سربهراه
@sarbehrah
چون ماهِ امتحاناته تونستم بعد از شبکاریِ دیشب یه دلِ سیییییییر بخوابم. با قیافهی پُفکرده بیدار میشم و لباسام و میریزم ماشین. یه تیکه مرغ میذارم بیرون یخش باز شه. چایهل برای خودم دم میکنم. اسپند دود میکنم. اتاقم و جمعوجور میکنم. حوصلهی گوگل ندارم، بدونِ دستورپخت، مرغم و میندازم تو قابلمهی آب، دو حبّه سیر روش، دارچین و هل، کمی روغن، وَ درِ قابلمه رو میذارم و شعله رو زیاد میکنم. اذان میگن و وضو میگیرم. یادم میاد با وضو غذام و شروع نکردم. نیّت میکنم شامم نذریِ حضرت زهرا سلام الله علیها باشه و نمازِ کمی از نورافتاده (غیرِ اولِ وقت) و حواسناجمعی میخونم.
صدای خاموش شدنِ ماشین لباسشویی میاد و لباسام رو پهن میکنم. شاد رو باز میکنم و دونهدونه شاگردام و جواب میدم. به رفیق میزنگم و صحبت میکنیم. گلدونام و آب میدم. آبِ مرغ تموم شده و ماهیتابه میذارم و کره میندازم کَفِش. مرغ و میندازم تو کرهی آبشده و باز دو حبّه سیر. بوی سیر خونه رو برداشته. متأسفم که معلمِ فردای دخترام سیر دوست داره و مراعات نمیکنه ممکنه بوش تا فردا بمونه و اونا اذیت بشن! رب انار رو خالی میکنم روی مرغا و یه مشت زرشک که شستم میریزم روشون و تَفت میدم.
یه پیمانه برنجی که خیس کردم و با تهدیگِ سیبزمینی دم میکنم و شامم آماده میشه.
یه بشکه چایهلِ تازهدمم رو سر میکشم و حاضر میشم برم خرید؛
فردا عیده و برای شاگردام شکلات میخرم. شکلاتی که به نیّتِ میلادِ حضرت زهرا سلام الله علیها باشه، حتما هزار سال جلو میندازهشون و حجاب از قلباشون برمیداره.
باید برای مامانِ مدرسه که تو کادوی نوهدار شدنش سهیم نشدم گل بخرم. باید فرقِ «عُرف» و «اصل» رو به همکارام و دخترام با همین اِلِمانها نشون بدم. فردا دیرتر میرم مدرسه که دخترای بیشتری من رو گلبهدست ببینن. که خبر بیشتر پخش بشه. که دخترا بدونن روز مادر برای خانم ادبیات اینقدر اهمیت داشته که برای مامانِ مدرسه هدیه گل خریده. باید نگاهشون به مامانِ مدرسه عوض بشه. حقوق میگیره اما نوکرِ ما نیست! باید شاکر بودن رو «ببینن». باید عامل باشم تا حرفم اثر کنه. دخترای من هیچوقت از طریقِ من به توکل نمیرسن، چون من مدام میگم انشاءالله، توکل به خدا، اما ینقدر از عمقِ باورم نیست که همیشه مضطرب و در بدوبدو هستم! اما از طریقِ من خوب متوسّل میشن؛ چون دبیرشون به معنای واقعی توسّل میکنه به امام حسین علیه السلام و با دلی قرص به زندگیش میرسه! چون دبیرشون میسپاره به امام زمان ارواحنا فداه و طوفان هم دنیا رو برداره، آب تو دلش تکون نمیخوره. ما هیچکس رو نمیتونیم تربیت کنیم مادامی که خودمون رو تربیت نکنیم!
برمیگردم خونه و میشینم پشتِ لپتاپ. باید امتحانِ فارسی نهمها رو طراحی کنم. تصحیحِ برگههای املا و انشا باشه جمعه. امشب زندگی رنگارنگ و چندبُعدی گذشت. گرچه لایهی محوی از اندوه روی همهی ابعادش رو پوشونده...
