eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
جای داداشم خالی و با بابا گلادیاتورِ محشر رو می‌بینیم. خواهرِ امپراتور به ماکسیموس می‌گه مردم مخالفِ امپراتورن، می‌تونی مردم رو با خودت همراه کنی. ماکسیموس می‌گه مردم مخالفن، اما کاری نمی‌کنن...
سربه‌راه
جای داداشم خالی و با بابا گلادیاتورِ محشر رو می‌بینیم. خواهرِ امپراتور به ماکسیموس می‌گه مردم مخالفِ
مردم ندبه می‌خونن جمکران می‌رن امام زمان علیه السلام رو صدا می‌زنن اما کاری نمی‌کنن...
سربه‌راه
جای داداشم خالی و با بابا گلادیاتورِ محشر رو می‌بینیم. خواهرِ امپراتور به ماکسیموس می‌گه مردم مخالفِ
مطالبه نمی‌کنن امر به معروف نمی‌کنن نهی از منکر نمی‌کنن کوچک‌ترین کاری نمی‌کنن...
سربه‌راه
امروزِ پر از انتخابِ دلواپس: ۱. مدیر یه دبستان پسرانه، ادبیات فارسی چهارم، پنجم و ششم رو اختصاصی ک
این خانم تماس گرفتن. هر بهانه‌ای آوردم گفتن کمک می‌کنن حلش کنن... خیلی در رنجم... این‌قدر آدمِ وقیح و پررو تو دنیا ریخته که وقتی به آدمای محترم و متشخص می‌خورم به گردنم می‌دونم ناامیدشون نکنم... می‌دونم ممکنه ظاهرسازی باشه، ممکنه کارش گیر من باشه، ممکنه هرچی، ولی تا بدی نکرده، حق ندارم فکر بد کنم. امام علی علیه السلام می‌فرمان تا هفتاد بار ظنِّ نیک ببرید. هر وقت بدی کرد و ظلم، منم اون روی نازنینم و نشونش می‌دم، ولی الآن با این حجم از ادب و احترام چه کنم؟!😭 سه متوسطه‌ای که صحبت کردیم، من دوست ندارم. یکی خیـــــــــــــــــــــــــــلی دوره و میخچه پام تازه خوب شده و من عصرا خصوصی می‌رم، مسیرش به مراکز شهر خیلی دوره، خیلی باید سرگردونِ مسیرها باشم تو گرما و سرما. یکی‌شون کادرِ فوق‌العاده شلخته‌ای دارن. روی میزهاشون غبار بود و لیوانی که برام چای آوردن چرک و لک بود. بی‌برنامه بودن و با این‌که من رأس ساعتِ مقرّر اون‌جا بودم، اونا آماده نبودن و معطّلم کردن. تجربه ثابت کرده با آدمای پلشت و نامنظم نمی‌تونم کار کنم و در شرایط بی‌نظمی به‌شدت نق می‌زنم و تحقیر می‌کنم. آستانهٔ صبر هر دو طرف رو سر میارم. سومی هم وقتی گفتم با این حقوق کار نمی‌کنم، انگار بازاره و می‌خواد جهاز برای دخترش بخره، خیلی چونه زد. خوشم نیومد. فقط مونده این‌جا که مدیرش خوب، مدرسه خوب، آدرس خوب، کادر خوب، نظم خوب، ادب و شخصیت خوب، پسرای بلا خوب، حقوق هم نه خیلی، بالاخره دبستانه و ساعتش کمتر، اما خوب، همه‌چی خوب به‌جز این‌که من بلد نیستم تو دبستان چطور باید تو ۴۵ دقیقه درس بدم که اینا هم خوب بنویسن، هم خوب بخونن، هم خوب بفهمن، هم بهشون خوش بگذره😭😭😭 واقعا احساس فلج بودن می‌کنم برابر ۴۵ دقیقه! از الآن اضطرابِ تعطیلی‌ها و مجازی شدن‌ها رو دارم... من تو مجازی چطور به ابتدایی‌ها که پایه‌شون تازه داره شکل می‌گیره درس بدم؟!😭 فکر می‌کنم کارِ تو خونه هم زیادتر از متوسطه است... متوسطه مشق ندارن ولی اینا دارن😭همه‌ش کاربرگ و مشق و برگه و کوفت و مرگ باید بررسی کنم...😭 این‌قدر محترم بودن که هرررررررررچی گفتم گفت حلش می‌کنیم... نتونستم نه بگم😭 صادقانه گفتم یک هفته بهم وقت بدید ذهنم و جمع‌وجور کنم. امیدوارم تو این یک هفته شما دبیری بهتر از من روزی‌تون شه و من متوسطه‌ای به خوبیِ شما... قبول کردن و گفتن کلاسای آموزشیِ معلما شروع شد به شما خبر می‌دم... ای خدا😭😭😭😭😭 دیشب یکی از دخترام پیام داده و امروز صبح یکی دیگه... یعنی وقتی تو این برزخ بهم پیام می‌دن دلم می‌خواد از غصّه زار بزنم😭 خدا رو شکر مشّایه نزدیکه😭😭😭
