animation.gif
حجم:
6M
کرمان رو الآن فهمیدم...
هفته پیش رفیق گفت دانشگاه برای سالگرد میبره با ۲۵۰ هزار تومن. نمیتونستم مرخصی بگیرم وگرنه الآن اونجا بودم...
هزار استغفرالله از هر گناهی که من و از نقاطِ شهادتخیز دور میکنه...
حالا ولی میرم بکوبم تو دهنِ معاندا و از دستِ مذهبیهای بیبصیرتی که فازِ ناله و ناامیدی گرفتن و همسو با کودنها، امنیت رو زیرِ سؤال میبرن حرص بخورم اما جوابِ اونها رو کوبندهتر بدم!
حزباللهیای که تو هر حادثهای چشمش به رهبرش نباشه و جلوتر از آقاش نطق کنه، به توسری خوردن سزاوارتره!
@sarbehrah
وقتی پشتِ تلفن خبر رو بهم میده، چشمام اشکی میشن اما نمیذارم بریزن، تو اتوبوسم و ازدحام.
دارم فکر میکنم تو کل عمرم چنین خبری هیچوقت رزقِ من نبوده و هیچوقتم فکر نمیکردم رزقم بشه...
دارم فکر میکنم چه خوب که رفاقت با فاطمه رزقِ عمرم بوده که چنین خبری هم رزقم شده...
شاید خبر برای خیلیها طبیعی باشه، اما برای من و بافتِ زیستیِ عمرم نه! برای من و مدلِ خونوادهم و محیطِ زندگیم نه!
من وقتی فاطمه از پشت تلفن بهم میگه زنگ زدم دعوتت کنم و میپرسم به چه مناسبت و میگه داییم برگشته، مغزم قفل میکنه!
میپرسم داییِ شهیدت؟!
وَ وقتی میگه آره، من احساس میکنم با آپولو۸ پرتاب شدم به فضا!
کسی به شمارهی من زنگ زده و به من خبرِ اختصاصیِ یه شهید رو داده... من به ضیافتِ خصوصیِ برگشتنِ یه شهید دعوت شدم... یه شهید به زندگیِ سیاه و سردِ من نظر کرده... یه شهید دعوتم کرده... صدام زده... نه عمومی و با بَنِرهای سطحِ شهر و مابقیِ مردم... نه! یه شهید من رو با خطِ تلفنِ خودم... با موبایلِ خودم... به بازگشتِ خصوصیِ خودش دعوت کرده...
چند رکعت نمازِ شُکر کفافِ این خبر رو میده؟! چند هزار تومن صدقه؟! چند دور تسبیح، ذکرِ الحمدلله؟! من چطور به خدای شهید بگم که چقدر ازش ممنونم؟! که چه نوری به قلبِ از نفسافتادهم تابونده؟! که چقدر خوشبختم کرده؟! که چقدر...
آخ! شهید... شهید... داییِ فاطمه... داییِ رفیقم... داییِ خودم... میشه خودت گلستانی که بر آتشِ جانم رویاندی رو ببینی؟! این کلمههای فقیر، کفافِ شرحِ حالم نیست...
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
پنجشنبه
سرِ آستینِ دستِ راستِ همهی مانتوهام لَک میشه؛ میکشه به تختهها و جوهرِ ماژیکها. پنجشنبهها بیشتر؛ پنجشنبهها وسطِ همهی تختهها یه خط میکشم و وقتی یکی از شاگردام رو مشغول میکنم که یک طرفِ خط تست حل کنه، خودم طرفِ دیگه نکاتِ تست رو مینویسم. تست حل میشه و نوشته میشه و پاک میشه. دانشآموز عوض میشه و سهممون از دو تیکهی تخته هم. پنجشنبهها مدام پای تختههام... پای تستها... پای نکتهها... پنجشنبهها بیشتر از نویسنده، ویراستارم... پی عیوب و نادرستیها.
پنجشنبهها دقیقترم... روی لَکِ جوهرهای لبهی آستینهای دستِ راستم حساسترم... نکتهسنجترم و تستها رو بیش از چیزی که خواستن تحلیل میکنم... عیبِ جملهها و متنها و قصهها و شخصیتها بیشتر به چشمم میاد...
پنجشنبهها خبری از سعدی و حافظ و مولوی نیست... چشمهام در کمتر از یک دقیقه تستهای معیوبی که دو جوابِ درست داره رو پیدا میکنن... گوشهام صدای ویبرهی موبایلِ دانشآموز رو از توی جیبِ کاپشنِ پشمیش توی جامیزیِ ردیفِ ششم میشنون...
دستهام سریعتر تایپ میکنن و پاراگرافهای غلط رو اصلاح میکنن...
فکرم زودتر لَکهای لبهی دلم رو که کشیده به تختهی عمرم و جوهرهای روابط و احساسات و عواطف رو به خودش گرفته و چرک شده میفهمه...