من امشب بیش از همه به یادِ حضرتِ خدیجهام...
سلام الله علیها❣
زنی که وقتی زن با اسب و شمشیر برابر بود و در مالکیتِ مرد، با تفکر و مستقل، از باعُرضههای بازارِ عربستان بود و رقیبِ جدیِ مردانِ بازاری... شُهره به پاکدامنی... ثروتمند... عالِم... فعال در سرنوشتِ جامعه... فعال در خیمهی خونه!
در زمانهی رسانه و تکنولوژی، هنوز «دختر که رسید به بیست، به حالش باید گریست» هست و غالب دختران و زنانِ ما با یک سلولِ مغزی و اون هم «ازدواجِ صِرف»! وَ خدیجه...
سلام الله علیها❣
در جاهلیت و تعصب... با سن و سالِ بالا... به همهی ابعادِ زندگی و تکلیفش به بهترین شکل رسید و حتی برای ازدواجش هم برنامه داشت!
نه هر مردی...
نه هر ازدواجی...
نه لباسِ سفید و ماشینِ بنز و حسابِ بانکی و بهترین تالارِ مکه!
نه!
انتخابِ خدیجه
سلام الله علیها❣
چوپانِ امین و باایمانِ عربستان!
پشتِ فخرِ تماااااامِ عالَم؛ حضرت زهرا سلام الله علیها، چنین مادریه...
من به نیتهای خدیجه فکر میکنم؛
سلام الله علیها❣
وَ دوست داشتم مادرم من رو نذرِ امام زمان ارواحنا فداه میکرد... که نیتها خاکستر رو طلا میکنه... که نیتها کاه رو کوه میکنه... که نیتها فرش رو به عرش میرسونه... که نیتها کوخ رو کاخ میکنه...
که مادرها عجیب در سرنوشتِ بشر دست دارن...
میلادِ حضرتِ مادرمون مبارکِ همهی پیامبران و ائمه و خوبان و مُحبّان،
اما هزار بار مبارکِ خدیجه... مبارکِ خدیجه...
سلام الله علیها❣
که امشب؛
شبِ سخت و باشکوهِ یک زن؛
شبِ وضعِ حمل و بهدنیا اومدنِ فرزندش،
طرد شده بود و تنها...
بهجرمِ ایمان و عبودیت!
@sarbehrah
بعد از صبوری
۱. من یه ترم صبر کردم... سه ماه و نیم صبر کردم... نه صبرِ عُرف و دست روی دست گذاشتن(!) نه!... من سه ماه و نیم با نیت و اِلِمان و هر کاری که به عقلِ ناقصم میرسید صبر کردم... حالا دخترا بهم اعتماد دارن... هفتم، هشتم و حتی نهمی که یاغیهای دینی_مذهبی_انقلابیِ مدرسهان بهم اعتماد دارن... هزار الحمدلله وَ هذا مِن فضل ربّی... حالا میتونم خیلی حرفا رو بگم... خیلی کارها رو علنی بکنم... حالا به رو کردنِ نرمِ مواضع رسیدم و باز کردنِ روی پرسیدنِ خیلی سؤالها! بعد از سه ماه و نیم صبوری، حالا هر وقت موقعِ عکس و فیلم گرفتن میشه، من تنها دبیری هستم که دخترام سریع جیغ و داد میکنن خانووووم! شما حساسید مقنعهتون رو بکشید جلو! همون دخترایی که خودشون بیرون سرلختن! بعد از سه ماه و نیم صبوری، حالا من تنها دبیریام که زنگِ نمازِ یکشنبهها که امام جماعت داریم، از همهی کلاسها درِ کلاسم میان که بهم بگن خانوم! شما چون روی درس دادنتون و وقتِ کلاس حساسید، درستون رو بدید، آقا اومد ما بهتون میگیم که همون موقع بیاید نمازجماعت. همون دخترایی که زنگِ نماز بیرون از کلاسن اما نه در صفِ نماز! حالا من تنها دبیریام که نهمهای یاغیِ طغیانگرِ متحد و دوستداشتنیِ من، وقتی واردِ کلاس میشم برام میخونن: صلّ علی محمّد، یاورِ رهبر آمد! وَ من از خندههای بعدشون میفهمم تیکه انداختن اما با کنفرانسِ درسی که صحبتهای رهبر رو داره کنار اومدن و پیشنهادم رو مبنی بر پخشِ فیلمِ سخنرانیِ رهبر قبول کردن. همون دخترایی که بحثِ ولایت فقیهِ آبانماهِ کلاسِ پیامهای آسمانی رو ترکونده بودن!
