سربهراه
يَا مَوْلَاىَ يَا أَبا عَبْدِاللّٰهِ❣ هٰذا يَوْمُ الإِثْنَيْنِ وَهُوَ يَوْمُكُما وَبِاسْمِكُما وَأ
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام بر میزبانِ دوشنبهها❣
«دوست میدارَمَت به بانگِ بلند»
@sarbehrah
هم به خانومه گفتم شالش رو سرش کنه،
هم رفتم جلو به راننده گفتم باید تذکر بده،
هم به اتوبوسرانی پیامِ قاطع و از موضعِ بالا (موضعِ ما مردم نسبت به سرنوشتمون) فرستادم.
عارمه برای امام حسین علیه السلام اشک بریزم و ندبههای امام زمانی شرکت کنم و یه بیبخارِ بیرگِ بیتفاوت باشم!
بمیرم اما روزی نرسه که لبودهنِ بیعارِ مذهبی باشم! بمیرم اما هیئتی و محجبه و شعاربدهی وقتِ عمل، فراری و ترسو نباشم! بمیرم و اینقدر #چندش نشم یهروزی!
@sarbehrah
تو این هوا بیرون اومدن رو دوست دارم؛
نه اونقدر تاریکه که بترسی،
نه اونقدر روشن که ازدحام بَرِت داره،
یه خلوتِ امنه.
@sarbehrah
سربهراه
تو این هوا بیرون اومدن رو دوست دارم؛ نه اونقدر تاریکه که بترسی، نه اونقدر روشن که ازدحام بَرِت دار
شاید «گُلدِن تایم»ِ نویسندگی همین موقع است؛ پُر از کلمه... پُر از شهود... پُر از اِدراک... پُر از خاطره...
مثلا این لحظه من رو بارها یادِ صبحهای اردوجهادیِ بلوچستان میندازه وقتی زودتر بلند میشدم که به امورِ شخصیم رسیدگی کنم و بتونم قبل از بیدار کردنِ بچهها، حاضر و آماده باشم و دورِ تندِ جهادی رو مدیریت کنم... بعد از اینکه حاضر میشدم و چادرم رو سرم میکشیدم و آماده میشدم که صوتِ بیدارباش رو پخش کنم، پنج دقیقه مینشستم بینِ دستوپای بچههای غرق در خوابم و بهشون نگاه میکردم... فکر میکردم... فکر میکردم... فکر میکردم که من چرا اونجام؟ در یکی از جنوبیترین نقاطِ نقشهی ایران؟...
یا بارها من رو یادِ مشّایه میندازه، حوالیِ عمودِ چهارصد که هنوز تازهنفسم و بیتاول... وَ دلم میخواد خنکای بیابونیِ این ساعتِ عِراق، حتما به صورتم بخوره... بعد من تا طلوعِ خورشید به این فکر کنم که این خنکا از سمتِ کربلا میاد یا نجف؟...
یا بارها و بارها من رو یادِ دوکوهه انداخته وقتی تو همین هوا میگشتم دنبالِ حوضی که کَفِش مزارِ دو تا شهیدِ گمنامه و من از سالهای دور ازشون عکس دارم...
این یادِ آخری همیشه من رو به گریه انداخته و اگه از شبکاریِ دیشب، بند بندِ استخونای تنم خسته نبود، شرح میدادم چرا...
نمیدونم! ولی این زمان بیشتر هم صدا میزنم یا صاحبالزمان... یا صاحبالزمان... یا صاحبالزمان...
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
چون ماهِ امتحاناته تونستم بعد از شبکاریِ دیشب یه دلِ سیییییییر بخوابم. با قیافهی پُفکرده بیدار میشم و لباسام و میریزم ماشین. یه تیکه مرغ میذارم بیرون یخش باز شه. چایهل برای خودم دم میکنم. اسپند دود میکنم. اتاقم و جمعوجور میکنم. حوصلهی گوگل ندارم، بدونِ دستورپخت، مرغم و میندازم تو قابلمهی آب، دو حبّه سیر روش، دارچین و هل، کمی روغن، وَ درِ قابلمه رو میذارم و شعله رو زیاد میکنم. اذان میگن و وضو میگیرم. یادم میاد با وضو غذام و شروع نکردم. نیّت میکنم شامم نذریِ حضرت زهرا سلام الله علیها باشه و نمازِ کمی از نورافتاده (غیرِ اولِ وقت) و حواسناجمعی میخونم.
