eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
یکی از بی‌ادبانه ترین حرفهایی که به ساحت امام رضا علیه السلام تو این چند روز زده میشه [ لسانا یا قلب
آفرین به این فرسته. در تکمیلش من هم حرف دارم. برقامون قطع شد، بیکار شدم میام می‌نویسم.
سربه‌راه
آفرین به این فرسته. در تکمیلش من هم حرف دارم. برقامون قطع شد، بیکار شدم میام می‌نویسم.
ادب کردن فقط به زبون نیست. به باوره. به یقینه‌. ساده‌ترین مثالش «ان‌شاءالله»! دقت کنید ببینید آدمایی که مدام برای همه‌چیز می‌گن ان‌شاءالله، در عمل چقدر باورشونه! دقت کنید. به اعمال. به بزنگاه‌ها. به نقطه‌های چالشی. به بحران‌ها. تقریباً ۹۹٪ش حرفِ مفتِ بدونِ یقینه! خواستِ خدا در زندگی‌ها جایگاهی نداره؛ یا راهِ فرار از تلاشه یا وسیلهٔ پیچوندن یا طلبِ در لفافه از خدا! کنکوریه درس نمی‌خونه، هی می‌گه ان‌شاءالله دانشگاه قبول شم (مورد اوّل) پسره نمی‌ره پی کار، هی می‌گه ان‌شاءالله خدا جور می‌کنه (مورد دوم) نمی‌ره تحقیقات و با شعارِ سنت رسول الله ازدواج می‌کنه و می‌گه ان‌شاءالله خوبه، فرداروز که به طلاق می‌کشن می‌گه دیگه با خدا قهرم چون اون زندگی‌م و به هم ریخت! (مورد سوم) پس فقط به زبان نیست، باید در بطنِ زندگی باشه. همون فرق اسلام و ایمانه. سال ۹۲ که برای اوّلین بار از کربلا اومدم، کل فامیل و همسایه‌ها و دوست و آشنا اومدن دیدنم. بار دوم که رفتم کربلا یه گروه کم‌تر اومدن دیدنم. بار سوم کمتر... می‌گن تو یه‌سره کربلایی :) الآن چهار_پنج ساله کسی نمیاد دیدنم. و البته از همون اوّل هم هییییییییییچ‌کس نیومد دنبالم و استقبالم. مادرم می‌گفت چون دختر مجردی شگون نداره ما بیایم دنبالت، بختت بسته می‌شه 😶 الآن سال‌هاست نمیان و گشودگیِ بختم و مشاهده می‌کنید(!) خب منم طبیعتاً نمی‌تونستم و نمی‌تونم و نخواهم تونست چیزی بگم چون برداشت منفی می‌شه و مردم خیال می‌کنن برای خودم می‌گم! نه، برای خودم نمی‌گم، منِ سربه‌راه ارزش و مقام و جایگاهی ندارم، اما کسی که از زیارتش برمی‌گردم مقام و جایگاه و ارج و قرب داره. این بخشش مهمه! این‌که تو کربلایی‌ها رو حلواحلوا کنی چون دارن از زیارتِ شش امام و چندین امامزادهٔ عظیم‌الشأن برمی‌گردن! دشمن خوب جا انداخت که «کربلا رفتن مثل شمال رفتنه» «دیگه همه می‌رن»! اوّلاً که مطمئنی همه می‌رن؟! یه نگاه به دوروبرت بنداز؛ واقعاً روزیِ همه شده برن؟! مگه رفتنش راحت نیست؟! پس چرا هنوز نرفته‌های بسیاری موجودن؟! ثانیاً الحمدلله اگر رفتنش راحت شده. خدا رو شکر که اهل بیت علیهم السلام مسیر زیارت‌شون رو به روی ما گشودن و هموار کردن. پس بیشتر باید قدرشناس بود. چطور؟ بگرد دور زائراش! کربلایی شدن خیلی مهمه! کربلایی شدن خیلی مقامه! کربلایی شدن خیلی مقدسه! بله، کربلایی موندن مهم‌تر و بامقام‌تر و مقدس‌تره، بله، قبول دارم. اما این‌که کربلایی‌ها دیگه مثل قدیم جایگاهی ندارن کسی با ذوق به دیدارشون نمی‌شتابه این یه نفوذِ نرمه به عقیدهٔ شیعه... منِ سربه‌راه که رفتم کربلا و همون آهویی که قبلش بودم باز برگشتم هیچی نیستم ولی اونی که رفتم زیارتش خیلیه! کربلا رفتن مثل شمال رفتن نیست! «شمر هم کربلایی بود» برای وقتیه که تو دم از حسین علیه السلام بزنی و مثل شمر عمل کنی نه این‌که دنبال بهانه برای اربعین نرفتن باشی و بگی کربلا رفتن که مهم نیست! چرا! مهمه! مهم نبود فقط یه امام صادق علیه السلام این‌قدر براش روایت و حدیث نمی‌گفت! مهم نبود قرض کردن فقط برای سفر کربلا مستحب نمی‌شد! مهم نبود روایت نمی‌گفت فقرا لازمه سالی یک بار برن و ثروتمندا سالی دو بار! کربلا رفتن مهمه! اگه اربعین موندی و بهت گفتن دلت الآن اونجاست، بکوب دهن‌شون! اگه اربعین موندی و بهت گفتن همین‌که دلت سوخته زیارت کردی، بکوب دهن‌شون! اگه اربعین موندی و بهت گفتن کربلایی شدن به دله، بکوب دهن‌شون! اربعین موندی، ولی دیگه نذار به عقیده‌ت رسوخ کنن! نمی‌گم که دل بشکونم، اتفاقاً دارم خیرخواهانه‌ترین دلسوزیم و در حقت می‌کنم؛ نباید اربعین می‌موندی اگر موندی یعنی نخواستی برای اربعینِ سالِ بعد از الآن به فکر باش درست کن وجودی که اربعین و برات نخواسته درست کن باوری که اربعین و کربلا توش جایگاهش تنزل پیدا کرده بگرد ببین کی دوروبرت از کربلا و اربعین اومده براش یه هدیهٔ مختصر بگیر و دست پر برو دیدنش به‌درک اگر اون کربلایی خیال کرد براش کادو بردی که سوغاتی بگیری به‌درک اگر اون اربعینی فهم و درک این هدیه و دیدار رو نداره تو به حرمتِ جایی که رفته، بیابونی که توش قدم برداشته، ائمه‌ای که زیارت کرده به شتاب برو که دورش بگردی منِ سربه‌راه کثیف و گناهکار، اما چشم‌های سربه‌راه که شش‌گوشه دیده! تاکستانِ علی علیه السلام رو دیده! صورتم زیرِ همون آفتابی سوخته که به صورتِ زینب سلام الله علیها تابیده! تو برای احترام و عزتِ اینها برو! کربلایی‌ها اربعینی‌ها شعائرالله هستن! تو برای تعظیمِ شعائرالله برو! بقیه رو هم ببر! دست دو نفر رو هم بگیر و بگو بریم صورتِ زائری رو ببوسیم که شش‌گوشه رو بوسیده! کربلا رفتن خیلی مهمه! کربلا رفتن مثل شمال رفتن نیست! کربلا رو که همه می‌رن نیست! اربعینی‌ها دارن از زیارتِ شش امام برمی‌گردن! شش امام! همین رو فهم می‌کردیم هزار سال ظهور جلو می‌افتاد!
قبلِ اربعین باید تبیین می‌کردیم تا زائر بفرستیم اربعین. حین اربعین باید مفاهیمِ اربعین رو تبیین می‌کردیم. حالا وقتشه تبیین کنیم جایگاه کربلایی‌ها و اربعینی‌ها رو. مبادا کربلایی دورت اومده باشه و دیگران تو رو در هول‌وولای دیدارش نبینن! اگه بیمار برگشتن براشون سوپ بپز ببر یا یه لیوان آب‌هویج بگیر ببر، ببین خریدی، کاری داره انجام بده. خودش بدِ عالَم، اما تو راهِ زیارتِ خوبِ عالَم بیمار شده... من مرده شما زنده! قیامت از خدا می‌خوام نگه‌م داره درِ جهنم تا هرکس این حرفم بهش رسیده بیاد و بگه راست گفتم یا دروغ؛ کربلایی شدن خی‌لی مهمه!