من سه ماه و نیم بدونِ یک کلمه حرف زدن از رهبر، عکسِ امام خامنهای رو انداختم کفِ موبایلم... موبایلم رو گذاشتم روی میزهای کلاسها... اجازه دادم بچهها با گوگلِ من سرچ کنن... گوشیم رو انداختم کفِ دستِ بچهها... اعتماد کردم گوشیم رو ببرن آخرِ کلاس و خودم پیگیرش نباشم... وَ وقتی ازم پرسیدن خانوم معلومه گوشیتون پاکه پاکه که همیشه در دسترسه، جواب دادم خودم نه، اما موبایلم همیشه آمادهی ظهوره...
حالا بذرِ صبرم جوانه زده... وَ من میتونم با ساق و برگِ نازکش، حرفهای لطیف و ظریفی بزنم و نرمنرم بپیچم دورِ فکرِ دخترام...
۲. نهمها بعد از درسِ رهبری به دوستانگی ازم میپرسن پس چرا ما عقبموندهایم؟! همون دخترایی که آبانماه خواستن براشون توضیح بدن چرا عقبمونده نیستیم اما به طغیان کلاس رو برهم زدن!
من عاشقِ ایجاد کردنِ سؤالم در اندیشه؛ تا فرو کردنِ پاسخ در اندیشهها!
بعد باغیرت شروع کردم از قلهها حرف زدن... از مولوی... از زکریای رازی... از چهارطاقیِ دانشمندانِ ایرانی روبروی سازمان ملل...
دخترام به اعتراض اما با دوستی ازم میپرسن چرا افتخارِ کشفِ الکل برای ماست اما لذتِ نوشیدنش برای آمریکا؟
من موبایل دست میگیرم، با مقالههای خارجی از کاربرد الکل میگم و مضراتش... به مغزم فشار میارم و بیشترین کلماتِ انگلیسی رو موقعِ مباحثه بهکار میبرم... زبانی که برای دخترام جذاب و فریبنده است... سوادم رو با تمامِ قوا به رخ میکشم تا دینم رو مستدل ترویج کنم. بحثمون حتی به سبکِ زندگی هم میرسه... معادلِ شاخصترین توصیههای روانشناسیِ غرب رو در دینِ اسلام میگم و مقایسهی زمانی و تقدم و تأخر میکنم... حتی به نجف میرسم؛ به شاهکارِ معماریِ یک مهندسِ ایرانی... به آینهی ایوان قبله و سازندهی آخوندش؛ شیخ بهایی! به چراییِ شکوهِ کارِ فردوسی میرسم... به «هرچه کردم همه از دولتِ قرآن کردم»ِ حافظ میرسم... به خانم دکتر زهرا موحدینیا میرسم... دخترام در بُهت و حیرت گوش میدن... به وضوح میبینم که اینها رو نمیدونستن... وَ کسی از بُنِ جان براشون نگفته... وقتی به فتنهی مغول میرسم که عظمتِ کارِ آخوندی سیاسی و هوشمند؛ خواجه نصیرالدین طوسی رو بهشون بگم، چشمهام از غَلَیانِ غیرت به اشک میشینه و من از دخترام پنهانش نمیکنم. سردستهی یاغیها دست بلند میکنه: خانوم! چرا ما اینهمه رو نمیدونیم؟!