صدای خاموش شدنِ ماشین لباسشویی میاد و لباسام رو پهن میکنم. شاد رو باز میکنم و دونهدونه شاگردام و جواب میدم. به رفیق میزنگم و صحبت میکنیم. گلدونام و آب میدم. آبِ مرغ تموم شده و ماهیتابه میذارم و کره میندازم کَفِش. مرغ و میندازم تو کرهی آبشده و باز دو حبّه سیر. بوی سیر خونه رو برداشته. متأسفم که معلمِ فردای دخترام سیر دوست داره و مراعات نمیکنه ممکنه بوش تا فردا بمونه و اونا اذیت بشن! رب انار رو خالی میکنم روی مرغا و یه مشت زرشک که شستم میریزم روشون و تَفت میدم.
یه پیمانه برنجی که خیس کردم و با تهدیگِ سیبزمینی دم میکنم و شامم آماده میشه.
یه بشکه چایهلِ تازهدمم رو سر میکشم و حاضر میشم برم خرید؛
فردا عیده و برای شاگردام شکلات میخرم. شکلاتی که به نیّتِ میلادِ حضرت زهرا سلام الله علیها باشه، حتما هزار سال جلو میندازهشون و حجاب از قلباشون برمیداره.
باید برای مامانِ مدرسه که تو کادوی نوهدار شدنش سهیم نشدم گل بخرم. باید فرقِ «عُرف» و «اصل» رو به همکارام و دخترام با همین اِلِمانها نشون بدم. فردا دیرتر میرم مدرسه که دخترای بیشتری من رو گلبهدست ببینن. که خبر بیشتر پخش بشه. که دخترا بدونن روز مادر برای خانم ادبیات اینقدر اهمیت داشته که برای مامانِ مدرسه هدیه گل خریده. باید نگاهشون به مامانِ مدرسه عوض بشه. حقوق میگیره اما نوکرِ ما نیست! باید شاکر بودن رو «ببینن». باید عامل باشم تا حرفم اثر کنه. دخترای من هیچوقت از طریقِ من به توکل نمیرسن، چون من مدام میگم انشاءالله، توکل به خدا، اما ینقدر از عمقِ باورم نیست که همیشه مضطرب و در بدوبدو هستم! اما از طریقِ من خوب متوسّل میشن؛ چون دبیرشون به معنای واقعی توسّل میکنه به امام حسین علیه السلام و با دلی قرص به زندگیش میرسه! چون دبیرشون میسپاره به امام زمان ارواحنا فداه و طوفان هم دنیا رو برداره، آب تو دلش تکون نمیخوره. ما هیچکس رو نمیتونیم تربیت کنیم مادامی که خودمون رو تربیت نکنیم!
برمیگردم خونه و میشینم پشتِ لپتاپ. باید امتحانِ فارسی نهمها رو طراحی کنم. تصحیحِ برگههای املا و انشا باشه جمعه. امشب زندگی رنگارنگ و چندبُعدی گذشت. گرچه لایهی محوی از اندوه روی همهی ابعادش رو پوشونده...
من امشب بیش از همه به یادِ حضرتِ خدیجهام...
سلام الله علیها❣
زنی که وقتی زن با اسب و شمشیر برابر بود و در مالکیتِ مرد، با تفکر و مستقل، از باعُرضههای بازارِ عربستان بود و رقیبِ جدیِ مردانِ بازاری... شُهره به پاکدامنی... ثروتمند... عالِم... فعال در سرنوشتِ جامعه... فعال در خیمهی خونه!
در زمانهی رسانه و تکنولوژی، هنوز «دختر که رسید به بیست، به حالش باید گریست» هست و غالب دختران و زنانِ ما با یک سلولِ مغزی و اون هم «ازدواجِ صِرف»! وَ خدیجه...
سلام الله علیها❣
در جاهلیت و تعصب... با سن و سالِ بالا... به همهی ابعادِ زندگی و تکلیفش به بهترین شکل رسید و حتی برای ازدواجش هم برنامه داشت!
نه هر مردی...
نه هر ازدواجی...
نه لباسِ سفید و ماشینِ بنز و حسابِ بانکی و بهترین تالارِ مکه!
نه!
انتخابِ خدیجه
سلام الله علیها❣
چوپانِ امین و باایمانِ عربستان!
پشتِ فخرِ تماااااامِ عالَم؛ حضرت زهرا سلام الله علیها، چنین مادریه...
من به نیتهای خدیجه فکر میکنم؛
سلام الله علیها❣
وَ دوست داشتم مادرم من رو نذرِ امام زمان ارواحنا فداه میکرد... که نیتها خاکستر رو طلا میکنه... که نیتها کاه رو کوه میکنه... که نیتها فرش رو به عرش میرسونه... که نیتها کوخ رو کاخ میکنه...
