سربهراه
میانِ هرچه پیام است فدای آن کلماتم که مدحِ تو گوید... فدای آن سر بشکسته، دیدهگریانت فدای آن لبِ پرخ
تو که فرستههای اربعینیِ سالِ گذشتهم و خوندی...
چرا میگی «نمیذارن»؟!
اگر
اربعین
نرفتی
فقط
تقصیرِ
خودته.
تو
اربعین رو
نخواستی.
سربهراه
میانِ هرچه پیام است فدای آن کلماتم که مدحِ تو گوید... فدای آن سر بشکسته، دیدهگریانت فدای آن لبِ پرخ
اربعین رو بخواه!
دیره...
خیلی دیره...
ما قبل از جنگِ تحمیلی اسرائیل علیه ایران هم تو جنگ بودیم...
سالهاست تو جنگیم...
قرنهاست تو جنگیم...
از سقیفه تو جنگیم...
قبلترش
از غدیر
از غدیرِ خم
از اون لحظهای که پیامبر
دستِ امیرالمؤمنین رو بالا برد
رفتیم تو جنگ
بعد هی خون دادیم
خون دادیم
خون دادیم
خون دادیم
به امیدِ آخرش
به امیدِ برگشتنِ حکومت به حق و حق به حکومت
به امیدِ ظهور
با این امید طهرانیمقدمها و چمرانها و خمینیها و نوابها و سلیمانیها و حاجیزادهها شب رو صبح کردن و ما رسیدیم به لبهٔ دیدنش...
اگه اربعین نری و
فرداش خبر برسه
زبونم لال
خدانکرده
عراق هم مثل سوریه...
چی داری به خودت بگی؟!
ممکنه این اتفاق
زبونم لال
خدانکرده
فردا هم بیفته
اما با این تفاوت که تو اربعین رو خواستی.
اما ببین!
ما اربعین رو فقط برای خودمون نمیخوایم
اربعین یه لشکرکشیه
یه به رخ کشیدنه
از اوّل بوده
از اوّل گفتیم
وبلاگیا میدونن چند ساله دارم این حرف و میزنم
پارسالم اینجا گفتم
اربعین
یه زیارت نیست
که عذر شرعی داشتی نیای و پول نداشتی بگی قسمت نیست و خانواده رضایت ندادن بگی تموم
اربعین
وصله به ظهور
وصله به ظهور
وصله به ظهور
از اوّلشم بوده
تا ظهورم هست
فرستههای سال پیشم رو دوباره بخون
وَ اربعین رو بخواه...
قبل از اینکه پشیمون شی...
اربعین رو باید بخوای.
سربهراه
تو بازم اربعین نمیای؟ من تا ازدواج نکنم و دوتّایی نشم اربعین نمیام! ما از پسِ آمریکا و اسرائیل
فانتزیِ من از ازدواج داشتنِ «دوتّایی» نیست!
عرضم به محضرتون که اربعین باشه؛
یک تایی... دوتّایی😶... سه تایی... ده تایی... هیئتی... کاروانی... لشکری... کشوری... بینالمللی هم میرم.
نه فقط اربعین، که هر جا؛ سفر، سینما، در و دشت، کوه و دریا، کافیشاپ و رستوران، هر جا بهم خوش بگذره میرم و منتظرِ هیچکس با اسبِ سفید و خرِ سیاه نمیمونم بیاد شادم کنه یا تجربههای نو برام بیاره یا زندگی رو برام شیرین کنه!
تهِ فانتزیِ من از ازدواج این عکسه؛
یعنی خودم
همسرم
بچههام
فدای اسلام.
#بُعدَالأمل
کولهپشتیای که سووشون داره، یک عاشقانهٔ آرام، سه گزارش کوتاه دربارهٔ نوید و نگار، من هشتمینِ آن هفت نفرم، حرکت در مه، مقداری کلوچه، قندون، لیوان، سه لیپتون از نیمهشعبان وَ بطریِ آب،
با فلاسک آب جوش هم سنگینتر شد!
چون کادرِ کارگاه، مامان مدرسهم نیستن که بدونن باید برای یه معلمِ نویسنده در دو ساعت، پنج بار چای بیارن، هر پنج بار هم تو لیوان!
چون شاگردهای کارگاه، نهمهای نازنینم نیستن که بدونن باید روی میزم حتماً یه ماگ چای بذارن که اینقدر غرقِ تدریس بشم و ازش ننوشم تا کلاس تموم شه و بیفتم روی صندلی و بخونم «دوباره دیر کردم، از دهان افتاد چاییها... همیشه کار دستم داده این واقعگراییها»!
چون ساره، شاگردِ خصوصیم اینجا نیست که با یک فلاسکِ چاقِ پر از چای واردِ اتاقش شه و هر ده تستی که براش تشریح کردم، لیوانِ بشکهایِ عینکی رو لب به لب پر از چای کنه و بذاره جلو دستم...
چون احمد، اون یکی شاگردخصوصیم نیست که وسطِ اخم کردن و تند بودن و تَشَر زدنم بهش بابتِ تستی که بلد نبوده و من قبلاً توضیح دادم، یهو بِدَوه از اتاقش بره بیرون و با یه لیوان چای که روش گل محمّدی انداخته برگرده و بگیره جلوم و بگه حرص نخورین، چای بخورین که دوست دارین...
اینجا حتی مدیرش، مدیرِ مدرسهم نیست که وقتی میدیدن زنگ تفریح دخترا دورهم کردن و نرسیدم بیام دفتر چای بخورم، شخصاً سینیبهدست بیان سرِ کلاسِ بعدیم و بهم چایِ داغ و تازه بدن...
اینجا خودم باید به فکرِ خودم باشم چون هیچکس متوجه نیست کارگاهِ نویسندگی بدون چای، هیـــــــــــــــــــــچ خروجیای نداره!
#نویسندگی
نوبتِ تمرین دادن بود برای جلسهٔ بعد.
روی تخته نوشتم:
یک داستانِ کوتاه با الگوی «آمریکا غلط میکنه بگه ما چه کار کنیم، چه کار نکنیم» بنویسید،
و یک داستان کوتاه با الگوی «بحرین دخترمون بود شوهرش دادیم».
دوست داشتم تو کلاسم دوربین بود و قیافهٔ شاگردهام و که از دم مشتریهای اینستاگرام و BBC و ایراناینترنشنالن ثبت میکرد😂
#نویسندگی
کتابام روی میز بود. دورم شلوغ بود. ورق میزد و یادداشتها و حاشیهنویسیهام رو میخوند. به یادداشتِ انتهای کتاب که رسید، همه رو کنار زد و گفت استاد! من این و ببرم بخونم؟
گفتم نه عزیزم! کتابهام و امانت نمیدم.
حریصتر شد. گفت بهخدا سالم میارم.
گفتم اونکه وظیفهته، امانت نمیدم چون دیر میاری.
گفت شما هر وقت بگید، من همون وقت میارم.
گفتم اگر وقت بدم، سرِ وقت نیاری، بهشدت تنبیه میکنم.
با ذوق قبول کرد!
گفتم یک هفتهٔ دیگه!
حتی به حجمِ کتاب نگاه نکرد! بُرد و خوند و امروز آورد!
خیال کردم نخونده، گفتگویی رو باهاش باز کردم که از دلش درمیاوردم خونده یا نخونده.
خونده بود...
کل کتاب رو...
یکنفس!
وَ به وجدش آورده بود...
با اینکه مذهبی نیست و
مذهبیهامون کم پیش میاد این کتاب رو خونده باشن... یا از خوندنش به وجد اومده باشن(!)
#خون_دلی_که_لعل_شد