eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
از نظر علمی تو سنّ من، دهان کوچیک می‌شه یا دندان بزرگ؟!😐 من یه دندونِ اضافه دارم که تا الآن باهاش مش
از این دندونم خاطراتِ جذابی دارم که دو تاش و می‌نویسم: یه بار تو اردوجهادی، روستاهای نیشابور بودیم. من مسؤول پایگاه بودم و ناظر به کارِ همه معلم‌ها و مربی‌ها. بچه‌ها خانوم ناظم صدام می‌زدن. یه دخترکوچولوی شاید پنج_شش ساله یه بار کنارم بود، خندیدم انگشتش و گذاشت روی دندون اضافه‌م و گفت چرا من از اینا ندارم؟ گفتم این و خدا فقط به ناظما می‌ده که هرکی از بچه‌ها شیطونی کرد، راحت بتونه بجوه‌ش! خب تو کار بودم و حواسم نبود و در حالتِ جدی این و به بچه گفتم😶 جوان‌تر هم بودم و شوخی شهرستانی زیاد می‌کردم! با آفتابه به مردم آب می‌دادم و آفتابه دستشویی‌شون رو پر از خاک می‌کردم، اینم دیگه با بی‌عقلی گفتم و حساب نکردم بچه چقدر کوچیکه و روش اثر داره! این دوید و رفت. پسرای نیشابور و دخترای نوجوان‌شون خیلی شر بودن و مربیا از دستشون عاصی. اما فردای اون روز دیدم همه مرتب، منظم، پسرای فراری از صف همه در صف، زیرچشمی به من نگاه می‌کردن و تا نزدیک‌شون می‌شدم یا فرار می‌کردن یا از ترس بدن‌شون قفل می‌کرد😂 فهمیدم دختربچه‌هه رفته با ترس و وحشت برا همه گفته😂😂😂 کاری ازم برنمیومد... گندی بود که زدم... مدرسه‌روستایی عین پادگان جلوم پا می‌کوبید زمین و می‌گفتم بمیر هم می‌گفتن چشم😂😂😂 مربیا خیلی راضی بودن😂😂😂 ولی از نظر بار روانی، بچه‌ها رو به فنا دادم😂😁 تو همون روستا، عکاس‌مون رو فرستادیم بره از کلاسا عکس بگیره. این دوست‌مون پوستش خیلی تیره است و دلش روشنِ شفّاف❣ ایام محرم بود که اردوی جهادی بودیم. تو کلاسِ پسرا که می‌ره عکس بگیره، شیطنت می‌کنن یکی‌شون می‌گه خانومِ عکاس شما چرا این‌قدر سیاهید؟!😶 دوست زبون‌درازم هم گفته پسرم، حواست کجاست؟ چون محرّمه😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂 یه بارم یه خواستگار برام اومده بود، بندگانِ خدا چشم‌های بادومی داشتن اما مردمِ شریفی بودن‌. مادرِ آقاپسر به‌زعمِ مادرشوهربازی گفت یادم باشه عروس‌مون شدی، این دندون اضافه‌ت و بریم بکشیم، می‌خندی دیده می‌شه! منم گفتم حالا دندونِ من کشیده می‌شه، منِ بدبخت چشمِ پسرِ شما رو کجا گشاد کنم عکسای عروسیم و بچه‌هام خراب نشن؟!😂😂😂😂😂😂😂😂 مادرشوهر، دمِ حجله، قطعه قطعه شد😁
سالی که کاروان‌دار بودیم و خودم مسؤول، تو یکی از زیارتای کربلام گفتم یا صاحب الزمان؛ ای کاش می‌شد به عقیقِ انگشترتون بوسه‌ای می‌زدم... تو تصورم انگشتره مهم نبود، منظورم اَدای احترام به آقا بود و نفس کشیدن در حکومتِ ایشون. ولی با ظرف کوچیکم و خی‌لی خی‌لی ندار دعا کردم. شب یکی از دوستام گفت میای با هم بریم خرید؟ گفتم بریم. این خیلی شوهری بود و اصلاً اومده بود از آقا شوهر بگیره و البته گرفت :) ولی اون‌جا هنوز مجرد بود و هرچی می‌خرید جفت می‌خرید؛ یکی برای خودش، یکی برای شوهرِ نیومده‌ش. تا این‌که رفتیم عقیق‌فروشی و یه عقیق برای خودش خرید و یکی هم برای شوهرِ آینده‌ش. بعد دست گذاشت روی یه انگشترِ عقیقِ خیلی درشت و گرون! اونم خرید. با خودم گفت چقدر این شوهرذلیله! ببین تو رو خدا! لابد برای پدرشوهرش خریده! ولی چیزی نگفتم. خریدا تموم شد و گفت بریم زیارت اینا رو تبرّک کنم؟ گفتم بریم. رفتیم تو صفِ شش‌گوشه و وقتی به ضریح نزدیک شدیم، دوستم که جلوم بود، انگشتردرشته رو برگردوند سمتِ من و گفت ببوسش. من خیلی تعجب کردم! ولی تو ذوقِ زیارت بودم و صحبتی نکردم. بوسه‌ای به عقیق زدم و دیدم دست دراز کرد و همین‌که رسیدیم ضریح، انگشتردرشته رو انداخت تو ضریح! از زیارت که برگشتیم ازش پرسیدم چرا انگشتر رو انداختی ضریح؟ هدیه بود برای امام حسین علیه السلام؟ گفت نه، هدیه بود برای آقا امام زمان علیه السلام... ان‌شاءالله قبول کنن، دست‌شون کنن، تو ظهور ببینیم... من اون‌جا فروریختم... هیچی به دوستم نگفتم... فروریختم... به نصفِ روز نرسید که آقا صدای شنیدهٔ من رو پاسخ داده بودن... خی‌لی روضه بود برام... خی‌لی... هرچی حدیث و روایت خونده بودم، با من اونی نکرد که اون‌جا و اون شب و اون ماجرا... خی‌لی با خودم درگیر شدم... که ببین! امامِ حیّ و حاضر واقعاً بهت متوجهن... صدات رو شنیدن... پاسخ دادن... پس چرا من این‌قدر کم و سطحی خواستم؟! چرا ازشون نخواستم ظهورتون رو ببینم؟ چرا نخواستم کمکم کنید مؤثر در ظهورتون باشم؟ چرا نگفتم من رو هدایت کنید خدا ازم راضی شه؟ اصلاً وقتی امام دارم و ایشون متوجهن و می‌شنون چرا من تا حالا باهاشون صحبت نکردم؟ اولش با نوشتن شروع شد. هر از چند روزی براشون می‌نوشتم. اما رفته‌رفته باهاشون صحبت کردم. اوایل صحبت‌ها معنوی بود و حولِ محورِ خودشون... اما به‌مرور صحبت‌ها از هر دری سخنی شد... صبح‌ها که قبل از مدرسه می‌رفتم پیاده‌روی، خب کوچه و خیابونا کسی نبود، منم شروع می‌کردم به صحبت که امروز چنین برنامه‌ای دارم، فلان کلاس چنین اضطرابی دارم، بهمان شاگرد رو باید دربارهٔ فلان مسأله صحبت کنم، بعد از مدرسه بیسار، شب این‌جوری، اون‌جا اون‌جوری، کلللللللل روزم رو انگار بهشون عَرضه می‌کردم و می‌سپردم خب، لطفاً در حقم دعا کنید به سختی نیفتم، خیر کثیرم در گشایش این ماجرا باشه، برام از خدا بخواید سربلند باشم، محبوبِ بچه‌هام شم، فلان مشکل رو بتونم حل کنم، مراقبم باشید ریا و غرور کارام و نابود نکنه، اگر مشکلی پیش اومد شما دعا کنید عاقلانه و دین‌مدارانه برخورد کنم... رفته‌رفته این‌قدر این مسأله در زندگی و لحظاتِ من نفوذ کرد که ناخودآگاه وقتی اتفاقی می‌افتاد که شاد می‌شدم اول به ایشون می‌گفتم و اگر غصه‌ای می‌رسید هم، باز اول به ایشون عرض می‌کردم. وای آقا ببین تو فلان مسابقه برنده شدم! ببین فلان شاگردم امروز بهم هدیه داد! آقا دیدین مادرِ فلان شاگردم چقدر بد با من رفتار کرد... دیدین بابا چی گفت... اوایل شاید گوشه‌نگاهی به پاسخ داشتم، اما به‌مرور، دیگه ایشون جزوی از زندگیم شدن... یعنی پاسخ مهم نیست، چطور با دوست‌تون صحبت می‌کنید؟ از زمین و زمان می‌گید، یا درد و دل می‌کنید، غیبت می‌کنید، آمار همه رو می‌دید، نعوذ بالله این وصف‌ها در شأن امام نیست، برای تصورِ راحت‌تر گفتم، همین‌قدر راحت. آدم برای جواب که با دوستش صحبت نمی‌کنه! من وقتی به رفیق می‌گم اخراج شدم که توقع ندارم اون برام کار جور کنه! یا می‌گم بابا دستم خالی شده که توقع ندارم بنده‌خدا بهم پول بده! دارم صحبت می‌کنم و تعریف، چون اون آدم رو مَحرم می‌دونم، نزدیک می‌دونم، بخشی از خودم می‌دونم که دوست دارم از همه‌چیِ زندگیم مطلع باشه، حرف زدن باهاش آرومم می‌کنه، سبکم می‌کنه... کاری از دستش براومد چقدر عالی، برنیومد دفعه بعدم بازم براش تعریف می‌کنم، چون بودنش برام مهمه، نه راه انداختنِ کارم! تولیتِ آستان قدس نیست که زائرا و مجاورای طلبکارِ پررو براش بنویسن پس با پولای تو ضریح چه کار می‌کنین؟! رسید به این نقطه. وَ حتی قبل از نوشتنِ این فرسته به ایشون گفتم دوست ندارم بنویسم چون مذهبیون فقط به پوسته‌ها توجه می‌کنن، برداشت‌شون از صحبت با شما یا برآورده شدنِ حاجاته یا مراقبه و سلوک و دیدارتون(!)
شما جزئی از زندگی‌شون نیستید که با صحبت کردن مشتاقِ حضورِ مادی‌تون در حکومت بشن... سرچشمه رو نمی‌خوان... جمعی نمی‌خوان... بعد بهشون گفتم ولی من به امید یک نفر هم که شده می‌نویسم... شاید فقط یک نفر به شما وصل شد... با شما صحبت کرد... شما رو وارد زندگیش کرد... به‌مرور که شدید عزیزش، خونواده‌ش، دوستش، دلش براتون تنگ شد... نگران‌تون شد... چشم‌به‌راه‌تون شد... براتون به آب‌وآتیش زد... به بقیه هم گفت... شاید به اندازهٔ یک نفر ظهورتون بیفته جلو... تا سرِ پا و جوان هستم و می‌تونم براتون بدوبدو کنم دولتِ کریمهٔ شما رو خدمت کنم... شاید شما رو از غروبِ جمعه‌ها و سه‌شنبه‌ها و جمکران، کشوندم به زندگی یک نفر... ندبه‌های حقیقی‌تر...دعای عهدهای راستکی‌تر... شاید یکی امشب نشست و با شما سرِ صحبت رو باز کرد... خلاصه به امیدِ حتی یک نفر از ایشون اجازه گرفتم بنویسم... به‌جای جشن‌های الکی و نذری‌های دروغکیِ امروز و شادیِ مردمی که حتی وسطِ مولودی هم بغل‌دستیِ سربرهنه‌شون رو نهی از منکر نمی‌کنن... به‌جای همهٔ صدا زدن‌های الکیِ امروز... ❣💔
با امام زمان علیه السلام صحبت کنید؛ مسأله اینه که ایشون ما رو ترک نکردن، ما ایشون رو طرد کردیم... طرد کردن یعنی یکی دوست داره با ما باشه ولی ما محلش نمی‌دیم و پسش می‌زنیم... در صحبت کردن با امام زمان علیه السلام نوین‌زیستنی نهفته است که باید خودتون بچشید... +سلامِ من رو هم برسونید❣
نشستم تمومِ رتبه‌‌تک‌رقمی‌های کنکور رو به اسم در گوگل و کانال‌ها جستجو کردم که ببینم چند نفرشون محجّبه و مذهبی‌ان... چی بگم؟! خودتون جستجو کنید... کجایید بچه‌مذهبیا؟! قراره کِی دانشگاه رو تطهیر کنید؟! آه و هزااااااااااارها آه........