وَ درد به اوج میرسه...
۳. روزِ امتحانِ دینیه... دو دبیرِ دینی مدرسهان... نزدیکِ پونزده نفر از بچههای هفتم اومدن سراغِ من که خانوم! راسته که طلا برای مرد حرامه؟!
نمیخوام در حریمِ کاریِ همکارم خلل ایجاد کنم. نمیخوام هم فرصتِ پاسخگویی به دخترا رو از دست بدم. با اشاره میفهمونم میام کلاستون میگم.
تو کلاس که جواب میدم دیگه نه پونزده تا، که همهشون بلند میشن که پس فقط حلقهی ازدواج حلاله؟!
جواب که میدم شوکه میشن... از پشتِ نیمکتهاشون بلند میشن که خانوووووم! یعنی همهی مردها دارن حرام میکنن؟؟؟!!!
وَ این یعنی جامعه و عرُف لبریز از گناههاییه که به راحتی توجیه شده...
جواب میدم و گوگل باز میکنم. با بیشترین کلماتِ انگلیسی و به رخ کشیدن سواد و رجوع به رفرنسهای خارجی نشونشون میدم علم ثابت کرده فلز طلا مکانیسمِ بدنِ مرد رو مختل میکنه و اتفاقا برای جسم و روحِ زن خوبه.
زمانها رو مقایسه میکنم و به رخ میکشم که خدا قبل از هر علمی به این مسأله اشاره کرده...
فلسفهی حرامها رو میگم و اونها رو در بُهتِ حرام بودنِ حلقههای پدرهاشون... برادرهاشون... عموهاشون... داییهاشون... تنها میذارم...
۴. دارم میرم نماز که به جماعت برسم. هفتهای یک روز پیشنماز برای ما میفرستن و ما فقط اون روز نماز داریم. جمعیتی که زنگِ نماز از کلاسا بیرون میان زیادن... اما جمعیتی که به نماز میایستیم؛ قلیل!
من مقیدم با جانمازم بیام نماز. تنها نفریام که با آداب و لوازمِ شخصی نماز میام و حسابی دیده میشه. خصوصا عطرِ نمازم... وقتی حتی نمازنخونهای مدرسه بعد از نماز کفِ دستشون رو جلو میارن و میگن خانوم از عطرِ نمازتون به دستم بزنین...
وَ من با حوصله براشون عطر میزنم و هر بار میگم دعا کنید دوباره برم کربلا و باز هم از حرمِ امام حسین علیه السلام عطر بخرم برای دستهای شما...
پیشنماز هست... دو دبیرِ دینی صفِ اولن... دبیرِ پرورشی هم، اما هفتما میان پیشِ من و ازم میپرسن رکوع و سجده رو خودمون بخونیم یا ساکت باشیم؟ وَ من خیلی محتاط و با صدای آروم که دبیرهای دینی نشنون، احکامِ جماعت رو براشون میگم.
به جاهای خوبی رسیدیم که بوی اعتماد میده و تبیین...
به جاهای حساسی رسیدیم که بوی تقوا میده و احتیاط... من باید بیشتر بدونم... بهروزتر باشم... من باید هرجا شک داشتم شجاعانهتر بگم نمیدونم اما برات میگردم و جواب رو بهت میگم. باید هم مراقبِ بلورِ اعتمادِ دخترام باشم، هم مراقبِ کولهبارِ آخرتِ خودم.
۵. کنفرانسِ درسِ امام خمینیه. همین امروز. وقتی تموم شد گفتم امروز تولدشونه... جالبه نه؟
بعد یکی از بلاهام شروع میکنه به ضرب گرفتن روی میز... کلاس شروع میکنه به دست زدن... شعرِ تولد،تولد، تولدت مبارک رو برای امام خمینی میخونن! سه تا از دلقکام بلند میشن وسطِ کلاس و شروع میکنن رقصیدن! سوت و کف و هلهله کلاس رو برداشته!
