سربهراه
راهِ عاقبتبهخیری خیلی خیلی خیلی ساده است! استاد و مرام و مسلک و دوره نمیخواد! گیرِ راهزنای سرِ
احترام و رسیدگی به والدین واجبه.
پس تا بیدار شید و کمکی به اونها در امور خونه یا بیرون کنید، دو_سه ساعتی گذشته!
تحصیل و تلاش در راه علم واجبه. پس تا درس بخونید و به تکالیفتون برسید، عصر شده!
تلاش برای رزق و روزیِ حلال واجبه. پس تا کار کنید و به خلقالله برسید، شب شده!
صلهٔ رحم واجبه و تا خیری هم به ارحام برسونید، صبح شده!
این وسط پنج نوبت نماز واجبه که اگر سرِ وقت و بهجماعت باشه خودش پنجاه درصدِ عاقبت بهخیری رو تسریع میکنه!
حینِ همهشون هم گناه و حرامی نباید بکنیم که میشه پنجاه درصدِ بقیه!
به قرآن وقت برای خوابیدن و نفس تازه کردن کم میاد، چه طوری شما به هپروتش میرسید؟!
من آخرین باری که دلِ سیر خوابیدم، تو مشّایه بود😢 از وقتی برگشتم دارم شبی سه ساعت میخوابم و سه کیلویی که تو مشّایه اضافه کردم داره آب میشه😭
چقدر خنگ و بیکارید شما اهل مراقبه😂😂😂 دنیا رو آب ببره، شما رو خوااااااااااب برده😂😁
هرچی حرامه
«انجام» ندید.
هرچی واجبه
«انجام» بدید.
دقت کنید؛
«انجام»!
مسأله
سرِ
انجام دادن و ندادنه!
یعنی
«عمل»!
تو بازارِ سیاه
سرِ گردنه
سرِ شما رو به
«دونستن»
گرم میکنن!
دونستنِ حرام.
دونستنِ واجب.
[قرآنِ تحریفشدهشون رو فعلاً میذاریم کنار و به دونستنِ مخدوش نمیپردازیم...]
ولی
عاقبت بهخیری
در انجام و عمله!
آقای بهجت میفرمودن
به همونی که بلدید عمل کنید
جلو میفتید!
عقب گیر کردید
چون اهل عمل نیستید!
سرِ گردنه
روی اسکول بودنت
خیلی حساب باز کرده!
از ما گفتن بود هپروتیها😂
واگرنه به نفعِ جامعه است شما به خودتون مشغول باشید.
سرخرِ کمتر
یعنی دستِ ما برای کار بیشتر بازه.
اهلِ حرف زیاده
ولی تاریخ خونده باشید
بزنگاهها رو ما اهل عمل چرخوندیم😎✌️
هفت. بحرانها
یک روز مونده به برگشت از عراق، به مسؤول کاروانمون قول داده بودیم کربلا و اسکانِ کاروان باشیم. خوشقولیِ من رو که میدونید؛ چنان دقیق و سرِ قول رسیدیم که مسؤول کاروانمون اومد پیشمون و خیلی خیلی خیلی پدرانه تقدیر کرد و خوشآمد گفت.
کل کاروان خانواده بودن و ما دخترا تکوتنها. همه هم فکر میکردن خیلی سالمون باشه بیست سالمونه!
واسه همین خیییییییییلی هوای ما رو داشت و وقتی سرسفیدانه نجف ازشون جدا شدیم، گفت پس فلان روز کربلا باشید و اسکان. تو پیادهروی هم بودیم بندهخدا هی پیام داده بود کجایید و جز بچهمون، بقیه گوشیامون اصلاً دستمون نبود و از هفت دولت آزاد بودیم و بندهخدا بیجواب مونده بود!
خلاصه کربلا رفتیم اسکانِ کاروان.
خونهٔ یه خانومِ عراقی بهنامِ أم هادی.