تصور کنید امام زمان ظهور کردن آخرین نبرد شروع شده تو جنگِ خونینِ نهایی لشکرِ روبه‌رو پزشک داره... مهندس داره.‌‌.. مترجم داره... آزمایشگاهی داره... ماما داره... متخصص داره... ریاضی‌دان داره... همه‌فن‌حریف‌های هوش مصنوعی داره... خفنِ رایانه‌ای داره... اقتصاددان و حسابدار و ایده‌پرداز و طرّاح داره... لشکرِ امام هیچ‌کدومِ اینا رو نداره... یا مادرپدرا برای به فساد کشیده نشدنِ بچه‌شون اجازه ندادن برن دانشگاه(!) یا شوهرریشوها بعد از ازدواج خودشون و زنشون رو وقف جهاد فرزندآوری کردن(!) یا حقوقِ آماده و معلمی... یا خودسازی و مراقبه و حوزه(!) لشکرِ امام خالی از هر تخصصی... تصور کنین لشکرِ مقابل جسارت کنن و مسخره... ... ... دوست ندارم ادامه بدم...
سرخوش از پیچوندنِ تهِ مهمونی تو یکی از گرون‌ترین خیابونای مشهد ایستادم پشتِ ویترینِ یه طلافروشی که ظرافتِ طرح‌های دستبندها و گردن‌آویزها و گوشوارهاش خارق‌العاده است. یکی از پشت صدام زد: دخترم لواشک نمی‌خری؟ برگشتم و لواشکِ ناشیانه پلاستیک‌شدهٔ بی‌قیافه‌ای رو روبه‌روم دیدم و پشتش دست‌های چروکِ پیرزنی م‍ُندرس‌پوشیده که چادررنگهٔ کهنه‌ش رو سرش تاروپود نداشت. سپیدروی و رنگین‌چشم و تمیز بود. به جوانی حتماً دلبرِ خیلِ پسرهای دمِ بخت! از لواشکِ خونگی و دست‌ساز بدم میاد، اما پرسیدم چند؟ گفت پنجاه تومن. با خودم گفتم رفیق دوست داره. می‌خرم برای اون. این بنده‌خدا هم دستِ خالی نمی‌ره. خریدم. لواشک‌به‌دست دوباره رو کردم به ویترین. پنجاه تومنی به‌دست اومد کنارم. اونم زل زد به ویترین. هر دو داشتیم طلاها رو نگاه می‌کردیم. چشم‌به‌طلاها پرسید: طلا چند شده؟ چشم‌به‌طلاها گفتم: هشت و‌ هفتصد. چشم‌به‌طلاها گفت: می‌خوای بخری؟ چشم‌به‌طلاها گفتم: نه بابا! ندارم. چشم‌به‌طلاها گفت: پس چرا می‌بینی؟ چشم‌به‌طلاها گفتم: ظرافت‌شون خوشگله. چشم‌به‌طلاها خندید و گفت: آره، ما که نمی‌تونیم بخریم، حداقل از دیدنش خوش باشیم. چشم‌به‌طلاها خندیدم و گفتم: تنت سلامت مادر، ان‌شاءالله سال، تموم نشده یه خوشگلش و بخری، برای خدا که کاری نداره. چشم‌به‌طلاها از تهِ دل خندید و گفت: می‌میرم و هیچ‌وقت طلاهای خدا به من نمی‌رسه. چشم از طلاها برداشتم و رو کردم بهش بگم مادر عوضش تو این سن داری تلاش می‌کنی رزق حلال به‌دست بیاری، طلا همین غیرتته، که دیدم روی صورتش اشکه... همون‌طور چشم‌به‌طلاها... «که هرچه زهر به خود می‌دهم نمی‌میرم»
Alireza Ghorbani موزیکدلAlireza Ghorbani-Tasian -musicdel.ir.mp3
زمان: حجم: 8.5M
گریه نذاشت بهش بگم تو سیمین‌تن چنان خوبی که زیورها بیارایی... شاید شب تموم می‌شد شاید جون می‌گرفتیم شاید خنده برمی‌گشت خدا رو چه دیدی... گریه امون نداد...
کدام پُل در کجای جهان شکسته است که هیچ‌کس به خانه‌اش نمی‌رسد؟!
