چهار. تحریکِ خوبان
مهمتر از امر به معروف و نهی از منکر،
آمر به معروف و ناهی از منکر ساختنه.
وقتی همه در برابرِ گناه باتفاوت باشن، فضای گناه و بسترِ آلودگی تنگ میشه و گناهکار به رنج میفته.
سیدناالقائد در کتاب واجب فراموششده بحثشون همینه که میگن یکی از شرایط امر به معروف و نهی از منکر، اثرگذاریه.
ولی مذهبیونِ لالمردهٔ ما برای توجیه ترس و اهمال و کمکاریشون، ادامهٔ این کتاب رو نخوندن! سریع میگن خب من که بگم که طرف چیزی سرش نمیکنه، تنش نمیکنه، کاشت رو برنمیداره که(!)
ولی حضرت آقا میفرمان اثر گذاشتن فقط این نیست که تو بگی و نتیجه بده، حاجی پیغمبر که نیستی نَفَست اثرگذار باشه(!) نوح و هود و صالح و اینهمه پیغمبر سالیانِ سال تبلیغ و تبیین کردن تهش چقدر پیرو داشتن که تو دنبالِ اثرگذاریای و به این بهانه واجبی که قضا نداره رو رها میکنی؟!
بلکه هر امر به معروف و نهی از منکری «حتماً» اثر داره چون اگر باعث ارشاد هم نشه، «آرامشِ روانیِ گناه کردن رو مختل میکنه»! یعنی گناهکار دیگه با خیالِ راحت جولون نمیده! از روضه برمیگرده میگه اووووف! اینقدر برای کاشت ناخونام بهم تذکر دادن دیوانهم کردن!
این اثره!
اثر فقط متحول شدنِ طرف نیست!
«به رنج افتادنِ گناهکار در انجامِ گناه هم هست»!
یکی از کارایی که هم من، هم رفیق بهش پایبندیم همین تحریکِ بقیه است.
من تو محیطای کاریم و دانشگاهم و کلاً هرجا باشم حرف میزنم. خونواده، فامیل، دوست، آشنا.
هیچ بهانهای دستوپام و نمیبنده. میبینید که همچنان بقیه دنبالم هستن و این منم که با بقیه نمیپرم. سرِ همه مهمونیها هم دعوتم میکنن و حتی وقتی میذارن که منم برم. این منم که نمیرم. تا بتونم صلهٔ رحم رو تلفنی انجام میدم یا غیر مهمونی خودم میرم. رک و پوستکنده هم میگم خونه شما نمیام مثلاً چون با داداشم که نامحرمته دست میدی، مهمونی تو نمیام چون آهنگه.
عروسی داداشمم که یادتونه نرفتم. هیچ کدورتی هم پیش نیومد و چون سالهاست مجلس گناه نمیرم برای همه جا افتاده و با زنداداشمم از همون اوّل صحبت کردم و محترمانه به عقیدهم احترام گذاشت. وَ خب نه مُردم(!) نه کسی با من قهره(!) نه فاجعهای رخ داده(!)
پس واسه هرکی بهونه میارید واسه خودتون نیارید و بدونید که مثل اسب دارید دروغ میگید!
من به هرکی باشه میگم و تلاش میکنم تحریکش کنم به گناه حساس شه.
تو سفر روی دوستامون کار کردیم.
مثلاً همین بچه رو حساس کردیم ولی حجاب رو میترسید بگه، اعتماد بهنفس نداشت. من گفتم از چیزای آسون شروع کن. هرجا پپسی و کولا دادن تذکر بده اسرائیلیه و الآن غزه در چه وضعیه.
اینقدر گفت، گفت، گفت که دیگه رسیده بودیم سبزوار تو راه برگشت، تا کاروان کولا آورد، مثل شیر بلند شد گفت این اسرائیلیه و اعتراض کرد :)
من حتی با عراقیها هم صحبت میکردم.
تو وادیالسلام من و رفقام بودیم که اذان شد. گفتیم بریم مقام امام زمان علیه السلام نماز بخونیم. دیدیم جماعته. بین دو نماز حاجاقای عراقی که خیلی خیلی هم جوان بودن و کپیِ مقتدی صدر، قشنگ کوچیکشده و گوگولی و جوانش رو تصور کنید، با لهجهٔ بانمکی فارسی صحبت کرد و احکام وضو رو گفت که باید بهترتیب باشه و بعدم عربیش و برای خودشون گفت.