من تو پرشون نمیزنم. اینجا وقتش نیست. با لبخند نگاهشون میکنم اما حتی در دست زدن همراهیشون نمیکنم. حرمتِ جایگاهِ معلمی رو حفظ میکنم. درسم جلو هست. پنج دقیقه با همون لبخند، پشتِ میزنشسته و باصلابت نگاهشون میکنم. بعد از پنج دقیقه کتاب رو دستم میگیرم. بدونِ هیچ حرفی خودشون میشینن و ساکت میشن. من خیلی جدی اما با رضایت میگم: این هم جشنِ ما برای تولدِ امامخمینی.
دوباره کتاب رو میبندم و میذارم روی میز و چشم تو چشم ازشون میپرسم: دخترا! علم بهتره یا ثروت؟!
یکصدا میگن ثروت!
من هم جدی جواب میدم: تا سالِ ۹۵ منم نظرم ثروت بود! اما از سالِ ۹۵ میگم علم! با تکتکِ سلولام میگم علم! وَ برابرِ دقتشون به جدیتِ من بلند میشم و میگم سال ۹۵ تو نجف برای بارِ اول خونهی امام خمینی رو دیدم... یه خونهی کوچیک بینِ کوچههای باریک... یه اتاقِ مختصر و یه میزِ چوبیِ آبی... جستجو کنید میبینید!
اونجا دیدم یه پیرمرد... دور از وطن... بدونِ پول... بدونِ لشکر... بدونِ زور... بدونِ اسلحه... با یه خودکار و یه کاغذ، دنیا رو زیرورو کرد! من اونجا با چشمهای خودم دیدم علم قدرتمندتره... من اونجا به حرفِ امام علی علیه السلام رسیدم که العِلمُ سُلطان! مَن وَجَدَهُ صالَ بِه، ومَن لَم يَجِدهُ صيلَ عَلَيه!
به دخترا میگم کی و سراغ دارید بدونِ زر و زور و تزویر و تفنگ، با یه خودکار و کاغذ، در تبعید و دور از یار و یاور، انقلاب کرده باشه؟!
وَ بچههام بیجواب غرق در حیرتن...
۶. یه پارچهی سیاه زدن روی دیوار... چند تا عکس از سردار سلیمانی زدن روش... که یه کارِ نمایشی کنن و بفرستن اداره...(!)
یه کاغذ زدن روش که دخترا بیان برای سردار دلنوشته بنویسن...
همه تو حیاطن اما فقط ده نفر دورِ اون کاغذن...
از پنجرهی دفتر میبینم. چایم رو نیمه، رها میکنم روی میز و صحبتِ همکارام رو نیمه رها میکنم در هوا و میرم حیاط. تا خودم رو برسونم به کاغذ دلنوشته، یکی خوراکی تعارفم میکنه، یکی سؤال درسی میپرسه، یکی برای تیم پژوهش راهنمایی میخواد، یکی ابراز احساس میکنه، یکی التماس دعا داره دفتر وساطتش رو بکنم، وَ من همه رو پاسخ میدم و با جمعیتی که دورم هستن میرسم پای دیوار و کاغذ.
به اون ده نفر میگم تهِ صف کجاست؟ دخترا کنار میرن که خانوم شما اولِ صفید. من به خنده میخونم نوچ! از آخرِ مجلس شهدا را چیدند!
خودکارِ یکیشون رو میگیرم و برای سردار مینویسم، وقتی نزدیکِ سی کلّه ریخته روی دستم که نوشتهم رو بخونن و معاون هم بدوبدو خودش روو میرسونه که از تنها دبیری که در برنامهی سردار شرکت کرده عکس و فیلم بگیره...
۷. هنوز به احتیاط و استمرار...
اما وقتِ رو بازی کردنه!
یا صاحب الزمان!
از شما مدد❣
@sarbehrah
animation.gif
حجم:
6M
کرمان رو الآن فهمیدم...
هفته پیش رفیق گفت دانشگاه برای سالگرد میبره با ۲۵۰ هزار تومن. نمیتونستم مرخصی بگیرم وگرنه الآن اونجا بودم...
