eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
با امام زمان علیه السلام صحبت کنید؛ مسأله اینه که ایشون ما رو ترک نکردن، ما ایشون رو طرد کردیم... طرد کردن یعنی یکی دوست داره با ما باشه ولی ما محلش نمی‌دیم و پسش می‌زنیم... در صحبت کردن با امام زمان علیه السلام نوین‌زیستنی نهفته است که باید خودتون بچشید... +سلامِ من رو هم برسونید❣
نشستم تمومِ رتبه‌‌تک‌رقمی‌های کنکور رو به اسم در گوگل و کانال‌ها جستجو کردم که ببینم چند نفرشون محجّبه و مذهبی‌ان... چی بگم؟! خودتون جستجو کنید... کجایید بچه‌مذهبیا؟! قراره کِی دانشگاه رو تطهیر کنید؟! آه و هزااااااااااارها آه........
تصور کنید امام زمان ظهور کردن آخرین نبرد شروع شده تو جنگِ خونینِ نهایی لشکرِ روبه‌رو پزشک داره... مهندس داره.‌‌.. مترجم داره... آزمایشگاهی داره... ماما داره... متخصص داره... ریاضی‌دان داره... همه‌فن‌حریف‌های هوش مصنوعی داره... خفنِ رایانه‌ای داره... اقتصاددان و حسابدار و ایده‌پرداز و طرّاح داره... لشکرِ امام هیچ‌کدومِ اینا رو نداره... یا مادرپدرا برای به فساد کشیده نشدنِ بچه‌شون اجازه ندادن برن دانشگاه(!) یا شوهرریشوها بعد از ازدواج خودشون و زنشون رو وقف جهاد فرزندآوری کردن(!) یا حقوقِ آماده و معلمی... یا خودسازی و مراقبه و حوزه(!) لشکرِ امام خالی از هر تخصصی... تصور کنین لشکرِ مقابل جسارت کنن و مسخره... ... ... دوست ندارم ادامه بدم...
سرخوش از پیچوندنِ تهِ مهمونی تو یکی از گرون‌ترین خیابونای مشهد ایستادم پشتِ ویترینِ یه طلافروشی که ظرافتِ طرح‌های دستبندها و گردن‌آویزها و گوشوارهاش خارق‌العاده است. یکی از پشت صدام زد: دخترم لواشک نمی‌خری؟ برگشتم و لواشکِ ناشیانه پلاستیک‌شدهٔ بی‌قیافه‌ای رو روبه‌روم دیدم و پشتش دست‌های چروکِ پیرزنی م‍ُندرس‌پوشیده که چادررنگهٔ کهنه‌ش رو سرش تاروپود نداشت. سپیدروی و رنگین‌چشم و تمیز بود. به جوانی حتماً دلبرِ خیلِ پسرهای دمِ بخت! از لواشکِ خونگی و دست‌ساز بدم میاد، اما پرسیدم چند؟ گفت پنجاه تومن. با خودم گفتم رفیق دوست داره. می‌خرم برای اون. این بنده‌خدا هم دستِ خالی نمی‌ره. خریدم. لواشک‌به‌دست دوباره رو کردم به ویترین. پنجاه تومنی به‌دست اومد کنارم. اونم زل زد به ویترین. هر دو داشتیم طلاها رو نگاه می‌کردیم. چشم‌به‌طلاها پرسید: طلا چند شده؟ چشم‌به‌طلاها گفتم: هشت و‌ هفتصد. چشم‌به‌طلاها گفت: می‌خوای بخری؟ چشم‌به‌طلاها گفتم: نه بابا! ندارم. چشم‌به‌طلاها گفت: پس چرا می‌بینی؟ چشم‌به‌طلاها گفتم: ظرافت‌شون خوشگله. چشم‌به‌طلاها خندید و گفت: آره، ما که نمی‌تونیم بخریم، حداقل از دیدنش خوش باشیم. چشم‌به‌طلاها خندیدم و گفتم: تنت سلامت مادر، ان‌شاءالله سال، تموم نشده یه خوشگلش و بخری، برای خدا که کاری نداره. چشم‌به‌طلاها از تهِ دل خندید و گفت: می‌میرم و هیچ‌وقت طلاهای خدا به من نمی‌رسه. چشم از طلاها برداشتم و رو کردم بهش بگم مادر عوضش تو این سن داری تلاش می‌کنی رزق حلال به‌دست بیاری، طلا همین غیرتته، که دیدم روی صورتش اشکه... همون‌طور چشم‌به‌طلاها... «که هرچه زهر به خود می‌دهم نمی‌میرم»
Alireza Ghorbani موزیکدلAlireza Ghorbani-Tasian -musicdel.ir.mp3
زمان: حجم: 8.5M
گریه نذاشت بهش بگم تو سیمین‌تن چنان خوبی که زیورها بیارایی... شاید شب تموم می‌شد شاید جون می‌گرفتیم شاید خنده برمی‌گشت خدا رو چه دیدی... گریه امون نداد...