قدیمیها میدونن؛ من کلاً و از اساس با خونه کسی رفتن و موندن حال نمیکنم. هم خونه از خودم ندارم تلافی کنم، هم با اخلاقم جور درنمیاد سر سفرهٔ کسی جز بابام باشم. کنارِ خیابونِ کربلا رو به خونه کسی بودن ترجیح میدم. صاحبخونهم باید خدا باشه، نه خلق خدا.
برای همین مواکب و مشّایه رو دوست دارم و نیمهشعبان اون آوارگیِ حرمها، شاهانهترین سفرِ عمرم بود😍😭😍😭😍😭
ولی قول داده بودیم و چارهای نبود...
به خونه که رسیدیم ظهر بود. ساعتای دو و سه. خیلی هم دور بود و خدا رو شکر ما همممممه زیارتامون و کرده بودیم و دورامون و زده بودیم و بعد رفته بودیم. چون وقتِ جدا شدن، در سکوتِ خبری و بی اونکه برنامهمون و به کسی بگیم، فقط رفتیم پیش مسؤول که کسی نفهمه خودش و به ما بچسبونه، پس پیشبینی میکردیم برگردیم سؤالپیچمون میکنن. که البته من قابلیت دارم جواب ندم ولی دوستام قابلیت من رو ندارن و تهش دورمون شلوغ میشه که من خوشم نمیاد.
قابلیتِ من در جواب ندادن فووووووقالعاده بالاست. یعنی اگر نخوام با کسی دوست بشم، ارتباط بگیرم یا حرف بزنم، هیچچیز نمیتونه تغییرم بده. تو همین سفر، حرم نجف بودیم. منتظر دوستام بودم که وضو بگیرن بیان، نشسته بودم و بینظمیِ مردم رو میدیدم و حرص میخوردم.
اینکه مُهر و زیارتنامه برمیدارن ولی سر جاش نمیذارن. خب همین تو شلوغی چقدر به نظم و تمیزیِ حرم کمک میکنه؟!
بعد وسطِ حرص خوردنام یه دختره با صد قلم آرایش، زیارتش و خوند، ولی نکرد دو قدم بیاد کتاب و بذاره سر جاش(!) خم شد کتاب و سمتِ من گرفت و گفت میشه این و بذارید سر جاش؟
من تو چشماش نگاه میکردم، اما نه جوابی دادم، نه حرکتی کردم😂
دختره حیرون شد از من😂
با تعجب و حرص دو قدم اومد جلو، کتاب و گذاشت سر جاش، گفت مرسی که شنیدی!
وَ رفت!
خب حتماً باید زور بالاسرتون باشه تا وظایفتون رو خودتون انجام بدید؟! پیر و کور و شل که نیستی(!) صد ساعت به قیافهت ور رفتی بلکه یکی نگات کنه، یه کتاب و فلج میشی بذاری سر جاش؟!
خلاصه رسیدیم خونه أم هادی.
دیدیم از کاروان ما جز یه خانم، کسی نیست.
خانومه هم نشسته بود دم در که دخترش بیاد برن بیرون.
ما رفتیم تو خونهای که فقط عراقیا بودن.
من هیچ خاطرهٔ بدی از عراقیها ندارم و جز خوبی ازشون ندیدم، اما اخلاقمه که هرگز در خونهٔ غریبه احساس راحتی نمیکنم. دوستام خسته ولو شدن بخوابن و من با وجودِ همون خستگی، بیدار نشستم و صحیفه سجادیه خوندم تا باز یکی از اونا بیدار شه و من بخوابم.
وقتی جایی غریبهاید باید هشیار باشید. اصلاً هم سیس من شجاعم و من فلانم تو کتم نمیره! اتفاق یک باره و همهٔ سیسهات رو همون یک بار میخوابونه!
