اینجا از برکاتِ مردیه که در هر پُست و جایگاهی که بود، تکریم دختران و زنان، از برنامههاش بود.
هرگز در مصاحبه و رقابت از زنان سوءاستفاده نکرد و زنانِ ما، دخترانِ ما نگفت و بهجای هر حرف و شوآفی برای خانمها کار کرد...
تسهیلِ ورودیِ خادمهای خانم به آستان قدس... قانون تکریمِ دختران در قوهٔ قضاییه... و چندین مورد از این مراکز تخصصی برای بانوان... و طرحهایی که با یه جستجوی کوتاه بهش میرسید...
اما با رفتنش...
همهش خوابید!
زن، زندگی، آزادی گفتن...
ولی براش کاری نکردن...
برهنهش کردن، بزکش کردن مردها نفع ببرن(!)
اینجا فوقالعاده بزرگه... اما اندازهٔ ظرفیتش ازش استفاده نمیشه...
توش یه شهربازی در حال ساخت بوده... باغ بوده... تصور کن یه جا تفریح و شادی فقط برای خانوما...
با کلی امکانات و سوله و اتاقک و آلاچیق مزیّن به اسامی زنانه با کلی پیشبینیِ برنامه و طرح، که همهشون الآن خاک میخوره...
گولِ کانال و برنامههاشون رو جایی دیدید نخورید، باید داخلش برید که ببینید من دارم از هدررفتِ چه سرمایهای حرف میزنم...
دیدن این ظرفیتِ بلااستفاده خیلی غصهدارمون کرد...
ما از بیجایی هیئتمون رو بعد از دو سال لغو کردیم...
ما از بیجایی جهادی بلوچستانمون رو زیر بار منّت حسینیه هنر بودیم...
چند گروه مثل ما بیجا هستن و چنین جاهایی خاک میخوره؟!
یه صلوات به ابراهیم رئیسیِ عزیزم تقدیم کنیم.
سربهراه
آیا فقط اینجا پفناله میکنم؟
خیــــــــــــــــــــــــــــر!
دوباره نامه مینویسم به آستان قدس😎✌️
#من_سیبزمینی_نیستم
سربهراه
سلاااااام نجف دعاگوتون هستم😍
نجف چه کار میکنم؟
بسم الله الرحمن الرحیم.
سه روزه هرچی تو بله و سپینو برای ارز اربعین ثبتنام میکنیم، آخرش که میرسه مینویسه چون پارسال ارز گرفتید و از کشور خارج نشدید امسال بهتون تعلق نمیگیره!
من همون اوّل گفتم درود بر اونی که فقط نهجالبلاغه میخونه و ذرهای بهش عمل نمیکنه! هی منتظر بودم یه عده بدوبدو بیان بگن چه ربطی به قاریانِ نهجالبلاغه داره؟ اتحاد و وفاق؟ که خب سه سال زیست در دولتی که نه آبش قطع شد، نه برقش، نه گازش، نه مذاکره کرد، نه جنگ شد، عربستان و نشوند سر جاش و حج رو باز کرد، تسهیلات اربعین گذاشت، اجازه نمیده که ساکت باشم و حتماً پشتِ دستم و نثار دهان مبارکشان میکنم که یاد بگیرن نقد و مطالبه و تذکر و نهی از منکر، اتحادشکن نیست و دقیقتر و جزئیتر سخنان آقا رو گوش بدن یا از راهای دیگه حرفای ایشون رو تحریف و تقطیع کنن!
در عین حال که مثل روز روشن بود پارسال هنوز اربعین و کاراش دست آقای مخبر، معاون آقای رئیسی بود که همهچی روبهراه بود و امسال نیست، ما سیبزمینی نیستیم تا گفتن نه، بشینیم سر جامون و نق بزنیم وامحمدا! وااسلاما! جامعه رو فساد برداشته! آقا امام زمان خودت به دادمون برس کارامون و بکن ما لنگ بندازیم رو لنگ و باد کولر بگیریم و شما پیگیر مشکلاتمون باشی(!) نهههههههه! رفتیم ببینیم چرا؟!
