سربهراه
زنداداشم یه بار داشت پیج اینستاگرامش و نشونم میداد. چیز خاصی نبود، مثل همه رستوران و کافیشاپ رفت
ولی من یه خواهرشوهرم😂😂😂 از مکرِ ما خواهرشوهرا کدوم عروسِ طفلکی در امان بوده که زنداداشِ من دومیش باشه؟😁
به بهانهٔ کمک کردن بهش رفتم آشپزخونه و خندهخنده و شوخیشوخی گفتم من سال ۴۰۱ طاقچه رو دیلیتاکانت کردم، دیجیکالا رو هم. عاشق واتساپ بودم و هستم و همچنان پیامرسان برتره برام اما همون سال دیلیت اکانتش کردم و وقتی دلیل رو باید مینوشتم، نوشتم مرگ بر اسرائیل!
ایسنتاگرام هم هرگز بهش تن ندادم و حتی یک بار هم نصب نکردم.
اصلاً هم بحثم جاسوسی و برداشتن اطلاعات و تو زمین دشمن بازی کردن و این حرفا نیست. فقط برام مهم بوده خدا ببینه من تحت هیچ بهانهای نخواستم نمرودی باشم.
پرسید ینی چی؟
من ماجرای گنجشکه و آب آوردنش برای آتش ابراهیم علیه السلام رو تعریف کردم.
اثری نداشته ها، هنوز اینستا داره و پیج خصوصی،
ولی اثر به من مربوط نیست،
من موظفم وظیفهم و انجام بدم.
فقط همین!
سربهراه
زنداداشم یه بار داشت پیج اینستاگرامش و نشونم میداد. چیز خاصی نبود، مثل همه رستوران و کافیشاپ رفت
اینم بگم بد نیست :)
زنداداشم داشت میگفت رفتیم فلان رستوران، پاستا خوردیم ظرفی هفتصد تومن😐 ولی بدمزه بوده!
با هیجان گفتم بس که پُفکلاسین و فقط جای گرون میرین بکنین تو چشم بقیه، بیا برو فلانجا ساندویچ بمبی داره این هوا! توش پر از مواد! حلالش باشه که از دل و جون مواد میریزه تو ساندویچ! دونهای صد هزار تومن، که با اون دونه ساندویچ پنج نفر تا حد ترکیدن سیر میشن!
گفت واقعا؟!
با هیجاااااان گفتم فلانجا هم سطل میده دستت برو سلفسرویسی بستنی و پاستیل بردار، ببین بیست مدل پاستیل و شکلات و آجیل ریختم تو سطل، شیرِ دستگاه بستنی رو باز کردم و لببهلب سطل رو پر از بستنی با طعمای مختلف کردم و روشم معجون، به صد و ده تومن! دوستای چشمخالیم رفتن جداجداگرفتن با هم نخوریم، هرکدوم باید یه سطله رو تموم میکردیم، وای مُردیم! یعنی تا شب دیگه نتونستیم چیزی بخوریم و همهش آروغِ بستنی میزدیم :)
زنداداشم با حیرت نگام میکرد و من با حرارت داشتم آدرس پیتزافروشی تو طلاب رو میدادم که به چه حجمی پیتزا میزنه و چطور کش میاد، هر پیتزا هشتاد تومن!
بعد آدرسِ بستنی ستونی دادم تو کوهسنگی، آدرس نودلیت تو احمدآباد، آدرس سینی نوشیدنی تو قاسمآباد و...
هم پول زیاد نمیدیم، هم بیشتر از همه میخوریم، هم چقدر خوش میگذره :)
زنداداشم با خجالت گفت چرا فکر میکردم شما و دوستاتون فقط حرم میرید و ساقهطلایی با چای میخورید؟😂😂😂
گفتم چون ما واقعا داریم خوش میگذرونیم و حواسمون نیست عکس و فیلم بگیریم و جایی پخش کنیم، بارها شده بعد از خوردن یادمون اومده عکس بگیریم یادگاری داشته باشیم،
ولی شما تلاش میکنید خوش بگذرونید که بقیه ببینن و تصور کنن خوشید! هم پولتون میره، دیگران هم خوششون بیاد آه میکشن آهشون زندگیتون و میگیره، خوششون نیاد بهتون بازخورد بد میدن، وَ در هر صورت کوفتتون میشه!
بازم زنداداشم رو مبهوت کردم😁
سربهراه
شرمندهام که جز حضور در یه تجمع
و ناچیزیپول که بعید میدونم یه شیرخشکم بشه
و انشاءالله مثل پارسال در اربعین، عَلَمداریِ پرچمِ فلسطین
هیچ کاری ازم برنمیاد...
ایمیل به امور خارجه و نوشتنِ نامههای بلندبالا به مراجع تقلید و یادآوری تاریخی که با علما پیش رفت و امروز نه... نامه پشت نامه به آستان قدس که چرا حرم داغدار غزه نیست و بنرها و پرچمها و امور فرهنگی این خارخارِ ذهنی رو به زائر منتقل نمیکنه... مطالبه از شورای شهر و بسیج و امور مساجد... و صحبتهام در کارگاه و کلاسهام... هیچکدوم...