دینِ من، دینیه که اولین پیغمبرش بین عقل و حیا و دین،
عقل رو انتخاب کرد و بهخاطر انتخاب درستش، دوتای دیگه رو هم بهش دادن!
افتخارم اینه همه من رو به عقل و منطقم میشناسن و به این ویژگی مشهورم.
صحیفه میخوندم که دستشوییم گرفت. پا شدم رفتم ببینم سرویس کجاست و آمارش و دربیارم.
دیدم درِ سرویس بهداشتی خرابه و بسته نمیشه.
اون بخش از خونه خلوت بود، ولی اطمینان نکردم با درِ خراب برم دستشویی.
برگشتم و کمی تحمل کردم تا یکی بیدار شه. ولی یه پونزده ساعتی میشد سرویس نرفته بودم و دیگه اوضاع جدی بود. 😁
رفیقم و بیدار کردم گفتم پاشو بیا پشت در باش من برم خودم و راحت کنم. طفلک پا شد اومد.
واردِ سرویس که شدیم گفت منم جیشم گرفت. خندیدیم و گفتم اوّل تو برو پس.
اون رفت دستشویی و من موندم پشت در.
یهو از درِ سالن یه دختر عراقی، با یه وضعِ عجیب و پرمعنایی وارد شد...
از هر گونه توصیفِ این دختر بهخاطرِ حضور آقایون در کانال، معذورم و بهطور خلاصه در یک کلمه مینویسم: خراب...
خیلی تعجب کردم و بازخوردِ ناخودآگاهم مشمئز شدن و چندشی و شرم از دختر بودن بود...
دختره موبایلبهدست و در حال هرّه و کرّه وارد سرویس شد...
تا من و دید پرسید ایرانی؟
من سر تکون دادم که یعنی آره.
دیدم دوربینِ موبایلش و به سمت من بالا آورد.
خیلی نرم اما سریع پشت به دوربین و روبهدیوار چرخیدم و فهمیدم آنلاین داره با یه پسر صحبت میکنه.
الحمدلله یکی دیگه از ویژگیهام، همیشه پوشیده بودنه. بهقول دوستام و نیروهام، همیشه فرماندهی میخوابم و میخورم. یعنی فقط چادر از سرم برمیدارم. همیشه روسری سرمه و جورابام به پام. دلیلشم شپشیه که سالها پیش در اردوی جهادی گرفتم چون سرم تو اسکانا همیشه برهنه بود. فاتحهٔ موهام که با اون شپش خونده شد، دیگه همیشه و هرجا میرم، فرماندهیه پوششم.
تو اردوی بلوچستانم فلشی از نیروهام گم شد که توش پر بود از عکس و فیلمای خودشون از همون اردو و چون سربرهنه و با لباس راحت تو اسکان بودن، تا اون منطقه بودیم داشتن از استرس میمردن، فقط من بودم که که اگر فیلم و عکسی هم ازم بود، پوشیدهٔ کامل بودم و فقط چادر سرم نبوده.
هزار الحمدلله اینجا هم بلوزشلوارِ مشکیم و روسریم و کامل پوشیده بودم.
پشتم و که به دختره کردم، دختره هی صدا میزد ایرانی! ایرانی!
پسره هم از اونور به عربی یهچیزایی میگفت که میفهمیدم ینی ازش بگیر!
تو همین حین کار رفیق تموم شد و دیدم در رو میخواد باز کنه که نذاشتم و قبل از اینکه بیاد بیرون، از همون لای در بهش رسوندم. چون اون استرسیه و میترسه و جیغ میکشه.
خیلی آروم بهش گفتم در رو باز کردی، اومدی بیرون، رو به دیوار وایسا، با دختری که اینجاست هم اصلاً صحبت نکن.
نمیدونستم دختره چقدر خراب و عوضیه، واگرنه همونجا میومد بیرون، محل رو ترک میکردیم.
فکر میکردم فقط مشغولِ کثافتکاری خودشه.
