اوّل املات و درست کن و کلمات رو کامل بنویس!
و اما بعد؛
من ۳۵ سالمه.
سالهاست سالی دو بار میرم عراق.
راه و چاه رو بلدم.
شجاعم هستم.
ولی هرکی گفت بیا تنها برو عراق،
اگه با پشت دست دهنش و نوازش نکنم،
حتماً با زبونم از خجالتش درمیام!
چرا؟
از بُعد فردی: اتفاق یک باره. فقط یک بار.
از بُعد اجتماعی: تصویرِ فرهنگیای نیست که به کشور عراق نشون بدیم یه دختر، تنها اومده زیارت!
من از این تصویر نه عشق دریافت میکنم! نه شجاعت! نه دلاوری! نه تشیع!
چی دریافت میکنم؟
خودخواهی. لجاجت. بیعقلی. تظاهر.
پس چه کنم؟
سالهاست دارم با کاروانای دیوار میرم عراق. عقل میذارم وسط و گزینهٔ بهتر رو انتخاب میکنم. تقریباً آمار دیوارای شهرای دیگه رو هم دارم و میدونم هر شهری بالاخره یه کاروان داره.
نیمهشعبان خیلی بهم خوش گذشت. ولی اربعین بازم با کاروان رفتم.
هرجا هم بی کاروان بودم، شلوغیِ جمعیت بود و من و دوستام.
یعنی جدّاً از اشاعهٔ تصویر دختر تنها در عراق بدم میاد!
نیمهشعبان یادتونه که؟ چهار ساعت تو سرمای استخوونسوز موندیم ولی بی کاروان قدم از قدم برنداشتیم!
چون مهمه.
هم فردی.
هم اجتماعی.
در بدترین حالتِ محال(واقعاً محال چون میگم، آمار دارم از کاروانای شهرا) بگیم کاروان نیست، خانواده نمیان، دوست و رفیق ندارم.
قید اربعین رو بزنم؟
نهههههه!
قیدِ حداکثرهام
یا غرورم و میزنم!
یعنی یا با اونی میرم که آداب سفر رو به جا نمیاره و یه سره تو صف کباب ترکیه و حرم شلوغ باشه میگه نریم ضریح،
یا با اونی میرم که گفته بودم بمیرم با تو سفر نمیرم!
بهانه
واسه پیچوندنِ درست
نمیارم.
#پیامهایماندهازدورانوفاق
سلام خانوم معلمِ تازهنفس❣
متشکرم از اینهمه حالِ خوبِ پیامت😊
تبریک میگم ورودت به دنیای همیشه پویای هرگز تکرارینشدنی رو❤️
توصیهها بسیار است،
سعی کردم اونی که یاد گرفتم رو خلاصهش کنم:
شاگردات رو برای دی و خرداد آماده نکن،
بلکه برای «ظهور»
آماده و مجهّز
کن.
گوارای وجودت
ثانیههای معلمی🌿
#پیامهایماندهازدورانوفاق
سربهراه
بذار اوّل یه دل سیر اشک بریزم و بعد بیام بگم که این شرح بینهایت... کز زلفِ یار گفتند... حرفیست از
کجاست همنفسی تا به شرح عَرضه دهم
که دل چه میکِشد از روزگارِ هجرانش...
سربهراه
بذار اوّل یه دل سیر اشک بریزم و بعد بیام بگم که این شرح بینهایت... کز زلفِ یار گفتند... حرفیست از
وَرای حدّ تقریر است
شرحِ آرزومندی...
راه افتادیم با کربلاییها بریم شب و حرم باشیم. دارم نق میزنم که هفتصد ساعته تو ترافیکیم با لب خشک و شکمِ خالی، همین و اگر عراق بودیم الآن از پنجرهٔ ماشین اینقدر میوه و چای و آب و شربت و غذا و فلافل و سیبزمینی و یخمک و بستنی و مخلفات داده بودن که ما داشتیم میترکیدیم! ولی اینجا ایرانه؛ محفلِ ادعای خادمی و مهماننوازی و مملو از طبلهای توخالی(!)
رفیق میگه خلاصهٔ همهٔ نق زدنهاش یه جمله است:
دلتنگِ عِراقه و میخواد برگرده...
وسطِ غوغای محمود کریمی نشسته بودیم... وسطِ حسین حسینهایی که داشت میکُشت... وسطِ «شبِ آخره»ٔ فریادِ کریمی... وسطِ «به جز حسین روی هیشکی حساب نکن»... وسطِ هقهقهای آوارگیمون بعد از محرّم و صفر... وسطِ وسطِ دلتنگی...