دیدم فارسی متوجه میشه، بعد از تموم شدنِ نماز رفتم پیششون.
اوّل خودشون تنها بودن، ولی عراقیا دیدن یه دخترِ جوانِ ایرانی رفته پیش حاجاقاشون، کنجکاو شدن همهشون اومدن! منم وسط حرفم بودم نمیتونستم بیخیال شم. قیافهٔ من تو سن دانشجو میزنه و کاروانمونم صدا میکردن اونا که دانشجوان، بچهان :/
برا همین خیلی موقعیت اونجا سنگین شده بود. دور تا دورم و عراقیا گرفته بودن ولی میگم، چون حرفم و در خلوت شروع کردم، نمیتونستم یهو بزنم زیرش. اگر از اول شلوغ بود درست نمیدونستم برم جلو.
به حاجاقا گفتم عذرخواهم، دیدم شما فارسی صحبت میکنید و لطف کردید بین دو نماز احکام گفتید، با توجه به اینکه این ایام ایرانیها در عراقن و پشت سرتون کلی زن و مردِ ایرانی نماز خوندن، میخواستم خواهش کنم دربارهٔ کاشت ناخن و مژه هم که مانع غسل و وضو هست تذکر بدید و حکمش رو بگید. هم ایرانیها میفهمن این چیزی نیست که فقط آخوندای ایرانی بهش گیر بدن، هم انشاءالله در کشور خودتون گسترده نشه و نشه مثلِ ایران...
حاجاقا قلقلی کلی تحسینم کردن بابت دغدغهم و کلی اینجا جایگاهِ دختر ایرانی رو بردم بالا😎✌️ و چشمای دورتادورش گرد بود، خصوصاً که منِ سرسفیدِ غیرخجالتی، اینجا کاملاً سربهزیر و چشم به زمین و با طمأنینه و جملاتی سنجیده حرف زدم! گفت چشم، حتماً میگم، من از خانوما و این اوضاع خبر نداشتم...
تو دلم گفتم ایرانیها استادِ صادر کردنِ فرهنگای ضدفرهنگشونن... همونطور که یه زمانی مردای عراقی روی عبا(به معنی چادر) حساس بودن و حالا نیستن، بشین و ببین چطور کشورتون رو کاشت مژه و ناخن برداره از صدقهسریِ زوّارِ بافرهنگِ ایرانی(!)
تشکر کردم و اومدیم.
یا در سامرّا شرطههای ورودی یه خانمِ ایرانی رو با شالِ توری که همه مو و گوش و گردنش دیده میشد راه دادن. من به زائره تذکر دادم و رفیق رفت به خادما تذکر داد که چرا تذکر ندادید؟
وَ میبینید که؛ هر دومون زندهایم و از نهی از منکر نمُردیم(!)
#مذهبی_لالمرده_نیستم
پنج. کالای اسرائیلی
من از بابام یه ارثِ سنگین بردم و اون نوشابهخور بودنه!
البته الآن کمی آدمیزاد شدم، ولی خب درست در سنینی که باید کلسیمِ استخوان برای روزهای پیریم ذخیره میکردم، با بابا صبحانه نوشابه میخوردم، بهجای آب در وقتِ تشنگی نیز، سرِ هر سفره، پای هر فیلم و کلاً هر وقت در یخچال رو باز میکردم.
بنابراین یکی از جذابترین و دوستداشتنیترین نذریهای مشّایه برای من نوشابه است.
با هزار ذوق میرفتم بگیرم، میدیدم کولا یا پپسیه!
امااااااا
نوشابه رو که قوطی بود میگرفتم
روش رو میخوندم
بعد پس میدادم.
میخواستم با این کار، عراقیه رو حساس کنم.
وَ حساس هم میشدن. چون اونا ذوقشونه که زائر نذریش و بگیره، وقتی برمیگردونی اصلاً انگار نذرش قبول نشده، خیلی خیلی براشون مهمه.
میخواستم این ضربهٔ سهمگین رو بچشن.
بعد میپرسیدن چرا یا خودم میگفتم.
میگفتم کولا، اسرائیلی! غزّه جائع... غزّه اسیر... غزّه مظلوم... الموت لإسرائیل!
خیلی خیلی اثرگذار بود. چند تاشون ناراحت میشدن صدام میزدن با نذری دیگهای راضیم کنن. خیلی براشون این رد کردنه مهم بود.
شما فکر کن همهٔ زوّار این کار رو میکردن، اونا حتماً نوشابه رو عوض میکردن.
