سربهراه
زنک داشت میگفت جاریم هر باری که ناخن میکاره، بیست میلیون درمیاره... زنکهای دورش داشتن میگفتن م
با این فرسته، تصمیم گرفتم ماجرای مدرسهٔ امسال رو بنویسم.
چرا تا الآن ننوشتم؟
چون حتماً متوجه نمیشید و با خودتون میگید این دختره مغروره، دماغش باد داره، لگد زده به بختش، خرجِ زن و بچه که نمیده بفهمه یعنی چه، صداش از جای گرم درمیاد(!)
شاید البته حق با شما باشه،
وَ شاید البته حق با من باشه!
بههرروی تصمیم گرفتم بنویسم چون من نمیتونم هرجا میرم به همه بگم چرا لیسانس دارم، چرا معلم هستم وَ چرا با وجودِ مشغلهٔ بسیار، درآمدهای آنچنانی ندارم!
حتی به خانوادهم... نزدیکترین افراد به من...
ولی اینجا برای خودمه!
میتونم بنویسمش.
میتونم هرچی رو که نمیتونم هر روز بگم، اینجا هر روز بنویسم!
دیروز دوستم پرسید از ماجرای ارشدت غصه میخوری؟
گفتم هر روز.
هر روز میدونین یعنی چی؟
یعنی من هر روز به محضِ بیدار شدن سه مورد یادم میاد:
اینکه چقدر امام حسین علیه السلام رو دوست دارم.
اینکه دیگه نمیتونم درس بخونم.
سومی رو نه میگم، نه مینویسم. اصلاً هم چیز مهم و حساسی نیست. یک خاطرهٔ نرم و ظریف و حریری از بخشی از زندگیمه که بینهایت دوستش دارم و هر روز یادشم. توش هیچ جنس مخالفی نیست. توش هیچ عشقوعاشقیای نیست. وَ متأسفم که میانهٔ صحبت کردن از رقیقترین احساساتِ عمیقم باید مراقبِ افکارِ پوسیدهٔ مُشتی همیشهکژفهمِ نافنگاه باشم(!)
من از مدرسهای که توش بهترین بودم و اوجِ اوج، به ناحق اخراج شدم،
اما بهدرکمه!
از هرگونه مسؤولیت و حضور در هر سطحی در کل اردوهای جهادیِ استانِ خراسان رضوی، منع شدم،
اما بهدرکمه!
از جایگاهِ مدیریتیِ سطحِ بالای شبکاریم عزل شدم،
اما بهدرکمه!
ولی درسم...
درسم...
آه...
در دانشکدهٔ ادبیاتِ فردوسی، معمولاً حتی پینشهاده (پروپوزال) در جلسهٔ اوّلِ دفاع، تأیید نمیشه و غالباً به جلسهٔ سوم میرسه.
پیشنهادهٔ من
با وجودِ استادانی که همهٔ تلاششون رو کردن من رو به هم بریزن
اشکم و دربیارن
عصبانیم کنن
تمرکزم رو بگیرن
تحقیرم کردن
توهینم کردن
همون بارِ اوّل
در همون جلسه
تأیید و تصویب و ثبت شد!
درسم همهٔ همهٔ همهٔ علاقهم بود...
همهٔ ذوقم... همهٔ انگیزهم...
من در حالی ارشد رو شاگرداوّل شدم که سه مدرسه رو همزمان فعالیت میکردم... دو دبیرستان... یک متوسطه... هم در کارم اولین بودم... هم در درسم... اربعین و نیمهشعبان هم میرفتم... جهادی هم فعالیت داشتم... وَ همون سالهای ارشد، مسؤول کلِ فعالیتهای جهادی در اسماعیلآباد بودم...
من چنین اوجی رو
به ناحق
از دست دادم...
ناگهان گولهای برف از قلهای که ندیدم افتاد
وَ بهمن شروع شد...
در یک سال
همزمان
درسم، کارم، جهادی وَ مسؤولیتم رو از دست دادم!
برای شکستنِ هرکسی کافی بود
اما برای من
فقط درسم...
درسم...
درسم...
آخ...
نمیتونم دوباره ارشد شرکت کنم و برم دانشگاهی دیگه که بتونم به دکتری برسم چون مدرکِ لیسانسم رو باید از فردوسی آزاد کنم...