خیلی بده که نمیتونم وصف کنم داشت چه کار میکرد که بدونید منظورم از خراب دقیقاً چیه و ما چی دیدیم...
رفیق اومد بیرون و کاری که کردم و کرد و من رفتم داخل.
ببخشید، داخل دستشویی درگیر بودم که دیدم رفیق داره در رو باز میکنه بیاد تو!
سریع در رو گرفتم و داد زدم حواست کجاست؟ داری چه کار میکنی؟
گفت بیام اون تو در امانترم. نمیتونم در رو رها کنم و برم و تو رو با این آشغال اینجا بذارم، بیام توی دستشویی پیش تو امنتره.
گفتم تحمل کن، الآن اومدم. فقط صورتت روبهدیوار باشه.
نفهمیدم بعد از پونزده ساعت چه کردم! سریع در رو باز کردم و دیدم رفیق پرید تو و سریع در رو بست.
توضیحی داد که نمیتونم بنویسم. سرمون داشت منفجر میشد...
بهشدت عصبانی بودیم و رفیق گفت میخوام موبایلش و بشکنم.
آرومش کردم و گفتم دست بهش بزنی، میریزن سرمون.
با هم میریم بیرون و حتی یک کلمه باهاش حرف نمیزنی. میریم همون خانوم ایرانی کاروانمون و که دم در نشسته خبر میکنیم.
در رو سریع باز کردیم و رفیق رو جلوتر فرستادم و اون تونست از سالن خارج شه، اما من گیر کردم چون از روبهرو دوستِ خرابتر از خودش، دوربینبهدست اومد تو سالن.
سالن بهقدری باریک بود که دو نفر همزمان توش جا نمیشدن.
دیدم برگردم دوربینه، برم دوربینه، برگشتم تو دستشویی.
صدای دو تا عجوزهها میومد که رفتن تو حموم و داشتن فیلم میگرفتن برای پسرای روی خط...
حس کردم هر دو ته سالنن و میتونم برم بیرون، رفتم بیرون ولی دختره جدیده اومد روبهروم و دوربین گرفت. دست بلند کردم دوربینش و بگیرم و دیگه آماده بودم درگیر شم، که رفیقم و خانومه از راه رسیدن و رفیقم انداخته بود به جیغ جیغ و کللللللل عراقیهای خونه اومدن سرویس.
دخترجدیده که سرِ سالن بود رو گرفتن بردن بیرون و دختره ته سالن که جای من بود گیر کرده بود و به خودش افتاده بود. گوشیش و جوری که دوربین روبهخودش باشه گرفتم و به اون و پسره گفتم ایّها الحِمار! نحن بنات الخمینی! بنات الخمینی عفیفٌ غیور! 😎✌️
گوشیش و پرت کردم تو دستش و اومدم بیرون و بقیهٔ معرکه رو سپردم به عراقیها.
دخترا رو از خونه بیرون انداختن و اومدن از من و رفیق عذرخواهی.
#مذهبی_لالمرده_نیستم
پیامبر اسلام در فتح مکه برخی افراد از جمله عبدالله بن سعد بن ابیسرح را نام برد، خون آنان را هَدَر دانست و دستور داد مسلمانان در هر صورت این افراد را بکشند. عبدالله به نزد عثمان بن عفان رفت و به او پناه برد. عثمان به همراه عبدالله نزد پیامبر رفت و از پیامبر برای وی امان خواست. پیامبر به مدت طولانی مکث کرد و پس از آن قبول کرد. بعد از خروج عثمان، پیامبر رو به اصحاب کرد و گفت سکوت کردم تا او را بکشید. فردی از اصحاب گفت اشارهای به ما میکردید تا او را بکشیم. پیامبر در پاسخ گفت که شایستهٔ پیامبر نیست که نگاه دزدانه داشته باشد.