جا داره بگم پارسال نوشابه رو ترک کردم. خدا شاهده سه ماهِ تموم پاک بودم و لب بهش نزدم و جهاد کردم... بعد دیدم چون من نمیخورم و روی نوشابه دیگه گیر نیستم، بابا هی کولا میخره. از بدجنسی نه ها، اعتقاد داره این ربطی به اسرائیل نداره و همهچیش تو ایرانه. از طرفی هیچ نشانِ دیگهای به کیفیتِ کولا نیست (بهعنوانِ یه نوشابهخورِ قهّار، متأسفانه تأیید میکنم و آرزو دارم هموطنام با همون نگاهی نوشابه تولید کنن که انرژی هستهای غنی میکنن.) برای همین کولا میخرید.
هرچی هم من میگفتم میگفت شما که ترک کردی، گیر نده.
بهخاطرِ غزّه دوباره نوشابهخور شدم و پدرِ بدنم و درآوردم تا بتونم جلوی کولا گرفتن رو بگیرم و گرفتم.
#مذهبی_لالمرده_نیستم
شش. حضورِ نامحرم
زیارتِ وداعمون بود...
آخرین حرم...
آخرین ششگوشه...
وَ بعدش معلوم نیست دیگه کِی خوشبختِ عالَم باشیم...
زنده بمونیم یا نه...
برسیم به کربلا یا نه...
ترامپ جلسه پشت جلسه میذاره و داره پایگاهاش و خالی میکنه... این یعنی خبراییه و انشاءالله به حق آقا امام حسین علیه السلام، مقدماتِ سرنگونی و به هلاکت رسیدنِ خودش و سگِ هارش اسرائیل رو داره رقم میزنه و عزّت و اقتدارِ جهانی ایران و ایرانی رو.
تو زیارتِ وداع آدم دلش میخواد همه حواسش پیشِ خودش و امامش باشه...
حرفای یواشکیای که ته دلش مونده رو بزنه...
نگاه کنه... بو کنه... ببوسه... غبارِ در و دیوار رو به چشم بکشه...
تو صفِ فشردهٔ ششگوشه بودیم...
بین همون میلههایی که دور میخوره...
مشغولِ دل دادن به آخرین سهمم از حرم... شعر میخوندم و تو حالِ خودم بودم...
فشارِ جمعیت بین من و دوستام فاصله انداخته بود، اما خیلی ازم دور نبودن...
من محکم چادرم و گرفته بودم که تحت هیچ شرایطی چادر و روسریم از سرم نیفته.
فشارِ جمعیت وارد شد و صف به جلو حرکت کرد و در چرخش و جایگاهِ تازه، دو نفر جلوتر از من، دیدم یه پسر پونزده_شونزده ساله که قدش به ما میرسه و درشت و تپله تو صف ماست!
اوّل خودم و خوردم که در فشارِ بعدیِ جمعیت یهوقت نخورم به این... بعد دیدم نمیشه، باید تذکر بدم.
به خوبیِ تمام گفتم آقای محترم شما باید قسمتِ آقایون میرفتید، درست نیست بین اینهمه خانوم اومدین.
به پسره هم گفتم چون فطرتِ بچهها پذیرا هست و متوجه نکته میشن.
پسره هم واقعاً تا ته ماجرا هیچی بهم نگفت. چون آقا و محترم تلقیش کردم، نفهم که نیست، متوجه میشد.
ولی مادرش نفهم بود!
شروع کرد به غربتبازی که من خانواده شهیدم، شهید دادم، تو چادرت و سفت گرفتی فکر نکن دین و ایمان داری و...
خودش شلحجاب بود و «من خانوادهٔ شهیدم» ترند شده(!)
گفتم الحمدلله، پس جهتِ تکمیلِ خوبیهاتون عرض میکنم که ایشون نامحرم هستن به ما.
یه زنِ دیگه برگشت گفت خشکهمذهبیبازیا چیه درمیارین؟! بیزار کردین آدم و!
گفتم حضرت زینب سلام الله علیها تو این صف بودن، این آقا رو میدیدن، تذکر میدادن یا نه؟!
گفت اون مالِ اون زمان بوده(!)
گفتم چرا اومدید زیارتِ امامی که مالِ اون زمان بوده؟!
اینا ریختن سرم که تو ناراحتی نیا و به تو چه پسرش و آورده و...
سروصدا به دوستام میرسه و متوجه ماجرا میشن.
