دلم با اینجا نبود.
زیادی صحبت میکردن.
زیادی کِش میدادن.
وَ در نگاهشون این بود که این چرا مثلِ بقیه مشتاق و دربهدرمون نیست...
آدمشناسیم خوبه.
میفهمم پشتِ اینهمه پرستیژ و ادب و احترام و عزت چه دشواریهایی برای ۹ ماه همکاریِ مداوم موجوده...
وَ بزرگترین نقطهضعف رو چرخشِ درخواستهاشون میدونستم:
دبیرِ تخصصیِ ادبیات...
نه. معلمِ پایهٔ ششم...
نه. معاونتِ سازمان...
نه. معاونِ کلِ ابتداییها...
باشه. همون دبیر ادبیات...
وَ روشن نکردنِ کمترین حقِ معلم؛ حقوقش!
دیوار رو باز کردم و گشتم دنبالِ مدرسه.
یه مدرسه دیدم دبیر ادبیات میخوان.
دبیرستان. پایینشهر. سطحِ پایین. خیلی خیلی سطحِ پایین.
حدس زدم حقوقشون کم باشه...
ولی شهریور شده بود... وَ من نمیتونستم روی خفنترین مدرسهٔ مشهد حساب باز کنم!
همه الآن برنامههاشون رو بستن...
چارهای نیست...
نمیتونم دست روی دست بذارم...
بدون هیچ حرفی رزومه فرستادم.
یک ساعت بعد با من تماس گرفتن.
خیلی محترم صحبت کردن و گفتن مدرسه و حقوقِ ما اندازهٔ رزومهٔ شما نیست... چرا مدرسه عوض کردید؟
راستش رو گفتم. گفتم نمرهٔ الکی به دوازدهم ندادم، وَ نخواهم داد. گفت ما پایینشهریم. نه اداره، نه والدین از ما توقعِ نمره ندارن.
گفتم حقوقتون چقدره؟
رقم رو که گفت سکوت کردم... خیلی کم بود... خیلی کم...
غیرانتفاعیِ پایینشهره دیگه...
گفتم حتی دبیر ریاضی و زیستتون اینه؟
گفت این قیمتِ همیناست، بقیه دبیرها کمتره... اینقدر...
سکوت کردم...
من پرزحمتم. من معلمی هستم که واقعاً کار میکنم. وقت میذارم. تفاخر نیست. واقعیته. ده_هیچ جلوتر از بقیهٔ معلمها هستم و ده_هیچ از ایدهآلِ دینمداری دورم. سختمه با چنین حقوقی... در مدرسهای سطح پایین کار کنم...
نه قدرِ زحماتم دونسته میشه... نه حتی خروجی خواهم دید چون این مناطق، درس خوندنِ دختر براشون مهم نیست...
وَ رزومهم اُفت میکنه...
سکوت کردم...
مدیره با صدای لرزان و شرمساری گفت میشه تجربیهام و قبول کنید؟ من حقوقِ شما رو اینقدر میکنم. مؤسس رو راضی میکنم. فقط بقیهٔ دبیرها نفهمن...
گفتم اینقدر، سقفِ توانِ شماست؟
گفت بله... باور کنید بیشتر نمیتونم و نمیتونیم... شما میدونید این منطقه پول نمیدن...
گفتم بله. درک میکنم. شما شرمسار نباشید. من چارهای ندارم. نمیخوام با فلان مدرسه کار کنم. مجبورم.
تا گفتم فلان مدرسه، گفت منظورتون همونه دیگه؟
گفتم بله.
گفت یعنی از اونجا شما رو میخوان؟
گفتم بله.
گفت شما نمیخواید با اونا کار کنید؟!
گفتم بله.
با تعجب گفت باورم نمیشه! چرا؟! میدونید اونجا چه شهریهای میگیره و چه حقوقی میده؟!
گفتم بله.
گفت شما میخواید با اینجا و این مبلغ کار کنید و به اونا با اون حقوق و رزومه بگید نه؟!
خندیدم.
