دوستم منِ فراری از بازار رو ظهر از مدرسه برداشته، بُرده خریدِ عروسی تااااااااااا الآن که هنوز نیمی از خریدش مونده :/
فردا امتحانِ املا و انشای دیماهه و دخترام در اضطرااااااب؛ همچنین واسه جشنِ روزِ مادر میخوان هر کدوم به یه زبونی به مادراشون تبریک بگن که جملههاش رو دارن از من کمک میگیرن، این یعنی شادم هر پنجدقیقه ده تا پیام صوتی و متنی داره :/
من با تیپِ خانوم معلمی، کلهتوگوشی، پاساژ به پاساژ با دوستم میرم و در حالی که نظر میدم این لباس قشنگه و اون روسری بهت نمیاد، جمله برای مادر خلق میکنم، سؤالاتِ املایی و انشاییِ بچههام رو جواب میدم، خدازدهها رو امر به معروف و نهی از منکر میکنم، از کمردرد و پادرد ویرانم و خوابم میاد، وَ تنها دلخوشیم وعدهی پیتزاییه که بهم داده تا سرش نِق نزنم کِی تموم میشه بازااااار😂
عکس هم کاملا با حالِ من متناسبه😒
بیپا و سر کردی مرا... بیخواب و خور کردی مرا... یارِ دَغَل! پیش آ، بیااااااااااا😭
@sarbehrah
برای هر شاگردم که بهم پیام میده تا جملهی روز مادر بهش بگم، متناسب با وضعیتِ خودش جمله میدم.
این شاگردم مادرش از پدرش جدا شده و رفته...
@sarbehrah
سربهراه
يَا مَوْلَاىَ يَا أَبا عَبْدِاللّٰهِ❣ هٰذا يَوْمُ الإِثْنَيْنِ وَهُوَ يَوْمُكُما وَبِاسْمِكُما وَأ
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام بر میزبانِ دوشنبهها❣
«دوست میدارَمَت به بانگِ بلند»
@sarbehrah
هم به خانومه گفتم شالش رو سرش کنه،
هم رفتم جلو به راننده گفتم باید تذکر بده،
هم به اتوبوسرانی پیامِ قاطع و از موضعِ بالا (موضعِ ما مردم نسبت به سرنوشتمون) فرستادم.
عارمه برای امام حسین علیه السلام اشک بریزم و ندبههای امام زمانی شرکت کنم و یه بیبخارِ بیرگِ بیتفاوت باشم!
بمیرم اما روزی نرسه که لبودهنِ بیعارِ مذهبی باشم! بمیرم اما هیئتی و محجبه و شعاربدهی وقتِ عمل، فراری و ترسو نباشم! بمیرم و اینقدر #چندش نشم یهروزی!
@sarbehrah
تو این هوا بیرون اومدن رو دوست دارم؛
نه اونقدر تاریکه که بترسی،
نه اونقدر روشن که ازدحام بَرِت داره،
یه خلوتِ امنه.
@sarbehrah
سربهراه
تو این هوا بیرون اومدن رو دوست دارم؛ نه اونقدر تاریکه که بترسی، نه اونقدر روشن که ازدحام بَرِت دار
شاید «گُلدِن تایم»ِ نویسندگی همین موقع است؛ پُر از کلمه... پُر از شهود... پُر از اِدراک... پُر از خاطره...
مثلا این لحظه من رو بارها یادِ صبحهای اردوجهادیِ بلوچستان میندازه وقتی زودتر بلند میشدم که به امورِ شخصیم رسیدگی کنم و بتونم قبل از بیدار کردنِ بچهها، حاضر و آماده باشم و دورِ تندِ جهادی رو مدیریت کنم... بعد از اینکه حاضر میشدم و چادرم رو سرم میکشیدم و آماده میشدم که صوتِ بیدارباش رو پخش کنم، پنج دقیقه مینشستم بینِ دستوپای بچههای غرق در خوابم و بهشون نگاه میکردم... فکر میکردم... فکر میکردم... فکر میکردم که من چرا اونجام؟ در یکی از جنوبیترین نقاطِ نقشهی ایران؟...
یا بارها من رو یادِ مشّایه میندازه، حوالیِ عمودِ چهارصد که هنوز تازهنفسم و بیتاول... وَ دلم میخواد خنکای بیابونیِ این ساعتِ عِراق، حتما به صورتم بخوره... بعد من تا طلوعِ خورشید به این فکر کنم که این خنکا از سمتِ کربلا میاد یا نجف؟...
یا بارها و بارها من رو یادِ دوکوهه انداخته وقتی تو همین هوا میگشتم دنبالِ حوضی که کَفِش مزارِ دو تا شهیدِ گمنامه و من از سالهای دور ازشون عکس دارم...
این یادِ آخری همیشه من رو به گریه انداخته و اگه از شبکاریِ دیشب، بند بندِ استخونای تنم خسته نبود، شرح میدادم چرا...
نمیدونم! ولی این زمان بیشتر هم صدا میزنم یا صاحبالزمان... یا صاحبالزمان... یا صاحبالزمان...
@sarbehrah