هزار استغفرالله از هر گناهی که من و از نقاطِ شهادتخیز دور میکنه...
حالا ولی میرم بکوبم تو دهنِ معاندا و از دستِ مذهبیهای بیبصیرتی که فازِ ناله و ناامیدی گرفتن و همسو با کودنها، امنیت رو زیرِ سؤال میبرن حرص بخورم اما جوابِ اونها رو کوبندهتر بدم!
حزباللهیای که تو هر حادثهای چشمش به رهبرش نباشه و جلوتر از آقاش نطق کنه، به توسری خوردن سزاوارتره!
@sarbehrah
وقتی پشتِ تلفن خبر رو بهم میده، چشمام اشکی میشن اما نمیذارم بریزن، تو اتوبوسم و ازدحام.
دارم فکر میکنم تو کل عمرم چنین خبری هیچوقت رزقِ من نبوده و هیچوقتم فکر نمیکردم رزقم بشه...
دارم فکر میکنم چه خوب که رفاقت با فاطمه رزقِ عمرم بوده که چنین خبری هم رزقم شده...
شاید خبر برای خیلیها طبیعی باشه، اما برای من و بافتِ زیستیِ عمرم نه! برای من و مدلِ خونوادهم و محیطِ زندگیم نه!
من وقتی فاطمه از پشت تلفن بهم میگه زنگ زدم دعوتت کنم و میپرسم به چه مناسبت و میگه داییم برگشته، مغزم قفل میکنه!
میپرسم داییِ شهیدت؟!
وَ وقتی میگه آره، من احساس میکنم با آپولو۸ پرتاب شدم به فضا!
کسی به شمارهی من زنگ زده و به من خبرِ اختصاصیِ یه شهید رو داده... من به ضیافتِ خصوصیِ برگشتنِ یه شهید دعوت شدم... یه شهید به زندگیِ سیاه و سردِ من نظر کرده... یه شهید دعوتم کرده... صدام زده... نه عمومی و با بَنِرهای سطحِ شهر و مابقیِ مردم... نه! یه شهید من رو با خطِ تلفنِ خودم... با موبایلِ خودم... به بازگشتِ خصوصیِ خودش دعوت کرده...
چند رکعت نمازِ شُکر کفافِ این خبر رو میده؟! چند هزار تومن صدقه؟! چند دور تسبیح، ذکرِ الحمدلله؟! من چطور به خدای شهید بگم که چقدر ازش ممنونم؟! که چه نوری به قلبِ از نفسافتادهم تابونده؟! که چقدر خوشبختم کرده؟! که چقدر...
آخ! شهید... شهید... داییِ فاطمه... داییِ رفیقم... داییِ خودم... میشه خودت گلستانی که بر آتشِ جانم رویاندی رو ببینی؟! این کلمههای فقیر، کفافِ شرحِ حالم نیست...
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
پنجشنبه
سرِ آستینِ دستِ راستِ همهی مانتوهام لَک میشه؛ میکشه به تختهها و جوهرِ ماژیکها. پنجشنبهها بیشتر؛ پنجشنبهها وسطِ همهی تختهها یه خط میکشم و وقتی یکی از شاگردام رو مشغول میکنم که یک طرفِ خط تست حل کنه، خودم طرفِ دیگه نکاتِ تست رو مینویسم. تست حل میشه و نوشته میشه و پاک میشه. دانشآموز عوض میشه و سهممون از دو تیکهی تخته هم. پنجشنبهها مدام پای تختههام... پای تستها... پای نکتهها... پنجشنبهها بیشتر از نویسنده، ویراستارم... پی عیوب و نادرستیها.
پنجشنبهها دقیقترم... روی لَکِ جوهرهای لبهی آستینهای دستِ راستم حساسترم... نکتهسنجترم و تستها رو بیش از چیزی که خواستن تحلیل میکنم... عیبِ جملهها و متنها و قصهها و شخصیتها بیشتر به چشمم میاد...