پنجشنبهها یه ویراستارِ دقیقم که زخمهای قصهها رو بیشتر از خندههاش میبینه...
پنجشنبهها دردها برام طولانیتره... عمیقتره...
پنجشنبهها تابآوریم کمتره و زودتر در مقابل استفاده از ژلوفن شُل میشم...
پنجشنبهها اگه زخمی بردارم بیشتر درد میکشم...
پنجشنبهها از خدا بیشتر مشغله میخوام...
مشغله خوبه... مشغله نعمته... کمتر فکر میکنی؛
به گناه...
به زخمها...
به آدمها...
ژلوفن، پنجشنبهها دیرتر اثر میکنه... خواب، لجوجتر به چشمام میاد... کمرم بیشتر تیر میکشه... گودِ زیرِ چشمام بیشتر دیده میشه... با تارهای سفیدِ موهام که شاگردهام هم میبیننشون بیشتر در جنگم...
پنجشنبهها وقتِ خوبی برای تصمیمگیری نیست...
دردها کِش اومده و ژلوفن هنوز اثر نکرده...
باید تا صبحِ جمعه صبر کرد...
صبحِ جمعهها امیدِ فرجه...
حضرتِ ایّوب علیه السلام جمعه از بلا راحت شد... آتش به حضرتِ ابراهیم علیه السلام جمعه خاموش شد... توبهی حضرتِ آدم علیه السلام جمعه پذیرفته شد... وَ ظهور...
پنجشنبهها، اون اضطرارِ یک نفس تا اجابته...
اون سیاهیِ عمیقِ دمِ سحره...
مرهمِ پنجشنبهشبها «سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا»ست... با نوای شیخ مصطفی اسماعیل.
@sarbehrah
سربهراه
وقتی پشتِ تلفن خبر رو بهم میده، چشمام اشکی میشن اما نمیذارم بریزن، تو اتوبوسم و ازدحام. دارم فکر
تو کتابا خونده بودم مادر و خواهرِ شهید، وقتی میشنیدن شهیدشون بعد از چند سال برگشته، بُهتشون میزده.
امشب از نزدیک دیدم...
تو کتابا خونده بودم تابوتِ شهید رو واردِ خونهش میکنن، میذارن وسطِ اتاق یا حیاط و خونوادهی خودش فقط دورشن.
امشب از نزدیک دیدم...
تو کتابا خونده بودم خواهرِ شهید بیشتر بیتابی میکنه.
امشب از نزدیک دیدم...
تو کتابا خونده بودم همسایهها، مردم، هرکی حتی عبوری از اونجا رد میشده، میاد که شهید رو ببینه.
امشب از نزدیک دیدم...
تو کتابا خونده بودم تابوتِ شهید رو که واردِ خونهش میکردن، برگ گل و شکلات هوا میپاشیدن، اسپند دود میکردن، تابوت رو دورِ خونه میچرخوندن.
امشب از نزدیک دیدم...
از امشب عکس دارم اما اگر بذارم اینجا، اصلِ حرفم محو میشه...
شهید که نوره... محوشدنی نیست...
اصلِ حرفِ این پُست؛ منِ تاریکم که امشب ساااااااالها از سبکِ زندگیم فاصله داره...
امشب برای من یه رؤیا بود؛ مثلِ اولین باری که گنبدِ امام حسین علیه السلام رو دیدم... مثلِ اولین نسیمی که از شَرَهانی به صورتم خورد و من اونموقع اینقدر در فقدانِ عبودیت بودم که تازه یاد گرفته بودم نماز صبح بخونم... وَ بینِ چهارصد نفر بسیجیِ راهیاننوری، موبایلم رو برای نماز صبح کوک کرده بودم با آهنگِ ساسیمانکن!
امشب برام یه رؤیا بود چون همینقدر از زندگیم دوره که نمازِ صبح تو راهیان نور بیدار شدن با آهنگِ ساسیمانکن!
من امشب تو راهروی خونهی شهید ایستاده بودم و تو دلم افتاده بودم به پای شهید و فقط ازش تشکر میکردم... برای دیدنِ امشب... برای نفس کشیدنِ امشب... برای...
من دوباره از نفس افتاده بودم... نه سربهراه بودم و نه روبهراه... من باز به قلهنرسیده، زیرِ پام خالی شده بود و پَرت شده بودم پایین...
اونبار آقای جمکران نجاتم دادن و این بار شهید...
از اینکه هربار در سقوط چشم تو چشمشون میشم از خودم متنفرم... از خودِ سیاهِ آلودهم متنفرم...
اما امشب برای من یه رؤیا بود...
مثلِ برفِ بهمنماهِ سالِ گذشته که زده بودم به دلِ کوه و از قله که به پایین نگاه میکردم، جز مِه رؤیاییای نمیدیدم و کِیف میکردم از اونهمه بالا رفتن و به آسمون نزدیک شدن...
