سربهراه
اذان شد بی اونکه امشب هم سختیِ بیدار شدن برای نماز خوندن رو بچشم...
شب از هجومِ خیالت
نمیبرد خوابم...
امروز دو ساعت بیکار بودم.
یک. تلویزیون دیدم.
دو. بعدش اومدم پروفایلای شما رو دیدم.
یک۱. تو همهٔ شبکهها بهخاطرِ هفتهٔ وحدت بزن و بکوب دیدم!
دو۱. تو غالبِ پروفایلهای شما، نمادهای مذهبی، دینی، انقلابی، ولایی و شعار دیدم!
ارتباطِ این دو؟
واقعاً سؤالمه ها!
بهعنوانِ یه مسلمون نه(!)
بهعنوانِ یه شیعه هم نه(!)
بهعنوانِ مدعیِ همین چیزایی که پروفایل گذاشتید، بیوگرافی، اسم،
بهعنوانِ همینها، دردتون نمیگیره؟!
سؤالتون نمیشه؟!
بهتون برنمیخوره؟!
خارخارِ ذهنیتون نمیشه یه کاری کنین؟!
چالشپسندین؟
مثلاً چالش بذارم امروز همهتون به صداوسیما، ریاست جمهوری، وزارت ارشاد، ستاد اقامهٔ نماز، دفتر مراجع، آستان قدس، شهرداریها، پایگاههای بسیج و... زنگ بزنید و اعتراض کنید و پیشنهاد بدید، پایهاید؟!
اگر نه که برید بمیرید! در اولین فرصت حتماً بمیرید!
اگر آره هم هنر نکردید!
چالش؟!
من سؤالم اینه؛
شما با این پروفایلا که برخیش واقعاً قشنگ بود و من برداشتم ازش استفاده کنم اینجا یا هرجایی، با این اسمای حیدری و علوی و نجفی و فلان، باید یکی بزنه زیر گوشتون تا تکون بخورید؟! یا یکی قربونصدقهتون بره چالش بذاره یه کاری کنین؟!
خودتون صاحبِ فکر و اندیشه و انتخاب نیستید؟!
اَلو!
دارین صدام و؟!
زندهاید؟!
همهٔ شبکهها فقط موسیقی داشت!
فقط یک صفتِ پیغمبر؛
مهربانی!
امام صادق علیه السلام رو ندیدم تو این دو ساعت!
ظلمستیزیِ پیامبر رو ندیدم!
شرح زندگی ندیدم!
طرحِ جامعهٔ اسلامی ندیدم!
برنامهٔ فرهیختگانی ندیدم!
مناسب کودک ندیدم!
دو تا مسابقهٔ دانشافزا ندیدم!
بازیگرا مجری باشن و مهمانها هم بازیگر دیدم، ولی ندیدم تازهمسلمونی رو از غرب آورده باشن!
ندیدم از امّتِ مظلومِ پیغمبر؛ فلسطین و غزّه حرف بزنن!
پروفایلاتون بود(!)
شما هم اهلِ ترند هستین؟! چون الآن پروفایلِ فلسطینی رو بورسه گذاشتید؟! دردتون نیومده از تلویزیون؟!
بیرون فقط شیرینی و شربت میدن، مولودی گذاشتن، دردتون نیومده؟!
مثلاً اونقدری دردتون نیومده که زنگ بزنید شهرداری بگید چرا احادیث پیامبر رو کار نکردی؟! چرا یه گرافیستِ درست نگرفتی از امام صادق علیه السلام کار کنه، همونجوری که داشتی برای شجریان کار میکردی؟!
به بسیجتون اعتراض نکردید چرا طرحِ آشتیکنون راه ننداختین؟! چرا بهجای یه تیکه گوشت و مرغ دادن به خونوادههای عیالوار، اونم با صد تا عکس و تشریفات، برای یه بیکار، کار جور نکردین؟!
مسجدتون نرفتید ببینید حاجآقا این یک هفته رو از بزرگان شیعه و سنّی محل دعوت گرفته بیان صحبت؟ مثلاً عصرنشینیهای خاطرهبازی! بیان از خاطراتِ مشترکِ محلهشون بگن. بگن و بخندن. به صداوسیما نگفتید اینطوری هم میشه وحدت رو نشون داد، تو قِر دادن همه متحد نیستن، داری دروغ نشون میدی!