نمیتونم مدرکم و آزاد کنم چون باید برم دانشکده ادبیات و جلوی تکتکِ استادام گردن کج کنم...
این کار رو نمیکنم چون من هیچ خطایی نکردم هیچ، بلکه بهترینشون بودم... نمرهٔ بیستشون... بهترین ارائههاشون...
اما طرفدارِ حکومت...
صاحبِ فکر و اندیشه و انتخاب...
من حتی مدرکِ لیسانسم دستم نیست...
وَ این یعنی هیچ دانشگاهی... هیچ مقطعی... هیچ رشتهای دیگه نمیتونم شرکت کنم...
بله غصه میخورم.
هر روز.
پس از پنج سال
هر روز.
غصه میخورم چون بهترین بودم
چون برنامه و هدف داشتم
چون ذوق داشتم رسیدم به دفاع و ارشد تموم میشه و میرم دکتری و ادبیات غِنایی میخونم... سرِ کلاسهای دکتر یاحقی میشینم... وَ برای رساله روی اِنگارههای عاشقانه در وقایعِ عاشورا کار میکنم... محشر میشد نه؟
خب یه روز صبح بیدار شدم و ایمیلِ استادم رو باز کردم و دکمهٔ تحصیل و رؤیاهام برای همیشه off شد!
هنوز ایمیل رو نگه داشتم.
وَ هنوز هر از چند وقتی میخونم.
وَ هنوز تمومِ غرور و شخصیتم خرد میشه.
استادام به هدف زدن.
بچهدرسخونِ درسدوستِ تسلیمنشو رو چطور میشه متوقف کرد؟
با نقطهضعفش؛
درسش.
همون روز همهچیز درست میشد اگر در جواب اون ایمیل مینوشتم حق با شماست. من اشتباه کردم.
دفاع میکردم. ارشدم و میگرفتم. دکتری قبول میشدم. میخوندم. دفاع میکردم. و الآن خانم دکتر بودم در رشتهٔ ادبیات. عصرِ پاییزیِ بهشتیِ دانشکدهٔ رؤیاییم، در حالی که از پنجرههای فراخِ کلاسِ ۱۰۲ صدای خِشخِشِ برگها میومد، داشتم برای دختر و پسرهای تازهورود، لیلی و مجنون میخوندم و پای تختهٔ بزرگِ سبزِ تیرهٔ گچنویسِ زیبای کلاس، گشتارپژوهیِ ابیاتِ الحاقی رو براشون کندوکاو میکردم و حتماً بهوجدشون میآوردم...
اما حق با استادام نبود.
وَ من اشتباهی نکرده بودم.
وَ این انتخابِ خودم بود.
انتخابِ خودم!
ما از بیعرضگیمون نیست که درآمدهای آنچنانی نداریم؛
بلکه انتخابِ خودمونه!
سربهراه
با این فرسته، تصمیم گرفتم ماجرای مدرسهٔ امسال رو بنویسم. چرا تا الآن ننوشتم؟ چون حتماً متوجه نمیشی
از کجا خاطرتونه؟
از دبستانِ پسرانه که یک هفته وقت گرفتم و به شما گفتم دعا کنید تماس نگیرن.
در اون یک هفته خیلی بررسی کردم که درسته معلمِ پسرهای چهارم، پنجم و ششم، خانم باشن؟!
البته که من با اول و دوم و سوم هم مشکل دارم. خیلی هم مشکل دارم. پسر رو باید مرد تربیت کنه.
چهارم تا ششم از همه حساستره. نشستم به شاگردهای خصوصیِ پسرم فکر کردم. احمد کلاس هفتم بود. در خونه و خونوادهای متدین و تمیز بزرگ شده بود. فقط هفتهای نود دقیقه با من کلاس داشت. من در اون نود دقیقه با چادرم بودم. آرایش و عطر و زیورآالاتِ مدرسه رو برای اون حذف میکردم. با فاصله مینشستم. تماس بدنی نمیگرفتم. اسمش رو با آقا خطاب میکردم. بهش شما میگفتم. شیطنت و شادابیِ کلاسِ دخترام و برای اون تقلیل میدادم که صمیمی نشه. اما اون روی من حساس شده بود. دقت کرده بود گلمحمدی روی چای دوست دارم. دقت کرده بود کیک و کلوچه سرِ کلاس نمیخورم. دقت کرده بود تنها چیزی که از راه بهدرم میکنه تخمه است. دقت کرده بود خودکارِ بنفش دوست دارم.