همین لذت رو هم اما از دست دادم... ظاهرش اینه که کوهها بعد از ماجرای زن، بردگی، ذلت دیگه جاهای امنی نیستن و اتاقخوابِ بیناموسها شدن و برای من و دخترایی که با منن امن نیست و خیلی وقته دیگه پام به قلهای نرسیده... اما باطنش گناههاییه که حتی نعمتِ طبیعت رو ازم سلب کرده... حتی نعمتِ ادای بالا رفتن رو درآوردن... ادای به قله رسیدن... به آسمون نزدیک شدن...
امشب برای من رؤیا بود... مثلِ هر شبِ مشّایه... هر بار که پام به طریقالحسین میرسه... پای هر عمود... هر موکب... هر نوای «هَلَبیکُم یا زائرِ بوسجّاد»... آخ بوسجّاد! شهید رو که گذاشتن تو آمبولانس و اومدن که در رو ببندن، به شهید سپردم سلامم رو به شما برسونن...
اجازه بدید نیمهی شعبان در پناهتون باشم... تا اربعین دوره... تا اربعین دیره... سبکِ زندگیِ من بیشما از نور دوره... از آسمون دوره... من بیشما غرق میشم... من از غرق شدن وحشت دارم... از اینکه روزی برسه که دلم برای شما تنگ نشه... آخ بوسجّاد! نه... نه... به من رحم کن... تمامِ مدرکهای دنیا... تمامِ ثروتهای دنیا... تمامِ جوانیم... همهچیزم و بگیر اما خودت رو نه... دستِ مرا هم بند کن جایی... بگذار من هم نوکرت باشم...
یا بوسجّاد...
@sarbehrah
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیشب پروفایلِ شادم شد فائزه رحیمی.
یه دختر...
یه معلم...
امروز فهمیدم قراره کنارِ ناهید فاتحی دفن شه... کنارِ سمیهی کردستان...
یه دختر...
یه محصّل...
هر دو امتداد دارن... بعد از مرگشون هم امتداد دارن...
اقرار میکنم حسادت از دیشب داره من و میخوره...
اقرار میکنم من نقطه پایانِ خودم هستم و از این بابت از خودم بیزارم...
اقرار میکنم به دخترانِ مؤثر در تاریخ بهشدت حسادت میکنم...
از دُرّةالصّدف بگیرید تا ناهید و فائزه...
@sarbehrah
سربهراه
دیشب پروفایلِ شادم شد فائزه رحیمی. یه دختر... یه معلم... امروز فهمیدم قراره کنارِ ناهید فاتحی دفن شه
بحثم شهادت نیست؛ شهادت خوبه... مالِ خوبانه... من هم میخوام اما در راهِ قدس... در آخرین نبرد... پیشِ چشمِ فرمانده... من دعای شهادتم «والمستشهدین بین یدیه» هست... میخوام ببینه... مثلِ هانیه که پیشِ چشمِ امام حسین علیه السلام شهید شد... میخوام اون لحظه براش بخونم جان در رهت فدا کنم و منّتت کشم... ای صد هزار جان گرامی فدای تو...
بحثم امتداده... بحثم فایده است... ثمره است... دمیدن به روحِ بشریته... به سرنوشتِ آدمیزاد...
من از بیخاصیتی بیزارم و بیخاصیتم...
چادر برای دخیل بستن زیاد داریم... درّهالصّدف... ناهید... فائزه...
اقرار میکنم در هوای خودم بیتنفسم... اقرار میکنم آسمونم کوتاهه... اقرار میکنم ریشهای برای تنیدن به بدنهی دنیا ندارم... اقرار میکنم نقطهپایانم... بیخوانشی دوباره... مدفون در بحرانِ عبودیت...
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
@sarbehrah
سربهراه
دیشب پروفایلِ شادم شد فائزه رحیمی. یه دختر... یه معلم... امروز فهمیدم قراره کنارِ ناهید فاتحی دفن شه
با این چنین تابانیت
دانی چرا منکر شدند؟
کاین دولت و اقبال را
باشد از ایشان ننگها!
@sarbehrah
اونقدر خردهکار دارم که یک صفحهی پشتورو لیست شده، اما ایامِ امتحاناته و کلاس ندارم و تا روزای مراقبتم خونهام.
حقوقم رو برای سفرِ بزرگتری ذخیره کردم، و اگرنه الآن باید تو جاده میبودم...
فعلا بیمشغلهام و سبک؛ هم خوبه، هم بد!
بیمشغلگی شروعِ فکره... شروعِ هزارجور گناه... هزارجور توهّم...
دلم کلیدر میخواد... یا زن زیادی... یا یه مقالهی خفن که از ادبیات، پنجرهای جدید به روم باز کنه... اما فعلا به نخوندههای کتابخونهی خودم رجوع کردم.
از فکرهای سوزنده... نه سازنده... پناه بر کتاب!
@sarbehrah