در برگشت از سفر جلوی اتوبوس نشستیم. دو صندلی مونده به راننده.
تا از مهران حرکت کردیم و راننده راه افتاد، بلند و جوری که بشنوه ولی به مسؤول گفتم آقای فلانی! همهٔ نمازا سر وقت نگه دارید، نشه مثل نماز صبحِ اوّلمون!
گفتن چشم و راننده که ازم حرص میخورد، شروع کرد دادوقال کردن سر یه مسافر دیگه که چرا رفتی دستشویی!
خیلی بد دادوقال کرد و اون مسافر که رفته بود دستشویی خانم بود و درست نبود اینجوری باهاش حرف بزنن.
من و رفیق بهمون برخورد. از طرفی راننده کولر رو نزده بود و داشتیم آبپز میشدیم. رفیق داد زد تو کولرت و بزن و تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن، دستشویی مسافر کاروان به تو ربط نداره، به مسؤولش ربط داره.
راننده خفه شد و کولرشم زد.
یک ساعت نرفته بودیم که ماشین خراب شد.
ما تا صبحِ فرداش وسط بیابون خوابیدیم و چون شبِ بیابون خوشگل و پرستاره است و هوا خنک، به من و دوستام خیلی خوش گذشت و کلی اونجا دعای اردوجهادی کردیم :)
ولی بقیه حرصخوران بودن، خصوصاً راننده!
ظهر برامون یه اتوبوس جدید آوردن و اون راننده و اتوبوسش موند کنار جاده.
بچهها رفته بودن صندلی بگیرن و من اومده بودم کیفا رو ببرم، راننده رو دیدم گفتم نماز ما رو قضا کردی و سر زائر کربلا دادوقال، خدا هم گذاشت تو کاسهت، حالا بشین از ماشینت نون دربیار!
انشاءالله تا سه ماه ماشینش بخوابه و لنگ نون درآوردن شه تا ادب و احترام یاد بگیره و نماز کسی رو مسخره نکنه.
رانندهٔ جدید پیرمرد محترمی بود. بهش گفته بودن نماز نگه دار، اینا حساسن، اونم نیم ساعت قبل از هر نماز ما رو نگه میداشت که قشنگ سرویس میرفتیم و سجاده مینداختیم و حتی چند جا هم به جماعت رسیدیم :)
وَ خب میبینید که؛ زندهام و از نهی از منکر نمردم(!)
#مذهبی_لالمرده_نیستم
دو. نمادها
هر کاری بکنیم و بنویسیم و بگیم، برای مردمِ غزّه غذا نمیشه... از ما چی روزِ قیامت برای این مظلومین حساب میکنن؟ همین یه سورهٔ فتحِ روزانه رو... دعاهامون براشون رو... مطالبههای دستوپاشکستهمون رو... وَ همین شرمندگی رو...
تازه شاید!
میدونم دردی از گرسنگیِ اونها دوا نمیکنه ولی یالوکوپالِ اربعینیمون رو غزّهای کردیم بلکه دو تا دوربین بگیره و نشون بده و یا دلی بلرزه و کاری کنه، یا ته ته تهش خود غزهایها ببینن و بدونن ما فراموششون نکردیم فقط گیر کردیم تو دولتی که جوشِ فیلترینگش نمیذاره به شما فکر کنه...
خب مثلِ پارسال یهپا دختر فلسطینی بودیم و قصد داشتیم تا ته سفر همون باشیم که از همون مهران و دیدنِ وضعیتِ حجابا و با رفیق مثلِ خیابونای مشهد هی تذکر دادن و تذکر دادن تصمیم گرفتم نمادهای فلسطینیم و بردارم و روی حجاب کار کنم.
حجاب برای من مهمه چون کسی که حجاب میکنه یعنی دیگران براش مهمن. پس کسی که حجاب نمیکنه، دیگران براش مهم نیستن. خودخواهه. عقدهایه. نادانه. یه نوجوان یا جوان رو به گناه و عذاب بندازه به هیچجاش نیست، اونوقت غزه براش مهم باشه؟! نه! اگرم هست ترنده و واسهش فالوور داره(!) واگرنه تو غزهٔ فکرِ هموطنات و کف جامعه با لختیت غصب کردی، خیلی انسانی همین خیابونای خودت رو آباد کن(!)