اصلاً مسجد محلهتون این یه هفته خبری بود؟! دردتون نیومد؟!
چرا به صداوسیما زنگ نزدید به اینکه جامع طرح نمیریزه اعتراض کنید و بهش پیشنهاد بدید؟! نکنه اوکی هستید با این روال؟!
روزی پنجاه نفر هم زنگ بزنن، من اعتقاد دارم میفهمن ما نمردیم،
اگر خبری نیست، یعنی مُردیم!
مُردید؟!
من یه سؤالِ واقعنیِ دیگه هم دارم!
وقتی بیتفاوتید
وقتی بیرگید
وقتی بیعارید
چطور روتون میشه خودتون رو به علی علیه السلام بچسبونید؟!
کاش وجدان داشتید و به آبروی علی رحم میکردید...
من واقعاً سؤالمه!
واقعاً دردتون نیومد وقتی دیدید زیر آسمون شهر پخش میشه؟!
یعنی هیچ رگی در شما نجنبید که زنگ بزنید صداوسیما رو روی سرشون خراب کنید که اینهمه سال تو این سریال رو نذاشتی، حالا که برنامهٔ کثافتبازی زنک تو ترکیه سر زبونها افتاده، تو این و پخش کردی و قیافهش و داری با حجاب نشون میدی که نوجوانهامون به ریشِ هرچی مذهبیه بخندن؟!
من این حجم از بیرگی رو برنمیتابم(!)
خودتون اوکیاید؟!
آخرینباری که عروض و قافیه درس میدادم؛ سنگِ عقیقِ انگشترم رو چرخونده بودم به کفِ دستم که آسیب نبینه و با نقرهٔ رکابش روی تخته ضرب گرفته بودم و با دستِ چپم، سرِ بستهٔ ماژیک رو روی میزِ فلزیِ کلاس میزدم.
صدای تخته، هجای کوچیک بود و صدای میز، هجای بلند. [هِجا همون بخش کردنیه که کلاس اوّل همهمون یاد گرفتیم: با _ با. دو بخش. یعنی دو هِجا]
دخترای دوازدهمِ انسانی، همه بیرون از نیمکتهاشون، وسطِ کلاس بودن. چند نفری از خنده، درازکِش و دستبهروی دل و در حالِ اشک ریختن از شدتِ قهقهه،
چند نفری دورِ من، پای تخته در حالِ بشکن زدن، وَ دلقکهای کلاس، اون وسط در حالِ قِر دادن!
من با ضربآهنگ میخوندم:
مَتی ما تَلقَ مَنْ تَهویٰ
مَفاعیلُن مَفاعیلُن
دخترا یکصدا تکرار میکردن:
هَزَجْ سالم، مَفاعیلُن، هَزَجْ سالم
[هَزَج اسمِ وزنیه که مَفاعیلُن داره. به چنین شعری میگیم بحرِ هَزَج. سالم وقتی میگیم که مَفاعیلُن خودشه و ناقص نشده؛ مثلاً نشده مَفاعِلُن]
باز من میخوندم:
مَفاعیلُن مَفاعیلُن
دَعِ الدّنیا وَ اَهمِلها
دخترا قِر میدادن و یکصدا میگفتن:
وَ اَهمِلها، هَزَجْ سالم، دَعِ الدّنیا، هَزَجْ سالم
چون معنیِ مُلَمَّع (شعرِ دوزبانه) رو گفته بودم، تئاتری و مناسبِ معنا هم در شوروهیجان بودن؛ مثلاً دَعِ الدّنیا رو با حرکتِ دست نشون میدادن که ول کن دنیا رو! موقعِ گفتنِ دَع، قیافهشون رو چروک میکردن که یعنی دنیا چیه که چسبیدی بهش، دَع! رها کن! ولش کن! از ریشهٔ وَدَعَ، مثلِ کلمهٔ وِداع.
