وقتی یادم میاد موکبدار عراقی که دید دارم با ذوق به رفقام میگم دهین درست کرده، یه عالمه دهین با لایههای مغزی، چطور رفت دیسِ دهین به اون گرونی رو آورد که هر چقدرررررررررر دلم میخواد بردارم، دلم میخواد فقط گریه کنم... بی اونکه توضیح بدم چرا.
و وقتی یادم میاد تو کوچه پس کوچههای کربلا، گرمازده پی یه لیوان دوغ بودیم و دیدیم یه موکب ایرانی میده اما با غذا، چون حال دوستمون بد بود، با اکراه رفتیم ببینیم بی غذا میده یا نه. دقیق یادمه که قبل از رفتن به موکب، همهمون گفتیم ایرانیه، دوغ تنها نمیده. یعنی به این حد از شناخت رسیدیم!
اما بهخاطر دوستمون رفتیم.
بدون غذا نداد!
گفتیم ناهار خوردیم. دوغش و میخوایم. غذا بگیریم اسراف میشه. یک لیوان بده دوستمون سر پا شه فشارش. گفت آمارمون به هم میخوره...
احمق! تو برای خدمت اومدی...
نه برای آمارها!
حتی لایههای خدمتیمون پر شده از پزشکیان و ظریف و روحانی...
احمقها.
بیست قدم سمت راست همین احمقها، یه عراقی اومد آبمیوهپاکتیِ یخ توزیع کنه. مردم ریختن سرش. ما رفتیم یکی برای همین دوستمون بگیریم. نفری دو تا آبمیوه به ما داد.
فقط به ما. اونجا امام حسین علیه السلام ما رو به «نااهل» وانمیگذاشت.
شما نمیدونید من اونجا چطور میوه میخوردم... :)
من میوهخورم. حاضرم غذا نباشه ولی روزی رو بی میوه نگذرونم. جونی ندارم که کسی ببینه باور کنه ولی بُخورم. خیلی بُخورم. خصوصاً میوه.
وقتی از سر کار میام دوست دارم قبل از هر چیزی جلوم چای باشه و یه دیس میوههای مختلف.
وقتی جایی میوه میدادن دوستام صدام میکردن یا همه متوقف میشدن چون میدونستن من حتماً استقبال میکنم.
میدونستم عراقیها هرچقدر بخوام میذارن میوه بردارم ولی همیشه به ادب میپرسیدم و اجازه میگرفتم.
اونام سبدشون و میگرفتن جلوم که ینی هرچقدر دوست داری بردار.
یه جایی بود دو تا دستام همزمان پر بود از انگور، سیب، هلوانجیری، قاچ هندونه، آلوقرمز، بعد رفته بودم از موکبداری که موز میده موزم بگیرم :)
اونم نامردی نکرد، دید دستام جا نداره، دو تا موز گنده گذاشت روی میوههای در حال ریختنِ دستام :)
وَ همهٔ اینا بدون صف!
من آدمِ صف ایستادن نیستم!
دوازده ساله بدون صف سیراب و سیرغذا میشم!
ولی یه موکب ایرانی صف طویلی کشیده بود که نفری یه سیب بده(!)
جمع کنین مسخرهبازیاتون و!
گفتم صف یاد یه خاطره افتادم :)
وقتی از کاروان جدا شدیم و موقع شام شد، یکی از دوستامون که تازه به گروه ما پیوسته گرسنهش شد. اولین موکبی که دید بدو رفت تو صف ایستاد.
رفیق گفت بهش بگم بریم جلوتر؟
بهخاطر من گفت که صف دوست ندارم. گفتم نه. بچه است و گرسنه. میمونم براش. (بچه است واقعاً و چطور با ما اومده پس؟ نیروی جهادی بلوچستانمه که بعد از جهادی با ما موند)
رفتیم تو صف که براش ساندویچ بگیریم. خیلی هم صف طولانیای بود.