حجاب برام مهمه چون اگر جامعه باحجاب و حیا شه، روانشناسای خوددیوانهمون بیکار میشن چون سلامت روان افزایش میگیره، خانوادهها گرم میشن، راههای ازدواج باز میشه، محیطهای شغلی به استاندارد نزدیک میشن، وفاداری صعود میکنه، چشمها ورودیِ ناپاک نمیگیرن و مغزها سالمتر میمونن و مغزِ سالم، عاقلانهتر فکر میکنه و دلهای مریض عقب رونده میشن.
من اونجا امکاناتی نداشتم و دلم میخواست علاوه بر زبانی تذکر دادن و قلبی برائت جستن و با ایما و اشاره طرد کردن، نمادهای همراهمو هم در خدمت حجاب ببرم.
یه تیکه کاغذرنگی، یه کاور و یه خودکار و بعد دوختنش روی کوله.
وقتی این کار رو کردم گفتم طولانی شد و بعید میدونم کسی بخونه. رفیق گفت حضرت زهرا سلام الله علیها میخونن. خیالت راحت.
دلم خیلی گرم شد. و البته خونده هم شد.
#مذهبی_لالمرده_نیستم
سه. حجاب
وضعیتِ امسال واقعاً خراب بود...
واقعاً خراب...
من به مردهای عراقی کاری ندارم ولی از مردهای ایرانی خیلی خجالت کشیدم...
چرا؟
چون مردها و پسرهای ما تو کشورِ خودمون امون ندارن... بد یا خوب اینا بیرون از خونه هستن و بیرون از خونه دیگه محیطِ یه لقمه حلال درآوردن براشون نیست و خیلی باید به خدا پناه ببرن و خیلی باید تقوا داشته باشن و خیلی باید شیعهٔ علی بودن رو یادشون باشه که به گناه نیفتن...
همجنسهای دم دستی و بنجلِ من خیلی فضا رو براشون آلوده کردن و باسوادها میدونن مردها فیزیولوژیک به هم میریزن و این خلقتشونه و دست خودشون نیست که بگیم خودش و کنترل کنه...
حالا همین مرد و پسر پا شده از دلِ گناه، خودش رو رسونده به امام...
یه ده روز میخواد نفس بکشه... تجدید قوا کنه... خودسازی کنه و اونچه از گناه بر سرش اومده رو تعمیر...
اونوقت حریمِ امامش هم محصورِ خبیثات...
خیلی درده... خیلی شرمه...
اگر خودش ضدِ شرع نبود، میرفتم و از تکتکِ زوّارِ آقا عذرخواهی میکردم...
رفیق متمرکز بود روی همین بدحجابا...
میتونم محکم بگم از دست من کلی در رفت، ولی از دستِ رفیقم یکی هم در نرفت! بلوزشلوارا، عباپوشا، شالبازها، چفیهعجقوجق دورِ سربستهها، مانتوییها، آرایشکردهها، کاشت مژه و ناخنها، چادر توریها، حجاباستایلها، بلاگرها...
دارم گریه میکنم...
این لیستِ بلندبالا قبلاً تو اربعین نبود...
نمیدونم یادتونه و نوشتم که نیمهشعبان چقدر چشم و گوشمون در امان بود؟ قشنگ نفس میکشیدیم...
ولی اربعین...
قابِ حیاطِ حرمِ امیرالمؤمنین رو نوشتم...
باورش برام سخته...
اونجا هم گریه کردم...
که نکنه زنده باشم و ببینم با شلوارک و سگهاشون تو مشّایهان؟... که نکنه با تاپ و دامناشون بیان مشّایه؟...
دیگه چی بعیده وقتی در لال مردنِ شما مستای لایعقلِ نجف، این لیست رسیده به اربعین؟...
چون از شدت ناراحتی و یادآوریِ از دست دادنِ حرم مشهد و قم و حالام عراق میزدم زیر گریه، خیلی از موارد رو نشونِ رفیق میدادم میگفتم بگو...
بعد برای دوستام تبیین میکردم باید گفت...