دیگه مدیر و معاون و دبیرا و کلاسای دیگه عادت کرده بودن. مثلِ جلساتِ اوّل سراسیمه خودشون رو به کلاس نمیرسوندن ببینن «ننه کی عروس شده»! من هم مجبور نبودم ایستاده در غبارِ وسطِ کلاسی بههمریخته و پر از بوی عرق و صدای خنده و شادی و شاگردانی پلاس و ولو و قِران و لرزان، قد عَلَم کنم بگم درسشونه! عروضِ سَماعیه! گوششون باید ریتم رو بشناسه!
دخترام شیر میشدن. برای استهزای مدیر و معاون، شروع میکردن به خوندن:
چینِ چینِ دامنت، بیرون نیا میدزدنت!
فاعِلاتُن، فاعِلاتُن، فاعِلاتُن، فاعِلُن!
داشتم فکر میکردم اینقدر با عروض و قافیه فسق و فجور کردم، چند ساله خدا روزیم نمیکنه، در حالی که من هیچ علاقهای به شعر خوندن و کلمه معنی کردن و آرایههای ادبی رو کشف کردن و مثلِ خسرو معتضدِ باسوادِ دوستداشتنیِ خداحفظشون کنه، تاریخادبیات گفتن و تفاخر به مشاعرهٔ لوس و نمایشی و حوصلهسربر ندارم و بهجای همهٔ اینها حاضرم صبح تا عصر، بیوقفه و یکنفس، دستورزبان تدریس کنم و بعدش تا وقتی بیهوش شم، عروض و قافیه!
خدایا باور کن درسشون بود!
عروضِ سَماعیه!
گوششون باید ریتم رو میشناخت!🙄
خواستم از زیرِ روزهٔ فردا در برم که کاغذِ محاسباتِ نمازها و روزههای قضام از ۹ سالگی در سجّادهم برام دست تکون داد!
لطفاً همهتون روزه بگیرید! من نمیتونم فردا میوه و شیرینی و شربت بخورم، شمام نخورید😭 جشن و مولودی و موکبی رفتید، بگیرید افطار بخورید😭
اگر روزه نگرفتید و خوردید، از صمیمِ قلب دعا میکنم یبوست بگیرید.
#وفاق
این فرسته، فوقالعاده مهمه!
پیشاپیش میگم؛ از من گفتن بود!
متأسفانه در مجموعهٔ بدیهام، یکی از پررنگترین و اساسیترین و غیرمنعطفترینهاشون، اینه که اگر قهر کنم، تا طرفِ مقابلم برای آشتی نیاد، من هیچ اقدامی نمیکنم...
از این بدی راضی هستم؟
نه!
ازش خوشم میاد؟
نه!
سعی در اصلاحش نکردم؟
چرا!
ولی خب... خیری ندیدهام از این اختیارها!
هر وقت با برادروسطیم تو بچگیها دعوام میشد، دوست داشتم مادرم زودی آشتیمون بده. من دلِ قهر ندارم. نه از آدمیزاد، بلکه از خودِ قهر. از خودِ مقولهٔ قهر بدم میاد.
مادرم ولی اقدامی نمیکرد. من باید چشم میکشیدم تا برادرم خودش بیاد آشتی.
در مدرسه به معلمِ آشتیکنون مشهورم.
تقریباً همیشه در پایانِ برخی برگههای انشا، چنین محتوایی داشتم که خانوم؛ من با فلانی قهرم، میشه آشتیمون بدید، خودم روم نمیشه... غرورم علیلم کرده...
من این روم نمیشه رو میفهمیدم...
غرورم علیلم کرده رو میفهمیدم...
سریع دستبهکار میشدم...
سااااااااااعتها تو حیاط، وسطِ دادوبیدادهای دو نفر میایستادم و تلاش میکردم با هم حرف بزنن، ریشهٔ کدورت رو بفهمن و با هم بسازن...
پارسال اینقدر به آشتی دادن شُهره شدم که حتی مدیرمون با دبیرِ هنر به مشکل خورد، اومد بهم گفت... گفت میشه شما نخ بدید ما با هم به صلح برسیم؟ نمیتونم از جایگاهِ مدیریتی وارد بشم...