بیست دقه تو صف بودیم خود دوستمون برگشت گفت گشنمه، چرا صفش تکون نمیخوره؟ اونجا بهش گفتم باباجان (بهم میگه بابا) بیا از این صف بریم بیرون، من به شما تعهد میدم تا نیم ساعت دیگه در حال ترکیدن باشی.
سریع از صف اومد بیرون چون بهم اعتماد داره.
باور کنید یا نه مهم نیست، ولی از صف اومدیم بیرون دست چپ پیتزا میدادن. موکبِ پیتزا افتاده بود پشت صف موکب کباب ترکی. دیده نمیشد و کسی اونجا نمیرفت. بی صف رفتیم پیتزا بگیریم. ایستادیم همونجا بخوریم که یهو کاروانی زائراش و صدا کرد و همه صف کباب ترکی خالی شد و این بچه بدو رفت کباب ترکی برای خودش گرفت. دو دستش پر بود از پیتزا و کباب ترکی که یه عراقی اومد داد زد لبن! لبن!
اینم عاشق دوغ! رفت و یه پارچ دوغ خورد!
هنوز کباب ترکیش و تموم نکرده بود که فلافل آوردن با سیبزمینی سرخکرده! همهمون گرفتیم و وقتی لُپاش پر بود از غذا و داشت رگبهرگ میشد گفت ترکیدم!
در حالی که هنوز نیم ساعت نشده بود!
خندیدم و گفتم آفرین که به بابات اعتماد کردی، دیدی دروغ نگفتم.
بعد رمز این ماجرا رو ازم پرسید و منم بهش گفتم و تا ته سفر بدون صف سیراب و سیرغذا شد😍
یه جایی از مشّایه هم دیدم دست همه طالبیه ولی به چشمم نمیخورد از کجا میگیرن.
رفیق پیدا کرد و گفت اون موکبه است.
نگاه کردیم دیدیم اوووووووو صفه!
لبولوچهم آویزون شد و گفتم بریم، طالبی نخواستم.
رفیقم و همینکه بهم میگه بابا گفتن بیا بریم جلو شاید صفش کم شد.
رفتیم جلو و اون دو تا داشتن بررسی میکردن صفه چقدر طول میکشه که یه آقا از صف اومد بیرون و قاچ طالبیِ گندهای که بعد از کلی صف گرفته بود، گرفت جلوی من و گفت من نمیخوام، برای شما. 😁
ما کنار اون صف هیچ صحبتی نکرده بودیم. هیچ چیز از ما نمیدونست. یعنی مثلاً فداکاری نکرده بود که یکی صف دوست نداره سهمش و بده، نه. کاملاً بیخبر و یهویی :)
طالبیش و داد به من و رفت😍
هدایت شده از جامِ صبوح
یکی از بیادبانه ترین حرفهایی که به ساحت امام رضا علیه السلام تو این چند روز زده میشه [ لسانا یا قلبا ] :
ما که کربلا روزیمون نشد
"حداقل" بریم مشهد.
@jame_sabooh
سربهراه
یکی از بیادبانه ترین حرفهایی که به ساحت امام رضا علیه السلام تو این چند روز زده میشه [ لسانا یا قلب
آفرین به این فرسته.
در تکمیلش من هم حرف دارم.
برقامون قطع شد، بیکار شدم میام مینویسم.
سربهراه
آفرین به این فرسته. در تکمیلش من هم حرف دارم. برقامون قطع شد، بیکار شدم میام مینویسم.
ادب کردن فقط به زبون نیست. به باوره. به یقینه.
سادهترین مثالش «انشاءالله»!
دقت کنید ببینید آدمایی که مدام برای همهچیز میگن انشاءالله، در عمل چقدر باورشونه!
دقت کنید. به اعمال. به بزنگاهها. به نقطههای چالشی. به بحرانها.
تقریباً ۹۹٪ش حرفِ مفتِ بدونِ یقینه!
