eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
دارم تو گوگل جستجو می‌کنم ببینم محشرِ فردا، تو عِراق هم دیده می‌شه؟ اگر پسر بودم برمی‌گشتم مشّایه. به تماشای ماه‌گرفتگی... اما پسر نیستم و باید از آسمونِ کوچیکِ حیاطِ خونه‌مون، گواهِ صاحب داشتنِ جهان رو به تماشا بنشینم و حظ ببرم... تا فرداشب فرسته‌ای نمی‌نویسم که این فرسته رو همه بخونن و فرداشب رو از دست ندن. خوش‌به‌حالتون اگر تونستید به دشت و بیابونی بزنید. خوش‌به‌حالتون اگر تلسکوپ و تجهیزات دارید. خوش‌به‌حال‌تون اگر کسی حینِ تماشا براتون روضهٔ خانم أم‌البنین سلام الله علیها خوند. ایشون ماه‌گرفتگی رو بهتر از همه‌مون متوجه می‌شن... خوش‌به‌حالِ خادمی که فرداشب، محلِ شیفتش، بالای پشتِ بامِ حرمِ حضرتِ عبّاس علیه السلامه. خوش‌به‌حالِ هرکی در اوجِ ماه‌گرفتگی و سیاهیِ مطلق، یادش اومد ما همه در این جهان تنها و در تاریکی رها شدیم... بدونِ امام زمان علیه السلام... وقتی براش نمازِ آیات واجب می‌شه، یعنی آیه است... نشونه است... خوش‌به‌حالِ هرکی فرداشب ایمان بیاره...
Mohammad Motamedi [ Mifa-Music.ir ] Mohammad Motamedi - Emshab Ey Mah.mp3
زمان: حجم: 25.8M
چون روی درکشی تو، شود مَه سیه ز غم قصدِ خسوفِ قرصِ قمر می‌کنی؟ نکن!  وَ خَسَفَ الْقَمَرُ.
خی‌لی زیباست! خی‌لی باشکوهه! خی‌لی علمه! خی‌لی توحیده! خی‌لی ادبیاته! امشب برای هرکی ادبیات خونده یا دوست داره، مهمه. یا مثلِ من محصور در خونه، زیرِ تکه‌آسمونی پر از سیم‌های برق و پس‌زمینه‌های سیمانی و آجری، با یه لیوان چای تازه‌دم در شعف هستن، یا الآن گوشه و کناری از دشت و بیابونن که سطحِ سیمانیِ شهر و نورهاش مزاحم نباشن و قشنگ ببینن. اصلاً ادبیاتی‌ها سربه‌هوان! شما یه مرور کن شعرا و نویسنده‌هامون رو، معمولاً منجّم هم هستن؛ حکیم خیّام... شیخ‌الرئیس... خواجه نصیر... انوری... ابوریحان... جامی... نظامی عروضی... و... چیست این سقفِ بلندِ سادهٔ بسیارنقش؟ زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست الّا خدا! کسی که ماه و خورشید و ستاره‌ها همه مُهره‌های شطرنجش هستن و آسمون، صفحه‌ش... خی‌لی توحیده! انگار تو شکمِ نهنگیم... تاریک و پرخوف... یونس تو دلِ نهنگ، نماز خوند... خدا گفت اگه یونس جزوِ نمازگزارا نبود، می‌ذاشتم تا قیامت تو دلِ نهنگ بمونه... لا اله الّا أنت سبحانک إنّی کنتُ مِن الظالمین...❣
این تصویرِ ماه در آسمانِ مشّایه است❣ با گوشیِ معمولیِ خودم گرفته شده، اما خودم نگرفتم. بچه گرفته! بچه هی به تنظیماتِ دوربینِ موبایلم ور رفت و تونست از ماهِ به اون دوری، این عکسِ نزدیک و شفّاف رو بگیره. گفت گوشی‌ت قابلیتِ گرفتنِ عکس‌های خوب رو داره، چرا کمی باهاش ور نمی‌ری دستت بیاد؟ بعدش هم وقت و حوصله نکردم باهاش ور برم و دغدغه‌م نیست. حالا که می‌خوام از ماه عکسی به این خوبی بگیرم، از پسِ تنظیماتش برنمیام و عکس‌هام نابوده🥲 دیگه باز کِی ماه‌گرفتگی ببینیم... کِی پامون برسه مشّایه...