که مادرها عجیب در سرنوشتِ بشر دست دارن...
میلادِ حضرتِ مادرمون مبارکِ همهی پیامبران و ائمه و خوبان و مُحبّان،
اما هزار بار مبارکِ خدیجه... مبارکِ خدیجه...
سلام الله علیها❣
که امشب؛
شبِ سخت و باشکوهِ یک زن؛
شبِ وضعِ حمل و بهدنیا اومدنِ فرزندش،
طرد شده بود و تنها...
بهجرمِ ایمان و عبودیت!
@sarbehrah
بعد از صبوری
۱. من یه ترم صبر کردم... سه ماه و نیم صبر کردم... نه صبرِ عُرف و دست روی دست گذاشتن(!) نه!... من سه ماه و نیم با نیت و اِلِمان و هر کاری که به عقلِ ناقصم میرسید صبر کردم... حالا دخترا بهم اعتماد دارن... هفتم، هشتم و حتی نهمی که یاغیهای دینی_مذهبی_انقلابیِ مدرسهان بهم اعتماد دارن... هزار الحمدلله وَ هذا مِن فضل ربّی... حالا میتونم خیلی حرفا رو بگم... خیلی کارها رو علنی بکنم... حالا به رو کردنِ نرمِ مواضع رسیدم و باز کردنِ روی پرسیدنِ خیلی سؤالها! بعد از سه ماه و نیم صبوری، حالا هر وقت موقعِ عکس و فیلم گرفتن میشه، من تنها دبیری هستم که دخترام سریع جیغ و داد میکنن خانووووم! شما حساسید مقنعهتون رو بکشید جلو! همون دخترایی که خودشون بیرون سرلختن! بعد از سه ماه و نیم صبوری، حالا من تنها دبیریام که زنگِ نمازِ یکشنبهها که امام جماعت داریم، از همهی کلاسها درِ کلاسم میان که بهم بگن خانوم! شما چون روی درس دادنتون و وقتِ کلاس حساسید، درستون رو بدید، آقا اومد ما بهتون میگیم که همون موقع بیاید نمازجماعت. همون دخترایی که زنگِ نماز بیرون از کلاسن اما نه در صفِ نماز! حالا من تنها دبیریام که نهمهای یاغیِ طغیانگرِ متحد و دوستداشتنیِ من، وقتی واردِ کلاس میشم برام میخونن: صلّ علی محمّد، یاورِ رهبر آمد! وَ من از خندههای بعدشون میفهمم تیکه انداختن اما با کنفرانسِ درسی که صحبتهای رهبر رو داره کنار اومدن و پیشنهادم رو مبنی بر پخشِ فیلمِ سخنرانیِ رهبر قبول کردن. همون دخترایی که بحثِ ولایت فقیهِ آبانماهِ کلاسِ پیامهای آسمانی رو ترکونده بودن!
من سه ماه و نیم بدونِ یک کلمه حرف زدن از رهبر، عکسِ امام خامنهای رو انداختم کفِ موبایلم... موبایلم رو گذاشتم روی میزهای کلاسها... اجازه دادم بچهها با گوگلِ من سرچ کنن... گوشیم رو انداختم کفِ دستِ بچهها... اعتماد کردم گوشیم رو ببرن آخرِ کلاس و خودم پیگیرش نباشم... وَ وقتی ازم پرسیدن خانوم معلومه گوشیتون پاکه پاکه که همیشه در دسترسه، جواب دادم خودم نه، اما موبایلم همیشه آمادهی ظهوره...
حالا بذرِ صبرم جوانه زده... وَ من میتونم با ساق و برگِ نازکش، حرفهای لطیف و ظریفی بزنم و نرمنرم بپیچم دورِ فکرِ دخترام...
۲. نهمها بعد از درسِ رهبری به دوستانگی ازم میپرسن پس چرا ما عقبموندهایم؟! همون دخترایی که آبانماه خواستن براشون توضیح بدن چرا عقبمونده نیستیم اما به طغیان کلاس رو برهم زدن!
من عاشقِ ایجاد کردنِ سؤالم در اندیشه؛ تا فرو کردنِ پاسخ در اندیشهها!
بعد باغیرت شروع کردم از قلهها حرف زدن... از مولوی... از زکریای رازی... از چهارطاقیِ دانشمندانِ ایرانی روبروی سازمان ملل...
