eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
دیشب پروفایلِ شادم شد فائزه رحیمی. یه دختر... یه معلم... امروز فهمیدم قراره کنارِ ناهید فاتحی دفن شه
بحثم شهادت نیست؛ شهادت خوبه... مالِ خوبانه... من هم می‌خوام اما در راهِ قدس... در آخرین نبرد... پیشِ چشمِ فرمانده... من دعای شهادتم «والمستشهدین بین یدیه» هست... می‌خوام ببینه... مثلِ هانیه که پیشِ چشمِ امام حسین علیه السلام شهید شد... می‌خوام اون لحظه براش بخونم جان در رهت فدا کنم و منّتت کشم... ای صد هزار جان گرامی فدای تو... بحثم امتداده... بحثم فایده است... ثمره است... دمیدن به روحِ بشریته... به سرنوشتِ آدمیزاد... من از بی‌خاصیتی بیزارم و بی‌خاصیتم... چادر برای دخیل بستن زیاد داریم... درّه‌الصّدف... ناهید... فائزه... اقرار می‌کنم در هوای خودم بی‌تنفسم... اقرار می‌کنم آسمونم کوتاهه... اقرار می‌کنم ریشه‌ای برای تنیدن به بدنه‌ی دنیا ندارم... اقرار می‌کنم نقطه‌پایانم... بی‌خوانشی دوباره... مدفون در بحرانِ عبودیت... یا صاحب‌الزمان! از شما مدد... @sarbehrah
سربه‌راه
دیشب پروفایلِ شادم شد فائزه رحیمی. یه دختر... یه معلم... امروز فهمیدم قراره کنارِ ناهید فاتحی دفن شه
با این چنین تابانیت دانی چرا منکر شدند؟ کاین دولت و اقبال را باشد از ایشان ننگ‌ها! @sarbehrah
اون‌قدر خرده‌کار دارم که یک صفحه‌ی پشت‌ورو لیست شده، اما ایامِ امتحاناته و کلاس ندارم و تا روزای مراقبتم خونه‌ام. حقوقم رو برای سفرِ بزرگتری ذخیره کردم، و اگرنه الآن باید تو جاده می‌بودم... فعلا بی‌مشغله‌ام و سبک؛ هم خوبه، هم بد! بی‌مشغلگی شروعِ فکره... شروعِ هزارجور گناه... هزارجور توهّم... دلم کلیدر می‌خواد... یا زن زیادی... یا یه مقاله‌ی خفن که از ادبیات، پنجره‌ای جدید به‌ روم باز کنه... اما فعلا به نخونده‌های کتابخونه‌ی خودم رجوع کردم. از فکرهای سوزنده... نه سازنده... پناه بر کتاب! @sarbehrah
EhaamEhaam - Gharibe Ashena (128).mp3
زمان: حجم: 3.8M
این صدای نرم و لطیفی که از لوله‌ی بخاریم میاد و هر از گاهی به پنجره‌ی اتاقم می‌شینه؛ بارونه... هنوز آشتی‌ان؛ آسمون و زمین... هزار الحمدلله❣ @sarbehrah
بیکاری به‌شددددددددت روی احوالاتِ من اثر داره! الآن که دو روزه خونه‌ام و بیکار، روحم در ادبار به سر می‌بره و اخلاقِ نداشته‌م زیباتر شده(!) گوشی رو از جلوی دستم کنار می‌ذارم که نیام تلخ بنویسم، نیام سیاه بنویسم، نیام غمی که ارزشی نداره نشر بدم و به اندازه‌ی ۲۸ نفر قرار باشه بابتش جواب پس بدم! نگاه به کلماتِ لطیفم نکنین! این روحِ منه که تمایلش به ادبیات و لطافت و عشق و محبته، اما دنیای واقعی با اینا نمی‌گذره! لذا در دنیای واقعی انتخاب کردم بین بخشش