امروز دو ساعت بیکار بودم. یک. تلویزیون دیدم. دو. بعدش اومدم پروفایلای شما رو دیدم. یک۱. تو همهٔ شبکه‌ها به‌خاطرِ هفتهٔ وحدت بزن و بکوب دیدم! دو۱. تو غالبِ پروفایل‌های شما، نمادهای مذهبی، دینی، انقلابی، ولایی و شعار دیدم! ارتباطِ این دو؟ واقعاً سؤالمه ها! به‌عنوانِ یه مسلمون نه(!) به‌عنوانِ یه شیعه هم نه(!) به‌عنوانِ مدعیِ همین چیزایی که پروفایل گذاشتید، بیوگرافی، اسم، به‌عنوانِ همین‌ها، دردتون نمی‌گیره؟! سؤال‌تون نمی‌شه؟! بهتون برنمی‌خوره؟! خارخارِ ذهنی‌تون نمی‌شه یه کاری کنین؟! چالش‌پسندین؟ مثلاً چالش بذارم امروز همه‌تون به صداوسیما، ریاست جمهوری، وزارت ارشاد، ستاد اقامهٔ نماز، دفتر مراجع، آستان قدس، شهرداری‌ها، پایگاه‌های بسیج و... زنگ بزنید و اعتراض کنید و پیشنهاد بدید، پایه‌اید؟! اگر نه که برید بمیرید! در اولین فرصت حتماً بمیرید! اگر آره هم هنر نکردید! چالش؟! من سؤالم اینه؛ شما با این پروفایلا که برخیش واقعاً قشنگ بود و من برداشتم ازش استفاده کنم این‌جا یا هرجایی، با این اسمای حیدری و علوی و نجفی و فلان، باید یکی بزنه زیر گوش‌تون تا تکون بخورید؟! یا یکی قربون‌صدقه‌تون بره چالش بذاره یه کاری کنین؟! خودتون صاحبِ فکر و اندیشه و انتخاب نیستید؟! اَلو! دارین صدام و؟! زنده‌اید؟! همهٔ شبکه‌ها فقط موسیقی داشت! فقط یک صفتِ پیغمبر؛ مهربانی! امام صادق علیه السلام رو ندیدم تو این دو ساعت! ظلم‌ستیزیِ پیامبر رو ندیدم! شرح زندگی ندیدم! طرحِ جامعهٔ اسلامی ندیدم! برنامهٔ فرهیختگانی ندیدم! مناسب کودک ندیدم! دو تا مسابقهٔ دانش‌افزا ندیدم! بازیگرا مجری باشن و مهمان‌ها هم بازیگر دیدم، ولی ندیدم تازه‌مسلمونی رو از غرب آورده باشن! ندیدم از امّتِ مظلومِ پیغمبر؛ فلسطین و غزّه حرف بزنن! پروفایلاتون بود(!) شما هم اهلِ ترند هستین؟! چون الآن پروفایلِ فلسطینی رو بورسه گذاشتید؟! دردتون نیومده از تلویزیون؟! بیرون فقط شیرینی و شربت می‌دن، مولودی گذاشتن، دردتون نیومده؟! مثلاً اون‌قدری دردتون نیومده که زنگ بزنید شهرداری بگید چرا احادیث پیامبر رو کار نکردی؟! چرا یه گرافیستِ درست نگرفتی از امام صادق علیه السلام کار کنه، همون‌جوری که داشتی برای شجریان کار می‌کردی؟! به بسیج‌تون اعتراض نکردید چرا طرحِ آشتی‌کنون راه ننداختین؟! چرا به‌جای یه تیکه گوشت و مرغ دادن به خونواده‌های عیال‌وار، اونم با صد تا عکس و تشریفات، برای یه بیکار، کار جور نکردین؟! مسجدتون نرفتید ببینید حاج‌آقا این یک هفته رو از بزرگان شیعه و سنّی محل دعوت گرفته بیان صحبت؟ مثلاً عصرنشینی‌های خاطره‌بازی! بیان از خاطراتِ مشترکِ محله‌شون بگن. بگن و بخندن. به صداوسیما نگفتید این‌طوری هم می‌شه وحدت رو نشون داد، تو قِر دادن همه متحد نیستن، داری دروغ نشون می‌دی! اصلاً مسجد محله‌تون این یه هفته خبری بود؟! دردتون نیومد؟! چرا به صداوسیما زنگ نزدید به این‌که جامع طرح نمی‌ریزه اعتراض کنید و بهش پیشنهاد بدید؟! نکنه اوکی هستید با این روال؟! روزی پنجاه نفر هم زنگ بزنن، من اعتقاد دارم می‌فهمن ما نمردیم، اگر خبری نیست، یعنی مُردیم! مُردید؟! من یه سؤالِ واقعنیِ دیگه هم دارم! وقتی بی‌تفاوتید وقتی بی‌رگید وقتی بی‌عارید چطور روتون می‌شه خودتون رو به علی علیه السلام بچسبونید؟! کاش وجدان داشتید و به آبروی علی رحم می‌کردید...