وَ من بهجای نخ، طناب بود که کشیدم و صلح برگشت...
خیلی روی اینکه کسی با کسی قهر باشه حساسم...
چون ازش رنج کشیدم و هرگز کسی نمیومده میونداری...
همیشه زحمتِ آشتی با طرفِ مقابلم بوده...
تمومِ سالهای رفاقت، زحمتِ آشتی با رفیقم بوده و جلوتر از من تو بهشته انشاءالله و شفیعم😭
من خیلی شرمسارم...
وَ همیشه به خودم میگفتم چرا دوستامون، آشتی دادن بلد نیستن؟!
قبلاً هم نوشته بودم، واسطهگریِ آشتی و وصل رو به اهمیتِ واسطهگریِ ازدواج بدونید... چطور دو تا جوان رو به هم میرسونید؟ خب چرا بعدش ول میکنید؟! چرا وقتی در تلاطمِ زندگی، به کدورت میرسن، نمیرین وساطت کنید... از اینور به این یکی بگید شوهرت دوستت داره... از اونور به اون یکی بگید، این زن بین اونهمه خواستگار، تو رو انتخاب کرد و تو رو شاخص دید...
چرا دل، گرم نمیکنید؟
چرا طنابهای پارهشده رو گره نمیزنید؟
من از واسطهگریِ ازدواج بدم میاد. از فرهنگهایی که به جامعه تحمیل میشه و سطحِ پاییناومدهٔ پسرمذهبیهایی که جنیفر لوپز میخوان و دخترمذهبیهایی که حضرت سلیمان طلب میکنن و هر دو قشر شایستهٔ هم هستن و چیزی که عوض داره، گله نداره، متنفرم!
اما در آشتی دادن و سپید کردنِ کدورتها، دستی بر آتش دارم و حتی برای دعواهای دوساعتهٔ مدرسهای که برای مشاورمون مسخره و بچهبازیه، وقت و عمر و انرژی میذارم و هرکی رو آشتی میدم، خودم شیرینیشون رو میبرم کلاس.
چون تا به این سن، هیچکس وقتی من با کسی قهر بودم، وساطت نکرد من و از حصارِ غرورم نجاتم بده...
عاشقِ سریالِ پدرسالارم فقط بهخاطرِ اون ریشسفیدیبازیهایی که داره و همیشه عدهای تو اون فیلم، غصهٔ قهرها رو میخوردن و برای آشتیشون تلاش میکردن...
عاشقِ کارای تیمی هستم که توش قهر اتفاق بیفته و من برم آشتی بدم و بچههام آشتی دادن رو یاد بگیرن و دلشون برای قهرهای دنیا بجوشه...
سالهاست آشتیکنون رو به نیتِ پیامبر صلوات الله علیه انجام میدم چون ایشون، انسان رو با حقیقتِ گمشدهٔ خودش آشتی داد...
اصلاً اسمِ ایشون برای من، بوی آشتی میده... طعمِ حالا هم و بغل کنین و ببوسین... رنگِ یهچی تو گفتی، یهچی اون، از پسِ هم براومدین دیگه، حالا تمومش کنین...
قبول! غرورِ من و مثلِ منها بده... ولی شمام نذارید کسی با کسی قهر بمونه... ما مغرورا خودمون از دستِ خودمون در عذابیم...
فردا آشتیکنون راه بندازید.
حتی اگه دخترخالهٔ سهسالهتون با عروسکش که غذا نمیخوره، قهر کرده!
اگر شما مذهبیهای امروز
زمانِ پیامبر بودید
اسلام که بماند،
خودِ اسم و رسمِ پیامبر به امروز نمیرسید(!)
اونزمان هرکس مسلمون میشد
با اشتیاق و داوطلب
میرفت بقیه رو هم مسلمون کنه.
اون موقع مثل الآن نبوده که شما در امن و امانید و ته ته تهش بزن بزن بشه،
اون موقع خبرِ اسلام
داشته به حکومتها و امپراتوریهای خفنی میرسیده که
فقط سرِ اینکه اسمشون بالای نامه باشه یا نه
نامه رو نخونده پاره میکردن(!)