دقت!
یعنی من نگفتم. اون فهمیده. این چیزها رو شاگردِ دختر بعد از چندین جلسهٔ متوالی میفهمه، اما اون با دو_سه نود دقیقهای فهمیده بود!
وقتی مادرش حقوقم رو واریز میکرده، نشسته تا از روی اطلاعاتِ بانک، اسمِ کوچکم رو بفهمه. اینها خطرناکه! اینها یعنی پسرها به «خانم»معلم حساس میشن. و این ربطی به من یا اون نداره، خاصیتِ جنسشونه!
حالا من معلمِ پنج روزِ هفتهٔ صبح تا ظهرِ پسرهای ششم بشم... در کلاس و بدون چادر... با صمیمیتی که حتماً در ۹ ماه شکل میگیره...
چی میشه؟!
بلوغِ جنسی در پسرها رو مختل میکنم!
فاتحهٔ عمرشون رو تا هر وقت زندهان، میخونم!
پس چرا آموزش و پرورش رعایت نمیکنه؟!
مگه بانکداریها اصولشون تمیزه و رعایتِ شبهه میکنن؟!
من یک نفرم.
اتفاقی در این چرخه نمیفته.
میدونم.
اما من
انتخاب میکنم
اون یک نفری باشم که
دینمدارانه
انتخاب کرد.
دبستانِ پسرانه
از انتخابهام حذف شد.
بعد باید خاطرتون باشه که برای ارز اربعین تو صف بودیم که از یکی از خفنترین مدارس مشهد تماس گرفتن.
خب.
از اربعین برگشتم و بلافاصله دوباره تماس گرفتن. خیال میکردم سریع معلم گرفتن. چون واقعاً خفن هستن. و واقعاً معلمها براش سرودست میشکونن!
گفتن حضوری بیاید صحبت کنیم.
من خسته بودم. چون بلافاصله که میگم، یعنی من شب رسیدم و صبحِ فردا ساعت هشت تماس گرفتن!
گفتم خستهام. تو این هفته نمیام.
ناز نکردم. خسته بودم. دلم میخواست چند روزی خونه بمونم. موهام باز باشه. کفش و جوراب پام نباشه. راحت برم سرویس بهداشتی.
نازم رو خریدن.
گفتن باشه. هفتهٔ دیگه بیاید.
هفتهٔ بعد رفتم.
با مدیر جلسه گذاشتیم.
اول فقط من رو برای فارسی میخواستن.
انتهای جلسه گفتن ششم برای شما.
اینجا دخترانه است. خیال کردم فارسیِ ششم منظورشونه. گفتم مشکلی نیست. چند روز در هفته؟
گفتن همهٔ هفته!
متوجه نشدم.
گفتن مطالعات هم. قرآن هم. هنر هم. ورزش هم. زبان هم. (مدرسهٔ خفنیه. از ابتدایی زبان یاد میدن. مخالفم. ولی خفنه دیگه!)...
گفتم من تخصصم فارسیه. متوسطه.
گفت ما ۱۶۰ متقاضی داشتیم. تک به تک رو صحبت کردیم. هر ۱۶۰ تا رو کنار گذاشتیم. وَ شما رو میخوایم. برای پنجم و ششم. چون اثرگذاریِ تربیتی برامون مهمه. چون میخوایم بیشتر با شما بگذرونن.
گفتم آوازِ دهلم خانم! از دور خوشم.
باور نکرد!
اصرار کرد.
گفتم من دوست ندارم دبیر ابتدایی باشم.
دبیرِ ثابتِ ابتدایی.
نه.
دوست ندارم.
اومدم.
شب شخصِ مدیر تماس گرفت.
از اون مدرسهٔ خفن.
گفت معاونِ کلِ شعباتمون در مشهد میخوان شما رو ببینن.
گفتم فقط برای ادبیات میرم.
گفتن باشه.
رفتم سازمانِ برنامهریزیشون.
معاونشون آقایی همسنم هستن که خیلی شکست خوردن.
یک ساعت صحبت کردیم.
گفت دبیر نباشید، بیاید سازمان معاونت، در بخش ایدهپردازی به ما کمک کنید.
