کولهپشتیای که سووشون داره، یک عاشقانهٔ آرام، سه گزارش کوتاه دربارهٔ نوید و نگار، من هشتمینِ آن هفت نفرم، حرکت در مه، مقداری کلوچه، قندون، لیوان، سه لیپتون از نیمهشعبان وَ بطریِ آب،
با فلاسک آب جوش هم سنگینتر شد!
چون کادرِ کارگاه، مامان مدرسهم نیستن که بدونن باید برای یه معلمِ نویسنده در دو ساعت، پنج بار چای بیارن، هر پنج بار هم تو لیوان!
چون شاگردهای کارگاه، نهمهای نازنینم نیستن که بدونن باید روی میزم حتماً یه ماگ چای بذارن که اینقدر غرقِ تدریس بشم و ازش ننوشم تا کلاس تموم شه و بیفتم روی صندلی و بخونم «دوباره دیر کردم، از دهان افتاد چاییها... همیشه کار دستم داده این واقعگراییها»!
چون ساره، شاگردِ خصوصیم اینجا نیست که با یک فلاسکِ چاقِ پر از چای واردِ اتاقش شه و هر ده تستی که براش تشریح کردم، لیوانِ بشکهایِ عینکی رو لب به لب پر از چای کنه و بذاره جلو دستم...
چون احمد، اون یکی شاگردخصوصیم نیست که وسطِ اخم کردن و تند بودن و تَشَر زدنم بهش بابتِ تستی که بلد نبوده و من قبلاً توضیح دادم، یهو بِدَوه از اتاقش بره بیرون و با یه لیوان چای که روش گل محمّدی انداخته برگرده و بگیره جلوم و بگه حرص نخورین، چای بخورین که دوست دارین...
اینجا حتی مدیرش، مدیرِ مدرسهم نیست که وقتی میدیدن زنگ تفریح دخترا دورهم کردن و نرسیدم بیام دفتر چای بخورم، شخصاً سینیبهدست بیان سرِ کلاسِ بعدیم و بهم چایِ داغ و تازه بدن...
اینجا خودم باید به فکرِ خودم باشم چون هیچکس متوجه نیست کارگاهِ نویسندگی بدون چای، هیـــــــــــــــــــــچ خروجیای نداره!
#نویسندگی
نوبتِ تمرین دادن بود برای جلسهٔ بعد.
روی تخته نوشتم:
یک داستانِ کوتاه با الگوی «آمریکا غلط میکنه بگه ما چه کار کنیم، چه کار نکنیم» بنویسید،
و یک داستان کوتاه با الگوی «بحرین دخترمون بود شوهرش دادیم».
دوست داشتم تو کلاسم دوربین بود و قیافهٔ شاگردهام و که از دم مشتریهای اینستاگرام و BBC و ایراناینترنشنالن ثبت میکرد😂
#نویسندگی
کتابام روی میز بود. دورم شلوغ بود. ورق میزد و یادداشتها و حاشیهنویسیهام رو میخوند. به یادداشتِ انتهای کتاب که رسید، همه رو کنار زد و گفت استاد! من این و ببرم بخونم؟
گفتم نه عزیزم! کتابهام و امانت نمیدم.
حریصتر شد. گفت بهخدا سالم میارم.
گفتم اونکه وظیفهته، امانت نمیدم چون دیر میاری.
گفت شما هر وقت بگید، من همون وقت میارم.
گفتم اگر وقت بدم، سرِ وقت نیاری، بهشدت تنبیه میکنم.
با ذوق قبول کرد!
گفتم یک هفتهٔ دیگه!
حتی به حجمِ کتاب نگاه نکرد! بُرد و خوند و امروز آورد!
خیال کردم نخونده، گفتگویی رو باهاش باز کردم که از دلش درمیاوردم خونده یا نخونده.
خونده بود...
کل کتاب رو...
یکنفس!
وَ به وجدش آورده بود...
با اینکه مذهبی نیست و
مذهبیهامون کم پیش میاد این کتاب رو خونده باشن... یا از خوندنش به وجد اومده باشن(!)
#خون_دلی_که_لعل_شد
چون هنوز به خونهنرسیده چشمام داره میره، دیگه امشب نمینویسم.
پس تا فردا بیاین شعر بخونین😍
یکی از شماها برام فرستادید بخونم. یعنی یه شاعر روی این کاناله 😍😍😍
شعر خوب و استواری هم گفته.
بازم آفرین بهت کیمیا❣
این پیامهایی که تولیدِ ملّیِ خودتونه خیلی دوست دارم😊
اون پادکستایی که برام میفرستید و کتاب خوندید، متناتون، شعراتون، خیلی خوشحال میشم که بهجای فوروارد و حرفای تکراریِ هممممممهٔ کانالا، هنر و استعداد و قریحهٔ خودتون رو میفرستید👏🥰
کلیپای قاصدک رو هم دوست دارم😎
دست در دستِ امید و زندگی
در دل این قوم، ایمان مانده است
ترس را با ملّتِ ما نیست کار
از شجاعت نامِ ایران مانده است
خاکِ من ارثیهی اجدادی است
بر تنش خون شهیدان مانده است
ای یهود از صبر سلمانها بترس!
پای این کشور مسلمان مانده است
از خلیج فارس تا اوج خزر
میهنم مهد دلیران مانده است
همچو آرش پای ایران جان دهیم
او اگر رفتهست، پیکان مانده است
از بشارتهای ساقی سرخوشیم
پارسیگوییِ رندان مانده است
قصهی شبهایمان شهنامه است
رستم و زال و نریمان مانده است
ایستاده، ریشه در خاکیم ما
تشنهایم؟ امیّدِ باران مانده است
ما دعامان «ربِّ زِدنا» دانش است
دشمن این خاک، نادان مانده است
نام حیدر(علیه السلام) بر دل ما حک شده
شیعهی او شیر غرّان مانده است
العجل خواندیم و بر عهدیم هنوز
شوق او در قلب یاران مانده است
شاعرِ رتبه برترِ کنکور ارشد😎:
سرکار خانومِ
❣ کیمیا پاریاو ❣
سربهراه
دست در دستِ امید و زندگی در دل این قوم، ایمان مانده است ترس را با ملّتِ ما نیست کار از شجاعت نامِ
این یه بیتش هم در دستِ احداثه اما من دوستش دارم و اینجا ثبت میکنم😊
من از نسل گردآفرید آمدم
سرم نذر ایران؛ شهید آمدم😎✌️
بله😏
سربهراه
این یه بیتش هم در دستِ احداثه اما من دوستش دارم و اینجا ثبت میکنم😊 من از نسل گردآفرید آمدم سرم
بهعنوانِ یه معلّمِ ادبیّات، دلم میخواد یه شرح به بیت بزنم و بعد شب بهخیر بگم😎
«سر» در مصراع دوم، ایهام تناسب داره؛
هم به معنی فکر و دانش و مهارت و توانمندی،
هم در کنارِ کلمهٔ «شهید»، به معنای سری که «من شنیدم سرِ عشّاق به زانوی شماست، وَ از آن روز سرم میلِ بریدن دارد»😁