وقتی میگم اگر خودتون لالید از امر به معروف، حداقل یاریگرِ آمر باشید برای اینه!
باطل رو نگاه کنید چطور پشتِ همن!
من پررو و جسورم و از شلوغکاری نمیترسم و همچنان حرف میزدم، ولی معمولاً ساکت و طرد میشن و حق پایمال میشه.
رفیق برگشت گفت خانم این پسر بزرگه، باید قسمت مردونه میرفت.
بعد کمکم مردم جرأت پیدا کردن و خانومه کنار منم گفت والا منم معذبّم، همهش جوش میزنم هولم بدن بخورم به این پسر. اومدم زیارت، با گناه برمیگردم.
و تقریباً صف به هم ریخت و جمعیتِ ناراضی بیشتر بودن. مادره و زنه ساکت شدن، پسره طفلی معذب شد و چقدر خجالت کشید (که خودش بار روانی داره برای راحت تن به گناه ندادن) و حق اینجا برنده شد.
بهخاطر پشتیبانیِ رفیقم از تذکرِ من.
یعنی اگر رفیقم نبود، کسی نفر دومِ تذکر نمیشد، جولون دادنِ نامحرم بین خانمها چه بسا مستحب مؤکدِ زیارت هم تلقی میشد(!)
من تقریباً این مورد از دستم در نمیرفت. همیشه میگفتم.
تو کربلا دنبال جا بودیم، یه موکب ایرانی صدا زد بیاین. اوّلین چیزی که گفتم اینکه نع! موکبای ایرانی سرویس بهداشتیهاش تو بخش خانوما نیست و باید چادرچاقچور کنی بری بیرون و از دل نامحرم بگذری! نمیخوایم!
وَ چون همینجور بود، ساکت میشدن.
یکی از ایدهآلهام میدونین چیه؟
اینکه یه روز برم بیرون، ببینم همهٔ موکبا و ایستگاهای صلواتی دو بخش شدن. بخشِ زنانه کااااااااامل پوشیده شده و وقتی داخل داربستهای پارچهکشیده میشی، میبینی همون یه لیوان شربت رو یه خانم داره بهت میده😍
دستت و دراز کردی، ساقِ دستت دیده شد دیگه گناه نکردی...لیوان و ظرف رو از خادم گرفتی دستت به دستش خورد دیگه گناه نکردی...
چه آرمانای سطحی و سادهای دارم که محال نیست...
فقط تقواش و خدّامِ اهل بیت ندارن(!)
آخ که در ظهور چقدر سبک و سیاقِ همین چیزا عوض شه و چقدر خدمتهای ضِرار رو امام محو و باطل کنن...
چقدر قیافهٔ مذهبیون و خدّام دیدنی شه اون موقع...
نمونهٔ زندهش رو یادتونه؟
کفشداریِ
زنانهٔ
مسجدِ
سهله😍
تنها جایی که خادمش شدن رو دوست دارم و درست میدونم...❣
راستی!
میبینید که زندهام و از تذکر دادن نمُردم؟!
#مذهبی_لالمرده_نیستم
به یه استادِ اخلاق با کلی مرید(!) و هشت هزار دنبالکنندهٔ هپروت و وهم و خیال(!)
پیام زدم شما قبول دارید حبّ الوطن مِن الایمانه؟
گفت صد در صد!
گفتم میتونید وطن رو معنی کنید یا بگید منظور چیه؟
گفت جغرافیای خاکی و آبی و آسمانی، فرهنگ، تاریخ، مردم، پوشش، زبان،...
گفتم عالی! نگه دارید همینجا؛ زبان!
پس زبان رو در مجموعهٔ وطن میدونید؟
گفت صد در صد!
گفتم هم مکتوب، هم گفتار؟
گفت بله، هر دو!
گفتم پس عجیبه در مقامِ اخلاق، استادِ کلی آدمید و راه و چاه نشونشون میدید ولی به زبانِ وطن احترام نمیذارید و نگرانِ سرنوشتش نیستید!
گفت چطور؟!
گفتم یه نگاه بکنید ببینید «که» رو چقدر راحت «ک» مینویسید و «به» رو «ب»!
غلط املایی نیست که بگم از دستتون در رفته، مشخصاً اهمیت دادن به زبانِ وطنه!
وقتی در کوچکترین و دمدستترین مطالب، «مراقبه» ندارید، غلط میکنید جماعتی هپروتیتر از خودتون رو به مراقبه دعوت میکنید(!)
