eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
راه افتادیم با کربلایی‌ها بریم شب و حرم باشیم. دارم نق می‌زنم که هفتصد ساعته تو ترافیکیم با لب خشک و شکمِ خالی، همین و اگر عراق بودیم الآن از پنجرهٔ ماشین این‌قدر میوه و چای و آب و شربت و غذا و فلافل و سیب‌زمینی و یخمک و بستنی و مخلفات داده بودن که ما داشتیم می‌ترکیدیم! ولی این‌جا ایرانه؛ محفلِ ادعای خادمی و مهمان‌نوازی و مملو از طبل‌های توخالی(!) رفیق می‌گه خلاصهٔ همهٔ نق زدن‌هاش یه جمله است: دلتنگِ عِراقه و می‌خواد برگرده...
وسطِ غوغای محمود کریمی نشسته بودیم... وسطِ حسین حسین‌هایی که داشت می‌کُشت... وسطِ «شبِ آخره»ٔ فریادِ کریمی... وسطِ «به جز حسین روی هیشکی حساب نکن»... وسطِ هق‌هق‌های آوارگی‌مون بعد از محرّم و صفر... وسطِ وسطِ دلتنگی... که یه خانمِ عِراقی... اومد پیشِ من و رفیق... کیفش و باز کرد... دو تا بستهٔ جانماز عینِ هم... گذاشت تو دست‌مون... گفت اینا رو تاسوعا گرفتم... از مقام علی اکبرِ کربلا... نذرِ چنین شبی... برای چنین جایی... آخ... حضرتِ آقای امام حسین... حضرتِ آقای امام حسین... حضرتِ آقای امام حسین... آخ...
سربه‌راه
وسطِ غوغای محمود کریمی نشسته بودیم... وسطِ حسین حسین‌هایی که داشت می‌کُشت... وسطِ «شبِ آخره»ٔ فریادِ
از حرم اومدیم بیرون... رفیق یواشکی می‌گه عجیب نیست؟! از بینِ اون غوغا و شلوغی... فقط من و تو... اون زنِ عِراقی... فقط به من و تو نذریش و‌ داد... اینا رو تاسوعا خریده... از کربلا... مقامِ علیِ اکبر... نذرِ شبِ شهادتِ امام رضاجان... مشهد... حرم... بعد تو اون غوغا... که شونه به شونهٔ ما آدم نشسته بود... نه به کناریِ تو... نه به کناریِ من‌... بلکه درست به من و تو... فقط به من و تو... وَ می‌زنه زیرِ گریه... وَ می‌زنم زیرِ گریه... یک گوشه می‌رویم و فقط گریه می‌کنیم...
محرّم؛ نجف باشه... صفر با اربعینش؛ کربلا... محرّم تا صفر؛ مشّایه باشه... شما امام‌حسینی؛ «یابن شبیب گریه فقط بهرِ ماتمِ حسین...» پنجره فولادت؛ شعبهٔ مرکزیِ صدورِ گذرنامه... همه رو که فرستادی زیرِ سایهٔ حضرتِ آقای امام حسین... خودت ایستادی آخرین روز... آخرین عمود... ته ته تهِ صفر... خیال‌جمع که عهده‌دارمون دیگه حضرتِ آقای امام حسینه... خودت شدی نقطهٔ پایانِ این راه... شدی آخرین روزِ صفر... امام رضای امام حسینیِ من... پیغمبرِ غریبِ عمودِ ۸۸۸ ِ من...