من واقعاً سؤالمه! واقعاً دردتون نیومد وقتی دیدید زیر آسمون شهر پخش می‌شه؟! یعنی هیچ رگی در شما نجنبید که زنگ بزنید صداوسیما رو روی سرشون خراب کنید که این‌همه سال تو این سریال رو نذاشتی، حالا که برنامهٔ کثافت‌بازی زنک تو ترکیه سر زبون‌ها افتاده، تو این و پخش کردی و قیافه‌ش و داری با حجاب نشون می‌دی که نوجوان‌هامون به ریشِ هرچی مذهبیه بخندن؟! من این حجم از بی‌رگی رو برنمی‌تابم(!) خودتون اوکی‌اید؟!
آخرین‌باری که عروض و قافیه درس می‌دادم؛ سنگِ عقیقِ انگشترم رو چرخونده بودم به کفِ دستم که آسیب نبینه و با نقرهٔ رکابش روی تخته ضرب گرفته بودم و با دستِ چپم، سرِ بستهٔ ماژیک رو روی میزِ فلزیِ کلاس می‌زدم. صدای تخته، هجای کوچیک بود و صدای میز، هجای بلند. [هِجا همون بخش کردنیه که کلاس اوّل همه‌مون یاد گرفتیم: با _ با. دو بخش. یعنی دو هِجا] دخترای دوازدهمِ انسانی، همه بیرون از نیمکت‌هاشون، وسطِ کلاس بودن. چند نفری از خنده، درازکِش و دست‌به‌روی دل و در حالِ اشک ریختن از شدتِ قهقهه، چند نفری دورِ من، پای تخته در حالِ بشکن زدن، وَ دلقک‌های کلاس، اون وسط در حالِ قِر دادن! من با ضرب‌آهنگ می‌خوندم: مَتی ما تَلقَ مَنْ تَهویٰ مَفاعیلُن مَفاعیلُن دخترا یک‌صدا تکرار می‌کردن: هَزَجْ سالم، مَفاعیلُن، هَزَجْ سالم [هَزَج اسمِ وزنیه که مَفاعیلُن داره. به چنین شعری می‌گیم بحرِ هَزَج. سالم وقتی می‌گیم که مَفاعیلُن خودشه و ناقص نشده؛ مثلاً نشده مَفاعِلُن] باز من می‌خوندم: مَفاعیلُن مَفاعیلُن دَعِ الدّنیا وَ اَهمِلها دخترا قِر می‌دادن و یک‌صدا می‌گفتن: وَ اَهمِلها، هَزَجْ سالم، دَعِ الدّنیا، هَزَجْ سالم چون معنیِ مُلَمَّع (شعرِ دوزبانه) رو گفته بودم، تئاتری و مناسبِ معنا هم در شوروهیجان بودن؛ مثلاً دَعِ الدّنیا رو با حرکتِ دست نشون می‌دادن که ول کن دنیا رو! موقعِ گفتنِ دَع، قیافه‌شون رو چروک می‌کردن که یعنی دنیا چیه که چسبیدی بهش، دَع! رها کن! ولش کن! از ریشهٔ وَدَعَ، مثلِ کلمهٔ وِداع. دیگه مدیر و معاون و دبیرا و کلاسای دیگه عادت کرده بودن. مثلِ جلساتِ اوّل سراسیمه خودشون رو به کلاس نمی‌رسوندن ببینن «ننه کی عروس شده»! من هم مجبور نبودم ایستاده در غبارِ وسطِ کلاسی به‌هم‌ریخته و پر از بوی عرق و صدای خنده و شادی و شاگردانی پلاس و ولو و قِران و لرزان، قد عَلَم کنم بگم درس‌شونه! عروضِ سَماعیه! گوش‌شون باید ریتم رو بشناسه! دخترام شیر می‌شدن. برای استهزای مدیر و معاون، شروع