام.
کوله‌پشتی‌ای که سووشون داره، یک عاشقانهٔ آرام، سه گزارش کوتاه دربارهٔ نوید و نگار، من هشتمینِ آن هفت نفرم، حرکت در مه، مقداری کلوچه، قندون، لیوان، سه لیپتون از نیمه‌شعبان وَ بطریِ آب، با فلاسک آب‌ جوش هم سنگین‌تر شد! چون کادرِ کارگاه، مامان مدرسه‌م نیستن که بدونن باید برای یه معلمِ نویسنده در دو ساعت، پنج بار چای بیارن، هر پنج بار هم تو لیوان! چون شاگردهای کارگاه، نهم‌های نازنینم نیستن که بدونن باید روی میزم حتماً یه ماگ چای بذارن که این‌قدر غرقِ تدریس بشم و ازش ننوشم تا کلاس تموم شه و بیفتم روی صندلی و بخونم «دوباره دیر کردم، از دهان افتاد چایی‌ها... همیشه کار دستم داده این واقع‌گرایی‌ها»! چون ساره، شاگردِ خصوصیم این‌جا نیست که با یک فلاسکِ چاقِ پر از چای واردِ اتاقش شه و هر ده تستی که براش تشریح کردم، لیوانِ بشکه‌ایِ عینکی رو لب به لب پر از چای کنه و بذاره جلو دستم... چون احمد، اون یکی شاگردخصوصیم نیست که وسطِ اخم کردن و تند بودن و تَشَر زدنم بهش بابتِ تستی که بلد نبوده و من قبلاً توضیح دادم، یهو بِدَوه از اتاقش بره بیرون و با یه لیوان چای که روش گل محمّدی انداخته برگرده و بگیره جلوم و بگه حرص نخورین، چای بخورین که دوست دارین... این‌جا حتی مدیرش، مدیرِ مدرسه‌م نیست که وقتی می‌دیدن زنگ تفریح دخترا دوره‌م کردن و نرسیدم بیام دفتر چای بخورم، شخصاً سینی‌به‌دست بیان سرِ کلاسِ بعدیم و بهم چایِ داغ و تازه بدن... این‌جا خودم باید به فکرِ خودم باشم چون هیچ‌کس متوجه نیست کارگاهِ نویسندگی بدون چای، هیـــــــــــــــــــــچ خروجی‌ای نداره!