دخترام به اعتراض اما با دوستی ازم میپرسن چرا افتخارِ کشفِ الکل برای ماست اما لذتِ نوشیدنش برای آمریکا؟
من موبایل دست میگیرم، با مقالههای خارجی از کاربرد الکل میگم و مضراتش... به مغزم فشار میارم و بیشترین کلماتِ انگلیسی رو موقعِ مباحثه بهکار میبرم... زبانی که برای دخترام جذاب و فریبنده است... سوادم رو با تمامِ قوا به رخ میکشم تا دینم رو مستدل ترویج کنم. بحثمون حتی به سبکِ زندگی هم میرسه... معادلِ شاخصترین توصیههای روانشناسیِ غرب رو در دینِ اسلام میگم و مقایسهی زمانی و تقدم و تأخر میکنم... حتی به نجف میرسم؛ به شاهکارِ معماریِ یک مهندسِ ایرانی... به آینهی ایوان قبله و سازندهی آخوندش؛ شیخ بهایی! به چراییِ شکوهِ کارِ فردوسی میرسم... به «هرچه کردم همه از دولتِ قرآن کردم»ِ حافظ میرسم... به خانم دکتر زهرا موحدینیا میرسم... دخترام در بُهت و حیرت گوش میدن... به وضوح میبینم که اینها رو نمیدونستن... وَ کسی از بُنِ جان براشون نگفته... وقتی به فتنهی مغول میرسم که عظمتِ کارِ آخوندی سیاسی و هوشمند؛ خواجه نصیرالدین طوسی رو بهشون بگم، چشمهام از غَلَیانِ غیرت به اشک میشینه و من از دخترام پنهانش نمیکنم. سردستهی یاغیها دست بلند میکنه: خانوم! چرا ما اینهمه رو نمیدونیم؟!
وَ درد به اوج میرسه...
۳. روزِ امتحانِ دینیه... دو دبیرِ دینی مدرسهان... نزدیکِ پونزده نفر از بچههای هفتم اومدن سراغِ من که خانوم! راسته که طلا برای مرد حرامه؟!
نمیخوام در حریمِ کاریِ همکارم خلل ایجاد کنم. نمیخوام هم فرصتِ پاسخگویی به دخترا رو از دست بدم. با اشاره میفهمونم میام کلاستون میگم.
تو کلاس که جواب میدم دیگه نه پونزده تا، که همهشون بلند میشن که پس فقط حلقهی ازدواج حلاله؟!
جواب که میدم شوکه میشن... از پشتِ نیمکتهاشون بلند میشن که خانوووووم! یعنی همهی مردها دارن حرام میکنن؟؟؟!!!
وَ این یعنی جامعه و عرُف لبریز از گناههاییه که به راحتی توجیه شده...
جواب میدم و گوگل باز میکنم. با بیشترین کلماتِ انگلیسی و به رخ کشیدن سواد و رجوع به رفرنسهای خارجی نشونشون میدم علم ثابت کرده فلز طلا مکانیسمِ بدنِ مرد رو مختل میکنه و اتفاقا برای جسم و روحِ زن خوبه.
زمانها رو مقایسه میکنم و به رخ میکشم که خدا قبل از هر علمی به این مسأله اشاره کرده...
فلسفهی حرامها رو میگم و اونها رو در بُهتِ حرام بودنِ حلقههای پدرهاشون... برادرهاشون... عموهاشون... داییهاشون... تنها میذارم...
۴. دارم میرم نماز که به جماعت برسم. هفتهای یک روز پیشنماز برای ما میفرستن و ما فقط اون روز نماز داریم. جمعیتی که زنگِ نماز از کلاسا بیرون میان زیادن... اما جمعیتی که به نماز میایستیم؛ قلیل!
من مقیدم با جانمازم بیام نماز. تنها نفریام که با آداب و لوازمِ شخصی نماز میام و حسابی دیده میشه. خصوصا عطرِ نمازم... وقتی حتی نمازنخونهای مدرسه بعد از نماز کفِ دستشون رو جلو میارن و میگن خانوم از عطرِ نمازتون به دستم بزنین...
وَ من با حوصله براشون عطر میزنم و هر بار میگم دعا کنید دوباره برم کربلا و باز هم از حرمِ امام حسین علیه السلام عطر بخرم برای دستهای شما...
پیشنماز هست... دو دبیرِ دینی صفِ اولن... دبیرِ پرورشی هم، اما هفتما میان پیشِ من و ازم میپرسن رکوع و سجده رو خودمون بخونیم یا ساکت باشیم؟ وَ من خیلی محتاط و با صدای آروم که دبیرهای دینی نشنون، احکامِ جماعت رو براشون میگم.
به جاهای خوبی رسیدیم که بوی اعتماد میده و تبیین...