خواستِ خدا در زندگیها جایگاهی نداره؛
یا راهِ فرار از تلاشه
یا وسیلهٔ پیچوندن
یا طلبِ در لفافه از خدا!
کنکوریه درس نمیخونه، هی میگه انشاءالله دانشگاه قبول شم (مورد اوّل)
پسره نمیره پی کار، هی میگه انشاءالله خدا جور میکنه (مورد دوم)
نمیره تحقیقات و با شعارِ سنت رسول الله ازدواج میکنه و میگه انشاءالله خوبه، فرداروز که به طلاق میکشن میگه دیگه با خدا قهرم چون اون زندگیم و به هم ریخت! (مورد سوم)
پس فقط به زبان نیست،
باید در بطنِ زندگی باشه.
همون فرق اسلام و ایمانه.
سال ۹۲ که برای اوّلین بار از کربلا اومدم، کل فامیل و همسایهها و دوست و آشنا اومدن دیدنم.
بار دوم که رفتم کربلا یه گروه کمتر اومدن دیدنم.
بار سوم کمتر... میگن تو یهسره کربلایی :)
الآن چهار_پنج ساله کسی نمیاد دیدنم. و البته از همون اوّل هم هییییییییییچکس نیومد دنبالم و استقبالم. مادرم میگفت چون دختر مجردی شگون نداره ما بیایم دنبالت، بختت بسته میشه 😶 الآن سالهاست نمیان و گشودگیِ بختم و مشاهده میکنید(!)
خب منم طبیعتاً نمیتونستم و نمیتونم و نخواهم تونست چیزی بگم چون برداشت منفی میشه و مردم خیال میکنن برای خودم میگم!
نه، برای خودم نمیگم، منِ سربهراه ارزش و مقام و جایگاهی ندارم،
اما
کسی که از زیارتش برمیگردم
مقام و جایگاه و ارج و قرب داره.
این بخشش مهمه!
اینکه تو کربلاییها رو حلواحلوا کنی چون دارن از زیارتِ شش امام و چندین امامزادهٔ عظیمالشأن برمیگردن!
دشمن خوب جا انداخت که
«کربلا رفتن مثل شمال رفتنه»
«دیگه همه میرن»!
اوّلاً که مطمئنی همه میرن؟! یه نگاه به دوروبرت بنداز؛ واقعاً روزیِ همه شده برن؟! مگه رفتنش راحت نیست؟! پس چرا هنوز نرفتههای بسیاری موجودن؟!
ثانیاً الحمدلله اگر رفتنش راحت شده. خدا رو شکر که اهل بیت علیهم السلام مسیر زیارتشون رو به روی ما گشودن و هموار کردن. پس بیشتر باید قدرشناس بود.
چطور؟
بگرد دور زائراش!
کربلایی شدن خیلی مهمه!
کربلایی شدن خیلی مقامه!
کربلایی شدن خیلی مقدسه!
بله،
کربلایی موندن مهمتر و بامقامتر و مقدستره، بله، قبول دارم.
اما
اینکه کربلاییها دیگه مثل قدیم جایگاهی ندارن
کسی با ذوق به دیدارشون نمیشتابه
این
یه نفوذِ
نرمه
به عقیدهٔ شیعه...
منِ سربهراه که رفتم کربلا و همون آهویی که قبلش بودم باز برگشتم هیچی نیستم
ولی
اونی که رفتم زیارتش
خیلیه!
کربلا رفتن
مثل شمال رفتن نیست!
«شمر هم کربلایی بود»
برای وقتیه که تو دم از حسین علیه السلام بزنی و مثل شمر عمل کنی
نه اینکه دنبال بهانه برای اربعین نرفتن باشی و بگی کربلا رفتن که مهم نیست!
چرا!
مهمه!
مهم نبود فقط یه امام صادق علیه السلام اینقدر براش روایت و حدیث نمیگفت!
مهم نبود قرض کردن فقط برای سفر کربلا مستحب نمیشد!