اونا ترسی نداشتن، درگیرِ شبههٔ خودمون گناهکاریم نباید پس بگیم بودن...
تا ته سفر تبیین کردیم و ازشون آمر به معروف و ناهی از منکر درآوردیم، شبهههاشون و جواب دادیم و چون کنارشون خودمون مدام در حال تذکر بودیم، دل و جرأت گرفتن.
از روش پشتِ سرِ هم استفاده میکردیم که طرف مجبور شه رعایت کنه.
یعنی رفیق میگفت، من میموندم عقب.
بعد از چند دقه من میرفتم میگفتم.
یا اگر بحثی میشد بهعنوانِ یاریگر وارد میشدیم و میدید زیاد شدیم مجبور میشد به رعایت.
اما برخی جوابا رو هم جالبه بنویسم...
آه خدای غصهٔ کلثوم وقتی سرها بین شما بود و نگاهها روی شما...
رفیق ازم پرسید به این بلوزشلوارا چی بگم؟ اینا که چادر ندارن بگم بپوش...
گفتم برو بگو اینجا زنان اهل بیت بودن و در عین اسارت پوشیده، پوشش شما در تضاد با مفهوم و محتوای واقعیتِ این سفر و سرزمینه.
دخترای جوان میگفتن خب؟!
یعنی درست تو چشمای ما نگاه میکردن و به حالتِ مسخره میگفتن خب؟!
خانمها تو فضا و رودربایستی بودن، میگفتن خب گرمه!
من با تعجب میگفتم من همجنسِ شمام! یه مرد نیستم که یه لا پیرهن و شلوار تنم باشه و نفهمم گرما ینی چی! بهم برمیخوره با این جوابت!
میگفت خب تو صبرش و داری!
میگفتم نداری صبرش و نیا! اینجا ایران نیست که هر بلایی خواستید سرش بیارید، دوربینا دارن زنده این مراسم رو پخش میکنن... یه فرانسوی ببینه نمیگه این چه اسلامیه؟ چه مسلمونیه؟
باورم نمیشد تو چشمای منه پوشیده نگاه کنه و بگه گرمه(!) من زن نیستم؟ من بدن ندارم؟ گرمم نمیشه؟ چقدر شما جماعت راحتطلبِ خودخواهید...
یه جایی یکی گفت طلاق گرفتم. همون سال اول. تو همون صحبت و معاشرت، به دوستی بهش گفتم صبر نکردی بسازی زندگیت و نه؟ گفت ساخته نمیشد و فلان.
گفتم غالباً پسرا خودشون هرچقدر پلید باشن، میرن زن محجبهٔ پاک بگیرن.
جدا از بحث وفاداری و اینکه مادر بچهشون میشه، محجبهها سازگارترن.
اونی که بتونه برابر حرف جامعه، تمسخر، توهین، تهدید، طعنه و کنایه مقاوم باشه،
اونی که برابر نفْسش برای دیده شدن و به چشم اومدن مقاوم باشه،
اونی که در گرما و سرما و رانندگی و کوه و دریا و کار و درس با پوششش مقاوم باشه،
سازندگی رو بلده.
شما یه چادر رو روی سرت نتونستی تحمل کنی، گفتی گرمه و نپوشیدی، معلومه نمیتونی زندگی بسازی! اینه که میگیم حجاب و دینداری، مهمه و جامعهساز!
هیچی نداشت بگه.
داشتیم میرفتیم مسجد کوفه که رفیق نگهم داشت و یه خانمِ عباییِ پوشیده اما با تهآرایش، لاک قرمز و روسریِ سفید رو نشونم داد.
گفت این حجابش خوبه، مو و گردن و پایی ازش دیده نمیشه، ولی بازم حجاب نیست... بگم یا نه؟
من حرف شهید بهشتی رو بهش گفتم.
گفتم ما برای آرمانها انقلاب کردیم. آرمانِ ما همهچیز در کمالشه. برو و بگو.
اون دوست بچهمونم فرستادم یاد بگیره. البته نگفتم برو یاد بگیر، گفتم برو که تنها نباشه. درگیری چیزی شد من اینجا حواسم هست.