حتی به این فکر می‌کنم که من برای دبستانِ پسرانه تو اون همه مانتوم که هر هفته یکی رو می‌پوشیدم و تا خرداد فقط یک بار تکراری شدن، حتی یک مانتوی بلند ندارم و بعد از اربعین صفرِ مطلقم😭 با این چه کار کنم؟!😭😭😭
به‌جای پنس‌های هم‌رنگ با کیف و مانتو و کفش، دیگه باید ساقِ دستِ هم‌رنگ بگیرم😭😫 من از ساقِ دست متنفففففففففرم😭 همیشه پیراهن مردونه می‌پوشم که آستیناش پوشیده است و ساق نمی‌خواد، حالا برم دبستان پسرانه که باید هی ساق بپوشم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
موهام و به‌خاطر مجنون کوتاه نکردم، اگه قسمتم این‌جا شه که دیگه به دردم نمی‌خوره😭 می‌رم از ته می‌زنم😭😭😭😭😭
اون‌همه عطر... اون‌همه دستبند و اکسسوری... اون‌همه قر و فر... هممممممممممه رو باید ببوسم بذارم کنار😭😭😭😭😭
من چطوری به این خانم بگم نه که از احترام و محبتش دلسرد نشه؟😭😭😭
من دخترای خودم و می‌خوام😭😭😭😭😭😭
دارم فکر می‌کنم ولی چقدر چیزه که می‌تونم به پسرا یاد بدم! این‌که با هندزفری در مکان‌های عمومی موبایل‌شون رو شخم بزنن، تو تاکسی‌ای که خانم هم هست، با تقوا بشینن، به نامحرم نگاه نکنن، کار کنن! کار کنن! آخ اگر مادراشون موی دماغ نشن من می‌تونم ته ته تهش ده تا پسر بار بیارم که کاری‌ان نه سوسکای دست‌وپابلوریِ مادر(!) این‌که به خانم‌ها احترام بذارن، این‌که مردای جاهلیتِ عرب بدنامی می‌دونستن دست روی زن بلند کنن ولی برخی مردای مسلمونِ ما دستای هرزی دارن که باید قلم‌شون کرد. می‌تونم دست‌بوسی مادر رو بهشون یاد بدم و محبت به خواهر، وای چقدر ایده میاد تو سرم برای روز دختر... مدرسه جشن بگیریم و دعوت کنیم خواهرای پسرا بیان و پسرا براشون جشن بگیرن😍 می‌تونم کاری کنم اونا آشغالا رو ببرن بیرون، اونا صبح به صبح برن نون بگیرن، تعمیرات یاد بگیرن و مهارت بلد باشن، یه برنامهٔ مالی بریزم و مدیریت بودجه و رشد و پیشرفت یاد بگیرن، عزت نفس و غیرت بهشون بدم که هرگز چشم‌شون به دست زن و مادر و خواهرشون نباشه که کمک‌حالِ زندگی‌شون باشن(!) افتخارشون باشه همسر، خواهر یا مادرشون فعالیت اجتماعی دارن و عارشون باشه پولِ اون‌ها وارد زندگی‌شون شه... چه برسه به این‌که براش برنامه بریزن(!) به خانم‌های محرم‌شون محبتِ سرشار کنن و به خانم‌های نامحرم‌شون حتی نگاه نکنن... فکر و عقیده و حبّ داشته باشن که فقط از سر جفت‌گیری خونه به خونه نرن پی مرغی که هر کدوم گفت نه، برن سراغِ مرغِ همسایه(!) باتفاوت باشن و اهل امر به معروف و نهی از منکر... هر وقت پدر شدن، از سرِ کلاس‌های من یاد گرفته باشن حداقل هفته‌ای یک بار باید بچه‌ها رو به عهده بگیرن و یا از خونه ببرن بیرون تا مادرشون کمی برای خودشون باشه، یا بمونن خونه با بچه‌ها و مادرشون بره بیرون برای خودش باشه... شعوری که حتی در مردهای سینه‌چاکِ زینب و رقیّه علیهما السلام ندیدم یک نفر سبک زندگی‌ش این‌طور باشه که حواسش باشه اون زن، نیاز داره چند ساعت فارغ از مسؤولیت مدامِ بچه‌هاش باشه و نفسی تازه کنه... چقدر مطلب در برخورد با پسرها هست که یه معلم باید جورِ مادرهای غالباً نادان‌شون رو بکشه... حس می‌کنم معلمِ پسرا بودن خیلی خیلی سخته...