خداحافظ عمودِ ۳۶۶... خداحافظ موکبِ سیّدالسّاجدین... خداحافظ اباحمیده... خداحافظ سامانهٔ سماح... خداحافظ کوفه یک دینار... خداحافظ مسجدِ صعصعه... خداحافظ هَلَبیکُم یا زوّارِ بوسجّاد... خداحافظ شای بوعلی... خداحافظ لیستِ شماره‌های کاروان‌دارهای دیوار... خداحافظ ثبت‌نامِ ارزِ اربعین... خداحافظ عتبهٔ عبّاسیه... خداحافظ مدینة الرضا للزائرین... خداحافظ مای بارد... خداحافظ لِبِن... لِبِن... لِبِن بَگْرَه... خداحافظ آسوده‌ترین خواب‌های عمر... خداحافظ خندان‌ترین لب‌ها... خداحافظ‌ پرقرارترین دل‌آشوب‌ها... خداحافظ غوغای محمود کریمی... خداحافظ شبِ عاشورای امامزاده چیذر... خداحافظ پنکه‌های آب‌پاش... خداحافظ «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا... عه! اشتباه شد! السلام علیک یا سیدالشهدا... اباعبدالله... » اباعبدالله... اباعبدالله... اباعبدالله... پدرِ بندگانِ خدا... پدرِ هرکی عبدِ خدا بشه... پدر... ای مهربان‌تر از پدر... عهده‌دار... ولی... سرپرست... خداحافظ ماهِ محرّم... خداحافظ صفرِ پربلای زینب... خداحافظ مشّایه... خداحافظ اربعین... خداحافظ تنها ظهورِ قبل از ظهور... خداحافظ چند قدم تا امام... خداحافظ ای همهٔ رفتن‌های رسیدنی... خداحافظ تاول‌ها... خداحافظ آفتاب... گرما... شوره‌های روی پیرهن... خداحافظ معنا... خداحافظ مبنا... خداحافظ طریق الحسین... حسین... حسین... حضرتِ آقای امام حسین...
حلالم کن امام حسین...........
من دوسِت دارم امام‌ حسین.......
من بهشت رو فقط برای دیدنِ شما از خدا می‌خوام...
سربه‌راه
بذار اوّل یه دل سیر اشک بریزم و بعد بیام بگم که این شرح بی‌نهایت... کز زلفِ یار گفتند... حرفی‌ست از
دیشب تو حرم یه حاجاقا (آخوند، مُعمّم، شیخ) دیدیم که یه کوله‌پشتی سنگین داشت ولی روی دستش بود، ننداخته بود پشتش. بزرگسال بود و احتمالاً خجالت می‌کشید و غیرمعمول بود. حرم شلوغ بود و از کنارش تا دلتون بخواد بدحجاب و آرایش‌کرده رد می‌شد. رفتم بهش گفتم سلام حاجاقا. زیارت قبول. کوله‌پشتی انداختنِ یه حاجاقا شاید از نظرِ مردم زشت باشه، ولی از نظر خدا حرام و حتی مکروه نیست! کوله‌تون و بندازید و به‌جاش امر به معروف و نهی از منکر کنید؛ چون نکردنش از نظرِ مردم عالیه، ولی از نظرِ خدا لگدمال کردنِ واجبیه که قضا نداره! چرا رو دوست دارم؟ چون می‌خواستیم از کوفه تا عمود یک ون بگیریم. رانندهٔ دشداشه‌پوشِ عِراقی دو متر قد داشت. ما نشسته بودیم روی صندلی‌های کنارِ جاده و اونم ایستاده بود بازم مسافر جذب کنه. نذری، یخمک آوردن. همه‌مون چندین رنگ برداشتیم. مثلِ ایرانی‌ها نفری یکی نمی‌دن. حاضرن به یک نفر برسه، ولی از جون و دل. سرِ عیدی دادن تو مدرسه به این اصلِ مهم پرداخته بودم. بعد همممممه‌مون با هم شروع کردیم به یخمک خوردن در حالی که وسطِ ملچ مولوچش هی صدا می‌زد: عمود یک، یک دنیار! عمود یک، یک دینار! ما هم گاهی کمکش می‌کردیم و با ملچ مولوچ و دست و صورتای صورتی و سبز و آبی‌شده و لوچ و چسبناک، ایرانی می‌دیدیم می‌گفتیم تا عمودِ یک می‌بره یک دینار! شما رو نمی‌دونم، ولی من هیچ کجای دنیا نه فیلمش و دیدم نه خبرش و شنیدم که راننده و مسافر دو متر قد مرد و چادری زن و دختر ریش به ریش مرد و پسر به ذوق و خلوصِ بچه‌ها وایسه کنارِ خیابون یخمک میک بزنه و به زندگی‌ش برسه... چی در تو فروریخت و چی در تو آباد شد؟ همون! من به همون دلیل دیوانهٔ مشّایه هستم! عمیق شو! یادِ چی افتادی؟