که یه خانمِ عِراقی...
اومد پیشِ من و رفیق...
کیفش و باز کرد...
دو تا بستهٔ جانماز عینِ هم...
گذاشت تو دستمون...
گفت اینا رو تاسوعا گرفتم...
از مقام علی اکبرِ کربلا...
نذرِ چنین شبی...
برای چنین جایی...
آخ...
حضرتِ آقای امام حسین...
حضرتِ آقای امام حسین...
حضرتِ آقای امام حسین...
آخ...
سربهراه
وسطِ غوغای محمود کریمی نشسته بودیم... وسطِ حسین حسینهایی که داشت میکُشت... وسطِ «شبِ آخره»ٔ فریادِ
از حرم اومدیم بیرون...
رفیق یواشکی میگه عجیب نیست؟!
از بینِ اون غوغا و شلوغی...
فقط من و تو...
اون زنِ عِراقی...
فقط به من و تو نذریش و داد...
اینا رو تاسوعا خریده...
از کربلا...
مقامِ علیِ اکبر...
نذرِ شبِ شهادتِ امام رضاجان...
مشهد...
حرم...
بعد تو اون غوغا...
که شونه به شونهٔ ما آدم نشسته بود...
نه به کناریِ تو...
نه به کناریِ من...
بلکه درست به من و تو...
فقط به من و تو...
وَ میزنه زیرِ گریه...
وَ میزنم زیرِ گریه...
یک گوشه میرویم و فقط گریه میکنیم...
محرّم؛ نجف باشه...
صفر با اربعینش؛ کربلا...
محرّم تا صفر؛ مشّایه باشه...
شما امامحسینی؛
«یابن شبیب گریه فقط بهرِ ماتمِ حسین...»
پنجره فولادت؛ شعبهٔ مرکزیِ صدورِ گذرنامه...
همه رو که فرستادی زیرِ سایهٔ حضرتِ آقای امام حسین...
خودت ایستادی آخرین روز...
آخرین عمود...
ته ته تهِ صفر...
خیالجمع که عهدهدارمون دیگه حضرتِ آقای امام حسینه...
خودت شدی نقطهٔ پایانِ این راه...
شدی آخرین روزِ صفر...
امام رضای
امام حسینیِ من...
پیغمبرِ غریبِ عمودِ ۸۸۸ ِ من...
خداحافظ عمودِ ۳۶۶...
خداحافظ موکبِ سیّدالسّاجدین...
خداحافظ اباحمیده...
خداحافظ سامانهٔ سماح...
خداحافظ کوفه یک دینار...
خداحافظ مسجدِ صعصعه...
خداحافظ هَلَبیکُم یا زوّارِ بوسجّاد...
خداحافظ شای بوعلی...
خداحافظ لیستِ شمارههای کارواندارهای دیوار...
خداحافظ ثبتنامِ ارزِ اربعین...
خداحافظ عتبهٔ عبّاسیه...
خداحافظ مدینة الرضا للزائرین...
خداحافظ مای بارد...
خداحافظ لِبِن... لِبِن... لِبِن بَگْرَه...
خداحافظ آسودهترین خوابهای عمر...
خداحافظ خندانترین لبها...
خداحافظ پرقرارترین دلآشوبها...
خداحافظ غوغای محمود کریمی...
خداحافظ شبِ عاشورای امامزاده چیذر...
خداحافظ پنکههای آبپاش...
خداحافظ «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا... عه! اشتباه شد! السلام علیک یا سیدالشهدا... اباعبدالله... »
اباعبدالله...
اباعبدالله...
اباعبدالله...
پدرِ بندگانِ خدا...
پدرِ هرکی عبدِ خدا بشه...
پدر... ای مهربانتر از پدر... عهدهدار... ولی... سرپرست...
خداحافظ ماهِ محرّم...
خداحافظ صفرِ پربلای زینب...
خداحافظ مشّایه...
خداحافظ اربعین...
خداحافظ تنها ظهورِ قبل از ظهور...
خداحافظ چند قدم تا امام...
خداحافظ ای همهٔ رفتنهای رسیدنی...
خداحافظ تاولها...
خداحافظ آفتاب...
گرما...
شورههای روی پیرهن...
خداحافظ معنا...
خداحافظ مبنا...
خداحافظ طریق الحسین...
حسین...
حسین...
حضرتِ
آقای
امام
حسین...