eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
وقتی پشتِ تلفن خبر رو بهم می‌ده، چشمام اشکی می‌شن اما نمی‌ذارم بریزن، تو اتوبوسم و ازدحام. دارم فکر
تو کتابا خونده بودم مادر و خواهرِ شهید، وقتی می‌شنیدن شهیدشون بعد از چند سال برگشته، بُهت‌شون می‌زده. امشب از نزدیک دیدم... تو کتابا خونده بودم تابوتِ شهید رو واردِ خونه‌ش می‌کنن، می‌ذارن وسطِ اتاق یا حیاط و خونواده‌ی خودش فقط دورشن. امشب از نزدیک دیدم... تو کتابا خونده بودم خواهرِ شهید بیشتر بی‌تابی می‌کنه. امشب از نزدیک دیدم... تو کتابا خونده بودم همسایه‌ها، مردم، هرکی حتی عبوری از اونجا رد می‌شده، میاد که شهید رو ببینه. امشب از نزدیک دیدم... تو کتابا خونده بودم تابوتِ شهید رو که واردِ خونه‌ش می‌کردن، برگ گل و شکلات هوا می‌پاشیدن، اسپند دود می‌کردن، تابوت رو دورِ خونه می‌چرخوندن. امشب از نزدیک دیدم... از امشب عکس دارم اما اگر بذارم اینجا، اصلِ حرفم محو می‌شه... شهید که نوره... محوشدنی نیست... اصلِ حرفِ این پُست؛ منِ تاریکم که امشب ساااااااال‌ها از سبکِ زندگیم فاصله داره... امشب برای من یه رؤیا بود؛ مثلِ اولین باری که گنبدِ امام حسین علیه السلام رو دیدم... مثلِ اولین نسیمی که از شَرَهانی به صورتم خورد و من اون‌موقع این‌قدر در فقدانِ عبودیت بودم که تازه یاد گرفته بودم نماز صبح بخونم... وَ بینِ چهارصد نفر بسیجیِ راهیان‌نوری، موبایلم رو برای نماز صبح کوک کرده بودم با آهنگِ ساسی‌مانکن! امشب برام یه رؤیا بود چون همین‌قدر از زندگیم دوره که نمازِ صبح تو راهیان نور بیدار شدن با آهنگِ ساسی‌مانکن! من امشب تو راهروی خونه‌ی شهید ایستاده بودم و تو دلم افتاده بودم به پای شهید و فقط ازش تشکر می‌کردم... برای دیدنِ امشب... برای نفس کشیدنِ امشب... برای... من دوباره از نفس افتاده بودم... نه سربه‌راه بودم و نه روبه‌راه... من باز به قله‌نرسیده، زیرِ پام خالی شده بود و پَرت شده بودم پایین... اون‌بار آقای جمکران نجاتم دادن و این بار شهید... از این‌که هربار در سقوط چشم تو چشم‌شون می‌شم از خودم متنفرم... از خودِ سیاهِ آلوده‌م متنفرم... اما امشب برای من یه رؤیا بود... مثلِ برفِ بهمن‌ماهِ سالِ گذشته که زده بودم به دلِ کوه و از قله که به پایین نگاه می‌کردم، جز مِه رؤیایی‌ای نمی‌دیدم و کِیف می‌کردم از اون‌همه بالا رفتن و به آسمون نزدیک شدن... همین لذت رو هم اما از دست دادم... ظاهرش اینه که کوه‌ها بعد از ماجرای زن، بردگی، ذلت دیگه جاهای امنی نیستن و اتاق‌خوابِ بی‌ناموس‌ها شدن و برای من و دخترایی که با منن امن نیست و خی‌لی وقته دیگه پام به قله‌ای نرسیده... اما باطنش گناه‌هاییه که حتی نعمتِ طبیعت رو ازم سلب کرده... حتی نعمتِ ادای بالا رفتن رو‌ درآوردن... ادای به قله رسیدن... به آسمون نزدیک شدن... امشب برای من رؤیا بود... مثلِ هر شبِ مشّایه... هر بار که پام به طریق‌الحسین می‌رسه... پای هر عمود... هر موکب... هر نوای «هَلَبیکُم یا زائرِ بوسجّاد»... آخ بوسجّاد! شهید رو که گذاشتن تو آمبولانس و اومدن که در رو ببندن، به شهید سپردم سلامم رو به شما برسونن... اجازه بدید نیمه‌ی شعبان در پناه‌تون باشم... تا اربعین دوره... تا اربعین دیره... سبکِ زندگیِ من بی‌شما از نور دوره... از آسمون دوره... من بی‌شما غرق می‌شم... من از غرق شدن وحشت دارم... از این‌که روزی برسه که دلم برای شما تنگ نشه... آخ بوسجّاد! نه... نه... به من رحم کن... تمامِ مدرک‌های دنیا... تمامِ ثروت‌های دنیا... تمامِ جوانیم... همه‌چیزم و بگیر اما خودت رو نه... دستِ مرا هم بند کن جایی... بگذار من هم نوکرت باشم... یا بوسجّاد... @sarbehrah