اجدادِ ساسانیِ خودمون این ننگ رو برامون به یادگار گذاشتن دیگه(!)
یعنی طرف باید قیدِ زندگیشم میزده... شاید یکی خوشش نمیومد، تعصب بوده، جاهلیت بوده، بتپرستی بوده، میزده تویی که داری از خدای یکتا میگی رو میکشته(!)
ولی دونه دونهشون
تنها یا جمعی، میرفتن تبلیغ و امر به معروف و نهی از منکر...
یعنی پا گذاشتن روی همهٔ ترسهاشون... منفعتهاشون... صلاحهاشون... مردم چی میگنهاشون... اثر داره یا ندارههاشون... من که خودم تازهمسلمونم و چیزی حالیم نیستهاشون... اگر بگم فامیل از هم میپاشههاشون... نونم آجر میشههاشون... دیگه بهم شغل نمیدنهاشون... اخراجم میکننهاشون... زن و بچهم چی میشههاشون...
وَ فقط مثلِ دومینو، سریع و بیوقفه و شونه به شونه، اسلام رو منتقل کردن...
اگه شما مذهبیای لالِ الآن بودید،
حتی اسمِ پیغمبر هم به ما نمیرسید!
از مذهبیهای حقیقی و خیرخواه و تمدنی و شجاع و بزرگوار و خالص و مؤمن و دغدغهمندِ اون زمان خیلی خیلی سپاسگزارم❣
بهترین سلامهای خدا بر آنها😭❣
الحمدلله که خدا گسترشِ اسلام رو
به اونها واگذار کرد و ما رو اسیرِ مذهبیلبودهنای سجادهآبکشِ وراجِ بیعمل نکرد...
یه سمیه با همهٔ زن بودن و ناچیز بودن در جامعه، چه مردانه پای اسلام موند...
خدا رو شکر که بارِ گسترشِ اسلام
به دوشِ اونها بود و
خفّتِ خاموش کردنِ نورِ اسلام و تحریفش
به شما مذهبیهای لالِ امروز خورده که یه امر به معروفِ ساده رو هم میپیچونین(!)
چه خطری از بیخِ گوشِ عاقبتِ عالَم گذشته...
عالَم!
میفهمین؟!
عالَم!
یعنی اون یک نفری که مسلمون شد و
با ذوق رفت به همسایهش گفت اسلام میگه منِ دارا و توی ندار برابریم
مگر در تقوا...
میتونست بگه من که یک نفرم...
همسایهم که به حرفم گوش نمیده...
وَ دونه دونه همین تفکر رو داشتن...
اسلام
حتی به مدینه نمیرسید...
ببین تا کجای تاریخ رو نگاه کرده که رفته و گفته!
۱۵۰۰ سال بعد!
الله اکبر!
انسانِ ۲۵۰ ساله این شکلیه...
انسانِ کامل این شکلیه...
انسانِ ظهوری این شکلیه...
بعد الآن به مذهبیه بگو تو بهجای چادر
عبا میپوشی
فرهنگ و ذائقهٔ نسلِ بعد از این رو عوض میکنی...
جواب میده به عبای من یک نفر که آسمون نمیتپه(!)
اگر یکی از اونها
شبیه مذهبیهای امروز بود
ما هنوز هَبَل میپرستیدیم و
دخترامون زنده به گور میشدن...
خدای من...
ما مدیونِ مذهبیهایی هستیم
که #باتفاوت بودن!
یه اویس!
هرگز پیامبر رو ندید...
اما برای موندگاریِ دینِ پیامبرش
هرگز از پا ننشست...
الآن به مذهبیا میگی برای ظهور کار کنید
برای ظهور دعا کنید
برای ظهور تلاش کنید
برای ظهور تربیت کنید
میگه از ما که گذشت... مگه خود امام زمان ظهور کنه(!)
یعنی چون از خودش گذشته
براش مهم نیست حداقل بچهش
نوهش
یا یه نسل بعدش
به ظهور نزدیکتر شه(!)
اگر اویسهای باتفاوت نبودن
ما هنوز داشتیم پای سنگ و چوب
نوزادهامون رو سر میبریدیم!
الله اکبر!