چشمام داشت می‌رفت که یه دختری بهم از این شکلاتِ قهوه/ قهوه شکلاتی (اسمش رو نمی‌دونم) داد. قشنگ اندازهٔ دونهٔ قهوه و همون شکلیه. خوشبو و خوشمزه است. در مورد اثر، حرفی نمی‌تونم بزنم چون من قهوهٔ نوشیدنی هم بخورم، اگر خوابم بیاد راحت می‌خوابم و اگر خوابم نیاد، مغز و بدنم ته بکشه، هیچ ماده و عنصری نمی‌تونه هشیارش کنه. دو تاش و خوردم دلم و زد. حس می‌کنم خوراکیِ دل‌پسندی نباشه. فقط تا حالا ندیده بودم و اسمشم هنوز بلد نیستم، دختره هم رفت که بپرسم. داشتم فکر می‌کردم روز معلم وقتی مادر و پدرا حریف بچه‌شون نمی‌شن که بریم برای خانم فارسی هدیه بگیریم، نرن از سر باز کنن کاسه کوزه بخرن (بد نیست البته و من همیشه برای هدیه دادن به افرادِ نه‌چندان مهمی که صرفاً می‌خوام دست‌خالی خونه‌شون نرم یا لطفی کردن و جبران کنم، یه چیزی دارم) ولی من نمی‌گم برید برای معلمه عطر بخرید، کیف یا لباسی زیبا، کتاب که اصلاً و ابداً با این سلیقه‌هاتون، ولی می‌تونید چیزای معمولی‌تر و کاربردی‌تر هم بخرید! پولِ پارچ و لیوان چقدره؟ فکر نمی‌کنم بیشتر از بسته‌بندی‌های چوبی چای و دم‌نوش و هل و این چیزا باشه. خب هم خوشگله، هم استفاده می‌شه. یا یه بسته کاپوچینو پولِ یه مرغ‌خوری نیست؟! طرف معلمه، مقنعه هم گرونه، تو داری دو برابرِ پول مقنعه رو می‌دی به ظرف و ظروف، خب بی احساسِ بی سلیقه همون و یه مقنعه مشکی بخر بده دست بچه‌ت ساکتش کن! یعنی واقعاً برخی پدر و مادرا پررو و وقیح و حسودن! کادوهایی که خود دخترام از پول‌توجیبی‌هاشون و یواشکی می‌خرن یادتونه؟ کوچیک، ارزون، اما چقدر باسلیقه، چقدر به‌دردبخور، چقدر پر از حس خوب❣
هر چهار تا دست‌ساز هستن؛ نقاشی رو یادتونه؟ تو خاطراتِ دو سالِ پیشِ مدرسه هست که کی و چطوری بهم بداد😍😭 بلای من❣ اون عروسک کاجیه رو تو اردوی جهادی بودیم، من فقط پنج جلسه رفتم سر یه کلاسی یه نکته‌ای رو بگم، یه روز یه دخترروستاییِ لُپ‌گُلی اومد و جلوی همهٔ مربی‌ها این و داد به من. مربی‌های به‌دردنخورِ اردوهای جهادیِ مدل‌جدید، داشتن با ذوق‌های ساختگی می‌گفتن وااااااای براش کادو آورده، عسیییییییسم، چه کراش(!)، چه کیوت(!) که رفیق ازش پرسید خودت براشون ساختی؟ وَ مسیرِ اَداییِ اینستاگرامیِ رسوخیِ غرب‌زده رو کشوند روی ریلِ سازندگی و تولید و ارزشمندی❣ با خجالت گفت آره! رفیق گفت چقدر ظریف و تمیز! جای چسبِ دورِ گردن رو نگین زدی که دیده نشه! آفرین رفیقِ نکته‌سنجِ ازبنیان جهادیِ من... خاک بر سرِ همهٔ بی‌عرضه‌هایی که تو رو از مدیریتِ جهادی کنار گذاشتن چون داشتن از حسادت و بی‌عرضگی و تُهی بودن می‌مُردن! لبخند زد و سرش بالاتر اومد. من که تا اون لحظه عمیق و با لبخند به چشم‌هاش زل زده بودم و عروسک رو توی دستم نوازش می‌کردم، گفتم برای ساختنش چقدر عمر گذاشتی؟ و روی کلمهٔ «عمر» شدّت و تأکید گذاشتم که بدونه چی برام مهمه از این محبّت❣ گفت دو ساعت. نگینِ گردنش رو تا سالم از روی لباسم بکّنم، طول کشید... وَ به‌جای هر حرف و مسخره‌بازی‌ای، عمیق و نافذ به آغوشش کشیدم و فرداش دفترِ شعرِ مخفیش رو برام آورد و یه شاعر تو روستاهای محرومِ معنوی اما غنیِ مادی در تربت جام کشف شد! پروانه‌ها رو یه شاگردِ روستاییِ دیگه‌م برام ساخته و اون دسته‌گلِ ظریف و نازنین رو ستایشم❣