رفیق رفته بود و اینطوری گفته بود:
سلام خانم. زیارتتون قبول. سؤالی دارم ازتون. پدر و مادرتون در قید حیات هستن انشاءالله؟
گفته بود بله.
الحمدلله. خدا سایهشون رو بر سرتون حفظ کنه. دور از جونشون، بعد از صد سالِ باعزت و سلامت، اگر فوت کردن، در مراسم عزاشون کسی با لاک قرمز و روسری سفید بیاد، شما به دلتون نمیاد که این و ببین! نکرده حرمتِ عزای من و نگه داره؟
خانومه قفل میکنه! با مکث و صدایی آروم میگه چرا...
خدا خیرتون بده! اینجا هم همه عزادارن. چهلمِ امامشونه. حضرت مسلم این روبهرو عزادارِ امام حسینه. عراقیها مراسم عزا برگزار کردن. و روسری و لاک و آرایش شما به تأیید خودتون، مناسب فضای عزا و احترامِ صاحبعزا نیست...
خانومه با شرمندگی گفته به خدا از گرماست...
رفیقمم گفته حتی لاک قرمزتون؟!
وَ اومده...
هنوز به برخی جوابها فکر میکنم، قلبم درد میگیره...
با گریه مینویسم که
در سکوتِ بیچارههای لالمردهٔ علی
تموم اربعین
مثل خیابونهای مشهد
در حالِ امر به معروف و نهی از منکر بودیم و
کمتر در آسایش...
خدا اونها رو هدایت کنه و
شما آگاههای بیعمل رو لعنت.
نسلتون دور از علی باد اگر بیتفاوتید.
#مذهبی_لالمرده_نیستم
چهار. تحریکِ خوبان
مهمتر از امر به معروف و نهی از منکر،
آمر به معروف و ناهی از منکر ساختنه.
وقتی همه در برابرِ گناه باتفاوت باشن، فضای گناه و بسترِ آلودگی تنگ میشه و گناهکار به رنج میفته.
سیدناالقائد در کتاب واجب فراموششده بحثشون همینه که میگن یکی از شرایط امر به معروف و نهی از منکر، اثرگذاریه.
ولی مذهبیونِ لالمردهٔ ما برای توجیه ترس و اهمال و کمکاریشون، ادامهٔ این کتاب رو نخوندن! سریع میگن خب من که بگم که طرف چیزی سرش نمیکنه، تنش نمیکنه، کاشت رو برنمیداره که(!)
ولی حضرت آقا میفرمان اثر گذاشتن فقط این نیست که تو بگی و نتیجه بده، حاجی پیغمبر که نیستی نَفَست اثرگذار باشه(!) نوح و هود و صالح و اینهمه پیغمبر سالیانِ سال تبلیغ و تبیین کردن تهش چقدر پیرو داشتن که تو دنبالِ اثرگذاریای و به این بهانه واجبی که قضا نداره رو رها میکنی؟!
بلکه هر امر به معروف و نهی از منکری «حتماً» اثر داره چون اگر باعث ارشاد هم نشه، «آرامشِ روانیِ گناه کردن رو مختل میکنه»! یعنی گناهکار دیگه با خیالِ راحت جولون نمیده! از روضه برمیگرده میگه اووووف! اینقدر برای کاشت ناخونام بهم تذکر دادن دیوانهم کردن!
این اثره!
اثر فقط متحول شدنِ طرف نیست!
«به رنج افتادنِ گناهکار در انجامِ گناه هم هست»!
یکی از کارایی که هم من، هم رفیق بهش پایبندیم همین تحریکِ بقیه است.
من تو محیطای کاریم و دانشگاهم و کلاً هرجا باشم حرف میزنم. خونواده، فامیل، دوست، آشنا.
هیچ بهانهای دستوپام و نمیبنده. میبینید که همچنان بقیه دنبالم هستن و این منم که با بقیه نمیپرم. سرِ همه مهمونیها هم دعوتم میکنن و حتی وقتی میذارن که منم برم. این منم که نمیرم. تا بتونم صلهٔ رحم رو تلفنی انجام میدم یا غیر مهمونی خودم میرم. رک و پوستکنده هم میگم خونه شما نمیام مثلاً چون با داداشم که نامحرمته دست میدی، مهمونی تو نمیام چون آهنگه.