بلاکم کرد😶
در زندگیِ علمای اخلاق، بلاک کردن نخوندم، از مراقبههای مدرنشونه؟!😁😎
#اکثرهم_لایعقلون
سربهراه
به یه استادِ اخلاق با کلی مرید(!) و هشت هزار دنبالکنندهٔ هپروت و وهم و خیال(!) پیام زدم شما قبول د
دوستی دارم که خیلی غصهٔ پیروان این افراد رو میخوره...
من هیچ غصهای نمیخورم، چون خدا به انسان قوّهٔ «انتخاب و اختیار» داده!
پیروانِ هر شخص و مسیری،
رَوَندگانِ انتخابِ خودشونن.
دلسوزی ندارن!
میخواستن دینمدارانه و عاقلانه و باتشخص انتخاب کنن!
شاگردام هر وقت میپرسیدن رمزِ جوان موندنم چیه؟ میگفتم هرگز حرصِ هیچ شاگردی رو نخوردم!
به بهترین روش درسم و میدم،
هر کمکی ازم بربیاد میکنم،
اما اگر شاگردم صفر شد به ناخنِ انگشتکوچیکهٔ پامم نیست! میخواست بخونه و دقت کنه و تلاش!
چون هرکسی آن دِرَوَد عاقبتِ کار
که کِشت!😎
راهِ عاقبتبهخیری خیلی خیلی خیلی ساده است!
استاد و مرام و مسلک و دوره نمیخواد!
گیرِ راهزنای سرِ گردنه افتادید...
لخت که شدید بعد میفهمید!
«هرچی حرامه انجام ندید.
هرچی واجبه انجام بدید.»
همین!
وَ همین رو اگر بکنید
اینقدر سرتون شلوغ میشه و
اینقدر صبح تا شب
شب تا صبح
کار دارید
که دیگه وقتِ هپروتی شدن ندارید!
اگر بیکارید و سرگردون
چون دارید غلط میرید!
گیرِ بازار سیاه افتادید 😂
سربهراه
راهِ عاقبتبهخیری خیلی خیلی خیلی ساده است! استاد و مرام و مسلک و دوره نمیخواد! گیرِ راهزنای سرِ
احترام و رسیدگی به والدین واجبه.
پس تا بیدار شید و کمکی به اونها در امور خونه یا بیرون کنید، دو_سه ساعتی گذشته!
تحصیل و تلاش در راه علم واجبه. پس تا درس بخونید و به تکالیفتون برسید، عصر شده!
تلاش برای رزق و روزیِ حلال واجبه. پس تا کار کنید و به خلقالله برسید، شب شده!
صلهٔ رحم واجبه و تا خیری هم به ارحام برسونید، صبح شده!
این وسط پنج نوبت نماز واجبه که اگر سرِ وقت و بهجماعت باشه خودش پنجاه درصدِ عاقبت بهخیری رو تسریع میکنه!
حینِ همهشون هم گناه و حرامی نباید بکنیم که میشه پنجاه درصدِ بقیه!
به قرآن وقت برای خوابیدن و نفس تازه کردن کم میاد، چه طوری شما به هپروتش میرسید؟!
من آخرین باری که دلِ سیر خوابیدم، تو مشّایه بود😢 از وقتی برگشتم دارم شبی سه ساعت میخوابم و سه کیلویی که تو مشّایه اضافه کردم داره آب میشه😭
چقدر خنگ و بیکارید شما اهل مراقبه😂😂😂 دنیا رو آب ببره، شما رو خوااااااااااب برده😂😁
هرچی حرامه
«انجام» ندید.
هرچی واجبه
«انجام» بدید.
دقت کنید؛
«انجام»!
مسأله
سرِ
انجام دادن و ندادنه!
یعنی
«عمل»!
تو بازارِ سیاه
سرِ گردنه
سرِ شما رو به
«دونستن»
گرم میکنن!
دونستنِ حرام.
دونستنِ واجب.
[قرآنِ تحریفشدهشون رو فعلاً میذاریم کنار و به دونستنِ مخدوش نمیپردازیم...]
ولی
عاقبت بهخیری
در انجام و عمله!
آقای بهجت میفرمودن
به همونی که بلدید عمل کنید
جلو میفتید!
عقب گیر کردید
چون اهل عمل نیستید!
سرِ گردنه
روی اسکول بودنت
خیلی حساب باز کرده!
از ما گفتن بود هپروتیها😂
واگرنه به نفعِ جامعه است شما به خودتون مشغول باشید.
