اگر مأمورِ ورودیِ بیتِ امام خمینی
با دیدنِ مسعودِ کشمیری
که یکی از مهمترین و ردهبالاترین افرادِ مملکت بهشمار میرفت
از جا بلند میشد و دست میذاشت روی سینه و به احترام میگفت
شما که امینِ کشور و امام هستید
نیازی به گشتن ندارید...
وَ بدون گشتن
اجازهٔ ورود میداد
احتمالاً با شهادتِ امام خمینی
دیگه انقلاب اسلامی نبود
وَ من و تو الآن در پارهپارهشدهٔ ایران
مثل افغانستان، پاکستان، سوریه، عراق، کشمیر، لبنان، غزه... در ظلم و ناامنی و بیدینی زندگی میکردیم!
ضابطه!
نظم!
معیار!
اصول!
مهمه.
اون مأمور که اسمش رو نمیدونم
اما دعاگوش هستم،
حتی وقتی گفت باید کیفتون رو بگردم و
مسعود کشمیری با این وجهه که من فلانیام و همه من و میشناسن و خودِ اطلاعاتیها زیردستِ من و تحت امر من هستن، تریپ قهر برداشت،
ضابطه رو کنار نذاشت و
نترسید از کار بی کار شه و
حالا فلانی از من ناراحت شد و
نیفتاد پی کشمیری که آقا قهر نکن
حق با شماست
شما کارهٔ این مملکتی
من شکر خوردم جوگیر شدم
بیا بدون گشتن برو داخل!
نه!
کشمیری به قهر رفت
و اون مأمور هم از قانونِ بازرسی افراد قبل از ورود به بیت، سست نشد!
و امام
به لطف خدا
و تعهدِ اون مأمور
از انفجار و شهادت حفظ شدن
تا انقلاب اسلامی پابرجا بمونه!
شده از این دریچه به اصول و احکام و ضوابط نگاه کنید؟!
جای داداشم خالی و با بابا گلادیاتورِ محشر رو میبینیم.
خواهرِ امپراتور به ماکسیموس میگه مردم مخالفِ امپراتورن، میتونی مردم رو با خودت همراه کنی.
ماکسیموس میگه مردم مخالفن، اما کاری نمیکنن...
سربهراه
جای داداشم خالی و با بابا گلادیاتورِ محشر رو میبینیم. خواهرِ امپراتور به ماکسیموس میگه مردم مخالفِ
مردم ندبه میخونن
جمکران میرن
امام زمان علیه السلام رو صدا میزنن
اما کاری نمیکنن...
سربهراه
جای داداشم خالی و با بابا گلادیاتورِ محشر رو میبینیم. خواهرِ امپراتور به ماکسیموس میگه مردم مخالفِ
مطالبه نمیکنن
امر به معروف نمیکنن
نهی از منکر نمیکنن
کوچکترین کاری نمیکنن...
سربهراه
امروزِ پر از انتخابِ دلواپس: ۱. مدیر یه دبستان پسرانه، ادبیات فارسی چهارم، پنجم و ششم رو اختصاصی ک
این خانم تماس گرفتن. هر بهانهای آوردم گفتن کمک میکنن حلش کنن...
خیلی در رنجم...
اینقدر آدمِ وقیح و پررو تو دنیا ریخته که وقتی به آدمای محترم و متشخص میخورم به گردنم میدونم ناامیدشون نکنم...