گفت اگر از اونجا به من زنگ بزنن، من مجانی هم براشون کار میکنم. چون هرجا برم بگم مدیرِ اونجام، همهچیز فرق میکنه... شما با این رزومه بیاید اینجا براتون پسرفت محسوب میشه...
گفتم همهچیز که پول و شهرت نیست... من هم شما نیستم... ماجرای یک روز و دو روز نیست، ۹ ماه صبح تا شب زندگی کردنه... مهمه یه چیزایی...
گفتم همهٔ دروسِ ادبیِ مدرسهتون با من. فردا برای قرارداد میام.
از من بهخاطر حقوقشون عذرخواهی کرد... وَ روی ابرها تلفن رو قطع.
شب مدیرِ مدرسهٔ خفن زنگ زد.
گفتم قرارداد بستم.
یک ساعت حرف زد که ما از اول صحبت کردیم و دبیرِ ادبیاتِ شما رو قبول کردیم و بمونید.
گفتم حقوق؟ شما به من حقوق رو نمیگید. رقم مهم نیست. این احترامه مهمه. شما با من چندین جلسه صحبت کردید. برنامههای خودتون رو بستید. بدون مشورت یا حتی اطلاع به من، نقشهای مختلف برام چیدید، اما تنها سؤالِ من رو پاسخ نمیدید! این برای من نشانهٔ یه سیستمِ بدون کرامته. کرامتِ انسانی برای من مهمه خانم. من شاگردم یه طناب خرید برای تئاتر، همون لحظه که از طریقِ دوستش فهمیدم، نقد پولش رو برگردوندم. دوست نداشتم کرامتِ شاگردم حتی بهقدرِ اینکه فکر کنه چطور به خانم بگم پول از جیبم دادم، خدشهدار شه. من تا قراردادِ مالیِ شفافم رو نبندم، ابداً با مدارسِ شما همکاری نمیکنم.
سکوت کرد.
بعد گفت چهار روزِ هفتهتون رو برای ما نگه دارید.
تا دوشنبه قرارداد مالی شما رو میبندیم.
تماس گرفتم با دبیرستان.
عذرخواهی کردم.
گفتم در جریان بودید با اونجا در حال مذاکرهام. دوست ندارم ولی قبل از شما با اونها صحبت کردم.
گفت حتی تجربیهام و نمیگیرید؟
گفتم چرا.
یک روزِ هفتهم تجربیهای شما.
خوشحال شد.
گفتم قرارمون همون فردا، اما فقط برای فارسیِ تجربیها.
فردا رفتم و قرارداد بستم.
با مدرسه و حقوقی در سطحِ یه دانشجوی لیسانسِ پیام نور با رتبهٔ هشتاد هزار(!)
اینقدر از اسمِ اون مدرسهٔ خفن هول شده بودن و فکر کرده بودن من چه خری هستم برای خودم که شخصِ مدیر تا خودِ دمِ درِ مدرسه برای بدرقهم اومدن...
اینه وضعِ فرهنگیانِ ما...
بردههای بِرند...
استثماری نوین...
حتی از من سؤالی نپرسید...
رفتم، قرارداد حاضر بود...
هر شرطی گفتم پذیرفتن...
گفتم لباس فرم نمیپوشم. تلگرام نمیزنم. کلاسهای مجازیم باید در شاد باشه. نمره نمیدم. سرِ کلاسم هر اتفاقی ممکنه پیش بیاد، کسی حق دخالت نداره.
همه رو پذیرفتن...
فقط چون از فلان مدرسهٔ خفن من رو خواستن
وَ من نخواستم(!)
آه انسانیت...
آه عقل...
آه اندیشه...
آخ ارزشها!
دوشنبه شد.
کسی تماس نگرفت.
رفیق عصبانی شد.
گفت پیام بده بپرس چی شد؟
گفتم من پیام نمیدم.
اونا باید پیگیر باشن.
گفتم تا آخرِ هفته صبر میکنم.
خبری نشد دیگه همهچیز برای من تمومه.
پنجشنبه تماس گرفتن.