سرخرِ کمتر
یعنی دستِ ما برای کار بیشتر بازه.
اهلِ حرف زیاده
ولی تاریخ خونده باشید
بزنگاهها رو ما اهل عمل چرخوندیم😎✌️
هفت. بحرانها
یک روز مونده به برگشت از عراق، به مسؤول کاروانمون قول داده بودیم کربلا و اسکانِ کاروان باشیم. خوشقولیِ من رو که میدونید؛ چنان دقیق و سرِ قول رسیدیم که مسؤول کاروانمون اومد پیشمون و خیلی خیلی خیلی پدرانه تقدیر کرد و خوشآمد گفت.
کل کاروان خانواده بودن و ما دخترا تکوتنها. همه هم فکر میکردن خیلی سالمون باشه بیست سالمونه!
واسه همین خیییییییییلی هوای ما رو داشت و وقتی سرسفیدانه نجف ازشون جدا شدیم، گفت پس فلان روز کربلا باشید و اسکان. تو پیادهروی هم بودیم بندهخدا هی پیام داده بود کجایید و جز بچهمون، بقیه گوشیامون اصلاً دستمون نبود و از هفت دولت آزاد بودیم و بندهخدا بیجواب مونده بود!
خلاصه کربلا رفتیم اسکانِ کاروان.
خونهٔ یه خانومِ عراقی بهنامِ أم هادی.
قدیمیها میدونن؛ من کلاً و از اساس با خونه کسی رفتن و موندن حال نمیکنم. هم خونه از خودم ندارم تلافی کنم، هم با اخلاقم جور درنمیاد سر سفرهٔ کسی جز بابام باشم. کنارِ خیابونِ کربلا رو به خونه کسی بودن ترجیح میدم. صاحبخونهم باید خدا باشه، نه خلق خدا.
برای همین مواکب و مشّایه رو دوست دارم و نیمهشعبان اون آوارگیِ حرمها، شاهانهترین سفرِ عمرم بود😍😭😍😭😍😭
ولی قول داده بودیم و چارهای نبود...
به خونه که رسیدیم ظهر بود. ساعتای دو و سه. خیلی هم دور بود و خدا رو شکر ما همممممه زیارتامون و کرده بودیم و دورامون و زده بودیم و بعد رفته بودیم. چون وقتِ جدا شدن، در سکوتِ خبری و بی اونکه برنامهمون و به کسی بگیم، فقط رفتیم پیش مسؤول که کسی نفهمه خودش و به ما بچسبونه، پس پیشبینی میکردیم برگردیم سؤالپیچمون میکنن. که البته من قابلیت دارم جواب ندم ولی دوستام قابلیت من رو ندارن و تهش دورمون شلوغ میشه که من خوشم نمیاد.
قابلیتِ من در جواب ندادن فووووووقالعاده بالاست. یعنی اگر نخوام با کسی دوست بشم، ارتباط بگیرم یا حرف بزنم، هیچچیز نمیتونه تغییرم بده. تو همین سفر، حرم نجف بودیم. منتظر دوستام بودم که وضو بگیرن بیان، نشسته بودم و بینظمیِ مردم رو میدیدم و حرص میخوردم.
اینکه مُهر و زیارتنامه برمیدارن ولی سر جاش نمیذارن. خب همین تو شلوغی چقدر به نظم و تمیزیِ حرم کمک میکنه؟!
بعد وسطِ حرص خوردنام یه دختره با صد قلم آرایش، زیارتش و خوند، ولی نکرد دو قدم بیاد کتاب و بذاره سر جاش(!) خم شد کتاب و سمتِ من گرفت و گفت میشه این و بذارید سر جاش؟
من تو چشماش نگاه میکردم، اما نه جوابی دادم، نه حرکتی کردم😂
دختره حیرون شد از من😂
با تعجب و حرص دو قدم اومد جلو، کتاب و گذاشت سر جاش، گفت مرسی که شنیدی!
وَ رفت!
خب حتماً باید زور بالاسرتون باشه تا وظایفتون رو خودتون انجام بدید؟! پیر و کور و شل که نیستی(!) صد ساعت به قیافهت ور رفتی بلکه یکی نگات کنه، یه کتاب و فلج میشی بذاری سر جاش؟!
خلاصه رسیدیم خونه أم هادی.
دیدیم از کاروان ما جز یه خانم، کسی نیست.
خانومه هم نشسته بود دم در که دخترش بیاد برن بیرون.
