میگم راهِ سادهترم داره؛
سالن زیبایی!
کاشت ناخن!
پولِ سفر که هیچی،
پولِ مهاجرت درمیاد ازش!
از فازِ عصبانیتِ ناقدانهٔ شوخیگرش خارج میشه و میگه:
وسطِ اینا زندگی و کار کردن، نفسگیر شده...
وَ سکوت...
سربهراه
دوستم این کانال رو نشونم داده و میگه هی بیا برو بزن تو سر مخاطبات که چرا امر به معروف نمیکنین، چرا
سمتِ سختترِ قضیه ولی دقیقاً همون مخاطبان؛
چطور راضیان بهجای رجوع به منبع و متخصص، از فجازی کسب اطلاعات کنن و با پول و اعتمادِ اونا، کسانِ دیگری به سفر و تفریح برن؟!
این سؤال و این سمت
برای شما هم افولِ خیلی باورهاست؟
شما هم بابتِ این سمتِ قضیه، فاتحهٔ خیلی چیزا رو میخونید؟
یا من مشکل دارم؟!🥲
خلاصه که دیدید یه روز دارم قربونصدقهتون میرم یا براتون قلب فرستادم و با مذهبی لبودهناتون در وفاق بودم،
بدونید سفر در راهه و پوللازمم😁
دورتون بگردم مخاطبای اکلیلی و قشنگممممممم😍😂🤢
سربهراه
خب دیگه، من به مقصد رسیدم و منبرهای مسیری به سر رسید😁 میرم خوشحالکنون😊
شاغل شده بود!
منشی...
کلی صحبت کردم که متوجهش کنم اشتباه کرده! گفتم روزیرسونِ خونه مردشه. خدا رزقِ مردِ عیالوار رو میرسونه. وقتی زن هم شاغل شه، اون رزق تقسیم میشه، بیشتر نمیشه!
گفتم چرا چشمات و باز نمیکنی ببینی هرجا زن و مرد دارن کار میکنن هیچ تغییر مالیای اتفاق نیفتاده؟! به پلکسر بینی و کورن فلکسِ بچهشون نگاه نکن، به نالیدنهاشون درست مثل قبل نگاه کن!
گفتم هر زنی رو دیدی تلویزیون آورد، تو صفحهش ویدئو گذاشت و تو کانالش نوشت که موفقه، شاغله، درس میخونه، ورزش میکنه، همسری مهربان و مادری فداکاره و خونهشم برق میزنه، بدون داره دروغ میگه، من برای فردای قیامت باهات شرط میبندم داره دروغ میگه! تو نمیتونی در ابعادی موفق باشی، مگر در ابعادی دیگه کم بذاری... من معلم موفقی هستم، اما نمیتونم همزمان قصه بنویسم و نویسندهٔ واقعی شم، هرکی گفت میشه دروغ میگه! بزرگ بزرگون میگن نمیشه، دانشور نوشته نشده... اینا همه نقشه است برای اینکه تویی که نشستی بالاسر بچههات و داری انسان تربیت میکنی رو از خونه بکشونن بیرون...
دخترات تا دیروز کنار تو مشق مینوشتن، پای غیبتای تو و همسایهات میشستن و تهش که میدیدن جفتتون با اومدنِ شوهراتون چه ذوقی دارید میفهمیدن با همهٔ سختیها باید ساخت، در تعامل با تو خموچمِ زندگی یاد میگرفتن،
از امروز باید دنبالِ جایگزین باشن...
از این جایگزینی که بچههات جای تو بیارن بترس... بشین خونهت و تدبیر کن رزقی که شوهرت میاره. حتی اگر شوهرت تمایل به کار کردنت داره، تبیین کن و مقاومت. مردها پشتشون باد بخوره، دیگه محاله بتونی زندگی رو باهاشون پیش ببری...
از دیروز دعاگوی دوستم هستم که دیگه سر کار نره و خدا به زندگیش گشایش بده و به شوهرش جَنَم...
مرتبط:
یک.
دو.
سه.
چهار.
پنج.
حسن روحانی
سه جلد کتاب منتشر کرده
اندیشه های سیاسی در اسلام
سخنرانیهای قبل از انقلابشه
خب؟
اما برای موجّه و معتبر جلوه دادنش
مقدّمه
اومدن نوشتن با چارچوب تئوریکِ غربیِ فلانه این سخنرانیها(!)
هم دانشگاهیا گرفتن چی شد...
هم حوزویها گرفتن...
اینه لجنِ اصلاحات!
بعد با قیمتی مفت...
منتشر کردن که همه بخرن!
سه جلد کتاب
تو این گرونیِ کتاب
مُفت!
اونوقت من هر بار با حسرت از کنارِ چهارجلدیِ «راه رشد» عبور میکنم...
سبزای لجنی...
یه پایاننامه از دانشگاه آزاد برام فرستادن، ویراستاری کنم.