میدونم ممکنه ظاهرسازی باشه، ممکنه کارش گیر من باشه، ممکنه هرچی، ولی تا بدی نکرده، حق ندارم فکر بد کنم. امام علی علیه السلام میفرمان تا هفتاد بار ظنِّ نیک ببرید. هر وقت بدی کرد و ظلم، منم اون روی نازنینم و نشونش میدم، ولی الآن با این حجم از ادب و احترام چه کنم؟!😭
سه متوسطهای که صحبت کردیم، من دوست ندارم. یکی خیـــــــــــــــــــــــــــلی دوره و میخچه پام تازه خوب شده و من عصرا خصوصی میرم، مسیرش به مراکز شهر خیلی دوره، خیلی باید سرگردونِ مسیرها باشم تو گرما و سرما. یکیشون کادرِ فوقالعاده شلختهای دارن. روی میزهاشون غبار بود و لیوانی که برام چای آوردن چرک و لک بود. بیبرنامه بودن و با اینکه من رأس ساعتِ مقرّر اونجا بودم، اونا آماده نبودن و معطّلم کردن. تجربه ثابت کرده با آدمای پلشت و نامنظم نمیتونم کار کنم و در شرایط بینظمی بهشدت نق میزنم و تحقیر میکنم. آستانهٔ صبر هر دو طرف رو سر میارم.
سومی هم وقتی گفتم با این حقوق کار نمیکنم، انگار بازاره و میخواد جهاز برای دخترش بخره، خیلی چونه زد. خوشم نیومد.
فقط مونده اینجا که مدیرش خوب، مدرسه خوب، آدرس خوب، کادر خوب، نظم خوب، ادب و شخصیت خوب، پسرای بلا خوب، حقوق هم نه خیلی، بالاخره دبستانه و ساعتش کمتر، اما خوب، همهچی خوب بهجز اینکه من بلد نیستم تو دبستان چطور باید تو ۴۵ دقیقه درس بدم که اینا هم خوب بنویسن، هم خوب بخونن، هم خوب بفهمن، هم بهشون خوش بگذره😭😭😭 واقعا احساس فلج بودن میکنم برابر ۴۵ دقیقه!
از الآن اضطرابِ تعطیلیها و مجازی شدنها رو دارم... من تو مجازی چطور به ابتداییها که پایهشون تازه داره شکل میگیره درس بدم؟!😭
فکر میکنم کارِ تو خونه هم زیادتر از متوسطه است... متوسطه مشق ندارن ولی اینا دارن😭همهش کاربرگ و مشق و برگه و کوفت و مرگ باید بررسی کنم...😭
اینقدر محترم بودن که هرررررررررچی گفتم گفت حلش میکنیم...
نتونستم نه بگم😭
صادقانه گفتم یک هفته بهم وقت بدید ذهنم و جمعوجور کنم. امیدوارم تو این یک هفته شما دبیری بهتر از من روزیتون شه و من متوسطهای به خوبیِ شما... قبول کردن و گفتن کلاسای آموزشیِ معلما شروع شد به شما خبر میدم...
ای خدا😭😭😭😭😭
دیشب یکی از دخترام پیام داده و امروز صبح یکی دیگه... یعنی وقتی تو این برزخ بهم پیام میدن دلم میخواد از غصّه زار بزنم😭 خدا رو شکر مشّایه نزدیکه😭😭😭
حتی به این فکر میکنم که من برای دبستانِ پسرانه تو اون همه مانتوم که هر هفته یکی رو میپوشیدم و تا خرداد فقط یک بار تکراری شدن، حتی یک مانتوی بلند ندارم و بعد از اربعین صفرِ مطلقم😭 با این چه کار کنم؟!😭😭😭
بهجای پنسهای همرنگ با کیف و مانتو و کفش، دیگه باید ساقِ دستِ همرنگ بگیرم😭😫
من از ساقِ دست متنفففففففففرم😭 همیشه پیراهن مردونه میپوشم که آستیناش پوشیده است و ساق نمیخواد، حالا برم دبستان پسرانه که باید هی ساق بپوشم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
موهام و بهخاطر مجنون کوتاه نکردم، اگه قسمتم اینجا شه که دیگه به دردم نمیخوره😭 میرم از ته میزنم😭😭😭😭😭
اونهمه عطر... اونهمه دستبند و اکسسوری... اونهمه قر و فر... هممممممممممه رو باید ببوسم بذارم کنار😭😭😭😭😭