اوّل به سه شعبهٔ بانک تجارت، صادرات و ملّی سر زدیم که دو نفر آقای بیاعصاب و طلبکار گفتن به ما مربوط نیست، اما یه خانم گفتن برید پستبانک، حضوری کارای ارزتون رو بکنید.
پستبانکی که نشان گفت بهمون نزدیکه اینجا تو خیابون نجف بود😊
رفتیم و دخترهای جوانش توضیح دادن کار ما نیست، برید کافینت درست کنه.
رفتیم کافینت. کافینت گفت وا! اگر خطا میده چنین چیزی میگه یا پارسال نرفتید یا از سامانه است و من نمیتونم کاری کنم.
گفتیم داداش رفتیم دو بارم رفتیم، اربعین و شعبان، خروج داریم رو پاسپورت دیگه!
گفت برید همون پستبانک. این چیزا سامانهایه.
برگشتیم و دخترای پستبانک گفتن برید پلیس+۱۰.
رفتیم پلیس+۱۰ و وقتی مشکلمون رو گفتیم گفت پس خارج شدید، براتون خروج از کشور ثبت نشده. برید اداره گذرنامه.
من دیگه خسته شده بودم چون این چند خط برای شما، صبح ساعت هفت و نیم تا دوی ظهرِ ماست و بدوبدو از این سر دنیا به اون سر دنیا و هی تکرار توضیحات(!)
دوباره به پدر و مادر و اجداد قاریان نهجالبلاغه بابت لقمههای حلال و تربیتهای اصولیشون درود فرستادم و با دلی قرص که قیامتی هست و بالاخره دیدارها در جایی دیگه تازه میشه و سروکارها به هم میفته، شونزده میلیون متفکر رو هم یاد کردم و به بچهها گفتم بیخیال این ماجرایی که از اوّل تهش معلومه بشید.
گفتم فلانی تونسته بگیره چون پارسال اربعین نرفت، ولی هرکی رفته الآن همین خطا براش میاد. نمیخوان بدن. خدمت رئیسی رو هم نمیتونن یهو حذف کنن. پیچوندن که نه سیخ بسوزه، نه کباب. میگن ما هم همون ارز اربعین دولت قبلی رو گذاشتیم، حالا اینکه به شما تعلق نمیگیره مشکل سامانه است، دست ما نیست(!)
بچهها گفتن بیا بریم حداقل بدونیم پاسامون مشکل نداره، پسفردا سر همین تو مرز به مشکل نخوریم.
سر این راضی شدم و رفتیم اداره گذرنامه.
اونجا کارت ملیهامون و سیستم زدن و گفتن خیر! تموم ورود و خروجاتون دقیق ثبت شده و شماها از صبح بیستمین نفراتی هستید که همهچیتون درسته ولی ارز نمیتونید بگیرید.
رفیق با عصبانیت گفت چرا؟!
خانومه خیلی شفاف گفت چون نمیخوان بدن!
من صداقت رو هر چقدر تلخ، به سر دووندنِ به دروغای شیرین ترجیح میدم. بابت صداقتشون تشکر کردم و آخرسر با سماجت وارد دفتر معاون اداره شدیم که به بقیه میگفت خستهام و دیگه پاسخگو نیستم(!) و طبق قانون هنوز نیم ساعت دیگه مونده بود که باید پاسخگو باشه چون داره پول ما مردم رو برای همین کار میگیره و خسته بودن و نبودنش به خودش مربوطه و میخواست شغلی انتخاب کنه که خستهش نکنه و ما بقیه نبودیم بگیم چشم و به این گردنکشیها در مقامی که باید خادم مردم بود سر تعظیم فرو بیاریم و ادامهدهندهٔ چرخهٔ فساد باشیم(!) سرمون و انداختیم و رفتیم تو اتاق و هرچی سربالا جواب داد اینقــــــــــــــــــــدر پرسیدیم که مجبوووووووور شد پاسخ بده تا از شرّمون خلاص شه و فهمیدیم جز اینکه بریم تهران و یقهٔ پدرژپتو رو بگیریم، راه و چاهی نمونده!
شرایط تهران رفتن نداریم واگرنه میرفتیم و بهجای هر سؤالی ازش میپرسیدیم سکوت برابرِ کودککشیِ غزه چقدر میارزه؟! ارز و برق و آب و هرچی که رئیسی تونست و تو نه، همهش فدای سرِ بچههای غزه.