اوّل آییننامهٔ دانشگاه رو باز کردم ببینم چی براشون مهمه، دیدم خودِ آییننامه دانشگاه ویراستاری میخواد(!)
خودِ آییننامه ها! که از روش دانشجوهاشون باید پایاننامه و مقاله بنویسن(!)
یعنی خودِ آییننامه نیمفاصله نداشت!
نوشته:
آیین نامه نگارش پژوهش های دانشگاه آزاد
بدونِ یای بدل از کسره(!)
بعد خودِ آییننامه غلط نگارشی داره!
«پلایان نامه»(!)
بعد من میگم دانشگاهِ خنگاست، به ملّت برمیخوره(!)
تو گوگل هست خواستید ببینید.
حالا اینکه من خودم صفر تا صدِ کارای پایاننامهم و کردم هم بماند... دانشجویی که پایاننامهش و میده یکی دیگه ویراستاری کنه، بهنظرم مفیدِ جامعه نیست.
اونی که کلّاً پایاننامهش و میده دیگران بنویسن که اصلاً آدم حساب نکنین! یه بیشرفِ متقلّبِ بیعرضهٔ عوضیه که اگر دستش به میزی از این حکومت برسه، میچاپه و میبلعه و میلوله و میخزه و میجوه و خون میمکه و گند و کثافت به بار میاره...
راهِ درآمدِ خودم بسته میشه، اما خدا روزیرسونه و منم میتونم سراغِ کارِ دیگهای برم:
من اگر کارهٔ این مملکت بودم،
از اساس غیرانتفاعیها رو گِل میگرفتم. چه مدرسه، چه دانشگاه.
از اساس این ناعدالتیها و ورودِ آزادانهٔ خنگهای پولدار رو به جامعه میبستم.
از اساس!
تهوّع بر عدالت آموزشی(!)
Dastour-e-Khat-17.04.1402.pdf
حجم:
666.4K
لازم دونستم بذارم بلکه معلّمی متعهّد بخونه و در دانشآموزها نهادینه کنه.
[هم میتونید خودتون روی مطالب استمرار داشته باشید و اینقدر استفاده کنید که شاگردها هم ناخودآگاه یاد بگیرن،
هم میتونید روزای تعطیل بدون توضیح، سؤال، تکلیف یا اضطرابی از صفحاتِ پرکاربردتر یا راهگشاتر عکس بگیرید و بهعنوانِ دانستنیهای زبان مادری یا هر اسمی که به سلیقه و همّتِ معلّم برمیگرده، روی گروههای درسی بذارید.
و البته مؤثرتر، ترکیبی کار کردنه.]
#دستورخط
«اما بالاخره چیزهایی هست که ما نمیدانیم.»
با تشکر از انسانهای فهیم و ولایتپذیر.
مسیر داشت میرفت سمتِ استیضاحِ آقای پزشکیان... یا گزینههای دیگه...
که «نباید» بره!
تالیانِ حقیقیِ نهجالبلاغه میدونن که هیچ حکومتی نباااااااید بی مسؤول باشه، ولو بد.
«ما همهچیز رو نمیدونیم!»
وقتی نمیدونیم بهتره سکوت کنیم و بگردیم ببینیم توپخونه رو باید روی چه هدفی تنظیم کنیم. نمیشه آب به آسیابِ دشمن ریخت که...
و اگرنه حرف بسیار است...
فقط امیدوارم بهانهجویانِ مذهبی و ولایی، از این پیام برداشتِ تبیین نکردن نکنن... (!)
خط مشیها در سخنرانیِ آقا کاملاً روشنه:
مبانی اسلامی مهمه.
هرکی پی مذاکره است ظاهربینه.
خاک بر سر اون یه ایرونیِ بین جماعتِ ضدّ ایران.
از دولت باید حمایت شه.
پس تبیین کنید!
اتفاقاً الآن تبیین کنید!
پارسال رو یادتون بیاد که چه به خودتون افتادید و یهو رفتید سراغِ مردم باهاشون حرف بزنید و آی قربونت برم، فدات شم، توام درست میگی ولی ببین اینطوری هم هست(!)
یادتونه میخواستید یهشبه ره صدساله برید و عمری ساکت بودن و بهانههای صد من یه غاز داشتن که الآن شرایطش نیست، اثر نداره، منِ تنها چه کنم؟، مردمداری، مهربانی، صلاح، کوفت، مرگ خوب گذاشت تو کاسهٔ همهمون و اینه اوضاعمون؟!
الآنم همون لالهای روضهبروی گریهکنِ اهل مراقبه و در پی خودسازی بمونید، سه سالِ دیگه واسه به خودتون افتادن دیره😁
تو کتابای معرفتیتون نخوندید قیامت دو تا مثل من، محکم روی حلال نکردنِ مذهبیلالها بمونه بدبختِ عالَمید؟!
