eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
من اینجا ایده دادم آلبوم از طنزای جهادی‌مون بسازیم و ببریم پشت درای دستشویی بزنیم :) اینجا ایده دادم شب‌نامه برای استادا بنویسیم و ازشون بودجهٔ خیریه‌ای بگیریم برای روستاهای مرزی... اینجا ایدهٔ اولین کمیک استریپِ جهادیِ کشور رو دادم... اینجا ایده دادم گردانِ اخراجی‌ها رو افتتاح کنیم و ظرفیتِ چندبرابری جذب داشته باشیم و حین کار برای روستاها، روی خود گردان هم کار کنیم... و چه محشری بود... چه محشری... اینجا اتاقِ شعله‌های سربه فلک‌کشیدهٔ ایده‌های منه... اتاقِ فکرِ گروهِ جهادیِ مصطفی چمران... قلبِ تپندهٔ ما... که بعد از ما وسایلش تخلیه شد درش قفل و اتاق بلااستفاده... چون بعد از ما بسیج جذب داشت اما ایدهٔ تثبیت نه! جذب داشت... اما برنامهٔ مستمر نه! هرکی اومد دید به‌جای کار کردن جلسه و وراجی و عکس و رزومه است رفت‌... ما کل اعضای چمران در رشته‌های خودمون شاگرداوّل بودیم هرکس میومد باید درس‌خون می‌بود یا می‌شد بعد از ما گروه‌هایی اومدن که کلاس‌های درس رو می‌پیچوندن... گروه‌هایی که به‌جای کارکردن به‌جای عمل فقط دعای ندبه می‌خوندن زیارت حرم می‌رفتن و چله برمی‌داشتن... و تنبلای کلاس بودن... همه رفتن... و مذهبیا تو خودشون لولیدن و لولیدن و لولیدن(!)
این دو‌ شهید رو گروه خودمون تو هورالعظیم گرفت... ما هورالعظیم بودیم... راهیان نور... این دو شهید گمنام تفحص شدن... ما همون‌جا اولین زائراشون بودیم... همون وقتی که از زیر خاک پیداشون کردن... پیگیری کردیم بیارن دانشگاه ما دفن کنن... بزرگی کردن پذیرفتن... یکی از کاری‌ترین دخترای گروه شوهر می‌خواست :) این‌قدر یکی از این‌ گمنام‌ها رو بوسید که شوهر بگیره، شهید بهش برخورد نامحرم هی می‌بوسه‌ش... از گمنامی درومد... شد شهید رفیعی... تو ماجرای شناسایی‌شون این دوستِ ما رو شوهر داد... شد پدربزرگِ شوهرش... یعنی مَحرمش... دیگه دوست‌مون هرچی سنگ مزار شهید رو می‌بوسید، شهید معذب نبود🥰
وقتی ما بودیم از این گیاهِ سمج بین این سنگ‌فرش یه عالَمه بود... اصلاً این تیکه سبز بود... ما رفتیم انگار جَوونه‌ها دلشون گرفت... امروز فقط همین پوست‌کلفت بود و معدودی دیگه که روی سنگفرش رو کم کرده بودن و با لطافت، سنگ‌دلی رو آب کرده بودن...
تهش یه چای خوردم و همهٔ تشویش‌هام و سپردم امام رضاجان که دعا بفرمایند، عاقلانه‌ترین تصمیمِ عاقبت‌به‌خیر رو بگیرم❣
سربه‌راه
اون کاغذایی که می‌گم به دست تولیت می‌رسه اینجاست. از صحن آزادی برید ورودی رواق امام خمینی.
مختارنامه رو بعد از به حکومت رسیدنِ مختار، تنهایی و از گوشی می‌بینم؛ چون دیگه فیلم نیست، روضه است... اونی که خونده می‌دونه چی می‌گم...
هنوز داریم کفِ الغارات زندگی می‌کنیم و بازپخشِ مختار رو مسخره می‌کنن(!)