عروسی داداشمم که یادتونه نرفتم. هیچ کدورتی هم پیش نیومد و چون سالهاست مجلس گناه نمیرم برای همه جا افتاده و با زنداداشمم از همون اوّل صحبت کردم و محترمانه به عقیدهم احترام گذاشت. وَ خب نه مُردم(!) نه کسی با من قهره(!) نه فاجعهای رخ داده(!)
پس واسه هرکی بهونه میارید واسه خودتون نیارید و بدونید که مثل اسب دارید دروغ میگید!
من به هرکی باشه میگم و تلاش میکنم تحریکش کنم به گناه حساس شه.
تو سفر روی دوستامون کار کردیم.
مثلاً همین بچه رو حساس کردیم ولی حجاب رو میترسید بگه، اعتماد بهنفس نداشت. من گفتم از چیزای آسون شروع کن. هرجا پپسی و کولا دادن تذکر بده اسرائیلیه و الآن غزه در چه وضعیه.
اینقدر گفت، گفت، گفت که دیگه رسیده بودیم سبزوار تو راه برگشت، تا کاروان کولا آورد، مثل شیر بلند شد گفت این اسرائیلیه و اعتراض کرد :)
من حتی با عراقیها هم صحبت میکردم.
تو وادیالسلام من و رفقام بودیم که اذان شد. گفتیم بریم مقام امام زمان علیه السلام نماز بخونیم. دیدیم جماعته. بین دو نماز حاجاقای عراقی که خیلی خیلی هم جوان بودن و کپیِ مقتدی صدر، قشنگ کوچیکشده و گوگولی و جوانش رو تصور کنید، با لهجهٔ بانمکی فارسی صحبت کرد و احکام وضو رو گفت که باید بهترتیب باشه و بعدم عربیش و برای خودشون گفت.
دیدم فارسی متوجه میشه، بعد از تموم شدنِ نماز رفتم پیششون.
اوّل خودشون تنها بودن، ولی عراقیا دیدن یه دخترِ جوانِ ایرانی رفته پیش حاجاقاشون، کنجکاو شدن همهشون اومدن! منم وسط حرفم بودم نمیتونستم بیخیال شم. قیافهٔ من تو سن دانشجو میزنه و کاروانمونم صدا میکردن اونا که دانشجوان، بچهان :/
برا همین خیلی موقعیت اونجا سنگین شده بود. دور تا دورم و عراقیا گرفته بودن ولی میگم، چون حرفم و در خلوت شروع کردم، نمیتونستم یهو بزنم زیرش. اگر از اول شلوغ بود درست نمیدونستم برم جلو.
به حاجاقا گفتم عذرخواهم، دیدم شما فارسی صحبت میکنید و لطف کردید بین دو نماز احکام گفتید، با توجه به اینکه این ایام ایرانیها در عراقن و پشت سرتون کلی زن و مردِ ایرانی نماز خوندن، میخواستم خواهش کنم دربارهٔ کاشت ناخن و مژه هم که مانع غسل و وضو هست تذکر بدید و حکمش رو بگید. هم ایرانیها میفهمن این چیزی نیست که فقط آخوندای ایرانی بهش گیر بدن، هم انشاءالله در کشور خودتون گسترده نشه و نشه مثلِ ایران...
حاجاقا قلقلی کلی تحسینم کردن بابت دغدغهم و کلی اینجا جایگاهِ دختر ایرانی رو بردم بالا😎✌️ و چشمای دورتادورش گرد بود، خصوصاً که منِ سرسفیدِ غیرخجالتی، اینجا کاملاً سربهزیر و چشم به زمین و با طمأنینه و جملاتی سنجیده حرف زدم! گفت چشم، حتماً میگم، من از خانوما و این اوضاع خبر نداشتم...
تو دلم گفتم ایرانیها استادِ صادر کردنِ فرهنگای ضدفرهنگشونن... همونطور که یه زمانی مردای عراقی روی عبا(به معنی چادر) حساس بودن و حالا نیستن، بشین و ببین چطور کشورتون رو کاشت مژه و ناخن برداره از صدقهسریِ زوّارِ بافرهنگِ ایرانی(!)