مرتضی مطهری عالم شیعه معتقد است پیامبر دستور به کشتن عبدالله داده بود و این دستور اعتبار داشت تا لحظهای که پیامبر از آن بگذرد. وقتی پیامبر سکوت کرده بود اصحاب باید متوجه میشدند که این سکوت نشانهٔ عدم رضایت پیامبر است. پیامبر در شأن خود نمیدید که با ابرو و چشم و لب اشاره کند.
#اکثرهم_لایفهمون
سربهراه
پیامبر اسلام در فتح مکه برخی افراد از جمله عبدالله بن سعد بن ابیسرح را نام برد، خون آنان را هَدَر د
نتیجهگیری:
هر چیز جدیدی که رخ میدهد، نباید منتظر فرمان رهبری بمانیم. باید به فرامین قبلی عمل کنیم تا فرمان جدید برسد!
#مذهبیون_لایفهمون
سربهراه
پیامبر اسلام در فتح مکه برخی افراد از جمله عبدالله بن سعد بن ابیسرح را نام برد، خون آنان را هَدَر د
ضریب هوشیتون کشید یادِ اون سه روزی بیفتید که پروفایلاتون این بود و مطالبهای نکردید و نشستید تا آقا بیان و صحبت کنن و دولت پایانِ جنگ رو اعلام کرد و رو هوا زد و کارای خودش و پیش برد؟!
ضریب هوشیتون کشید یادِ صحبتای آقا تو جنگ و قبل از اون سه روز بیفتید که حتی کلمهای از پایان جنگ نفرموده بودن؟!
آقا چندین ساله گفتن تاریخ صدر اسلام بخونید!
در حالِ خوندنین جماعتِ حکم آنچه تو فرمایی؟! یا در دورِ بعدی هم لال میشید تا پیامبر بهتون اشاره کنه؟!
هشت. مطالبه از مسؤولین
وقتی از عراق برگشتیم، ساعت یکِ نیمهشب بود. واردِ مرزِ خودمون که شدیم یه پدیدهٔ جدید و عجیب دیدیم!
بیش از خودش، برامون عجیب بود که چرا برای بقیه عجیب نیست(!)
وَ چرا زوّارِ علی و حسین علیهم السلام کوچکترین تفاوتی به خرج نمیدن(!)
اینجاست که آدم میفهمه چرا از بیست میلیون زائرِ اربعین، ۳۱۳ مدیر و کاربلد و مسؤولِ ظهور درنمیاد...
وَ چه بسا اگر چشم برزخی داشتیم، در مشّایه بهجای زائر، جکوجونور میدیدیم... حتی خودمون رو...
سبحان الله!
«خدایا فرجِ امامِ ما را برسان» یعنی به وضعیتِ حالِ حاضر اعتراض داری!
یعنی وضعیتی بهتر یا بهترین وضعیت رو میخوای!
خب پس چرا کاری نمیکنی؟!
«چون تا امام زمان نیاد هیچی درست نمیشه»
هاااااا! این و بگو! بگو من میشینم امام بیاد کارا رو بکنه، یه چای بذاره بشینه با هم بخوریم!
پس نگو اللهم عجّل لولیک الفرج! بگو خدایا کارام مونده، پولم مونده، زن و بچهم مونده، ازدواجم مونده، کنکورم مونده، زندگیم مونده، امامت و بفرست کارام و بکنه و بعد مال خودت، جز برای پیش بردن کارام نمیخوامش!
این درسته و حقیقت.
برگشتیم دیدیم دخترای جوان... باحجاب یا بیحجاب... پیرزنها... خانومای بزرگسال... بیحجاب یا باحجاب...
شدن پاکبان(!)
دارن اون ساعت از شب
تو مرزی که روبهروش غیرایرانیها هستن
زبالهها رو جمع میکنن...
زیاد هم بودن...
نمیدونم اندازهٔ ما تعجب کردید و دردتون اومد و بهتون برخورد
یا شما هم همون جکوجونورایی هستید که گفتم؟!