و قصاص، همیشه سمتِ قصاص باشم! البته که با این روحیه نمی‌شه به ظهور و مسؤول‌خواهرانِ آقا بودن فکر کرد ولی واسه همین به هزاااااار امید دعا می‌کنم خدا به جبر هم که شده سربه‌راهم کنه! خلاصه از بیکاری افتادم به جونِ خواب و تلویزیون که هر دو هم حوصله‌سربَر هستن. جز بانوی عمارت که دوست دارم و قشنگه، مابقیِ تلویزیون رو باید به توبره ببندم! خصوصا اون تبلیغه که پسره می‌ره خواستگاری بعد کِرِم می‌زنه پوستش جوان می‌شه! یعنی بالاغیرتاً یه پسری، مردی، یه دختری پیدا نمی‌شه بزنگه تلویزیون بگه این خزعبلات چیه؟! دخترای این مملکت وقتی خواستگار براشون میاد به ایمان و عُرضه و جَنَمِ پسر نگاه می‌کنن نه پوستش؟! یعنی یکی زنگ نزده صدا و سیما بگه شما دارید ذائقه‌ی دختر و پسر و خونواده و به‌مرور نسل رو تغییر می‌دید؟! یکی دلش نسوخته بزنگه بگه به‌جای این چرندیات، از تلاش و وفا و غیرتِ یه پسر وقتِ خواستگاری، تبلیغات بسازید؟! به‌جای این‌که شعورِ پسرا رو بالا ببریم که اونام دنبالِ زنِ مؤمن و خوش‌اخلاق و بساز باشن، نه زنِ قدبلند و سفید و باباپولدار(!)، داریم پسرامون هم چُلمن می‌کنیم که دنبالِ قِر و فِر باشن؟! مُردیم که امر به معروف و نهی از منکر نمی‌کنیم یا چی؟! دیگه زنگ زدن به صدا و سیما هم ترس داره؟! بعد از نُطقی بلندبالا برای ۱۶۲، پناه بُردم به کارِ خونه که مقدس و متنوع و سازنده است، اما چون بیش از یه حدی دستم در این مورد باز نیست، اونم کارساز نبود! دقیقا ظهر داشتم تهِ دلم به امام زمان ارواحنا فداه عرض می‌کردم کاش من رو از بیکاریِ این چند روزم نجات بدید که تلفنم زنگ خورد و دیدم معاونِ یکی از مدارسیه که خصوصی براشون می‌رم. گفتن اون دختری که ماهِ پیش با من داشته و فارسیِ آذرش رو نمره‌ی کامل گرفته، برای امتحانِ فرداش با من کلاس می‌خواد. منم قیدِ پرستیژِ کاری که نباید دقیقه‌نود کلاس قبول کنم رو زدم و گفتم حله! بگید شش بیاد. هیچی دیگه! کلید و من‌کارتم رو گذاشتم این جیبم، شکلات و یه مشت نخود_کشمش گذاشتم اون جیبم و زدم بیرون :) من قششششششنگ می‌فهمم هرکی با من راه میاد، به من به چشمِ یه دیوونه نگاه می‌کنه که خدا السّاعه باید شِفام بده و بدی‌هام به عمد و از روی ذاتم نیست، همین رفیقم با احتسابِ این وضع و البته دیدنِ سال‌هایی که روحِ ادبیاتیم در جسمم هم حلول داشت و با دنیا با ادبیات و عشق و عاطفه برخورد می‌کردم پام مونده :) خودِ خدا هم با من از همین درِ لطف و طبابت برخورد می‌کنه... از بیکاریم نجاتم داد و به جبر سربه‌راهم کرد تا دیوونگیم عود نکنه :)) @sarbehrah
سربه‌راه
بیکاری به‌شددددددددت روی احوالاتِ من اثر داره! الآن که دو روزه خونه‌ام و بیکار، روحم در ادبار به سر