گفتم در کنارِ دبیری.
گفت اینجا کار اداریه. همزمان با مدرسه است. نمیشه.
گفتم پس فقط دبیری.
گفت کل ابتدایی رو بگیرید.
گفتم منظورتون؟
گفت معاون آموزشی ابتداییمون بشید. میخوایم خانوادهها هم با شما در ارتباط باشن.
گفتم من با خانوادهها هاپو هستم.
واقعاً همین رو گفتم.
گفت همینکه هستید باشید. ما همین و میخوایم.
خسته شده بودم.
از هر کاری که کِش پیدا کنه بدم میاد.
گفتم من جز معلمی و فارسی، با شما همکاری نمیکنم. ایدهپردازی و معاونت و هرچه هست، شیفت عصر.
وَ جلسه رو تموم کردم.
فردا زنگ زدن.
شخصِ مدیر.
که با همهٔ شرایطتون موافقیم.
مدارکتون رو بیارید تشکیل پرونده بدیم.
گفتم عالی.
فقط تا به امروز حرفی از حقوق نزدید.
خندید.
گفت ما مدرسهٔ بهنامی هستیم.
شهریهمون رو میدونید...
خیالتون جمع. مطمئن باشید بیشترین حقوقِ عمرتون رو میگیرید.
گفتم مطمئنم. اما باید بدونم. دقیق و مکتوب.
گفت بخش مالی به این مسائل رسیدگی میکنه. شما مدارک بیارید، برنامه کلاساتون رو بریزیم، بخش مالی بهتون زنگ میزنه.
گفتم پس بذارید مالی مشخص شه، بعد برنامهٔ سال رو ببندیم.
یک ساعت صحبت کرد که اعتماد کنید.
وَ من جواب دادم باید همهچیز روشن باشه.
گفت باشه. من برای شما پیگیر میشم. معلمهای دیگه چشمبسته مدارک آوردن. اما من برای از دست ندادنِ شما پیگیر میشم.
با جایی قرارداد نبندید.
گفتم باشه.
دلم با اینجا نبود.
زیادی صحبت میکردن.
زیادی کِش میدادن.
وَ در نگاهشون این بود که این چرا مثلِ بقیه مشتاق و دربهدرمون نیست...
آدمشناسیم خوبه.
میفهمم پشتِ اینهمه پرستیژ و ادب و احترام و عزت چه دشواریهایی برای ۹ ماه همکاریِ مداوم موجوده...
وَ بزرگترین نقطهضعف رو چرخشِ درخواستهاشون میدونستم:
دبیرِ تخصصیِ ادبیات...
نه. معلمِ پایهٔ ششم...
نه. معاونتِ سازمان...
نه. معاونِ کلِ ابتداییها...
باشه. همون دبیر ادبیات...
وَ روشن نکردنِ کمترین حقِ معلم؛ حقوقش!
دیوار رو باز کردم و گشتم دنبالِ مدرسه.
یه مدرسه دیدم دبیر ادبیات میخوان.
دبیرستان. پایینشهر. سطحِ پایین. خیلی خیلی سطحِ پایین.
حدس زدم حقوقشون کم باشه...
ولی شهریور شده بود... وَ من نمیتونستم روی خفنترین مدرسهٔ مشهد حساب باز کنم!
همه الآن برنامههاشون رو بستن...
چارهای نیست...
نمیتونم دست روی دست بذارم...
بدون هیچ حرفی رزومه فرستادم.
یک ساعت بعد با من تماس گرفتن.
خیلی محترم صحبت کردن و گفتن مدرسه و حقوقِ ما اندازهٔ رزومهٔ شما نیست... چرا مدرسه عوض کردید؟
راستش رو گفتم. گفتم نمرهٔ الکی به دوازدهم ندادم، وَ نخواهم داد. گفت ما پایینشهریم. نه اداره، نه والدین از ما توقعِ نمره ندارن.
گفتم حقوقتون چقدره؟
رقم رو که گفت سکوت کردم... خیلی کم بود... خیلی کم...
غیرانتفاعیِ پایینشهره دیگه...
گفتم حتی دبیر ریاضی و زیستتون اینه؟
گفت این قیمتِ همیناست، بقیه دبیرها کمتره... اینقدر...
سکوت کردم...