تأکید میکنم هیچکدوم این ظلم رو برنمیچینه...
چون هم یک نفرم
هم خالص نیستم که عملم جریانساز شه...
فقط تسکینیه برای وجدانم که به خودم ریشخند بزنم و بگم تو تلاشت و کردی...
شرمندهام...
خیلی شرمندهام...
از امام زمان...
من از اوناییام که از شرمندگی در مورد این مسأله حرف نمیزنم...
سربهراه
امروز تماشاچیهای دورواطراف... اونایی که لختوعور از پنجرههای خونهشون سرک کشیدن... عابرا... مغازهدارا...
خیلی اذیتم کرد...
خیلی...
نمیدونم چطور بگم؟
بحث عقیدتی و سیاسی و مذهبی نیست...
بحث افول حداقله؛
انسانیت!
حداقلترین...
نتونستم هضم کنم با چیِ بچهای که داره از گرسنگی هلاک میشه مشکل دارن؟!
بچه که جمهوری اسلامی و رژیم جعلی نمیفهمه... بچه که اسلام و یهود نمیشناسه... بچه که تفنگ نداره... مزدور نیست...
من از اونایی نیستم که بولد کنم بگم غیرنظامی داره شهید میشه، واویلتا! وااسلاما! نه! نظامی مگه آدم نیست؟! نظامی برای من بولدتر و شاخصتر و شاذتره! غیرنظامی زندگی خودش رو انتخاب کرده و نظامی زندگی خودش رو فدای زندگی من کرده... اون کجا و این کجا! بعد از شهادتِ سردارهامون، فقط شهادت بچهها قلبم رو فشرد، بقیه گریبان چاک کردن برای غیرنظامیها، من فقط بهعنوان یه ایرانی به غیرتم برخورد دخترِ کشورم شب تو خواب، رو تشکِ صورتیش، بیخبر و با برنامههای فرداش شهید شده، اما داغِ تک تک نظامیها من و همیشه به جوش میاره. نظامیها برام خط قرمزن. چون خار چشم دشمن عقیده و خاکم هستن. خار چشمِ دشمنِ رهبر و پرچم و خاکم، نورِ چشمِ منه. هر نقدی هم بهشون داشته باشم، مادرنزاییده کسی جرأت کنه جلوی من بگه بالا چشمشون ابرویه!
ولی بچههای غزه که نظامی نیستن خار چشم کسی باشن... چهشون بود که یا با تعجب نگامون میکردن... یا با نفرت... یا تیکه و طعنه انداختن و دست گذاشتن روی بوق ماشینهاشون... یا از روی پشت بوم اومدن مسخرهمون کردن... یا فقط نشستن تو ایستگاه اتوبوس و نگاهمون کردن؟!
فروریختم!
از افولِ حداقلترین؛
انسانیت
فروریختم!
تو اعلا رو نداری؛
عبد نیستی
معتقد نیستی،
باشه...
ولی حداقل بین خودت و حیوان
یه فرقی بذار دیگه...
هضمش نکردم...........
گریه میکنم
وَ به این فکر میکنم که من دلم نخواسته از سیدالقائد چفیه یا انگشتر داشته باشم
قرآنی که تو دورهٔ دانشجویی هم از ایشون هدیه گرفتم
هدیه دادم به رفیقم.
اما سالهاست دلم خواسته اربعین
از نجف
براشون عبا بخرم و به تکراریترین بهانههای زجرآور
خدا لایقم ندونسته...
آرزومه
اربعین
از نجف
عبایی
براشون هدیه بخرم
که فقط به خاکِ مشّایه
حوالیِ عمودِ ۸۸۸
متبرّک کنم
وَ با شکیلترین بستهبندیای که بلدم
کادوپیچ کنم و
پُست کنم خیابون کشوردوست...
ربطِ این آرزو به فرستههام؟
اونی که اهلشه خودش میفهمه.
کوکاکولا خریده بودن. چیزی نگفتم چون این مورد از مواردیه که درست نیست باهاش صحبت کنی.
دید نخوردم، برام ریخت و لیوان رو دستبهدست کرد دادن بهم. نگرفتم و گفتم ممنونم، نمیخورم.
داشتن میگفتن عه چرا و فلان، که مادرم گفتن این مارک اسرائیلیه نمیخوره. باباشم هر از گاهی حواسش نیست میخره، لب نمیزنه و اعتراض میکنه.
شروع کرد جلوی همه به ورّاجی و تحلیل مسائل کلان و توهین به نظام و حکومت و انداختنِ تقصیراتِ انتخابِ خودِ ما مردم به گردنِ رهبر.
من در آرامش غذام و میخوردم و بی اونکه نگاهش کنم، مشغولِ کار خودم بودم.
مردکِ مریض، مخاطب قرارم داد. گفت شما نظری ندارید؟!