شُکرِ خدا یه کلاس خصوصی هم ده تا دوازدهِ شب داشتم! تازه تموم شده و می‌خوام برم شام بخورم :) این دانش‌آموزم تنها کسیه که جرأت داره دو روزِ تمام که برای فارسی وقت داشته و نخونده و به تذکر و تهدیدِ من هم محل نداده، با اعتماد به سقفففففف(!) ساعتِ دهِ شبِ امتحان بیاد پیشم، لیستِ نکاتی که می‌خواد رو بذاره جلوم و من مجبور شم مباحثی که هرررررر کدومش فقط یه جلسه‌ی مستقل می‌خواد رو تو دو ساعت بهش درس بدم! برادرم! بله! این برادرمه که این‌قدر جذاب و محترم با درسِ فارسی برخورد می‌کنه و هروقت دقیقه نود میاد پیشم، بهم می‌گه چیزایی رو بگو که بتونم ۱۸ بگیرم. چرا ۱۸؟ چون از شعر بدش میاد و شعرِ حفظی رو حفظ نمی‌کنه و از ابتدا، دو نمره رو ندید می‌گیره :/ سعی می‌کنم هوش‌های چندگانه رو درک کنم و به خودم بگم ادبیات رو دوست نداره، اما خوب کیک می‌پزه! با انواعِ سجع کنار نمیاد، اما وقتی مادر سفر بود، اون شام، کوکوسبزی پُخت! نهاد ِ بیت‌ها رو نمی‌تونه تشخیص بده ولی عاشقِ رنگِ صورتیه و من برای داشتنِ حوله‌ی آبی نیازی نیست باهاش بگومگو کنم! دهنِ من رو تو استعاره صاف کرد، اما به‌جای منِ بی‌هنر، رزق‌های هیئت رو با لیوانِ یه‌بارمصرف و رُبان ساخت و آبروی من رو خرید! القصه؛ زِ فرموده‌ی اوستادانِ پیش شبی آمد این بیتم اندر نظر برادر کو ندارد نشان از خواهر تو بیگانه خوانَش، نخوانَش برادر :)) وزین بیت، اندیشه‌ی دوربین بدین معنیِ نغز شد راهبر که دوران، دو رنگ است و اَبنای او ندارند از آن دو رنگی گذر :) @sarbehrah
سربه‌راه
@sarbehrah
پراکندگی ثمر نداره. اهدافِ کوتاه‌مدت و اتفاقی توی این یه ترم پیش اومد و در حدّ توان بهش رسیدم، اما بلندمدت و مستمرِ دغدغه و تلاشم یه هدف بوده و هست: تلاش! تو این ده سال معلمی به‌وضوح می‌بینم هر سال نسبت به سالِ قبل بچه‌ها تن‌پرور شدن و مُفت‌خور! تو این ده سال فعالیتِ جهادی و فرهنگی، تو هر اردوجهادی و سفرِ اربعین و راهیان نور و هیئت و دوره و همایش، به‌وضوح می‌بینم دانش‌آموزا و دانشجوها و حوزوی‌ها تن‌پرور شدن و مُفت‌خور! حتی مسؤولین و کادر هم... با بچه‌مذهبیا حرف که بزنی می‌تونن سااااااعت‌ها برات منبر برن و از احادیثِ اهمیت علم بگن، اما وقتی می‌پرسی چرا شاگرداولِ دانشگاه و مدرسه‌ت نیستی که زینتِ امام و انقلاب باشی؟ تموووووومِ بهانه‌های عالم رو جمع می‌کنن روبروت و وقتی به‌رخشون بکشی اینا بهانه است، می‌گن قضاوتم کردی! به‌درک که قضاوت شدی! باید یکی یادت بیاره تنبل و تن‌پرور و پربهانه‌ای که از این همایش به اون دوره رفتن و دفترچه پشتِ دفترچه بادت نکنه که ما بد خوردیم از مذهبی و انقلابیِ بادکرده! به عمل کار برآید، به سخندانی نیست(!) بشین پای صحبتِ بچه‌مذهبیا ببین چننننننند جلد کتاب برات حرف می‌زنن از درست و متقن کار کردن، اما همه‌شون در عمل زیرِ صفرن! بذارید با مصداق بگم؛ ۱. تا چند سال قبل از بچه‌هایی که اردوجهادی میومدن می‌پرسیدی چرا اومدی؟ می‌گفت اومدم خودسازی. راست هم می‌گفت؛ آشپزی با خودمون بود، تمیزکردن اسکان و مدرسه و مسجد با خودمون بود، تزیین کلاس‌ها، کارهای روز جشن، سرویس بهداشتی، همه، همه با خودمون بود. یه دوره‌ی عملیِ اخلاق و تربیت بود! حالا از هرکی بپرسی چرا میای جهادی می‌دونی چی می‌گه؟ برای کمک به محرومین(!) مستضعفین(!) بابااااااااا! مگه تو کی هستی؟! تو زندگیِ خودت رو یکی باید بیاد جمع کنه، حالا اومدی کمک؟! محرومین تا حالا که تو نبودی چه می‌کردن؟! خداشون مُرده؟! شما نمی‌دونین این توهمات چه به روزِ خود طرف و منطقه میاره... غذای جهادی این چند سالِ اخیر از پایگاه میاد... سرویس بهداشتی رو آقایون میان تمیز می‌کنن... تو اسکان جرأت نداری بگی کسی پاشه زیرش و تمیز کنه! وای نه! اینا مُنجیِ بشریتن! دارن مطالعه می‌کنن... استراحت می‌کنن... تغذیه می‌کنن بتونن برن روستا و حاشیه رو نجات بدن😂 وجدانا چند نفرتون جزو اینایین؟! ۲. چند سال قبل می‌گفتی چرا راهیان نور اومدی می‌گفتن کمی به نور برسم... شهدا دستم رو بگیرن... شبیهِ شهدا باشم چند روزی... الآن طرف شبِ اول، حمیدیه رو می‌ذاره سرش که من زائرم! تکریم زائر چرا ندارین؟! چرا پنکه نیست؟! مگه نمی‌دونستین من می‌خوام بیام؟! چرا تخت به اندازه‌ی همه نیست؟! چرا بخاری، گرما به همه‌ی اتاق نمی‌ده؟! چرا برنجش بی‌کیفیته؟! ۳. تو هیئت تا روضه و سخنرانیه این بچه‌مذهبی و انقلابی و ولاییِ ما پای منبره، بهش گفتیم می‌خوایم این سخنرانی رو عملی تو زندگی‌مون پیاده کنیم‌. اینم برنامه. رفتتتتتت غیبش زد😂 هروقتم ما رو دید کلللللللی بهانه آورد و منم به روش زدم و اونم گفت قضاوتم کردی و منم گفتم به‌درک! یکی باید به روی شما بیاره تن‌پرورید که یا اصلاح کنید خودتون رو یا قُمپزِ نجاتِ بشر نگیرید برای ما😂 خودتون تا ابد در توهم باشید، ما مشکلی نداریم. اونجایی روبروتونیم که واردِ امورِ اجتماعی بشید... فاز بردارید بخواید کار فرهنگی کنید... نه! اینجا دیگه ساکت نمی‌شیم که الگوی اصیلِ اسلام و انقلاب رو خدشه‌دار کنید و نسلِ جدیدِ ما تن‌پروری مثلِ تو‌ بشه! ۴. بیاید از اربعین حرفی نزنیم... تکریم زائر زیر سؤال می‌ره... بابا ملکه‌ی سبا داره می‌ره زیارت! یعنی چه که کمبود و سختی باید براش باشه؟! خودسازی گفتن، خودسوزی که نگفتن(!)