من پرزحمتم. من معلمی هستم که واقعاً کار میکنم. وقت میذارم. تفاخر نیست. واقعیته. ده_هیچ جلوتر از بقیهٔ معلمها هستم و ده_هیچ از ایدهآلِ دینمداری دورم. سختمه با چنین حقوقی... در مدرسهای سطح پایین کار کنم...
نه قدرِ زحماتم دونسته میشه... نه حتی خروجی خواهم دید چون این مناطق، درس خوندنِ دختر براشون مهم نیست...
وَ رزومهم اُفت میکنه...
سکوت کردم...
مدیره با صدای لرزان و شرمساری گفت میشه تجربیهام و قبول کنید؟ من حقوقِ شما رو اینقدر میکنم. مؤسس رو راضی میکنم. فقط بقیهٔ دبیرها نفهمن...
گفتم اینقدر، سقفِ توانِ شماست؟
گفت بله... باور کنید بیشتر نمیتونم و نمیتونیم... شما میدونید این منطقه پول نمیدن...
گفتم بله. درک میکنم. شما شرمسار نباشید. من چارهای ندارم. نمیخوام با فلان مدرسه کار کنم. مجبورم.
تا گفتم فلان مدرسه، گفت منظورتون همونه دیگه؟
گفتم بله.
گفت یعنی از اونجا شما رو میخوان؟
گفتم بله.
گفت شما نمیخواید با اونا کار کنید؟!
گفتم بله.
با تعجب گفت باورم نمیشه! چرا؟! میدونید اونجا چه شهریهای میگیره و چه حقوقی میده؟!
گفتم بله.
گفت شما میخواید با اینجا و این مبلغ کار کنید و به اونا با اون حقوق و رزومه بگید نه؟!
خندیدم.
گفت اگر از اونجا به من زنگ بزنن، من مجانی هم براشون کار میکنم. چون هرجا برم بگم مدیرِ اونجام، همهچیز فرق میکنه... شما با این رزومه بیاید اینجا براتون پسرفت محسوب میشه...
گفتم همهچیز که پول و شهرت نیست... من هم شما نیستم... ماجرای یک روز و دو روز نیست، ۹ ماه صبح تا شب زندگی کردنه... مهمه یه چیزایی...
گفتم همهٔ دروسِ ادبیِ مدرسهتون با من. فردا برای قرارداد میام.
از من بهخاطر حقوقشون عذرخواهی کرد... وَ روی ابرها تلفن رو قطع.
شب مدیرِ مدرسهٔ خفن زنگ زد.
گفتم قرارداد بستم.
یک ساعت حرف زد که ما از اول صحبت کردیم و دبیرِ ادبیاتِ شما رو قبول کردیم و بمونید.
گفتم حقوق؟ شما به من حقوق رو نمیگید. رقم مهم نیست. این احترامه مهمه. شما با من چندین جلسه صحبت کردید. برنامههای خودتون رو بستید. بدون مشورت یا حتی اطلاع به من، نقشهای مختلف برام چیدید، اما تنها سؤالِ من رو پاسخ نمیدید! این برای من نشانهٔ یه سیستمِ بدون کرامته. کرامتِ انسانی برای من مهمه خانم. من شاگردم یه طناب خرید برای تئاتر، همون لحظه که از طریقِ دوستش فهمیدم، نقد پولش رو برگردوندم. دوست نداشتم کرامتِ شاگردم حتی بهقدرِ اینکه فکر کنه چطور به خانم بگم پول از جیبم دادم، خدشهدار شه. من تا قراردادِ مالیِ شفافم رو نبندم، ابداً با مدارسِ شما همکاری نمیکنم.
سکوت کرد.
بعد گفت چهار روزِ هفتهتون رو برای ما نگه دارید.
تا دوشنبه قرارداد مالی شما رو میبندیم.
تماس گرفتم با دبیرستان.
عذرخواهی کردم.
گفتم در جریان بودید با اونجا در حال مذاکرهام. دوست ندارم ولی قبل از شما با اونها صحبت کردم.
گفت حتی تجربیهام و نمیگیرید؟
گفتم چرا.
یک روزِ هفتهم تجربیهای شما.
خوشحال شد.
گفتم قرارمون همون فردا، اما فقط برای فارسیِ تجربیها.
فردا رفتم و قرارداد بستم.