تشکر کردم و اومدیم.
یا در سامرّا شرطههای ورودی یه خانمِ ایرانی رو با شالِ توری که همه مو و گوش و گردنش دیده میشد راه دادن. من به زائره تذکر دادم و رفیق رفت به خادما تذکر داد که چرا تذکر ندادید؟
وَ میبینید که؛ هر دومون زندهایم و از نهی از منکر نمُردیم(!)
#مذهبی_لالمرده_نیستم
پنج. کالای اسرائیلی
من از بابام یه ارثِ سنگین بردم و اون نوشابهخور بودنه!
البته الآن کمی آدمیزاد شدم، ولی خب درست در سنینی که باید کلسیمِ استخوان برای روزهای پیریم ذخیره میکردم، با بابا صبحانه نوشابه میخوردم، بهجای آب در وقتِ تشنگی نیز، سرِ هر سفره، پای هر فیلم و کلاً هر وقت در یخچال رو باز میکردم.
بنابراین یکی از جذابترین و دوستداشتنیترین نذریهای مشّایه برای من نوشابه است.
با هزار ذوق میرفتم بگیرم، میدیدم کولا یا پپسیه!
امااااااا
نوشابه رو که قوطی بود میگرفتم
روش رو میخوندم
بعد پس میدادم.
میخواستم با این کار، عراقیه رو حساس کنم.
وَ حساس هم میشدن. چون اونا ذوقشونه که زائر نذریش و بگیره، وقتی برمیگردونی اصلاً انگار نذرش قبول نشده، خیلی خیلی براشون مهمه.
میخواستم این ضربهٔ سهمگین رو بچشن.
بعد میپرسیدن چرا یا خودم میگفتم.
میگفتم کولا، اسرائیلی! غزّه جائع... غزّه اسیر... غزّه مظلوم... الموت لإسرائیل!
خیلی خیلی اثرگذار بود. چند تاشون ناراحت میشدن صدام میزدن با نذری دیگهای راضیم کنن. خیلی براشون این رد کردنه مهم بود.
شما فکر کن همهٔ زوّار این کار رو میکردن، اونا حتماً نوشابه رو عوض میکردن.
جا داره بگم پارسال نوشابه رو ترک کردم. خدا شاهده سه ماهِ تموم پاک بودم و لب بهش نزدم و جهاد کردم... بعد دیدم چون من نمیخورم و روی نوشابه دیگه گیر نیستم، بابا هی کولا میخره. از بدجنسی نه ها، اعتقاد داره این ربطی به اسرائیل نداره و همهچیش تو ایرانه. از طرفی هیچ نشانِ دیگهای به کیفیتِ کولا نیست (بهعنوانِ یه نوشابهخورِ قهّار، متأسفانه تأیید میکنم و آرزو دارم هموطنام با همون نگاهی نوشابه تولید کنن که انرژی هستهای غنی میکنن.) برای همین کولا میخرید.
هرچی هم من میگفتم میگفت شما که ترک کردی، گیر نده.
بهخاطرِ غزّه دوباره نوشابهخور شدم و پدرِ بدنم و درآوردم تا بتونم جلوی کولا گرفتن رو بگیرم و گرفتم.
#مذهبی_لالمرده_نیستم
شش. حضورِ نامحرم
زیارتِ وداعمون بود...
آخرین حرم...
آخرین ششگوشه...
وَ بعدش معلوم نیست دیگه کِی خوشبختِ عالَم باشیم...
زنده بمونیم یا نه...
برسیم به کربلا یا نه...
ترامپ جلسه پشت جلسه میذاره و داره پایگاهاش و خالی میکنه... این یعنی خبراییه و انشاءالله به حق آقا امام حسین علیه السلام، مقدماتِ سرنگونی و به هلاکت رسیدنِ خودش و سگِ هارش اسرائیل رو داره رقم میزنه و عزّت و اقتدارِ جهانی ایران و ایرانی رو.
تو زیارتِ وداع آدم دلش میخواد همه حواسش پیشِ خودش و امامش باشه...