می‌کردن به خوندن: چینِ چینِ دامنت، بیرون نیا می‌دزدنت! فاعِلاتُن، فاعِلاتُن، فاعِلاتُن، فاعِلُن! داشتم فکر می‌کردم این‌قدر با عروض و قافیه فسق و فجور کردم، چند ساله خدا روزیم نمی‌کنه، در حالی که من هیچ علاقه‌ای به شعر خوندن و کلمه معنی کردن و آرایه‌های ادبی رو کشف کردن و مثلِ خسرو معتضدِ باسوادِ دوست‌داشتنیِ خداحفظ‌شون کنه، تاریخ‌ادبیات گفتن و تفاخر به مشاعرهٔ لوس و نمایشی و حوصله‌سربر ندارم و به‌جای همهٔ این‌ها حاضرم صبح تا عصر، بی‌وقفه و یک‌نفس، دستورزبان تدریس کنم و بعدش تا وقتی بیهوش شم، عروض و قافیه! خدایا باور کن درس‌شون بود! عروضِ سَماعیه! گوش‌شون باید ریتم رو می‌شناخت!🙄
خواستم از زیرِ روزهٔ فردا در برم که کاغذِ محاسباتِ نمازها و روزه‌های قضام از ۹ سالگی در سجّاده‌م برام دست تکون داد! لطفاً همه‌تون روزه بگیرید! من نمی‌تونم فردا میوه و شیرینی و شربت بخورم، شمام نخورید😭 جشن و مولودی و موکبی رفتید، بگیرید افطار بخورید😭 اگر روزه نگرفتید و خوردید، از صمیمِ قلب دعا می‌کنم یبوست بگیرید.
این فرسته، فوق‌العاده مهمه! پیشاپیش می‌گم؛ از من گفتن بود! متأسفانه در مجموعهٔ بدی‌هام، یکی از پررنگ‌ترین و اساسی‌ترین و غیرمنعطف‌ترین‌هاشون، اینه که اگر قهر کنم، تا طرفِ مقابلم برای آشتی نیاد، من هیچ اقدامی نمی‌کنم... از این بدی راضی هستم؟ نه! ازش خوشم میاد؟ نه! سعی در اصلاحش نکردم؟ چرا! ولی خب... خیری ندیده‌ام از این اختیارها! هر وقت با برادروسطی‌م تو بچگی‌ها دعوام می‌شد، دوست داشتم مادرم زودی آشتی‌مون بده. من دلِ قهر ندارم. نه از آدمیزاد، بلکه از خودِ قهر. از خودِ مقولهٔ قهر بدم میاد. مادرم ولی اقدامی نمی‌کرد. من باید چشم می‌کشیدم تا برادرم خودش بیاد آشتی‌. در مدرسه به معلمِ آشتی‌کنون مشهورم. تقریباً همیشه در پایانِ برخی برگه‌های انشا، چنین محتوایی داشتم که خانوم؛ من با فلانی قهرم، می‌شه آشتی‌مون بدید، خودم روم نمی‌شه... غرورم علیلم کرده... من این روم نمی‌شه رو می‌فهمیدم... غرورم علیلم کرده رو می‌فهمیدم... سریع دست‌به‌کار می‌شدم... سااااااااااعت‌ها تو حیاط، وسطِ دادوبیدادهای دو نفر می‌ایستادم و تلاش می‌کردم با هم حرف بزنن، ریشهٔ کدورت رو بفهمن و با هم بسازن... پارسال این‌قدر به آشتی دادن شُهره شدم که حتی مدیرمون با دبیرِ هنر به مشکل خورد، اومد بهم گفت... گفت می‌شه شما نخ بدید ما با هم به صلح برسیم؟ نمی‌تونم از جایگاهِ مدیریتی وارد بشم... وَ من به‌جای نخ، طناب بود که کشیدم و صلح برگشت... خی‌لی روی این‌که کسی با کسی قهر باشه حساسم... چون ازش رنج کشیدم و هرگز کسی نمیومده میون‌داری... همیشه زحمتِ آشتی با طرفِ مقابلم بوده‌... تمومِ سال‌های رفاقت، زحمتِ آشتی با رفیقم بوده و جلوتر از من تو بهشته ان‌شاءالله و شفیعم😭 من خی‌لی شرمسارم... وَ همیشه به خودم می‌گفتم چرا دوستامون، آشتی دادن بلد نیستن؟! قبلاً هم نوشته بودم، واسطه‌گریِ آشتی و وصل رو به اهمیتِ واسطه‌گریِ ازدواج بدونید... چطور دو تا جوان رو به هم می‌رسونید؟ خب چرا بعدش ول می‌کنید؟! چرا وقتی در تلاطمِ زندگی، به کدورت می‌رسن، نمی‌رین وساطت کنید... از این‌ور به این یکی بگید شوهرت دوستت داره... از اون‌ور به اون یکی بگید، این زن بین اون‌همه خواستگار، تو رو انتخاب کرد و تو رو شاخص دید... چرا دل، گرم نمی‌کنید؟ چرا طناب‌های پاره‌شده رو گره نمی‌زنید؟ من از واسطه‌گریِ ازدواج بدم میاد. از فرهنگ‌هایی که به جامعه تحمیل می‌شه و سطحِ پایین‌اومدهٔ پسرمذهبی‌هایی که جنیفر لوپز می‌خوان و دخترمذهبی‌هایی که حضرت سلیمان طلب می‌کنن و هر دو قشر شایستهٔ هم هستن و چیزی که عوض داره، گله نداره، متنفرم! اما در آشتی دادن و سپید کردنِ کدورت‌ها، دستی بر آتش دارم و حتی برای دعواهای دوساعتهٔ مدرسه‌ای که برای مشاورمون مسخره و بچه‌بازیه، وقت و عمر و انرژی می‌ذارم و هرکی رو آشتی می‌دم، خودم شیرینی‌شون رو می‌برم کلاس. چون تا به این سن، هیچ‌کس وقتی من با کسی قهر بودم، وساطت نکرد من و از حصارِ غرورم نجاتم بده... عاشقِ سریالِ پدرسالارم فقط به‌خاطرِ اون ریش‌سفیدی‌بازی‌هایی که داره و همیشه عده‌ای تو اون فیلم، غصهٔ قهرها رو می‌خوردن و برای آشتی‌شون تلاش می‌کردن... عاشقِ کارای تیمی هستم که توش قهر اتفاق بیفته و من برم آشتی بدم و بچه‌هام آشتی دادن رو یاد بگیرن و دل‌شون برای قهرهای دنیا بجوشه... سال‌هاست آشتی‌کنون رو به نیتِ پیامبر صلوات الله علیه انجام می‌دم چون ایشون، انسان رو با حقیقتِ گمشدهٔ خودش آشتی داد... اصلاً اسمِ ایشون برای من، بوی آشتی می‌ده... طعمِ حالا هم و بغل کنین و‌ ببوسین... رنگِ یه‌چی تو گفتی، یه‌چی اون، از پسِ هم براومدین دیگه، حالا تمومش کنین... قبول! غرورِ من و مثلِ من‌ها بده... ولی شمام نذارید کسی با کسی قهر بمونه... ما مغرورا خودمون از دستِ خودمون در عذابیم... فردا آشتی‌کنون راه بندازید. حتی اگه دخترخالهٔ سه‌ساله‌تون با عروسکش که غذا نمی‌خوره، قهر کرده!