سربهراه
سلاااااام نجف دعاگوتون هستم😍
حتماً اونا که تهرانن و مذهبی و ولایی و حسینی و اصلاً حداقلترین سطح؛ فقط انسان، مطالبه کردن که نشده... دمشون گرم! بچههاشون همیشه سلامت... ما که دستمون کوتاهه و جز نامه به تولیت و نماینده ولی فقیه و شورا و بسیج و استادان دانشگاه و مطالبهگری کاری ازمون برنمیاد...
هیچی دیگه...
دست از پا درازتر برگشتیم!
دِهین هم نداشت کاممون و شیرین کنیم...
#زمانهبرسرجنگاستیاعلیمددی
اینجا رو دیدم و گفتم بَه! چه جای خفنی برای زندگیه! اگه ماهیگیری بلد بودم که بتونم غذام و تأمین کنم، میرفتم اینجا زندگی میکردم و فقط میخوندم و مینوشتم.
بعد رفتم پی کارم در حالی که داشتم عمیقتر بهش فکر میکردم و دیدم چرتِ محضه! بعد از سه روز دلم برای حرص دادنِ رفیقم و حرص خوردن از دستِ مامانم تنگ میشد! مگه خرس آبیام که تنها زندگی کنم؟! بیهیجان؟ بی چالش؟ بی سایش؟ که روحم خش بر نداره؟! سینیهای سالم و بیخش رو میذارن بوفه دکوری، درسته دچار توهم میشن که ارزشمندن ولی حقیقت اینه که بلااستفادهان و دردی از کسی دوا نمیکنن! این سینیهای پر خش هستن که مامانا عصرا توش چای میارن دور هم بخوریم و باباها آخر شب توش خربزه قاچ میکنن و داداشا توش تخمه میشکنن!
دیدم نوچ! همین اتاقِ شکافتهٔ مزیّن به غنا و عوعوی سگ رو به این جزیرهٔ پر آرامش که بعد از سه روز افسردگی میگیرم و ته ته تهش صد سال تنهایی ۲ رو مینویسم و نوبل ادبی میگیرم اما از فراموشی رنج خواهم برد، ترجیح میدم و دوست میدارم!
زنده باد شلوغی!
درود بر زندگیِ اجتماعی!
درس و شغل و ازدواج و کربلا و اربعین و پول و این چیزا رو به هر کدوم از ۷۲ شهیدِ کربلا رو بزنیم، حله.
امشب از دستهای کوچولو
چیزهای بزرگ بخوایم!
بزرگ...
خیلی بزرگ...
مثلاً ظهور...
همین جمعه ظهور شه
اربعین با امام کربلاییم...
با منتقم...
سربهراه
شد سی ساعت که نخوابیدم!
چرا؟
چون حق گرفتنیه!
ارزای اربعینمون و گرفتیم✌️😎
البته صف داشت. من میخواستم بزنم زیرش. چون میدونید دیگه؛ از صف ایستادن متنفرم! حتی صف مدرسه! تموم دوران دانشآموزی یا مجری بودم، یا انتظامات، یا اونی که ورزش میداد که تو صف نباشم!
ولی دوستام برام شیرکاکائو و کیک شکلاتی گرفتن که آهوم کنن و البته موفق هم شدن!
تو صف بودیم که از یکی از خفنترین و برندترین مدارس مشهد که اگر اسم ببرم هممممممه میشناسن، بهم زنگ زدن که دبیر تخصصی برای فارسی ششم میخوایم. گفتم پسر یا دختر؟ گفتن دختر ولی تعداد شاگردمون بالاست (چون مشهوره و خونوادهها کلی هزینه میکنن بچهشون تو مصاحبهٔ اینجا قبول شه) و تقریبا با همین فارسی ششم، کل روزای هفتهتون پر میشه.
خب راستش خیلی خوشم اومد و فکر کردم دعاهام مستجاب شده! گفتم مشکلی نیست، بعد از سفرم میام صحبت کنیم.
گفت پس تا یک ساعت دیگه خودتون و برسونید فلانجا که آقای فلانی یه دیدار باهاتون داشته باشن.