گفتن جلسهٔ مدیرانِ مالی بهجای دوشنبه، پنجشنبه برقرار شده.
گفتم نتیجه؟
گفت مدیران گفتن تا برنامهٔ درسی براتون نریزیم نمیتونیم مشخص کنیم.
شنبه بیاید تشکیل پرونده بدیم و برنامهٔ کلاسیتون رو بریزیم.
من؟
عصبانی شدم.
صبرم تموم شد.
وَ همهٔ کرامتها رو زیرِ پا دیدم.
وَ هرچه شایستهشون بود، نثارشون کردم!
به دبیرستان پیام زدم.
گفتم برای رشتههای دیگه دبیر گرفتید؟
گفتن بله.
نوشتم الحمدلله.
چیزی نگفتم.
مدیره بو بُرد. زنگ زد. گفت با اونور نبستید؟
گفتم نه.
گفت خدای من... من دو تا دبیر ادبیات گرفتم... چون کارشون شاخص نیست، دو تا گرفتم از پس کار بربیان... ولی نمیان... خدای من! علوم و فنونِ انسانیهام و میشد شما تدریس کنید...
گفتم خیره. افسوس نخورید. مدرسه شروع شه، با من کار کنید، شاکرِ خدا میشید روزی یک هفته من و میبینید.
بندهخدا باور نکرد... افسوس میخورد...
شنبه از مدرسهٔ خفن سه بار زنگ زدن.
هر سه بار جواب ندادم.
پیام دادن ما همهچیز رو شفاف کردیم.
اگر قرارداد نبستید پیام بدید لطفاً.
نوشتم قرارداد بستم.
خداحافظ.
وَ انتخاب کردم
بهجای مدرسهای خفن
با درآمدی خفن
در حالی که تکدبیر بودم و صاحباختیار،
در مدرسهای سطحِ پایین
با درآمدی ناچیز
وَ دو همکار
معلمی کنم...
خودم
انتخاب کردم!
چون یک چیزهایی
خیلی مهمه!
مثلاً
کرامتِ انسانی.
پایان.
دارم تو گوگل جستجو میکنم ببینم #ماهگرفتگی محشرِ فردا، تو عِراق هم دیده میشه؟
اگر پسر بودم برمیگشتم مشّایه.
به تماشای ماهگرفتگی...
اما پسر نیستم و باید از آسمونِ کوچیکِ حیاطِ خونهمون، گواهِ صاحب داشتنِ جهان رو به تماشا بنشینم و حظ ببرم...
تا فرداشب فرستهای نمینویسم که این فرسته رو همه بخونن و فرداشب رو از دست ندن.
خوشبهحالتون اگر تونستید به دشت و بیابونی بزنید. خوشبهحالتون اگر تلسکوپ و تجهیزات دارید. خوشبهحالتون اگر کسی حینِ تماشا براتون روضهٔ خانم أمالبنین سلام الله علیها خوند. ایشون ماهگرفتگی رو بهتر از همهمون متوجه میشن... خوشبهحالِ خادمی که فرداشب، محلِ شیفتش، بالای پشتِ بامِ حرمِ حضرتِ عبّاس علیه السلامه.
خوشبهحالِ هرکی در اوجِ ماهگرفتگی و سیاهیِ مطلق، یادش اومد ما همه در این جهان تنها و در تاریکی رها شدیم... بدونِ امام زمان علیه السلام...
وقتی براش نمازِ آیات واجب میشه، یعنی آیه است... نشونه است... خوشبهحالِ هرکی فرداشب ایمان بیاره...
#خسوف
#خسوف_خونین
Mohammad Motamedi [ Mifa-Music.ir ] Mohammad Motamedi - Emshab Ey Mah.mp3
زمان:
حجم:
25.8M
چون روی درکشی تو، شود مَه سیه ز غم
قصدِ خسوفِ قرصِ قمر میکنی؟
نکن!
وَ خَسَفَ الْقَمَرُ.
#ماه_گرفتگی
#خسوف
خیلی زیباست!
خیلی باشکوهه!
خیلی علمه!
خیلی توحیده!