به جاهای حساسی رسیدیم که بوی تقوا میده و احتیاط... من باید بیشتر بدونم... بهروزتر باشم... من باید هرجا شک داشتم شجاعانهتر بگم نمیدونم اما برات میگردم و جواب رو بهت میگم. باید هم مراقبِ بلورِ اعتمادِ دخترام باشم، هم مراقبِ کولهبارِ آخرتِ خودم.
۵. کنفرانسِ درسِ امام خمینیه. همین امروز. وقتی تموم شد گفتم امروز تولدشونه... جالبه نه؟
بعد یکی از بلاهام شروع میکنه به ضرب گرفتن روی میز... کلاس شروع میکنه به دست زدن... شعرِ تولد،تولد، تولدت مبارک رو برای امام خمینی میخونن! سه تا از دلقکام بلند میشن وسطِ کلاس و شروع میکنن رقصیدن! سوت و کف و هلهله کلاس رو برداشته!
من تو پرشون نمیزنم. اینجا وقتش نیست. با لبخند نگاهشون میکنم اما حتی در دست زدن همراهیشون نمیکنم. حرمتِ جایگاهِ معلمی رو حفظ میکنم. درسم جلو هست. پنج دقیقه با همون لبخند، پشتِ میزنشسته و باصلابت نگاهشون میکنم. بعد از پنج دقیقه کتاب رو دستم میگیرم. بدونِ هیچ حرفی خودشون میشینن و ساکت میشن. من خیلی جدی اما با رضایت میگم: این هم جشنِ ما برای تولدِ امامخمینی.
دوباره کتاب رو میبندم و میذارم روی میز و چشم تو چشم ازشون میپرسم: دخترا! علم بهتره یا ثروت؟!
یکصدا میگن ثروت!
من هم جدی جواب میدم: تا سالِ ۹۵ منم نظرم ثروت بود! اما از سالِ ۹۵ میگم علم! با تکتکِ سلولام میگم علم! وَ برابرِ دقتشون به جدیتِ من بلند میشم و میگم سال ۹۵ تو نجف برای بارِ اول خونهی امام خمینی رو دیدم... یه خونهی کوچیک بینِ کوچههای باریک... یه اتاقِ مختصر و یه میزِ چوبیِ آبی... جستجو کنید میبینید!
اونجا دیدم یه پیرمرد... دور از وطن... بدونِ پول... بدونِ لشکر... بدونِ زور... بدونِ اسلحه... با یه خودکار و یه کاغذ، دنیا رو زیرورو کرد! من اونجا با چشمهای خودم دیدم علم قدرتمندتره... من اونجا به حرفِ امام علی علیه السلام رسیدم که العِلمُ سُلطان! مَن وَجَدَهُ صالَ بِه، ومَن لَم يَجِدهُ صيلَ عَلَيه!
به دخترا میگم کی و سراغ دارید بدونِ زر و زور و تزویر و تفنگ، با یه خودکار و کاغذ، در تبعید و دور از یار و یاور، انقلاب کرده باشه؟!
وَ بچههام بیجواب غرق در حیرتن...
۶. یه پارچهی سیاه زدن روی دیوار... چند تا عکس از سردار سلیمانی زدن روش... که یه کارِ نمایشی کنن و بفرستن اداره...(!)
یه کاغذ زدن روش که دخترا بیان برای سردار دلنوشته بنویسن...
همه تو حیاطن اما فقط ده نفر دورِ اون کاغذن...
از پنجرهی دفتر میبینم. چایم رو نیمه، رها میکنم روی میز و صحبتِ همکارام رو نیمه رها میکنم در هوا و میرم حیاط. تا خودم رو برسونم به کاغذ دلنوشته، یکی خوراکی تعارفم میکنه، یکی سؤال درسی میپرسه، یکی برای تیم پژوهش راهنمایی میخواد، یکی ابراز احساس میکنه، یکی التماس دعا داره دفتر وساطتش رو بکنم، وَ من همه رو پاسخ میدم و با جمعیتی که دورم هستن میرسم پای دیوار و کاغذ.
به اون ده نفر میگم تهِ صف کجاست؟ دخترا کنار میرن که خانوم شما اولِ صفید. من به خنده میخونم نوچ! از آخرِ مجلس شهدا را چیدند!
خودکارِ یکیشون رو میگیرم و برای سردار مینویسم، وقتی نزدیکِ سی کلّه ریخته روی دستم که نوشتهم رو بخونن و معاون هم بدوبدو خودش روو میرسونه که از تنها دبیری که در برنامهی سردار شرکت کرده عکس و فیلم بگیره...
۷. هنوز به احتیاط و استمرار...
اما وقتِ رو بازی کردنه!
یا صاحب الزمان!
از شما مدد❣
@sarbehrah