دقت کنید؛
سؤالی نگفت! نگفت شرایطش و دارید؟ امکانش هست؟ موافقید امروز دیداری داشته باشیم؟
خبری با ژرفساختی از امری گفت!
تا یه ساعت دیگه فلانجا باشید برای فلان!
خاله و دخترخالهم و زنداداشم میخوان یه دورهمی بگیرن اشتراکی، سه هفته قبل به من گفتن، که ببینن چه تاریخی و چه ساعتی میتونم، که حتماً باشم! منم گفتم تا پایان صفر دورهمی نمیام، شما منتظر من نباشید. اما اونا برنامهشون و نگه داشتن تا بعد از صفر! ینی یه مهمونی خالهزنکبازی رو با من هماهنگ میکنن، اونوقت چطور به خودشون اجازه میدن دیلینگ دیلینگ بزنگن به مردم دستور بدن؟! مگه بردهشونم؟! مگه من دنبالشونم؟!
گفتم بعد از سفرم اگر تمایل داشتید هماهنگ کنید، امروز خیر.
گفت آخه باید برنامهتون ریخته شه!
گفتم ببخشید؟! برنامهٔ چی وقتی با هم صحبتی نکردیم و من هنوز شما و کادر و شرایط و حقوق رو بررسی نکردم؟!
با یه لحن «از خداتونم باشه»ای به خاطر برند مدرسهشون، گفت هرطور صلاح میدونید... آخه ممکنه تا بیاید شرایط عوض شه(!)
خندیدم گفتم خیره انشاءالله، مهم رفتار حرفهایه در انتخاب دو طرف!
یاد گرفت حرفهای خداحافظی کنه!
بیپولم، هیچیندار که نیستم که هر از دماغ فیلافتادهای واسهم پشت چشم نازک کنه!
دوستامم از برخوردش حرص خوردن و کلی خشمگین بودن که بهخاطر سکوت همه مذهبیها و معتقدها در برابر خطاها و نادرستها و شونه خالی کردن از هر تذکر و نهی از منکری، اینها جری شدن و ثروت بر اصالت امیر شده... خوشحال بودن من با جیب خالی، با اصالت رفتار کردم بدونن همه محتاج و آویزونشون نیستن!
بالاخره ارزهای ما بهدستمون رسید و بدوبدو اوّل رفتیم چهارطبقه که صرّافی بریم بفروشیم. جاهای خیلی باکلاس رفتیم. ولی مفت میخواستن بخرن که سودی برامون نداشت.
دیدیم نمیشه... چارهای نیست... باید با همین چادرچاقچور بریم راستهٔ خیابون امام خمینی با دلّالا وارد خریدوفروش شیم! هشتِ شب چند تا دختر چادری داشتیم کنار خیابون دینار میفروختیم و خداروشکر خوب هم فروختیم. اصل پول و سودش برگشت😍
ماشاءالله لا حول و لا قوّة الا بالله.
این وسط تو بدوبدو بودیم و نشد غذا بخوریم. من که شبکار بودم دیگه رنگم زرد بود و انگار کتک خورده باشم قیافهم کوبیده بود! یه دوستمون از حرم بهمون ملحق شد با یه ظرف غذای مهمانسرا🥰
قاشق نداشتیم و چون کیف شبکاریم همراهم بود، مثل همیشه مجهز به انواع سلاحها نبودم. گوشههای ظرف و کندیم و بهجا قاشق استفاده کردیم و چندتایی قرمهسبزی حضرتی رو نوش جان کردیم.
و بالاخره برگشتیم خونه.
مامان گفت شام بریزم؟ گفتم چای مامان! چای! دارم بیهوش میشم...
دستش درد نکنه تا لباس عوض کنم چای تازه دم کرد و الآن فقططططططط میخوام بخوابم.
اگر از کار خوب تشکر نکنم، خودم هم یه روز دچار بیانصافی میشم، لذا از شما خوشم نمیاد آقای پزشکیان، با افتخار به شما هم رأی ندادم، ولی متشکرم اگر شما مشکل ارزمون و حل کردین. انشاءالله مشکلِ عبدِ خدا نبودن رو هم در همهٔ عرصههای سیاسی حل کنید.