خیلی ادبیاته!
امشب برای هرکی ادبیات خونده یا دوست داره، مهمه.
یا مثلِ من محصور در خونه، زیرِ تکهآسمونی پر از سیمهای برق و پسزمینههای سیمانی و آجری، با یه لیوان چای تازهدم در شعف هستن، یا الآن گوشه و کناری از دشت و بیابونن که سطحِ سیمانیِ شهر و نورهاش مزاحم نباشن و قشنگ ببینن.
اصلاً ادبیاتیها سربههوان! شما یه مرور کن شعرا و نویسندههامون رو، معمولاً منجّم هم هستن؛
حکیم خیّام... شیخالرئیس... خواجه نصیر... انوری... ابوریحان... جامی... نظامی عروضی... و...
چیست این سقفِ بلندِ سادهٔ بسیارنقش؟
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
الّا خدا!
کسی که ماه و خورشید و ستارهها همه مُهرههای شطرنجش هستن و آسمون، صفحهش...
خیلی توحیده!
انگار تو شکمِ نهنگیم... تاریک و پرخوف...
یونس تو دلِ نهنگ، نماز خوند...
خدا گفت اگه یونس جزوِ نمازگزارا نبود، میذاشتم تا قیامت تو دلِ نهنگ بمونه...
لا اله الّا أنت
سبحانک
إنّی کنتُ مِن الظالمین...❣
این تصویرِ ماه در آسمانِ مشّایه است❣
با گوشیِ معمولیِ خودم گرفته شده،
اما خودم نگرفتم.
بچه گرفته!
بچه هی به تنظیماتِ دوربینِ موبایلم ور رفت و تونست از ماهِ به اون دوری، این عکسِ نزدیک و شفّاف رو بگیره. گفت گوشیت قابلیتِ گرفتنِ عکسهای خوب رو داره، چرا کمی باهاش ور نمیری دستت بیاد؟
بعدش هم وقت و حوصله نکردم باهاش ور برم و دغدغهم نیست.
حالا که میخوام از ماه عکسی به این خوبی بگیرم، از پسِ تنظیماتش برنمیام و عکسهام نابوده🥲
دیگه باز کِی ماهگرفتگی ببینیم... کِی پامون برسه مشّایه...
سربهراه
اذان شد بی اونکه امشب هم سختیِ بیدار شدن برای نماز خوندن رو بچشم...
شب از هجومِ خیالت
نمیبرد خوابم...
امروز دو ساعت بیکار بودم.
یک. تلویزیون دیدم.
دو. بعدش اومدم پروفایلای شما رو دیدم.
یک۱. تو همهٔ شبکهها بهخاطرِ هفتهٔ وحدت بزن و بکوب دیدم!
دو۱. تو غالبِ پروفایلهای شما، نمادهای مذهبی، دینی، انقلابی، ولایی و شعار دیدم!
ارتباطِ این دو؟
واقعاً سؤالمه ها!
بهعنوانِ یه مسلمون نه(!)
بهعنوانِ یه شیعه هم نه(!)
بهعنوانِ مدعیِ همین چیزایی که پروفایل گذاشتید، بیوگرافی، اسم،
بهعنوانِ همینها، دردتون نمیگیره؟!
سؤالتون نمیشه؟!
بهتون برنمیخوره؟!
خارخارِ ذهنیتون نمیشه یه کاری کنین؟!
چالشپسندین؟
مثلاً چالش بذارم امروز همهتون به صداوسیما، ریاست جمهوری، وزارت ارشاد، ستاد اقامهٔ نماز، دفتر مراجع، آستان قدس، شهرداریها، پایگاههای بسیج و... زنگ بزنید و اعتراض کنید و پیشنهاد بدید، پایهاید؟!
اگر نه که برید بمیرید! در اولین فرصت حتماً بمیرید!
اگر آره هم هنر نکردید!
چالش؟!