مهم نبود روایت نمیگفت فقرا لازمه سالی یک بار برن و ثروتمندا سالی دو بار!
کربلا رفتن مهمه!
اگه اربعین موندی و بهت گفتن دلت الآن اونجاست، بکوب دهنشون!
اگه اربعین موندی و بهت گفتن همینکه دلت سوخته زیارت کردی، بکوب دهنشون!
اگه اربعین موندی و بهت گفتن کربلایی شدن به دله، بکوب دهنشون!
اربعین موندی،
ولی دیگه نذار به عقیدهت رسوخ کنن!
نمیگم که دل بشکونم،
اتفاقاً دارم خیرخواهانهترین دلسوزیم و در حقت میکنم؛
نباید اربعین میموندی
اگر موندی یعنی نخواستی
برای اربعینِ سالِ بعد از الآن به فکر باش
درست کن وجودی که اربعین و برات نخواسته
درست کن باوری که اربعین و کربلا توش جایگاهش تنزل پیدا کرده
بگرد ببین کی دوروبرت از کربلا و اربعین اومده
براش یه هدیهٔ مختصر بگیر و دست پر برو دیدنش
بهدرک اگر اون کربلایی خیال کرد براش کادو بردی که سوغاتی بگیری
بهدرک اگر اون اربعینی فهم و درک این هدیه و دیدار رو نداره
تو به حرمتِ جایی که رفته، بیابونی که توش قدم برداشته، ائمهای که زیارت کرده به شتاب برو که دورش بگردی
منِ سربهراه کثیف و گناهکار،
اما چشمهای سربهراه که ششگوشه دیده! تاکستانِ علی علیه السلام رو دیده! صورتم زیرِ همون آفتابی سوخته که به صورتِ زینب سلام الله علیها تابیده!
تو برای احترام و عزتِ اینها برو!
کربلاییها
اربعینیها
شعائرالله هستن!
تو برای تعظیمِ شعائرالله برو!
بقیه رو هم ببر!
دست دو نفر رو هم بگیر و بگو بریم صورتِ زائری رو ببوسیم که ششگوشه رو بوسیده!
کربلا رفتن خیلی مهمه!
کربلا رفتن مثل شمال رفتن نیست!
کربلا رو که همه میرن نیست!
اربعینیها دارن از زیارتِ شش امام برمیگردن!
شش امام!
همین رو فهم میکردیم هزار سال ظهور جلو میافتاد!
قبلِ اربعین باید تبیین میکردیم تا زائر بفرستیم اربعین.
حین اربعین باید مفاهیمِ اربعین رو تبیین میکردیم.
حالا وقتشه تبیین کنیم جایگاه کربلاییها و اربعینیها رو.
مبادا کربلایی دورت اومده باشه و دیگران تو رو در هولوولای دیدارش نبینن!
اگه بیمار برگشتن براشون سوپ بپز ببر یا یه لیوان آبهویج بگیر ببر، ببین خریدی، کاری داره انجام بده.
خودش بدِ عالَم،
اما تو راهِ زیارتِ خوبِ عالَم بیمار شده...
من مرده
شما زنده!
قیامت از خدا میخوام نگهم داره درِ جهنم تا هرکس این حرفم بهش رسیده بیاد و بگه راست گفتم یا دروغ؛
کربلایی شدن خیلی مهمه!
سربهراه
که بلاهای وصالِ تو کم از هجران نیست حضرتِ آقای امام حسین ❣
من هیچوقت نوکریِ شما روزیم نشده...
دلخوشم به همین چند خطی که برای شما مینویسم...
اگر نوشتههای من رو عنایت بفرمایید و نوکری تقبّل کنید
میتونم سربهزیرانداخته و شونهافتاده و کفشبهدوش ازتون درخواستی کنم؟
حضرتِ آقای امام حسین❣؛
«بَده که نوکرت
بمیره و شهید نشه»...