کدام پُل در کجای جهان شکسته است که هیچ‌کس به خانه‌اش نمی‌رسد؟!
چشمام داشت می‌رفت که یه دختری بهم از این شکلاتِ قهوه/ قهوه شکلاتی (اسمش رو نمی‌دونم) داد. قشنگ اندازهٔ دونهٔ قهوه و همون شکلیه. خوشبو و خوشمزه است. در مورد اثر، حرفی نمی‌تونم بزنم چون من قهوهٔ نوشیدنی هم بخورم، اگر خوابم بیاد راحت می‌خوابم و اگر خوابم نیاد، مغز و بدنم ته بکشه، هیچ ماده و عنصری نمی‌تونه هشیارش کنه. دو تاش و خوردم دلم و زد. حس می‌کنم خوراکیِ دل‌پسندی نباشه. فقط تا حالا ندیده بودم و اسمشم هنوز بلد نیستم، دختره هم رفت که بپرسم. داشتم فکر می‌کردم روز معلم وقتی مادر و پدرا حریف بچه‌شون نمی‌شن که بریم برای خانم فارسی هدیه بگیریم، نرن از سر باز کنن کاسه کوزه بخرن (بد نیست البته و من همیشه برای هدیه دادن به افرادِ نه‌چندان مهمی که صرفاً می‌خوام دست‌خالی خونه‌شون نرم یا لطفی کردن و جبران کنم، یه چیزی دارم) ولی من نمی‌گم برید برای معلمه عطر بخرید، کیف یا لباسی زیبا، کتاب که اصلاً و ابداً با این سلیقه‌هاتون، ولی می‌تونید چیزای معمولی‌تر و کاربردی‌تر هم بخرید! پولِ پارچ و لیوان چقدره؟ فکر نمی‌کنم بیشتر از بسته‌بندی‌های چوبی چای و دم‌نوش و هل و این چیزا باشه. خب هم خوشگله، هم استفاده می‌شه. یا یه بسته کاپوچینو پولِ یه مرغ‌خوری نیست؟! طرف معلمه، مقنعه هم گرونه، تو داری دو برابرِ پول مقنعه رو می‌دی به ظرف و ظروف، خب بی احساسِ بی سلیقه همون و یه مقنعه مشکی بخر بده دست بچه‌ت ساکتش کن! یعنی واقعاً برخی پدر و مادرا پررو و وقیح و حسودن! کادوهایی که خود دخترام از پول‌توجیبی‌هاشون و یواشکی می‌خرن یادتونه؟ کوچیک، ارزون، اما چقدر باسلیقه، چقدر به‌دردبخور، چقدر پر از حس خوب❣
هر چهار تا دست‌ساز هستن؛ نقاشی رو یادتونه؟ تو خاطراتِ دو سالِ پیشِ مدرسه هست که کی و چطوری بهم بداد😍😭 بلای من❣ اون عروسک کاجیه رو تو اردوی جهادی بودیم، من فقط پنج جلسه رفتم سر یه کلاسی یه نکته‌ای رو بگم، یه روز یه دخترروستاییِ لُپ‌گُلی اومد و جلوی همهٔ مربی‌ها این و داد به من. مربی‌های به‌دردنخورِ اردوهای جهادیِ مدل‌جدید، داشتن با ذوق‌های ساختگی می‌گفتن وااااااای براش کادو آورده، عسیییییییسم، چه کراش(!)، چه کیوت(!) که رفیق ازش پرسید خودت براشون ساختی؟ وَ مسیرِ اَداییِ اینستاگرامیِ رسوخیِ غرب‌زده رو کشوند روی ریلِ سازندگی و تولید و ارزشمندی❣ با خجالت گفت آره! رفیق گفت چقدر ظریف و تمیز! جای چسبِ دورِ گردن رو نگین زدی که دیده نشه! آفرین رفیقِ نکته‌سنجِ ازبنیان جهادیِ من... خاک بر سرِ همهٔ بی‌عرضه‌هایی که تو رو از مدیریتِ جهادی کنار گذاشتن چون داشتن از حسادت و بی‌عرضگی و تُهی بودن می‌مُردن! لبخند زد و سرش بالاتر اومد. من که تا اون لحظه عمیق و با لبخند به چشم‌هاش زل زده بودم و عروسک رو توی دستم نوازش می‌کردم، گفتم برای ساختنش چقدر عمر گذاشتی؟ و روی کلمهٔ «عمر» شدّت و تأکید گذاشتم که بدونه چی برام مهمه از این محبّت❣ گفت دو ساعت. نگینِ گردنش رو تا سالم از روی لباسم بکّنم، طول کشید... وَ به‌جای هر حرف و مسخره‌بازی‌ای، عمیق و نافذ به آغوشش کشیدم و فرداش دفترِ شعرِ مخفیش رو برام آورد و یه شاعر تو روستاهای محرومِ معنوی اما غنیِ مادی در تربت جام کشف شد! پروانه‌ها رو یه شاگردِ روستاییِ دیگه‌م برام ساخته و اون دسته‌گلِ ظریف و نازنین رو ستایشم❣
به شاگردهای مدرسه‌م هیچ‌وقت آدرس کانال، وبلاگ، صفحه یا هر جایی که می‌نویسم رو نمی‌دم و اصلاً ابراز نمی‌کنم که هر روز دارم می‌نویسم! چون در نوشتن‌های من غالباً حضور دارن و ایدهٔ نوشتنم یا از اوناست، یا اصلاً موضوعش خودشونن و اتفاقاتِ مدرسه. بنابراین دلیلِ خیلی از کارهام و متوجه می‌شن، در حالی که اثراتِ اون کارها در ناآگاه بودنِ اون‌ها از دلایلمه. هر وقت هم دیدید کانالِ من حذف یا غیب شده، بدونید من آدمِ بی‌خبر رفتن از هیچ‌کجا نیستم! اصلاً اصولاً من آدمِ رفتن نیستم😁 این‌قدر می‌مونم یا اخراج شم، یا حذف، یا مسدود، یا بلاک، یا طرد، یا توقیف، یا منع یا مثلِ وبلاگم مشکلی پیش بیاد، یا بمیرم، یا زبونم لال، خدانکرده، پناه بر خدا، متوجه بشم یکی از شاگردهای مدرسه‌م اینجا رو یافته😰 اما به شاگردهای نویسندگیم همیشه آدرس می‌دم. از این‌که دلایل برخی کارام و بفهمن یا نفهمن، اون روی قشنگم و ببینن یا نبینن، ببینن عه! خانومِ محترمِ سرِ کلاس یه روی نامحترمم داره و عههههههه فحش دادنم بلده، هیچ نمی‌ترسم! کسی که می‌خواد نویسنده شه باید حساس به همهٔ لایه‌های انسانی و نافذ به همهٔ کنش و واکنش‌ها باشه. چقدر بفهمه یا نفهمه هم «بخشیش» به خودش مربوطه [و قطعاً بخشیش به نویسنده! نمی‌شه راه‌های خودکشی رو بنویسم و بگم طرف می‌تونه بخونه و امید به زندگی بگیره، این دست خودشه! نخیر! منم مسؤولم چی بنویسم، مخاطب هم مسؤوله چی برداشت بخونه.] یکی کلیدر می‌خونه هورموناش به هم می‌ریزه، یکی برای تاریخ و جغرافی و گذشتهٔ خاکش جعبه جعبه دستمال‌کاغذی اشک می‌ریزه... +با ذوق موبایل برداشتن و شروع کردن به جستجو کردنِ «سربه‌راه». بعد یکی یکی گفتن خانوم! نمیاد که! من با لبخند گفتم تلگرام جستجو