به شاگردهای مدرسه‌م هیچ‌وقت آدرس کانال، وبلاگ، صفحه یا هر جایی که می‌نویسم رو نمی‌دم و اصلاً ابراز نمی‌کنم که هر روز دارم می‌نویسم! چون در نوشتن‌های من غالباً حضور دارن و ایدهٔ نوشتنم یا از اوناست، یا اصلاً موضوعش خودشونن و اتفاقاتِ مدرسه. بنابراین دلیلِ خیلی از کارهام و متوجه می‌شن، در حالی که اثراتِ اون کارها در ناآگاه بودنِ اون‌ها از دلایلمه. هر وقت هم دیدید کانالِ من حذف یا غیب شده، بدونید من آدمِ بی‌خبر رفتن از هیچ‌کجا نیستم! اصلاً اصولاً من آدمِ رفتن نیستم😁 این‌قدر می‌مونم یا اخراج شم، یا حذف، یا مسدود، یا بلاک، یا طرد، یا توقیف، یا منع یا مثلِ وبلاگم مشکلی پیش بیاد، یا بمیرم، یا زبونم لال، خدانکرده، پناه بر خدا، متوجه بشم یکی از شاگردهای مدرسه‌م اینجا رو یافته😰 اما به شاگردهای نویسندگیم همیشه آدرس می‌دم. از این‌که دلایل برخی کارام و بفهمن یا نفهمن، اون روی قشنگم و ببینن یا نبینن، ببینن عه! خانومِ محترمِ سرِ کلاس یه روی نامحترمم داره و عههههههه فحش دادنم بلده، هیچ نمی‌ترسم! کسی که می‌خواد نویسنده شه باید حساس به همهٔ لایه‌های انسانی و نافذ به همهٔ کنش و واکنش‌ها باشه. چقدر بفهمه یا نفهمه هم «بخشیش» به خودش مربوطه [و قطعاً بخشیش به نویسنده! نمی‌شه راه‌های خودکشی رو بنویسم و بگم طرف می‌تونه بخونه و امید به زندگی بگیره، این دست خودشه! نخیر! منم مسؤولم چی بنویسم، مخاطب هم مسؤوله چی برداشت بخونه.] یکی کلیدر می‌خونه هورموناش به هم می‌ریزه، یکی برای تاریخ و جغرافی و گذشتهٔ خاکش جعبه جعبه دستمال‌کاغذی اشک می‌ریزه... +با ذوق موبایل برداشتن و شروع کردن به جستجو کردنِ «سربه‌راه». بعد یکی یکی گفتن خانوم! نمیاد که! من با لبخند گفتم تلگرام جستجو می‌کنید. من تلگرام ندارم‌. در ایتا می‌نویسم. لب‌ولوچه‌ها آویزون شد. ایتا ندارن. ایتا هم نمی‌زنن! چون اطلاعات‌شون که حاوی مهم‌ترین و حساس‌ترین اطلاعاتِ درجه‌بندیِ بین‌المللیه، مثل چت‌هاشون با پسرهای زیرشکم‌دوست، عکس‌های برهنه‌شون، صفحاتِ ضدّ حکومتی‌شون، وَ ارتباطات‌شون با فرنگ و فرنگی‌ها(!) توسطِ مزدورانِ مخالفِ آزادی بیان، ثبت می‌شه و علیه‌شون استفاده(!) پس زنده باد آزادیِ بیانِ تلگرام و واتساپ وَ حفظ حریم شخصی افراد(!) وَ می‌رن که غش کنن تو بغلِ اجنبی(!) خانوووووم! آخه چرا ایتاااااااااا؟! چون اَنفاس مهم هستند... بر قلمِ شما، نگاهِ شما، کارِ شما اثر می‌ذارن... نمی‌شه در زمین شیطان، با انفاسِ شیطان‌دوستان، در تشویق‌های شیطانی، بنویسی بسم الله وَ خودت رو در کلماتت به یادگار بگذاری! نمی‌شه در آفتابه شربت سکنجبین نوشید و نمی‌شه هم توی لیوانِ روضه شراب سر کشید! آدم که باشی باید انتخاب کنی یا طهارتِ ایتا یا نجاستِ تلگرام! یا به‌احترامِ وطن یا پشت کردن به وطن!