من حتی باور نمیکنم این کار اتفاقی باشه...
چرا تو همایش دوچرخهسواری نه؟!
چرا تو اختتامیهٔ قویترین مردانِ ایران نه؟!
چرا تو گردهماییِ فعالانِ اقتصادی نه؟!
چرا تو اربعین؟!
چرا؟!
این دومین قابی بود که خیلی خیلی خیلی به همم ریخت...
خیلی زیاد!
قشنگ ذوقِ دیدنِ پرچمِ قشنگم رو کوفتم کرد...
هر مذهبیآشغالی اونجا میگفت اللهم عجّل لولیک الفرج، حتماً دندوناش تو دهنش بود و منم الآن پشت میلهها!
از شدت عصبانیت، تو خودم رفته بودم و سکوت کرده بودم که دیدم رفیق رفت و به یکیشون که جوان بود و بدحجاب، گفت تهِ زن، زندگی، آزادیتون شد این؟!
فهمیدم اونم عصبانیه. دستش و گرفتم و آروم بهش گفتم اگر میخوای چیزی بهشون بگی، به من بگو اونا بشنون. از کنارشون رد شدیم به من بگو ببین ته زن، زندگی، آزادیشون چی شد.
اینا همین الآن صد تا صاحاب دارن که همهشون خانواده شهیدن و کارت بسیج دارن و من و تو ضدانقلابیم. پس جوری به هدف بزن که کمتر تو دردسر بیفتی. وقتی به من بگی، هرکی هم پیداش شه میگیم تویی که غلط کردی تو صحبتِ شخصی ما دخالت میکنی.
تا پاسپورتا رو مُهرِ ورود بزنن و مسؤول کاروان رو پیدا کنیم، با همین شیوه هرکدوم رو دیدیم یه تیکه و طعنهای زدیم. بهجز پیرا و پوشیدهها که میرفتیم میگفتیم خدا قوّت، چرا شما؟ چرا کارای زنونه بهتون ندادن؟ اینهمه مرد وایساده اینجا بطری آب میده، شما زباله جمع کنی؟!
تا اینکه یه آقای جوانی رو بیسیمبهدست دیدیم و فهمیدیم بالاخره یه کارهای هست.
بچهها رو نگه داشتم و رفتم به مرده گفتم سلام، خدا قوّت. عذرخواهم، سؤالی دارم.
خیلی با روی خوش و متانت گفت بفرمایید!
گفتم این ساعت از شب... مرز... جلو چشمِ غریبهها... پاکبانهامون زن؟!
لبخندش ماسید! روش و از من برگردوند! با بیسیمش مشغولِ بازی شد!
من ادامه دادم:
این دو هفتهای که ما نبودیم، مردهای این مملکت سر گذاشتن مُردن؟! یا پرزیدنت پزشکیان برای خانمها کارآفرینی کرده؟! دختر خودشم جزوشونه یا این کار شایستهٔ دخترای مردمه؟!
مرده با تندی برگشت گفت بفرمایید خانوم! بفرمایید برید!
منم با تمسخر گفتم: زن، زندگی، آزادیتون خوشگله. مادر و خواهر خودت کدومشونن برم یه خدا قوتی بگم؟!
با بیسیمش هدایتم کرد برم(!)
عصبانی بودم که جلوتر دیدم یه روحانی میکروفون گرفته دستش و داره خوشآمد میگه.
رفتم پیشش گفتم این کار تو رو همه میتونن بکنن. براش سرودستم میشکونن. مثل زنایی که تو مشایه جوراب پاشون نبود ولی پابرهنه میرفتن(!) بالاخره پای واجب بودن سخته ولی مستحبات آفرین و بهبه داره!