می‌کنید. من تلگرام ندارم‌. در ایتا می‌نویسم. لب‌ولوچه‌ها آویزون شد. ایتا ندارن. ایتا هم نمی‌زنن! چون اطلاعات‌شون که حاوی مهم‌ترین و حساس‌ترین اطلاعاتِ درجه‌بندیِ بین‌المللیه، مثل چت‌هاشون با پسرهای زیرشکم‌دوست، عکس‌های برهنه‌شون، صفحاتِ ضدّ حکومتی‌شون، وَ ارتباطات‌شون با فرنگ و فرنگی‌ها(!) توسطِ مزدورانِ مخالفِ آزادی بیان، ثبت می‌شه و علیه‌شون استفاده(!) پس زنده باد آزادیِ بیانِ تلگرام و واتساپ وَ حفظ حریم شخصی افراد(!) وَ می‌رن که غش کنن تو بغلِ اجنبی(!) خانوووووم! آخه چرا ایتاااااااااا؟! چون اَنفاس مهم هستند... بر قلمِ شما، نگاهِ شما، کارِ شما اثر می‌ذارن... نمی‌شه در زمین شیطان، با انفاسِ شیطان‌دوستان، در تشویق‌های شیطانی، بنویسی بسم الله وَ خودت رو در کلماتت به یادگار بگذاری! نمی‌شه در آفتابه شربت سکنجبین نوشید و نمی‌شه هم توی لیوانِ روضه شراب سر کشید! آدم که باشی باید انتخاب کنی یا طهارتِ ایتا یا نجاستِ تلگرام! یا به‌احترامِ وطن یا پشت کردن به وطن!
سربه‌راه
به شاگردهای مدرسه‌م هیچ‌وقت آدرس کانال، وبلاگ، صفحه یا هر جایی که می‌نویسم رو نمی‌دم و اصلاً ابراز ن
از یکی از شاگردهای نویسندگیِ بی‌نهایتیم، بعد از خوندنِ کانالم، پرسیدم تعجب نکردی از برخی فرسته‌های خشن یا حاویِ بی‌ادبی؟ [سرِ کلاس‌هام محترم هستم. حاضرجوابم اما محترم‌. خودم هستم اما محترم. صادقم اما محترم. خشمگین می‌شم اما محترم. غمگین می‌شم اما محترم. شاد می‌شم اما محترم. معلمی حرمت داره. کلاس، قداست داره. بی‌وضو سرِ کلاسم نمی‌‌رم. حتی خصوصی. حتی بدش. حتی سختش. حتی منفورش. حتی اونی که فقط به پولش نیاز دارم‌. وقتی روبه‌روی جمعیتی قرار می‌گیرم که معلم یا استاد صدام می‌زنن، یعنی خوب یا بد، درست یا غلط، منبعِ الهام و الگوی افرادی شدم. دست از پا خطا کنم، جهانی رو بر باد دادم. معلم، با انسان سروکار داره. و هر یک انسان رو خدا در قرآن فرموده که جهانی‌ست. معلم در کلاس، با جهانی سروکار داره. معلم، موظفه محترم باشه. این کمترین حدِّ یک معلمه! من هرگز تا به این لحظه از پسش برنیومدم، اما تلاشم رو می‌کنم.] جوابِ متفاوت و نقطه‌زنی داد! گفت در کانالِ شما یک «انسان» رو دیدم؛ خشم، غم، شادی، تلاش، درستی، نادرستی، تجربه، خطا.‌ این‌ها رو همه داریم. انسانیم دیگه! ❣
اذان شد بی اون‌که امشب هم سختیِ بیدار شدن برای نماز خوندن رو بچشم...
Alireza Ghorbani @RozMusic.comAlireza Ghorbani - Istanbul Junction (128).mp3
زمان: حجم: 4.3M
رؤیای منی؛ خوابِ منی؛ در دلِ بیداریِ من...