که بلاهای وصالِ تو کم از هجران نیست حضرتِ آقای امام حسین ❣
سربه‌راه
که بلاهای وصالِ تو کم از هجران نیست حضرتِ آقای امام حسین ❣
من هیچ‌وقت نوکریِ شما روزیم نشده... دل‌خوشم به همین چند خطی که برای شما می‌نویسم... اگر نوشته‌های من رو عنایت بفرمایید و نوکری تقبّل کنید می‌تونم سربه‌زیرانداخته و شونه‌افتاده و کفش‌به‌دوش ازتون درخواستی کنم؟ حضرتِ آقای امام حسین❣؛ «بَده که نوکرت بمیره و شهید نشه»...
یک. نماز از مشهد راه افتادیم و اوّلین نمازمون در سفر، نماز مغرب و عشا بود که چون با شام هست، راننده نپیچوند. بعد از اون اما رسیدیم به نماز صبح. من خواب بودم و وقتی بیدار شدم دیدم آسمون روبه روشنیه. ساعت رو نگاه کردم و دیدم وقت نماز گذشته یا روبه‌ گذشتنه. همسفرا بیهوش شده بودن. وَ حتماً نگه نداشته که من بیدار نشدم چون سریع بیدار می‌شم. خب باید چه کار می‌کردم؟ اگر همین اوّلِ سفر اعتراض کنم، تمووووووومِ برچسبایی که همیییییییشه تهِ سفر بهم می‌خوره، همین اوّل می‌خوره... من و دوستام اومدیم ته اتوبوس که گرم و خفه است نشستیم و با هیچ‌کس صحبت و معاشرت نداریم که حرف و بحثی پیش نیاد، بعد با اعتراض من برای نماز سیلِ چالشه که پیش میاد... بی چالش و دوست‌داشتنی زندگی کردن؛ یعنی مثلِ بقیهٔ زائرها و دلتنگ‌های نجف و کربلا، لال و بی‌تفاوت باشی... لال نباشی، بد و خشکِ مذهب و اُمّل و تندرو و دعوایی و دنبال چالش تویی! همین‌طور داشتم خودخوری می‌کردم که خانم صندلی جلویی یهو از خواب پرید و گفت نماز! چرا نماز نگه نداشتید؟! مسؤول کاروان جلوی ماشین خواب بود و مرد دیگه‌ای که هیچ‌کاره بود ولی جای مسؤول حرف می‌زد از خواب پرید و تا جلوی اتوبوس رفت و خوش‌وبشی با راننده کرد و برگشت و وسط اتوبوس ایستاد و گفت جا برای نگه داشتن نبوده! من خون، خونم رو می‌خورد ولی حالا که یه نفر دیگه هست، سکوت کردم تا از همین اوّلِ سفر تو چشم نرم و باز همهٔ توجهات به سمتم نیاد. خانومه گفت خب همین کنار بیابون نگه دارید. مردکِ سیاه‌پوشِ ریشوی تسبیح‌به‌دست گفت نمی‌شه که کنار بیابون نگه داشت! خانومه گفت ما داریم سفر زیارتی می‌ریم، درسته نمازمون قضا شه؟! مردک گفت حق با شماست ولی این‌جا جای ایستادن نیست که، خود خدا هم راضی نیست به این نماز! من دیگه این‌جا گُر گرفتم و دیگه هیچ دو دو تا چهار تایی نکردم و با همهٔ وجود به میدون رفتم! گفتم روایت یا حدیثی که براساسش چنین حرفی می‌زنید دارید نشون بدید؟ گوشی من آنتن داره، گوگل کنیم ببینیم! مرده گفت ببینید شرایط اقتضا می‌کنه الآن نایستیم. من گفتم مدرکِ اجتهادتون رو همراه آوردید ببینیم یا افاضاتِ سرِ راهی‌تونه؟! وَ قبل از این‌که مردک جواب بده، صدام و جوری انداختم سرم که از ته اتوبوس به راننده برسه! گفتم داریم می‌ریم کربلا، کیش و شمال نمی‌ریم که با مشتی لخت و عور همراه باشیم و خدانشناس! امام حسین که امام بود، وسط جنگ نماز خوند، شما این‌همه رستوران و موکب بین راه نگه نداشتی نمازمون و قضا کردی زبونتم درازه؟! تو چه کاره‌ٔ کاروانی که حرف می‌زنی؟! دوستام و همممممه بیدار شدن و تدارکاتِ کاروان که مردکِ جلف و سبکی بود و با خانوما شوخی و خنده داشت و زنِ بی‌عرضه‌شم بغل‌دستش بود و نگاه می‌کرد(!) سریع گفت خواب موندیم، ببخشید، الآن می‌گم نگه داره. وقتی شنیدم گفت «خواب موندیم» آروم شدم. این توجیه و زبون‌درازی و فتواهای صدمن یه غاز نیست. منم خواب موندم. این دیگه دست خودمون نیست. مسؤول کاروانم آدمیزاده و گرچه باید حواس‌جمع‌تر باشه اما معصوم