😂 خلاااااصه! حتی گفتمانِ زیستی‌مون هم داره ما رو به تن‌پروری سوق می‌ده... یارانه‌ی دولت... سهام عدالت... تبلیغات تلویزیون... مسابقات... فیلم‌ها... روش تربیتی آموزش و پرورش... خانواده... همه... همهههههه! من اگه قرار باشه در دانش‌آموزانم امتداد داشته باشم، می‌خوام در تلاش‌شون باشه... تو این یه ترم به هیچ‌کس نگفتم دخترِ قشنگم(!) قشنگی دستِ خودش نیست، خدا داده. نگفتم دخترِ باهوشم(!) اینم دستِ ما نیست، خدا به برخی داده، به برخی نه. گفتم دخترِ پرتلاشم! این دستِ خودشونه! کلاس‌داریم، نمره‌دهیم، ارائه‌هاشون، اخلاق‌شون، دوستی‌مون، مدارامون، حتی شعرهایی که آخرِ برگه‌ی امتحانام می‌نویسم، موضوعاتِ انشا، همه و همه رو طوری طراحی کردم که القاکننده‌ی یک مفهوم باشه: تلاش. تلاش. تلاش. من نیم نمره از کنفرانس‌شون کم کردم چون پاورپوینتشون رو دادن کافی‌نت درست کرده! گفتم نیم نمره رو برمی‌گردونم هروقت دست‌سازِ خودتون رو آوردید! من یک نمره از کنفرانسِ عالی تیاتری بچه‌هام کم کردم چون رفتن پنجاه هزار تومن پارچه خریدن برای بیست دقیقه نمایش! @sarbehrah
سربه‌راه
پراکندگی ثمر نداره. اهدافِ کوتاه‌مدت و اتفاقی توی این یه ترم پیش اومد و در حدّ توان بهش رسیدم، اما ب
گفتم برای این پارچه کاربردی طولانی پیدا می‌کنید با جبران هزینه تا نمره‌تون رو برگردونم. یارِ امام بااااااید کم‌هزینه و پرفایده باشه! اما اردوهای جهادی و راهیان نور و همایش و دوره‌هامون برعکس شده؛ پرهزینه و کم‌فایده(!) یک ترم به صبوری یادشون دادم بینِ مُفت‌خور و مُجاهد فرقه. یک ترم به صبوری یادشون دادم نه مُفت‌خورِ محجبه‌ی مذهبی و ولایی به‌درد می‌خوره، نه مُجاهدِ بی‌ریشه و اعتقاد. بچه‌ها کی اهلِ ولایت فقیه می‌شن؟ وقتی یاد بگیرن حفظِ جامعه تلاشِ فردی حولِ محورِ ولایته. بچه‌ها کی اهلِ حجاب می‌شن؟ وقتی یاد بگیرن تلاشِ فردی، اثراتِ اجتماعی داره و دوباره به فرد برمی‌گرده. بچه‌ها کی اهلِ نماز و روزه می‌شن؟ وقتی یاد بگیرن قانون‌مندی، زمان‌شناسی، اطاعت‌پذیری، تلاشِ مضاعفی برای مهارِ نفْس می‌طلبه. بچه‌ها کی اهلِ بصیرت می‌شن؟ وقتی یاد بگیرن به‌جای دوره و همایش و فجازی و باد شدن و دین و دانشِ مقطعه و بی‌سروته، تلاش کنن سختیِ مطالعه و عمل داشته باشن و ریشه‌ای و مقاوم به اصول‌ متصل شن. بچه‌ها کی از بهانه دست برمی‌دارن و خوب درس می‌خونن که زینتِ امام باشن؟ وقتی تلاش یاد گرفته باشن! کی می‌تونن اهل زندگی و سازندگی باشن؟ وقتی تلاش یاد گرفته باشن! این تن‌پرورا هستن که حجاب براشون سخته... روزه براشون سخته... اطاعت از ولایت فقیه براشون سخته... درس خوندن براشون سخته... واجبات براشون سخته... ما از تن‌پروری زمین می‌خوریم! باید یه تنبلی‌سنج روی خودمون نصب کنیم ببینیم به چه درجه‌ای از تنبلی دچاریم و به فکر درمان باشیم... تن‌پرورها از طلایی‌ترین لحظه‌ی ظهور وامی‌مونن... پناه بر خدا از تنبلی... پناه بر خدا... پناه بر خدا.... @sarbehrah