پنجشنبهها خبری از سعدی و حافظ و مولوی نیست... چشمهام در کمتر از یک دقیقه تستهای معیوبی که دو جوابِ درست داره رو پیدا میکنن... گوشهام صدای ویبرهی موبایلِ دانشآموز رو از توی جیبِ کاپشنِ پشمیش توی جامیزیِ ردیفِ ششم میشنون...
دستهام سریعتر تایپ میکنن و پاراگرافهای غلط رو اصلاح میکنن...
فکرم زودتر لَکهای لبهی دلم رو که کشیده به تختهی عمرم و جوهرهای روابط و احساسات و عواطف رو به خودش گرفته و چرک شده میفهمه...
پنجشنبهها یه ویراستارِ دقیقم که زخمهای قصهها رو بیشتر از خندههاش میبینه...
پنجشنبهها دردها برام طولانیتره... عمیقتره...
پنجشنبهها تابآوریم کمتره و زودتر در مقابل استفاده از ژلوفن شُل میشم...
پنجشنبهها اگه زخمی بردارم بیشتر درد میکشم...
پنجشنبهها از خدا بیشتر مشغله میخوام...
مشغله خوبه... مشغله نعمته... کمتر فکر میکنی؛
به گناه...
به زخمها...
به آدمها...
ژلوفن، پنجشنبهها دیرتر اثر میکنه... خواب، لجوجتر به چشمام میاد... کمرم بیشتر تیر میکشه... گودِ زیرِ چشمام بیشتر دیده میشه... با تارهای سفیدِ موهام که شاگردهام هم میبیننشون بیشتر در جنگم...
پنجشنبهها وقتِ خوبی برای تصمیمگیری نیست...
دردها کِش اومده و ژلوفن هنوز اثر نکرده...
باید تا صبحِ جمعه صبر کرد...
صبحِ جمعهها امیدِ فرجه...
حضرتِ ایّوب علیه السلام جمعه از بلا راحت شد... آتش به حضرتِ ابراهیم علیه السلام جمعه خاموش شد... توبهی حضرتِ آدم علیه السلام جمعه پذیرفته شد... وَ ظهور...
پنجشنبهها، اون اضطرارِ یک نفس تا اجابته...
اون سیاهیِ عمیقِ دمِ سحره...
مرهمِ پنجشنبهشبها «سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا»ست... با نوای شیخ مصطفی اسماعیل.
@sarbehrah
سربهراه
وقتی پشتِ تلفن خبر رو بهم میده، چشمام اشکی میشن اما نمیذارم بریزن، تو اتوبوسم و ازدحام. دارم فکر
تو کتابا خونده بودم مادر و خواهرِ شهید، وقتی میشنیدن شهیدشون بعد از چند سال برگشته، بُهتشون میزده.
امشب از نزدیک دیدم...
تو کتابا خونده بودم تابوتِ شهید رو واردِ خونهش میکنن، میذارن وسطِ اتاق یا حیاط و خونوادهی خودش فقط دورشن.
امشب از نزدیک دیدم...
تو کتابا خونده بودم خواهرِ شهید بیشتر بیتابی میکنه.
امشب از نزدیک دیدم...
تو کتابا خونده بودم همسایهها، مردم، هرکی حتی عبوری از اونجا رد میشده، میاد که شهید رو ببینه.
امشب از نزدیک دیدم...
تو کتابا خونده بودم تابوتِ شهید رو که واردِ خونهش میکردن، برگ گل و شکلات هوا میپاشیدن، اسپند دود میکردن، تابوت رو دورِ خونه میچرخوندن.
امشب از نزدیک دیدم...
از امشب عکس دارم اما اگر بذارم اینجا، اصلِ حرفم محو میشه...
شهید که نوره... محوشدنی نیست...
اصلِ حرفِ این پُست؛ منِ تاریکم که امشب ساااااااالها از سبکِ زندگیم فاصله داره...