و پیغمبر که نیست! خودم هزار بار مسؤول بودم و می‌دونم این چیزا رو. قابل قبوله. ساکت شدم و مردا ریختن سر راننده و راننده‌های غالباً بی‌نمازِ احمق قبول نکرد. دیدم دارن تعلل می‌کنن و مردها عرضه ندارن نگهش دارن، دوباره صدام و انداختم سرم که آقای راننده برای نماز بزن بغل، وظیفه‌ت بوده نگه داری که نداشتی، اولین پلیس‌راهی که برسی بخوای ساعت بزنی پیاده می‌شیم ازت شکایت می‌کنیم ماشینت و بخوابونن! مردا به خودشون افتادن و دوباره ریختن سر راننده و بالاخره ۹ دقیقه مونده بود به قضا شدن، درست وسطِ بیابونِ جاده نگه داشت و مسؤولای کاروان بدوبدو زیراندازی پهن کردن و دو دبه آب آوردن و نماز پلشتِ روبه قضایی خوندیم، اونم همون اوّل سفر! لباسای تمیزمون همه خاک و خل شد و موهای شونه‌کرده‌مون همه به‌هم‌ریخته... من تو سفرا خیلی تلاش می‌کنم تمیز بمونم، خیلی برام مهمه و خیلی براش اذیت می‌شم چون ذات سفر اربعین سختی و کثیف شدنه و خدا می‌دونه سر همین من چه رشد و جهادی می‌کنم، برای همین این تیکه خیلی به دلم اومد و راننده رو همون‌جا نفرین کردم. وقتی سوار شدیم، چند نفر دیگه هم بالاخره صداشون درومد و گفتن چرا نمازمون و این‌طوری کردید و فلان که مردک دوباره اومد وسط به فتوا دادن و من جوری شستمش که از جلوی کاروان همه اومدن آخر و گفتن صلوات بفرستید! صلوات بفرستید! مردک تا جایی من بودم دیگه جرأت نکرد حرف بزنه و شکر خدا بعد از نجف هم فهمیدم از کاروان ما رفته. بعد از اون نماز صبح چی شد؟ همهٔ نمازای بعدمون شد اوّل وقت! راننده زیاد زرزر می‌کرد ولی مردای کاروان ترسیده بودن من بندازم به جیغ‌جیغ و بقیه رو جرأت بدم، خودشون می‌رفتن بیخ گوش راننده و راضیش می‌کردن نگه داره.
در برگشت از سفر جلوی اتوبوس نشستیم. دو صندلی مونده به راننده. تا از مهران حرکت کردیم و راننده راه افتاد، بلند و جوری که بشنوه ولی به مسؤول گفتم آقای فلانی! همهٔ نمازا سر وقت نگه دارید، نشه مثل نماز صبحِ اوّل‌مون! گفتن چشم و راننده که ازم حرص می‌خورد، شروع کرد دادوقال کردن سر یه مسافر دیگه که چرا رفتی دستشویی! خیلی بد دادوقال کرد و اون مسافر که رفته بود دستشویی خانم بود و درست نبود این‌جوری باهاش حرف بزنن. من و رفیق بهمون برخورد. از طرفی راننده کولر رو نزده بود و داشتیم آب‌پز می‌شدیم. رفیق داد زد تو کولرت و بزن و تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن، دستشویی مسافر کاروان به تو ربط نداره، به مسؤولش ربط داره. راننده خفه شد و کولرشم زد. یک ساعت نرفته بودیم که ماشین خراب شد. ما تا صبحِ فرداش وسط بیابون خوابیدیم و چون شبِ بیابون خوشگل و پرستاره است و هوا خنک، به من و دوستام خیلی خوش گذشت و کلی اون‌جا دعای اردوجهادی کردیم :) ولی بقیه حرص‌خوران بودن، خصوصاً راننده! ظهر برامون یه اتوبوس جدید آوردن و اون راننده و اتوبوسش موند کنار جاده. بچه‌ها رفته بودن صندلی بگیرن و من اومده بودم کیفا رو ببرم، راننده رو دیدم گفتم نماز ما رو قضا کردی و سر زائر کربلا دادوقال، خدا هم گذاشت تو کاسه‌ت، حالا بشین از ماشینت نون دربیار! ان‌شاءالله تا سه ماه ماشینش بخوابه و لنگ نون درآوردن شه تا ادب و احترام یاد بگیره و نماز کسی رو مسخره نکنه. رانندهٔ جدید پیرمرد محترمی بود. بهش گفته بودن نماز نگه دار، اینا حساسن، اونم نیم ساعت قبل از هر نماز ما رو نگه می‌داشت که قشنگ سرویس می‌رفتیم و سجاده می‌نداختیم و حتی چند جا هم به جماعت رسیدیم :) وَ خب می‌بینید که؛ زنده‌ام و از نهی از منکر نمردم(!)