گفتم چرا، ولی از شنیدنش ناراحت میشید!
خندید و تو دلش گفت تونستم بحث امشب و باز کنم!
با ذوق گفت ناراحت؟! من؟! فِسّ جمهوری اسلامی دراومده، هیچوقت خوشحالتر از الآن نبودم!
لبخند زدم و فقط گفتم الحمدلله، انشاءالله همیشه خوش باشید.
وَ در آرامش غذام و ادامه دادم.
گفت خب نظرتون و بگید دیگه! من که ناراحت نمیشم.
منم خیلی طبیعی و آسوده گفتم شما سه تا پسر دارید، با هر سه تا هم قهرید. سرِ این سفره نه پسراتون هستن، نه عروساتون، نه نوههاتون. به نظرم شما اوّل زندگیِ فروپاشیدهٔ خودتون رو درست کنید بلکه تونستید فقط سه نفر رو اداره کنید، بعد انشاءالله راجع به مسائل کلان و کشوری و جهانی نظر بدید. لقمهٔ گنده آدم رو خفه میکنه، بهتره اندازهٔ عرضهتون حرف بزنید!
صدای همهٔ قاشقها خوابید. سفره رو سکوت برداشت. مردک خشک شد. وَ زنش با وحشت شروع کرد از غذا حرف زدن که بحث رو بپیچونه، وَ مردک دیگه جز دربارهٔ آبوهوا و اموات و همکاراش، نشخوار نکرد.
هر وقت شاگردام کتابایی ازم میگیرن که یا از خودِ سیّدالقائده یا دربارهٔ ایشون، همهش میترسم و خجالت میکشم یهوقت نیان بعد از خوندنش ازم بپرسن با داشتنِ چنین امام و رهبر و مقتدایی، پس چرا اینقدر شما مذهبیا هپروتیاین؟! چرا از هر ده تاتون ۹ تا شکست عشقی خوردید؟! چرا درسخون و معدل الفهای کلاس و شاگردممتاز نیستین؟! چرا واکسن نزدید؟! چرا اینقدر رهبرتون لبریز از تلاش و امید هستن و شماها پُفناله؟! چرا رهبرتون اینقدر کتابخونن و شماها اَداش؟! چرا رهبرتون همه رمانهای خارجی و خفن رو خوندن و تاریخِ همه کشورها رو میدونن، ولی شماها فقط ابراهیم هادی و هرچی کتاب عرفانیه که بیشتر هپروتی شین؟! چرا رهبرتون اینقدر علمی هستن و شماها درگیر خرافه و توهم؟!
جامعهشناس نداریم یه پروژه برداره بررسی کنه مذهبیهایی که در کرونا واکسن نزدن، برای مالهکشی به عقبموندگیشون هم گفتن آقا مجبور بوده یا سوزن رو که نشون ندادن ببینیم رفت تو بازوشون یا نه😂😐
الآن در چه مرحلهای از ولایتپذیری هستن؟ در عقاید و دین و مذهب صعودی پیش رفتن یا نزولی؟ زندگی شخصیشون چطوره؟! حزب الله هستن الآن یا حزب ابلیس؟
یا شاید هم تلبیس؟😁
روی این پروژههای خوب با کلی داده کار کنید، حیفه!
سربهراه
هر وقت شاگردام کتابایی ازم میگیرن که یا از خودِ سیّدالقائده یا دربارهٔ ایشون، همهش میترسم و خجالت
همیشه هم این مدل کتابام و همراهم به کلاس میبرم.
هیچی هم نمیگم. تبلیغ هم نمیکنم.
شاگردام وقتی میبینن این کتابا هر روز دستمه، نه حتی توی کولهم، کنجکاو میشن. آخرِ کلاس که میان دورم صحبت و سؤال، برمیدارن ورق بزنن. بعد میبینن پر از حاشیهنویسی و نکته و سؤال و هیجان و خطکشیه. بعد میرن آخرِ کتاب رو ببینن چون میدونن من ته هر کتابی که میخونم یادداشت میذارم. بعد جذب میشن. ازم میخوان امانت ببرن که من راحت و با ذوق نمیدم. حریص میشن. منم با کلی نق و ناله و اکراه کتابم رو میدم.
وقتی برمیگردونن هم گفتگو میکنم ببینم خوندن یا نه. نخونده باشن با این مسیر که فقط میخواستی کتابم و ازم دور کنی اذیت شم بردی؟ و شاگردام برای اینکه این حرف و نشنون، زوری هم شده میخونن. خونده باشن هم که نور علی نور!
با تموم قوا دارم تلاش میکنم خودِ دین رو بشناسن و از روی الگوهای صحیح پیش برن... نه مذهبیا که هییییییییییییییچیشون شبیه دین و الگوها نیست... و هر احمقِ شخصمحوری که وصلِ به کسی شه، یه روز از دین جدا میشه.
نمونههاش و تو انتخابات پارسال یادتونه که؟!