میخواستم صدا بذارم تو کانال، یادم اومد آقایون هم این‌جا هستن. بعد فکر کردم بگم آقایون گوش ندن (مثل اینا که رو وبلاگ می‌نویسن آقایون نخونن😐 خب بشررررر! تو اومدی تو دنیای عمومی! تو ننویس! عمومی یعنی عموم! یعنی همه! یعنی هرکی!)، دیدم چکاریه(!) می‌شم مثل همونایی که میرن عروسیِ گناه ولی هندزفری می‌ذارن تلاوتِ قرآن گوش‌ بدن(!) پس تأیید مجلس گناه با رفتنت چی؟! بی‌حجابی و مَحرم و نامحرم چی؟! طعامی که اثر گرفته از گناه دوروبرش چی؟! اسراف و غیبت چی؟! تفاخر و چشم‌وهم‌چشمی چی؟! انحراف و تحریف چی؟! بدعت‌گذاری چی؟! ساده‌لوحا مگه فقط آهنگ گناهه؟(!) یا مثل دخترایی که پروفایل خودشون رو میذارن ولی رو صورتشون استیکر🥴 خب سمّی این‌قدر خدا و خرما رو با هم می‌خوای؟! تو اختلال شخصیتی رو هم رد کردی که(!) (تو ایتا یه بار یه سمّی دیدم که روی پروفایل کانالش نوشته بود راضی نیستم کسی برداره😶 بهش پیام زدم داوطلبم از شما آزمون بلوغ فکری بگیرم، با شرح و مرجعِ رایگان! بلاکم کرد😂) یا مثل مذهبیایی که مثلاً محجبه و مقیّدن ولی عقیق و تسبیح‌شون رو یه‌جووووووری ست میکنن که اگر لخت بیان بیرون، اون‌قدری نگاشون نمی‌کنن که الآن(!) هیچی دیگه! مشوّش‌الهویت که نیستم! هر وقت سوار اتوبوس شدم میام می‌نویسم به‌جای صدا فرستادن!
سربه‌راه
میخواستم صدا بذارم تو کانال، یادم اومد آقایون هم این‌جا هستن. بعد فکر کردم بگم آقایون گوش ندن (مثل ا
زن‌داداشم یه بار داشت پیج اینستاگرامش و نشونم می‌داد. چیز خاصی نبود، مثل همه رستوران و کافی‌شاپ رفتنش با داداشم و کرده بود تو چشم و چال بقیه(!) اثری نداره من یکی تو خونواده بگم، ولی خدا شرطِ اثر نذاشته! گفته تو وظیفه‌ت و انجام بده! منم خنده‌خنده گفتم چرا سرلختی؟ مگه بقیه این عکسا رو نمی‌بینن؟ گفت نه آبجی، پیجم خصوصیه، فقط خانم‌ها دارن. گفتم یعنی ممکن نیست یه خانم وقتی داره عکسات و می‌بینه شوهر یا پسرش کنارش باشن؟! یا زن امانت‌داری نباشه و مثلا بخواد فضای آلاچیقی که گرفتید رو به شوهرش نشون بده که اونم ببره، عکست و ببره به نامحرمی نشون بده؟! یا اصلاً گوشیش و شوهری، پسری، پدری برداره و وارد اینستاگرام شه؟! یعنی احتمالِ همهٔ اینا صفره؟! زن‌داداشم سکوت کرد... مبهوت شد... خیلی سریع به بهانهٔ شام درست کردن، گوشی رو بست و محل رو ترک کرد :)
سربه‌راه
زن‌داداشم یه بار داشت پیج اینستاگرامش و نشونم می‌داد. چیز خاصی نبود، مثل همه رستوران و کافی‌شاپ رفت
ولی من یه خواهرشوهرم😂😂😂 از مکرِ ما خواهرشوهرا کدوم عروسِ طفلکی در امان بوده که زن‌داداشِ من دومیش باشه؟😁 به بهانهٔ کمک کردن بهش رفتم آشپزخونه و خنده‌خنده و شوخی‌شوخی گفتم من سال ۴۰۱ طاقچه رو دیلیت‌اکانت کردم، دیجی‌کالا رو هم. عاشق واتساپ بودم و هستم و هم‌چنان پیام‌رسان برتره برام اما همون سال دیلیت اکانتش کردم و وقتی دلیل رو باید می‌نوشتم، نوشتم مرگ بر اسرائیل! ایسنتاگرام هم هرگز بهش تن ندادم و حتی یک بار هم نصب نکردم. اصلاً هم بحثم جاسوسی و برداشتن اطلاعات و تو زمین دشمن بازی کردن و این حرفا نیست. فقط برام مهم بوده خدا ببینه من تحت هیچ بهانه‌ای نخواستم نمرودی باشم. پرسید ینی چی؟ من ماجرای گنجشکه و آب آوردنش برای آتش ابراهیم علیه السلام رو تعریف کردم. اثری نداشته ها، هنوز اینستا داره و پیج خصوصی، ولی اثر به من مربوط نیست، من موظفم وظیفه‌م و انجام بدم. فقط همین!