با مدرسه و حقوقی در سطحِ یه دانشجوی لیسانسِ پیام نور با رتبهٔ هشتاد هزار(!)
اینقدر از اسمِ اون مدرسهٔ خفن هول شده بودن و فکر کرده بودن من چه خری هستم برای خودم که شخصِ مدیر تا خودِ دمِ درِ مدرسه برای بدرقهم اومدن...
اینه وضعِ فرهنگیانِ ما...
بردههای بِرند...
استثماری نوین...
حتی از من سؤالی نپرسید...
رفتم، قرارداد حاضر بود...
هر شرطی گفتم پذیرفتن...
گفتم لباس فرم نمیپوشم. تلگرام نمیزنم. کلاسهای مجازیم باید در شاد باشه. نمره نمیدم. سرِ کلاسم هر اتفاقی ممکنه پیش بیاد، کسی حق دخالت نداره.
همه رو پذیرفتن...
فقط چون از فلان مدرسهٔ خفن من رو خواستن
وَ من نخواستم(!)
آه انسانیت...
آه عقل...
آه اندیشه...
آخ ارزشها!
دوشنبه شد.
کسی تماس نگرفت.
رفیق عصبانی شد.
گفت پیام بده بپرس چی شد؟
گفتم من پیام نمیدم.
اونا باید پیگیر باشن.
گفتم تا آخرِ هفته صبر میکنم.
خبری نشد دیگه همهچیز برای من تمومه.
پنجشنبه تماس گرفتن.
گفتن جلسهٔ مدیرانِ مالی بهجای دوشنبه، پنجشنبه برقرار شده.
گفتم نتیجه؟
گفت مدیران گفتن تا برنامهٔ درسی براتون نریزیم نمیتونیم مشخص کنیم.
شنبه بیاید تشکیل پرونده بدیم و برنامهٔ کلاسیتون رو بریزیم.
من؟
عصبانی شدم.
صبرم تموم شد.
وَ همهٔ کرامتها رو زیرِ پا دیدم.
وَ هرچه شایستهشون بود، نثارشون کردم!
به دبیرستان پیام زدم.
گفتم برای رشتههای دیگه دبیر گرفتید؟
گفتن بله.
نوشتم الحمدلله.
چیزی نگفتم.
مدیره بو بُرد. زنگ زد. گفت با اونور نبستید؟
گفتم نه.
گفت خدای من... من دو تا دبیر ادبیات گرفتم... چون کارشون شاخص نیست، دو تا گرفتم از پس کار بربیان... ولی نمیان... خدای من! علوم و فنونِ انسانیهام و میشد شما تدریس کنید...
گفتم خیره. افسوس نخورید. مدرسه شروع شه، با من کار کنید، شاکرِ خدا میشید روزی یک هفته من و میبینید.
بندهخدا باور نکرد... افسوس میخورد...
شنبه از مدرسهٔ خفن سه بار زنگ زدن.
هر سه بار جواب ندادم.
پیام دادن ما همهچیز رو شفاف کردیم.
اگر قرارداد نبستید پیام بدید لطفاً.
نوشتم قرارداد بستم.
خداحافظ.
وَ انتخاب کردم
بهجای مدرسهای خفن
با درآمدی خفن
در حالی که تکدبیر بودم و صاحباختیار،
در مدرسهای سطحِ پایین
با درآمدی ناچیز
وَ دو همکار
معلمی کنم...
خودم
انتخاب کردم!
چون یک چیزهایی
خیلی مهمه!
مثلاً
کرامتِ انسانی.
پایان.
دارم تو گوگل جستجو میکنم ببینم #ماهگرفتگی محشرِ فردا، تو عِراق هم دیده میشه؟
اگر پسر بودم برمیگشتم مشّایه.
به تماشای ماهگرفتگی...
اما پسر نیستم و باید از آسمونِ کوچیکِ حیاطِ خونهمون، گواهِ صاحب داشتنِ جهان رو به تماشا بنشینم و حظ ببرم...
تا فرداشب فرستهای نمینویسم که این فرسته رو همه بخونن و فرداشب رو از دست ندن.