حاجی من جای تو بودم پشت همین میکروفون میگفتم شرم بر دولتی که زن و دخترش این ساعت زباله جمع میکنه و مرداش بیسیمبهدست جوری ایستادن که فرم موهاشون خراب نشه... شرم بر مسؤولینی که اینطور اشتغالزایی کردن... تُف به زوّاری که میبینن و چیزی نمیگن... بیتفاوتها هرگز زائر نمیشن و مُشتی جکوجونور بیشتر نیستن...
داشت هدایتم میکرد برم که گفتم حاجی این لباس به درد تو نمیخوره... نجسش کردی... تُف به هر آخوند مصلحتطلبی که دین رو خرجِ خودش میکنه...
یه چندجایی هم نامه زدیم و تلفن و ایمیل که چون نقد کردیم کسی گردن نمیگرفت. ولی اگر آفرین میگفتیم یا به ساحتشون خش مینداختیم، حتماً صاحاباش پیدا میشدن(!)
#مذهبی_لالمرده_نیستم
تو این هشتگِ #مذهبی_لالمرده_نیستم برگردید و یه مرور کنید.
نمیگم همممممممهمون،
سطح و پایین میارم...
میگم نصفمون.
اگر نصفمون باتفاوت بودیم
چی میشد؟
من وااااااااقعاً و از بُنِ جان از مخاطبا و دوست و آشناهای مذهبیم بیزارم. صبح تا شب، شب تا صبح زر زر زر زر که چگونه مراقبه کنیم(!) چطور شهید بشیم(!) چهجوری راه رو پیدا کنیم(!) کجا امام رو ببینیم(!) با کدوم استاد(!) مریدِ کدوم خر(!) صراط مستقیم کدوم وره(!) چه دورهای(!) چه مجلسی(!) کدوم وِردی(!)
بعد همین کارای ساده رو نمیکنن...
سادهٔ روزمره...
یعنی همونی که خدا براش انتخاب میکنه رو انجام نمیده، بعد تریپ میاد من معجزه میخوام و میخوام خط مقدم برم و دین رو اِحیا کنم و...
مرگ!
خفه شو بابا! هپروتیِ دوزاری!
سرِ ماجرای دخترای خراب تو خونه عراقیه، یکی از دوستام گفت خدا برای سربهراه همیشه یه چالشی میذاره. من دقت کردم، هر وقت باهاش سفر اومدم یه ماجرایی داشته.
رفیقم قشنگترین جوابی که میتونستم بشنوم رو داد❣
از لطفش به منه و رفیقه دیگه، طبیعیه ازم تعریف کنه، اما من عمقِ جوابش رو دوست دارم...
گفت اینا رزقه که خدا برای من و تو هم میده، ولی با بیتفاوتی ازش رد میشیم و نعمت و حسنه نمیکنیم،
ولی سربهراه استفاده میکنه.
فکر کن ببین از همین موارد چقدر توی دانشگاه و مهمونی و سر کار و سفر برات پیش اومده، اما با بیتفاوتی و حالا اینکه به من چه یا خودم و تو دردسر نندازم ازش گذشتی.
ولی همونا رو سربهراه ازش نمیگذره...
خدا کنه همینطور باشه...
خدا کنه همهٔ رزقهام و به نعمت و حسنه رسونده باشم...
خدا کنه بازم خدا روی من حساب کنه و جایی که منم این رزقها رو بده...
منم شهادت دوست دارم و براش دعا میکنم
ولی نیازی نمیبینم دنبالش برم یا بهش فکر کنم!
مههای ورزقان، هشتاد و پنج تُن بمبِ ضاحیه، فرودگاهِ بغداد، سالگردِ قاسم سلیمانی، وحشیهای اکباتان وَ خارومیخک یادم داده کافیه به وظیفهم عمل کنم و فقط دنبالِ انجامِ کارهای روی زمینمونده باشم و به تکالیفم فکر کنم؛
رزق اگر باشد شهادت، شام با مشهد یکی است
بی تفاوتها فقط شرمندهتر خواهند شد!