دو. نمادها هر کاری بکنیم و بنویسیم و بگیم، برای مردمِ غزّه غذا نمی‌شه... از ما چی روزِ قیامت برای این مظلومین حساب می‌کنن؟ همین یه سورهٔ فتحِ روزانه رو... دعاهامون براشون رو... مطالبه‌های دست‌وپاشکسته‌مون رو... وَ همین شرمندگی رو... تازه شاید! می‌دونم دردی از گرسنگیِ اون‌ها دوا نمی‌کنه ولی یال‌وکوپالِ اربعینی‌مون رو غزّه‌ای کردیم بلکه دو تا دوربین بگیره و نشون بده و یا دلی بلرزه و کاری کنه، یا ته ته تهش خود غزه‌ای‌ها ببینن و بدونن ما فراموش‌شون نکردیم فقط گیر کردیم تو دولتی که جوشِ فیلترینگش نمی‌ذاره به شما فکر کنه... خب مثلِ پارسال یه‌پا دختر فلسطینی بودیم و قصد داشتیم تا ته سفر همون باشیم که از همون مهران و دیدنِ وضعیتِ حجابا و با رفیق مثلِ خیابونای مشهد هی تذکر دادن و تذکر دادن تصمیم گرفتم نمادهای فلسطینیم و بردارم و روی حجاب کار کنم. حجاب برای من مهمه چون کسی که حجاب می‌کنه یعنی دیگران براش مهمن. پس کسی که حجاب نمی‌کنه، دیگران براش مهم نیستن. خودخواهه. عقده‌ایه. نادانه. یه نوجوان یا جوان رو به گناه و عذاب بندازه به هیچ‌جاش نیست، اون‌وقت غزه براش مهم باشه؟! نه! اگرم هست ترنده و واسه‌ش فالوور داره(!) واگرنه تو غزهٔ فکرِ هم‌وطنات و کف جامعه با لختیت غصب کردی، خیلی انسانی همین خیابونای خودت رو آباد کن(!) حجاب برام مهمه چون اگر جامعه باحجاب و حیا شه، روانشناسای خوددیوانه‌مون بیکار می‌شن چون سلامت روان افزایش می‌گیره، خانواده‌ها گرم می‌شن، راه‌های ازدواج باز می‌شه، محیط‌های شغلی به استاندارد نزدیک می‌شن، وفاداری صعود می‌کنه، چشم‌ها ورودیِ ناپاک نمی‌گیرن و مغزها سالم‌تر می‌مونن و مغزِ سالم، عاقلانه‌تر فکر می‌کنه و دل‌های مریض عقب رونده می‌شن. من اون‌جا امکاناتی نداشتم و دلم می‌خواست علاوه بر زبانی تذکر دادن و قلبی برائت جستن و با ایما و اشاره طرد کردن، نمادهای همراهمو هم در خدمت حجاب ببرم. یه تیکه کاغذرنگی، یه کاور و یه خودکار و بعد دوختنش روی کوله. وقتی این کار رو کردم گفتم طولانی شد و بعید می‌دونم کسی بخونه. رفیق گفت حضرت زهرا سلام الله علیها می‌خونن. خیالت راحت. دلم خی‌لی گرم شد. و البته خونده هم شد.