خوشبهحالتون اگر تونستید به دشت و بیابونی بزنید. خوشبهحالتون اگر تلسکوپ و تجهیزات دارید. خوشبهحالتون اگر کسی حینِ تماشا براتون روضهٔ خانم أمالبنین سلام الله علیها خوند. ایشون ماهگرفتگی رو بهتر از همهمون متوجه میشن... خوشبهحالِ خادمی که فرداشب، محلِ شیفتش، بالای پشتِ بامِ حرمِ حضرتِ عبّاس علیه السلامه.
خوشبهحالِ هرکی در اوجِ ماهگرفتگی و سیاهیِ مطلق، یادش اومد ما همه در این جهان تنها و در تاریکی رها شدیم... بدونِ امام زمان علیه السلام...
وقتی براش نمازِ آیات واجب میشه، یعنی آیه است... نشونه است... خوشبهحالِ هرکی فرداشب ایمان بیاره...
#خسوف
#خسوف_خونین
Mohammad Motamedi [ Mifa-Music.ir ] Mohammad Motamedi - Emshab Ey Mah.mp3
زمان:
حجم:
25.8M
چون روی درکشی تو، شود مَه سیه ز غم
قصدِ خسوفِ قرصِ قمر میکنی؟
نکن!
وَ خَسَفَ الْقَمَرُ.
#ماه_گرفتگی
#خسوف
خیلی زیباست!
خیلی باشکوهه!
خیلی علمه!
خیلی توحیده!
خیلی ادبیاته!
امشب برای هرکی ادبیات خونده یا دوست داره، مهمه.
یا مثلِ من محصور در خونه، زیرِ تکهآسمونی پر از سیمهای برق و پسزمینههای سیمانی و آجری، با یه لیوان چای تازهدم در شعف هستن، یا الآن گوشه و کناری از دشت و بیابونن که سطحِ سیمانیِ شهر و نورهاش مزاحم نباشن و قشنگ ببینن.
اصلاً ادبیاتیها سربههوان! شما یه مرور کن شعرا و نویسندههامون رو، معمولاً منجّم هم هستن؛
حکیم خیّام... شیخالرئیس... خواجه نصیر... انوری... ابوریحان... جامی... نظامی عروضی... و...
چیست این سقفِ بلندِ سادهٔ بسیارنقش؟
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
الّا خدا!
کسی که ماه و خورشید و ستارهها همه مُهرههای شطرنجش هستن و آسمون، صفحهش...
خیلی توحیده!
انگار تو شکمِ نهنگیم... تاریک و پرخوف...
یونس تو دلِ نهنگ، نماز خوند...
خدا گفت اگه یونس جزوِ نمازگزارا نبود، میذاشتم تا قیامت تو دلِ نهنگ بمونه...
لا اله الّا أنت
سبحانک
إنّی کنتُ مِن الظالمین...❣
این تصویرِ ماه در آسمانِ مشّایه است❣
با گوشیِ معمولیِ خودم گرفته شده،
اما خودم نگرفتم.
بچه گرفته!
بچه هی به تنظیماتِ دوربینِ موبایلم ور رفت و تونست از ماهِ به اون دوری، این عکسِ نزدیک و شفّاف رو بگیره. گفت گوشیت قابلیتِ گرفتنِ عکسهای خوب رو داره، چرا کمی باهاش ور نمیری دستت بیاد؟
بعدش هم وقت و حوصله نکردم باهاش ور برم و دغدغهم نیست.
حالا که میخوام از ماه عکسی به این خوبی بگیرم، از پسِ تنظیماتش برنمیام و عکسهام نابوده🥲
دیگه باز کِی ماهگرفتگی ببینیم... کِی پامون برسه مشّایه...
سربهراه
اذان شد بی اونکه امشب هم سختیِ بیدار شدن برای نماز خوندن رو بچشم...
شب از هجومِ خیالت
نمیبرد خوابم...
امروز دو ساعت بیکار بودم.
یک. تلویزیون دیدم.
دو. بعدش اومدم پروفایلای شما رو دیدم.
یک۱. تو همهٔ شبکهها بهخاطرِ هفتهٔ وحدت بزن و بکوب دیدم!
دو۱. تو غالبِ پروفایلهای شما، نمادهای مذهبی، دینی، انقلابی، ولایی و شعار دیدم!
ارتباطِ این دو؟
واقعاً سؤالمه ها!
بهعنوانِ یه مسلمون نه(!)
بهعنوانِ یه شیعه هم نه(!)