ما رفتیم تو خونهای که فقط عراقیا بودن.
من هیچ خاطرهٔ بدی از عراقیها ندارم و جز خوبی ازشون ندیدم، اما اخلاقمه که هرگز در خونهٔ غریبه احساس راحتی نمیکنم. دوستام خسته ولو شدن بخوابن و من با وجودِ همون خستگی، بیدار نشستم و صحیفه سجادیه خوندم تا باز یکی از اونا بیدار شه و من بخوابم.
وقتی جایی غریبهاید باید هشیار باشید. اصلاً هم سیس من شجاعم و من فلانم تو کتم نمیره! اتفاق یک باره و همهٔ سیسهات رو همون یک بار میخوابونه!
دینِ من، دینیه که اولین پیغمبرش بین عقل و حیا و دین،
عقل رو انتخاب کرد و بهخاطر انتخاب درستش، دوتای دیگه رو هم بهش دادن!
افتخارم اینه همه من رو به عقل و منطقم میشناسن و به این ویژگی مشهورم.
صحیفه میخوندم که دستشوییم گرفت. پا شدم رفتم ببینم سرویس کجاست و آمارش و دربیارم.
دیدم درِ سرویس بهداشتی خرابه و بسته نمیشه.
اون بخش از خونه خلوت بود، ولی اطمینان نکردم با درِ خراب برم دستشویی.
برگشتم و کمی تحمل کردم تا یکی بیدار شه. ولی یه پونزده ساعتی میشد سرویس نرفته بودم و دیگه اوضاع جدی بود. 😁
رفیقم و بیدار کردم گفتم پاشو بیا پشت در باش من برم خودم و راحت کنم. طفلک پا شد اومد.
واردِ سرویس که شدیم گفت منم جیشم گرفت. خندیدیم و گفتم اوّل تو برو پس.
اون رفت دستشویی و من موندم پشت در.
یهو از درِ سالن یه دختر عراقی، با یه وضعِ عجیب و پرمعنایی وارد شد...
از هر گونه توصیفِ این دختر بهخاطرِ حضور آقایون در کانال، معذورم و بهطور خلاصه در یک کلمه مینویسم: خراب...
خیلی تعجب کردم و بازخوردِ ناخودآگاهم مشمئز شدن و چندشی و شرم از دختر بودن بود...
دختره موبایلبهدست و در حال هرّه و کرّه وارد سرویس شد...
تا من و دید پرسید ایرانی؟
من سر تکون دادم که یعنی آره.
دیدم دوربینِ موبایلش و به سمت من بالا آورد.
خیلی نرم اما سریع پشت به دوربین و روبهدیوار چرخیدم و فهمیدم آنلاین داره با یه پسر صحبت میکنه.
الحمدلله یکی دیگه از ویژگیهام، همیشه پوشیده بودنه. بهقول دوستام و نیروهام، همیشه فرماندهی میخوابم و میخورم. یعنی فقط چادر از سرم برمیدارم. همیشه روسری سرمه و جورابام به پام. دلیلشم شپشیه که سالها پیش در اردوی جهادی گرفتم چون سرم تو اسکانا همیشه برهنه بود. فاتحهٔ موهام که با اون شپش خونده شد، دیگه همیشه و هرجا میرم، فرماندهیه پوششم.
تو اردوی بلوچستانم فلشی از نیروهام گم شد که توش پر بود از عکس و فیلمای خودشون از همون اردو و چون سربرهنه و با لباس راحت تو اسکان بودن، تا اون منطقه بودیم داشتن از استرس میمردن، فقط من بودم که که اگر فیلم و عکسی هم ازم بود، پوشیدهٔ کامل بودم و فقط چادر سرم نبوده.
هزار الحمدلله اینجا هم بلوزشلوارِ مشکیم و روسریم و کامل پوشیده بودم.
پشتم و که به دختره کردم، دختره هی صدا میزد ایرانی! ایرانی!
پسره هم از اونور به عربی یهچیزایی میگفت که میفهمیدم ینی ازش بگیر!
تو همین حین کار رفیق تموم شد و دیدم در رو میخواد باز کنه که نذاشتم و قبل از اینکه بیاد بیرون، از همون لای در بهش رسوندم. چون اون استرسیه و میترسه و جیغ میکشه.
خیلی آروم بهش گفتم در رو باز کردی، اومدی بیرون، رو به دیوار وایسا، با دختری که اینجاست هم اصلاً صحبت نکن.