چون در سکوتِ برّهها
گرگها آرزوهای ما رو دَریدن.........
تا سهشنبه باید پایاننامه رو تحویل بدم. فردا شبکار هستم. سهشنبهش که بیام تا ظهر خوابم. فردا ظهر باید برم شستشوی گوش که از پنجشنبه قطره میریزم و ناشنوام. یه کارِ ویراستاریِ دیگه قبول کردم که تا آخرِ هفته باید تحویل بدم. چهارشنبه مهمونیِ زنداداش و خاله و دخترخاله رو قبول کردم و یک روزِ کاملم به بیهودگی باید بگذره ولی نیتِ صله رحم میکنم که دیگه افتادم تو مدرسهها کسی ازم توقع نکنه و با تلفن بگذرونم. احتمالاً فردا لازم شه برم مدرسه (صلوات بفرستید بگن چهارشنبه بیا که هم به کارِ فردام برسم، هم به بهانهٔ مدرسه دیرتر برم مهمونی و بیهودگی). تا قبل از مهمونی اگر موهام و کوتاه نکنم دیگه دستش نمیزنم. پس باید تو همین دو روز بگنجه. قصهای که نوشتم برای مسابقهٔ تهران باید تا دهم بازبینی و آماده و ارسال شه واگرنه زحماتم بر باد میره. همزمان دارم دورهٔ روایتنویسی رو پیش میبرم و شش جلسه مونده تا تموم شه. اونوقت اومدم دیدم مادر نیست و من گرسنهام و غذا نداریم. با ذوووووق از قهوهفوریهای پدر دزدیدم، دم کردم، با شکرِ فراووون که فشارم و نندازه سر کشیدم، سیر و گوشتچرخکرده و فلفل دلمه و تخم مرغ انتخاب کردم که خوشمزهان، بعد گوگل کردم میشه باهاش چی پخت و الآن دارم اُملتِ گوشت میپزم!
نمازم مونده، قرآن و تفسیرم مونده، بیست صفحهٔ نهاییِ داستان راستان مونده، با مامان هم باید لباس پیدا کنیم از اینترنت که پارچهٔ هدیهٔ شاگردم رو برام بدوزه، تموم شب باید بیدار باشم، و فردا سرِ شبکاری چُرتو!
ولی آشپزی بهشددددددددت داره خوش میگذره!
فقط بوی سیر بلند نشده، بوی زردچوبه غالبه! فکر کنم زیاد ریختم😢
سربهراه
«اما بالاخره چیزهایی هست که ما نمیدانیم.» با تشکر از انسانهای فهیم و ولایتپذیر. مسیر داشت میرفت
من اگر کسی دمِ انتخابات بیاد پیشم بخواد باهام حرف بزنه یا قیافهٔ طبیبٌ بدوّاره بگیره که اومدم دردهات رو بشنوم،
حتماً میکوبم تو صورتش که تا حالا کدوم گوری بودی و سرت به کدوم آخور بند؟! الآن بهم نیاز پیدا کردی دورو که سراغم اومدی! وَ شاید تُف هم کردم!
امیدوارم اونایی که تو این موقعیت بودن هم همین کار رو کرده باشن، چون خیلی خیلی خیلی توهینه که مثلاً من سی سال همسایهت باشم، پنج سال همکارت، یه عمر فامیلت، یه رهگذر تو خیابون، یه نقنقو تو صفِ نون، یه کارمندِ بیحوصلهٔ بانک، معلمِ بچهت، وَ مخالفِ جمهوری اسلامی و دینمداری و تو تا دیروز یک کلمه به من چیزی نمیگفتی و فقط لبخند میزدی، یا سعی میکردی با من چشم تو چشم نشی، یا میرفتی سفر که فلان مهمونیای که هستم نیای، یا در برخورد با من مصلحت و منفعت و منیتت رو ترجیح میدادی و سکوت میکردی،
حالا که به رأی دادن و درست رأی دادنم محتاج شدی، از سوراخت خزیدی بیرون و چهچه میزنی(!)
انشاءالله بعد از ۱۲۰ سال گور رو میبینیم و آخور هم شایستهٔ انسانها نیست!
پس در دلِ زمانه باشید و پویا.
سربهراه
دوستم این کانال رو نشونم داده و میگه هی بیا برو بزن تو سر مخاطبات که چرا امر به معروف نمیکنین، چرا
مخاطبینِ چینچینیِ پاپیونیِ پُفپُفیِ حریرصورتیِ خودم❤️❤️❤️
تا تهران میخوام برم تو این نشست شرکت کنم، جور نشد پولِ بلیطم...
گفتم دورِ هم این مشکل رو حل کنیم🥰
دورهٔ «واکسننزدهها حتماً در ولایتپذیری لنگ میزنند» رو براتون شارژ کنم؟
یا دورهٔ «مذهبیلالها ظالمتر از کفّارِ پرتلاش هستن»؟🤪