امشب برای من یه رؤیا بود؛ مثلِ اولین باری که گنبدِ امام حسین علیه السلام رو دیدم... مثلِ اولین نسیمی که از شَرَهانی به صورتم خورد و من اونموقع اینقدر در فقدانِ عبودیت بودم که تازه یاد گرفته بودم نماز صبح بخونم... وَ بینِ چهارصد نفر بسیجیِ راهیاننوری، موبایلم رو برای نماز صبح کوک کرده بودم با آهنگِ ساسیمانکن!
امشب برام یه رؤیا بود چون همینقدر از زندگیم دوره که نمازِ صبح تو راهیان نور بیدار شدن با آهنگِ ساسیمانکن!
من امشب تو راهروی خونهی شهید ایستاده بودم و تو دلم افتاده بودم به پای شهید و فقط ازش تشکر میکردم... برای دیدنِ امشب... برای نفس کشیدنِ امشب... برای...
من دوباره از نفس افتاده بودم... نه سربهراه بودم و نه روبهراه... من باز به قلهنرسیده، زیرِ پام خالی شده بود و پَرت شده بودم پایین...
اونبار آقای جمکران نجاتم دادن و این بار شهید...
از اینکه هربار در سقوط چشم تو چشمشون میشم از خودم متنفرم... از خودِ سیاهِ آلودهم متنفرم...
اما امشب برای من یه رؤیا بود...
مثلِ برفِ بهمنماهِ سالِ گذشته که زده بودم به دلِ کوه و از قله که به پایین نگاه میکردم، جز مِه رؤیاییای نمیدیدم و کِیف میکردم از اونهمه بالا رفتن و به آسمون نزدیک شدن...
همین لذت رو هم اما از دست دادم... ظاهرش اینه که کوهها بعد از ماجرای زن، بردگی، ذلت دیگه جاهای امنی نیستن و اتاقخوابِ بیناموسها شدن و برای من و دخترایی که با منن امن نیست و خیلی وقته دیگه پام به قلهای نرسیده... اما باطنش گناههاییه که حتی نعمتِ طبیعت رو ازم سلب کرده... حتی نعمتِ ادای بالا رفتن رو درآوردن... ادای به قله رسیدن... به آسمون نزدیک شدن...
امشب برای من رؤیا بود... مثلِ هر شبِ مشّایه... هر بار که پام به طریقالحسین میرسه... پای هر عمود... هر موکب... هر نوای «هَلَبیکُم یا زائرِ بوسجّاد»... آخ بوسجّاد! شهید رو که گذاشتن تو آمبولانس و اومدن که در رو ببندن، به شهید سپردم سلامم رو به شما برسونن...
اجازه بدید نیمهی شعبان در پناهتون باشم... تا اربعین دوره... تا اربعین دیره... سبکِ زندگیِ من بیشما از نور دوره... از آسمون دوره... من بیشما غرق میشم... من از غرق شدن وحشت دارم... از اینکه روزی برسه که دلم برای شما تنگ نشه... آخ بوسجّاد! نه... نه... به من رحم کن... تمامِ مدرکهای دنیا... تمامِ ثروتهای دنیا... تمامِ جوانیم... همهچیزم و بگیر اما خودت رو نه... دستِ مرا هم بند کن جایی... بگذار من هم نوکرت باشم...
یا بوسجّاد...
@sarbehrah
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیشب پروفایلِ شادم شد فائزه رحیمی.
یه دختر...
یه معلم...
امروز فهمیدم قراره کنارِ ناهید فاتحی دفن شه... کنارِ سمیهی کردستان...
یه دختر...
یه محصّل...
هر دو امتداد دارن... بعد از مرگشون هم امتداد دارن...
اقرار میکنم حسادت از دیشب داره من و میخوره...
اقرار میکنم من نقطه پایانِ خودم هستم و از این بابت از خودم بیزارم...
اقرار میکنم به دخترانِ مؤثر در تاریخ بهشدت حسادت میکنم...
از دُرّةالصّدف بگیرید تا ناهید و فائزه...
@sarbehrah