حرفای یواشکیای که ته دلش مونده رو بزنه...
نگاه کنه... بو کنه... ببوسه... غبارِ در و دیوار رو به چشم بکشه...
تو صفِ فشردهٔ ششگوشه بودیم...
بین همون میلههایی که دور میخوره...
مشغولِ دل دادن به آخرین سهمم از حرم... شعر میخوندم و تو حالِ خودم بودم...
فشارِ جمعیت بین من و دوستام فاصله انداخته بود، اما خیلی ازم دور نبودن...
من محکم چادرم و گرفته بودم که تحت هیچ شرایطی چادر و روسریم از سرم نیفته.
فشارِ جمعیت وارد شد و صف به جلو حرکت کرد و در چرخش و جایگاهِ تازه، دو نفر جلوتر از من، دیدم یه پسر پونزده_شونزده ساله که قدش به ما میرسه و درشت و تپله تو صف ماست!
اوّل خودم و خوردم که در فشارِ بعدیِ جمعیت یهوقت نخورم به این... بعد دیدم نمیشه، باید تذکر بدم.
به خوبیِ تمام گفتم آقای محترم شما باید قسمتِ آقایون میرفتید، درست نیست بین اینهمه خانوم اومدین.
به پسره هم گفتم چون فطرتِ بچهها پذیرا هست و متوجه نکته میشن.
پسره هم واقعاً تا ته ماجرا هیچی بهم نگفت. چون آقا و محترم تلقیش کردم، نفهم که نیست، متوجه میشد.
ولی مادرش نفهم بود!
شروع کرد به غربتبازی که من خانواده شهیدم، شهید دادم، تو چادرت و سفت گرفتی فکر نکن دین و ایمان داری و...
خودش شلحجاب بود و «من خانوادهٔ شهیدم» ترند شده(!)
گفتم الحمدلله، پس جهتِ تکمیلِ خوبیهاتون عرض میکنم که ایشون نامحرم هستن به ما.
یه زنِ دیگه برگشت گفت خشکهمذهبیبازیا چیه درمیارین؟! بیزار کردین آدم و!
گفتم حضرت زینب سلام الله علیها تو این صف بودن، این آقا رو میدیدن، تذکر میدادن یا نه؟!
گفت اون مالِ اون زمان بوده(!)
گفتم چرا اومدید زیارتِ امامی که مالِ اون زمان بوده؟!
اینا ریختن سرم که تو ناراحتی نیا و به تو چه پسرش و آورده و...
سروصدا به دوستام میرسه و متوجه ماجرا میشن.
وقتی میگم اگر خودتون لالید از امر به معروف، حداقل یاریگرِ آمر باشید برای اینه!
باطل رو نگاه کنید چطور پشتِ همن!
من پررو و جسورم و از شلوغکاری نمیترسم و همچنان حرف میزدم، ولی معمولاً ساکت و طرد میشن و حق پایمال میشه.
رفیق برگشت گفت خانم این پسر بزرگه، باید قسمت مردونه میرفت.
بعد کمکم مردم جرأت پیدا کردن و خانومه کنار منم گفت والا منم معذبّم، همهش جوش میزنم هولم بدن بخورم به این پسر. اومدم زیارت، با گناه برمیگردم.
و تقریباً صف به هم ریخت و جمعیتِ ناراضی بیشتر بودن. مادره و زنه ساکت شدن، پسره طفلی معذب شد و چقدر خجالت کشید (که خودش بار روانی داره برای راحت تن به گناه ندادن) و حق اینجا برنده شد.
بهخاطر پشتیبانیِ رفیقم از تذکرِ من.
یعنی اگر رفیقم نبود، کسی نفر دومِ تذکر نمیشد، جولون دادنِ نامحرم بین خانمها چه بسا مستحب مؤکدِ زیارت هم تلقی میشد(!)
من تقریباً این مورد از دستم در نمیرفت. همیشه میگفتم.
تو کربلا دنبال جا بودیم، یه موکب ایرانی صدا زد بیاین. اوّلین چیزی که گفتم اینکه نع! موکبای ایرانی سرویس بهداشتیهاش تو بخش خانوما نیست و باید چادرچاقچور کنی بری بیرون و از دل نامحرم بگذری! نمیخوایم!