من سؤالم اینه؛
شما با این پروفایلا که برخیش واقعاً قشنگ بود و من برداشتم ازش استفاده کنم اینجا یا هرجایی، با این اسمای حیدری و علوی و نجفی و فلان، باید یکی بزنه زیر گوشتون تا تکون بخورید؟! یا یکی قربونصدقهتون بره چالش بذاره یه کاری کنین؟!
خودتون صاحبِ فکر و اندیشه و انتخاب نیستید؟!
اَلو!
دارین صدام و؟!
زندهاید؟!
همهٔ شبکهها فقط موسیقی داشت!
فقط یک صفتِ پیغمبر؛
مهربانی!
امام صادق علیه السلام رو ندیدم تو این دو ساعت!
ظلمستیزیِ پیامبر رو ندیدم!
شرح زندگی ندیدم!
طرحِ جامعهٔ اسلامی ندیدم!
برنامهٔ فرهیختگانی ندیدم!
مناسب کودک ندیدم!
دو تا مسابقهٔ دانشافزا ندیدم!
بازیگرا مجری باشن و مهمانها هم بازیگر دیدم، ولی ندیدم تازهمسلمونی رو از غرب آورده باشن!
ندیدم از امّتِ مظلومِ پیغمبر؛ فلسطین و غزّه حرف بزنن!
پروفایلاتون بود(!)
شما هم اهلِ ترند هستین؟! چون الآن پروفایلِ فلسطینی رو بورسه گذاشتید؟! دردتون نیومده از تلویزیون؟!
بیرون فقط شیرینی و شربت میدن، مولودی گذاشتن، دردتون نیومده؟!
مثلاً اونقدری دردتون نیومده که زنگ بزنید شهرداری بگید چرا احادیث پیامبر رو کار نکردی؟! چرا یه گرافیستِ درست نگرفتی از امام صادق علیه السلام کار کنه، همونجوری که داشتی برای شجریان کار میکردی؟!
به بسیجتون اعتراض نکردید چرا طرحِ آشتیکنون راه ننداختین؟! چرا بهجای یه تیکه گوشت و مرغ دادن به خونوادههای عیالوار، اونم با صد تا عکس و تشریفات، برای یه بیکار، کار جور نکردین؟!
مسجدتون نرفتید ببینید حاجآقا این یک هفته رو از بزرگان شیعه و سنّی محل دعوت گرفته بیان صحبت؟ مثلاً عصرنشینیهای خاطرهبازی! بیان از خاطراتِ مشترکِ محلهشون بگن. بگن و بخندن. به صداوسیما نگفتید اینطوری هم میشه وحدت رو نشون داد، تو قِر دادن همه متحد نیستن، داری دروغ نشون میدی!
اصلاً مسجد محلهتون این یه هفته خبری بود؟! دردتون نیومد؟!
چرا به صداوسیما زنگ نزدید به اینکه جامع طرح نمیریزه اعتراض کنید و بهش پیشنهاد بدید؟! نکنه اوکی هستید با این روال؟!
روزی پنجاه نفر هم زنگ بزنن، من اعتقاد دارم میفهمن ما نمردیم،
اگر خبری نیست، یعنی مُردیم!
مُردید؟!
من یه سؤالِ واقعنیِ دیگه هم دارم!
وقتی بیتفاوتید
وقتی بیرگید
وقتی بیعارید
چطور روتون میشه خودتون رو به علی علیه السلام بچسبونید؟!
کاش وجدان داشتید و به آبروی علی رحم میکردید...
من واقعاً سؤالمه!
واقعاً دردتون نیومد وقتی دیدید زیر آسمون شهر پخش میشه؟!
یعنی هیچ رگی در شما نجنبید که زنگ بزنید صداوسیما رو روی سرشون خراب کنید که اینهمه سال تو این سریال رو نذاشتی، حالا که برنامهٔ کثافتبازی زنک تو ترکیه سر زبونها افتاده، تو این و پخش کردی و قیافهش و داری با حجاب نشون میدی که نوجوانهامون به ریشِ هرچی مذهبیه بخندن؟!
من این حجم از بیرگی رو برنمیتابم(!)
خودتون اوکیاید؟!