بهعنوانِ مدعیِ همین چیزایی که پروفایل گذاشتید، بیوگرافی، اسم،
بهعنوانِ همینها، دردتون نمیگیره؟!
سؤالتون نمیشه؟!
بهتون برنمیخوره؟!
خارخارِ ذهنیتون نمیشه یه کاری کنین؟!
چالشپسندین؟
مثلاً چالش بذارم امروز همهتون به صداوسیما، ریاست جمهوری، وزارت ارشاد، ستاد اقامهٔ نماز، دفتر مراجع، آستان قدس، شهرداریها، پایگاههای بسیج و... زنگ بزنید و اعتراض کنید و پیشنهاد بدید، پایهاید؟!
اگر نه که برید بمیرید! در اولین فرصت حتماً بمیرید!
اگر آره هم هنر نکردید!
چالش؟!
من سؤالم اینه؛
شما با این پروفایلا که برخیش واقعاً قشنگ بود و من برداشتم ازش استفاده کنم اینجا یا هرجایی، با این اسمای حیدری و علوی و نجفی و فلان، باید یکی بزنه زیر گوشتون تا تکون بخورید؟! یا یکی قربونصدقهتون بره چالش بذاره یه کاری کنین؟!
خودتون صاحبِ فکر و اندیشه و انتخاب نیستید؟!
اَلو!
دارین صدام و؟!
زندهاید؟!
همهٔ شبکهها فقط موسیقی داشت!
فقط یک صفتِ پیغمبر؛
مهربانی!
امام صادق علیه السلام رو ندیدم تو این دو ساعت!
ظلمستیزیِ پیامبر رو ندیدم!
شرح زندگی ندیدم!
طرحِ جامعهٔ اسلامی ندیدم!
برنامهٔ فرهیختگانی ندیدم!
مناسب کودک ندیدم!
دو تا مسابقهٔ دانشافزا ندیدم!
بازیگرا مجری باشن و مهمانها هم بازیگر دیدم، ولی ندیدم تازهمسلمونی رو از غرب آورده باشن!
ندیدم از امّتِ مظلومِ پیغمبر؛ فلسطین و غزّه حرف بزنن!
پروفایلاتون بود(!)
شما هم اهلِ ترند هستین؟! چون الآن پروفایلِ فلسطینی رو بورسه گذاشتید؟! دردتون نیومده از تلویزیون؟!
بیرون فقط شیرینی و شربت میدن، مولودی گذاشتن، دردتون نیومده؟!
مثلاً اونقدری دردتون نیومده که زنگ بزنید شهرداری بگید چرا احادیث پیامبر رو کار نکردی؟! چرا یه گرافیستِ درست نگرفتی از امام صادق علیه السلام کار کنه، همونجوری که داشتی برای شجریان کار میکردی؟!
به بسیجتون اعتراض نکردید چرا طرحِ آشتیکنون راه ننداختین؟! چرا بهجای یه تیکه گوشت و مرغ دادن به خونوادههای عیالوار، اونم با صد تا عکس و تشریفات، برای یه بیکار، کار جور نکردین؟!
مسجدتون نرفتید ببینید حاجآقا این یک هفته رو از بزرگان شیعه و سنّی محل دعوت گرفته بیان صحبت؟ مثلاً عصرنشینیهای خاطرهبازی! بیان از خاطراتِ مشترکِ محلهشون بگن. بگن و بخندن. به صداوسیما نگفتید اینطوری هم میشه وحدت رو نشون داد، تو قِر دادن همه متحد نیستن، داری دروغ نشون میدی!
اصلاً مسجد محلهتون این یه هفته خبری بود؟! دردتون نیومد؟!
چرا به صداوسیما زنگ نزدید به اینکه جامع طرح نمیریزه اعتراض کنید و بهش پیشنهاد بدید؟! نکنه اوکی هستید با این روال؟!
روزی پنجاه نفر هم زنگ بزنن، من اعتقاد دارم میفهمن ما نمردیم،
اگر خبری نیست، یعنی مُردیم!
مُردید؟!
من یه سؤالِ واقعنیِ دیگه هم دارم!
وقتی بیتفاوتید
وقتی بیرگید
وقتی بیعارید
چطور روتون میشه خودتون رو به علی علیه السلام بچسبونید؟!
کاش وجدان داشتید و به آبروی علی رحم میکردید...