وَ چون همینجور بود، ساکت میشدن.
یکی از ایدهآلهام میدونین چیه؟
اینکه یه روز برم بیرون، ببینم همهٔ موکبا و ایستگاهای صلواتی دو بخش شدن. بخشِ زنانه کااااااااامل پوشیده شده و وقتی داخل داربستهای پارچهکشیده میشی، میبینی همون یه لیوان شربت رو یه خانم داره بهت میده😍
دستت و دراز کردی، ساقِ دستت دیده شد دیگه گناه نکردی...لیوان و ظرف رو از خادم گرفتی دستت به دستش خورد دیگه گناه نکردی...
چه آرمانای سطحی و سادهای دارم که محال نیست...
فقط تقواش و خدّامِ اهل بیت ندارن(!)
آخ که در ظهور چقدر سبک و سیاقِ همین چیزا عوض شه و چقدر خدمتهای ضِرار رو امام محو و باطل کنن...
چقدر قیافهٔ مذهبیون و خدّام دیدنی شه اون موقع...
نمونهٔ زندهش رو یادتونه؟
کفشداریِ
زنانهٔ
مسجدِ
سهله😍
تنها جایی که خادمش شدن رو دوست دارم و درست میدونم...❣
راستی!
میبینید که زندهام و از تذکر دادن نمُردم؟!
#مذهبی_لالمرده_نیستم
به یه استادِ اخلاق با کلی مرید(!) و هشت هزار دنبالکنندهٔ هپروت و وهم و خیال(!)
پیام زدم شما قبول دارید حبّ الوطن مِن الایمانه؟
گفت صد در صد!
گفتم میتونید وطن رو معنی کنید یا بگید منظور چیه؟
گفت جغرافیای خاکی و آبی و آسمانی، فرهنگ، تاریخ، مردم، پوشش، زبان،...
گفتم عالی! نگه دارید همینجا؛ زبان!
پس زبان رو در مجموعهٔ وطن میدونید؟
گفت صد در صد!
گفتم هم مکتوب، هم گفتار؟
گفت بله، هر دو!
گفتم پس عجیبه در مقامِ اخلاق، استادِ کلی آدمید و راه و چاه نشونشون میدید ولی به زبانِ وطن احترام نمیذارید و نگرانِ سرنوشتش نیستید!
گفت چطور؟!
گفتم یه نگاه بکنید ببینید «که» رو چقدر راحت «ک» مینویسید و «به» رو «ب»!
غلط املایی نیست که بگم از دستتون در رفته، مشخصاً اهمیت دادن به زبانِ وطنه!
وقتی در کوچکترین و دمدستترین مطالب، «مراقبه» ندارید، غلط میکنید جماعتی هپروتیتر از خودتون رو به مراقبه دعوت میکنید(!)
بلاکم کرد😶
در زندگیِ علمای اخلاق، بلاک کردن نخوندم، از مراقبههای مدرنشونه؟!😁😎
#اکثرهم_لایعقلون
سربهراه
به یه استادِ اخلاق با کلی مرید(!) و هشت هزار دنبالکنندهٔ هپروت و وهم و خیال(!) پیام زدم شما قبول د
دوستی دارم که خیلی غصهٔ پیروان این افراد رو میخوره...
من هیچ غصهای نمیخورم، چون خدا به انسان قوّهٔ «انتخاب و اختیار» داده!
پیروانِ هر شخص و مسیری،
رَوَندگانِ انتخابِ خودشونن.
دلسوزی ندارن!
میخواستن دینمدارانه و عاقلانه و باتشخص انتخاب کنن!
شاگردام هر وقت میپرسیدن رمزِ جوان موندنم چیه؟ میگفتم هرگز حرصِ هیچ شاگردی رو نخوردم!
به بهترین روش درسم و میدم،
هر کمکی ازم بربیاد میکنم،
اما اگر شاگردم صفر شد به ناخنِ انگشتکوچیکهٔ پامم نیست! میخواست بخونه و دقت کنه و تلاش!
چون هرکسی آن دِرَوَد عاقبتِ کار
که کِشت!😎