آخرینباری که عروض و قافیه درس میدادم؛ سنگِ عقیقِ انگشترم رو چرخونده بودم به کفِ دستم که آسیب نبینه و با نقرهٔ رکابش روی تخته ضرب گرفته بودم و با دستِ چپم، سرِ بستهٔ ماژیک رو روی میزِ فلزیِ کلاس میزدم.
صدای تخته، هجای کوچیک بود و صدای میز، هجای بلند. [هِجا همون بخش کردنیه که کلاس اوّل همهمون یاد گرفتیم: با _ با. دو بخش. یعنی دو هِجا]
دخترای دوازدهمِ انسانی، همه بیرون از نیمکتهاشون، وسطِ کلاس بودن. چند نفری از خنده، درازکِش و دستبهروی دل و در حالِ اشک ریختن از شدتِ قهقهه،
چند نفری دورِ من، پای تخته در حالِ بشکن زدن، وَ دلقکهای کلاس، اون وسط در حالِ قِر دادن!
من با ضربآهنگ میخوندم:
مَتی ما تَلقَ مَنْ تَهویٰ
مَفاعیلُن مَفاعیلُن
دخترا یکصدا تکرار میکردن:
هَزَجْ سالم، مَفاعیلُن، هَزَجْ سالم
[هَزَج اسمِ وزنیه که مَفاعیلُن داره. به چنین شعری میگیم بحرِ هَزَج. سالم وقتی میگیم که مَفاعیلُن خودشه و ناقص نشده؛ مثلاً نشده مَفاعِلُن]
باز من میخوندم:
مَفاعیلُن مَفاعیلُن
دَعِ الدّنیا وَ اَهمِلها
دخترا قِر میدادن و یکصدا میگفتن:
وَ اَهمِلها، هَزَجْ سالم، دَعِ الدّنیا، هَزَجْ سالم
چون معنیِ مُلَمَّع (شعرِ دوزبانه) رو گفته بودم، تئاتری و مناسبِ معنا هم در شوروهیجان بودن؛ مثلاً دَعِ الدّنیا رو با حرکتِ دست نشون میدادن که ول کن دنیا رو! موقعِ گفتنِ دَع، قیافهشون رو چروک میکردن که یعنی دنیا چیه که چسبیدی بهش، دَع! رها کن! ولش کن! از ریشهٔ وَدَعَ، مثلِ کلمهٔ وِداع.
دیگه مدیر و معاون و دبیرا و کلاسای دیگه عادت کرده بودن. مثلِ جلساتِ اوّل سراسیمه خودشون رو به کلاس نمیرسوندن ببینن «ننه کی عروس شده»! من هم مجبور نبودم ایستاده در غبارِ وسطِ کلاسی بههمریخته و پر از بوی عرق و صدای خنده و شادی و شاگردانی پلاس و ولو و قِران و لرزان، قد عَلَم کنم بگم درسشونه! عروضِ سَماعیه! گوششون باید ریتم رو بشناسه!
دخترام شیر میشدن. برای استهزای مدیر و معاون، شروع میکردن به خوندن:
چینِ چینِ دامنت، بیرون نیا میدزدنت!
فاعِلاتُن، فاعِلاتُن، فاعِلاتُن، فاعِلُن!
داشتم فکر میکردم اینقدر با عروض و قافیه فسق و فجور کردم، چند ساله خدا روزیم نمیکنه، در حالی که من هیچ علاقهای به شعر خوندن و کلمه معنی کردن و آرایههای ادبی رو کشف کردن و مثلِ خسرو معتضدِ باسوادِ دوستداشتنیِ خداحفظشون کنه، تاریخادبیات گفتن و تفاخر به مشاعرهٔ لوس و نمایشی و حوصلهسربر ندارم و بهجای همهٔ اینها حاضرم صبح تا عصر، بیوقفه و یکنفس، دستورزبان تدریس کنم و بعدش تا وقتی بیهوش شم، عروض و قافیه!
خدایا باور کن درسشون بود!
عروضِ سَماعیه!
گوششون باید ریتم رو میشناخت!🙄