نمیدونستم دختره چقدر خراب و عوضیه، واگرنه همونجا میومد بیرون، محل رو ترک میکردیم.
فکر میکردم فقط مشغولِ کثافتکاری خودشه.
خیلی بده که نمیتونم وصف کنم داشت چه کار میکرد که بدونید منظورم از خراب دقیقاً چیه و ما چی دیدیم...
رفیق اومد بیرون و کاری که کردم و کرد و من رفتم داخل.
ببخشید، داخل دستشویی درگیر بودم که دیدم رفیق داره در رو باز میکنه بیاد تو!
سریع در رو گرفتم و داد زدم حواست کجاست؟ داری چه کار میکنی؟
گفت بیام اون تو در امانترم. نمیتونم در رو رها کنم و برم و تو رو با این آشغال اینجا بذارم، بیام توی دستشویی پیش تو امنتره.
گفتم تحمل کن، الآن اومدم. فقط صورتت روبهدیوار باشه.
نفهمیدم بعد از پونزده ساعت چه کردم! سریع در رو باز کردم و دیدم رفیق پرید تو و سریع در رو بست.
توضیحی داد که نمیتونم بنویسم. سرمون داشت منفجر میشد...
بهشدت عصبانی بودیم و رفیق گفت میخوام موبایلش و بشکنم.
آرومش کردم و گفتم دست بهش بزنی، میریزن سرمون.
با هم میریم بیرون و حتی یک کلمه باهاش حرف نمیزنی. میریم همون خانوم ایرانی کاروانمون و که دم در نشسته خبر میکنیم.
در رو سریع باز کردیم و رفیق رو جلوتر فرستادم و اون تونست از سالن خارج شه، اما من گیر کردم چون از روبهرو دوستِ خرابتر از خودش، دوربینبهدست اومد تو سالن.
سالن بهقدری باریک بود که دو نفر همزمان توش جا نمیشدن.
دیدم برگردم دوربینه، برم دوربینه، برگشتم تو دستشویی.
صدای دو تا عجوزهها میومد که رفتن تو حموم و داشتن فیلم میگرفتن برای پسرای روی خط...
حس کردم هر دو ته سالنن و میتونم برم بیرون، رفتم بیرون ولی دختره جدیده اومد روبهروم و دوربین گرفت. دست بلند کردم دوربینش و بگیرم و دیگه آماده بودم درگیر شم، که رفیقم و خانومه از راه رسیدن و رفیقم انداخته بود به جیغ جیغ و کللللللل عراقیهای خونه اومدن سرویس.
دخترجدیده که سرِ سالن بود رو گرفتن بردن بیرون و دختره ته سالن که جای من بود گیر کرده بود و به خودش افتاده بود. گوشیش و جوری که دوربین روبهخودش باشه گرفتم و به اون و پسره گفتم ایّها الحِمار! نحن بنات الخمینی! بنات الخمینی عفیفٌ غیور! 😎✌️
گوشیش و پرت کردم تو دستش و اومدم بیرون و بقیهٔ معرکه رو سپردم به عراقیها.
دخترا رو از خونه بیرون انداختن و اومدن از من و رفیق عذرخواهی.
#مذهبی_لالمرده_نیستم
پیامبر اسلام در فتح مکه برخی افراد از جمله عبدالله بن سعد بن ابیسرح را نام برد، خون آنان را هَدَر دانست و دستور داد مسلمانان در هر صورت این افراد را بکشند. عبدالله به نزد عثمان بن عفان رفت و به او پناه برد. عثمان به همراه عبدالله نزد پیامبر رفت و از پیامبر برای وی امان خواست. پیامبر به مدت طولانی مکث کرد و پس از آن قبول کرد. بعد از خروج عثمان، پیامبر رو به اصحاب کرد و گفت سکوت کردم تا او را بکشید. فردی از اصحاب گفت اشارهای به ما میکردید تا او را بکشیم. پیامبر در پاسخ گفت که شایستهٔ پیامبر نیست که نگاه دزدانه داشته باشد.
مرتضی مطهری عالم شیعه معتقد است پیامبر دستور به کشتن عبدالله داده بود و این دستور اعتبار داشت تا لحظهای که پیامبر از آن بگذرد. وقتی پیامبر سکوت کرده بود اصحاب باید متوجه میشدند که این سکوت نشانهٔ عدم رضایت پیامبر است. پیامبر در شأن خود نمیدید که با ابرو و چشم و لب اشاره کند.
#اکثرهم_لایفهمون