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیشب پروفایلِ شادم شد فائزه رحیمی. یه دختر... یه معلم... امروز فهمیدم قراره کنارِ ناهید فاتحی دفن شه... کنارِ سمیه‌ی کردستان... یه دختر... یه محصّل... هر دو امتداد دارن... بعد از مرگ‌شون هم امتداد دارن... اقرار می‌کنم حسادت از دیشب داره من و می‌خوره... اقرار می‌کنم من نقطه پایانِ خودم هستم و از این بابت از خودم بیزارم... اقرار می‌کنم به دخترانِ مؤثر در تاریخ به‌شدت حسادت می‌کنم... از دُرّة‌الصّدف بگیرید تا ناهید و فائزه... @sarbehrah
سربه‌راه
دیشب پروفایلِ شادم شد فائزه رحیمی. یه دختر... یه معلم... امروز فهمیدم قراره کنارِ ناهید فاتحی دفن شه
بحثم شهادت نیست؛ شهادت خوبه... مالِ خوبانه... من هم می‌خوام اما در راهِ قدس... در آخرین نبرد... پیشِ چشمِ فرمانده... من دعای شهادتم «والمستشهدین بین یدیه» هست... می‌خوام ببینه... مثلِ هانیه که پیشِ چشمِ امام حسین علیه السلام شهید شد... می‌خوام اون لحظه براش بخونم جان در رهت فدا کنم و منّتت کشم... ای صد هزار جان گرامی فدای تو... بحثم امتداده... بحثم فایده است... ثمره است... دمیدن به روحِ بشریته... به سرنوشتِ آدمیزاد... من از بی‌خاصیتی بیزارم و بی‌خاصیتم... چادر برای دخیل بستن زیاد داریم... درّه‌الصّدف... ناهید... فائزه... اقرار می‌کنم در هوای خودم بی‌تنفسم... اقرار می‌کنم آسمونم کوتاهه... اقرار می‌کنم ریشه‌ای برای تنیدن به بدنه‌ی دنیا ندارم... اقرار می‌کنم نقطه‌پایانم... بی‌خوانشی دوباره... مدفون در بحرانِ عبودیت... یا صاحب‌الزمان! از شما مدد... @sarbehrah
سربه‌راه
دیشب پروفایلِ شادم شد فائزه رحیمی. یه دختر... یه معلم... امروز فهمیدم قراره کنارِ ناهید فاتحی دفن شه
با این چنین تابانیت دانی چرا منکر شدند؟ کاین دولت و اقبال را باشد از ایشان ننگ‌ها! @sarbehrah
اون‌قدر خرده‌کار دارم که یک صفحه‌ی پشت‌ورو لیست شده، اما ایامِ امتحاناته و کلاس ندارم و تا روزای مراقبتم خونه‌ام. حقوقم رو برای سفرِ بزرگتری ذخیره کردم، و اگرنه الآن باید تو جاده می‌بودم... فعلا بی‌مشغله‌ام و سبک؛ هم خوبه، هم بد! بی‌مشغلگی شروعِ فکره... شروعِ هزارجور گناه... هزارجور توهّم... دلم کلیدر می‌خواد... یا زن زیادی... یا یه مقاله‌ی خفن که از ادبیات، پنجره‌ای جدید به‌ روم باز کنه... اما فعلا به نخونده‌های کتابخونه‌ی خودم رجوع کردم. از فکرهای سوزنده... نه سازنده... پناه بر کتاب! @sarbehrah
EhaamEhaam - Gharibe Ashena (128).mp3
زمان: حجم: 3.8M
این صدای نرم و لطیفی که از لوله‌ی بخاریم میاد و هر از گاهی به پنجره‌ی اتاقم می‌شینه؛ بارونه... هنوز آشتی‌ان؛ آسمون و زمین... هزار الحمدلله❣ @sarbehrah
بیکاری به‌شددددددددت روی احوالاتِ من اثر داره! الآن که دو روزه خونه‌ام و بیکار، روحم در ادبار به سر می‌بره و اخلاقِ نداشته‌م زیباتر شده(!) گوشی رو از جلوی دستم کنار می‌ذارم که نیام تلخ بنویسم، نیام سیاه بنویسم، نیام غمی که ارزشی نداره نشر بدم و به اندازه‌ی ۲۸ نفر قرار باشه بابتش جواب پس بدم! نگاه به کلماتِ لطیفم نکنین! این روحِ منه که تمایلش به ادبیات و لطافت و عشق و محبته، اما دنیای واقعی با اینا نمی‌گذره! لذا در دنیای واقعی انتخاب کردم بین بخشش و قصاص، همیشه سمتِ قصاص باشم! البته که با این روحیه نمی‌شه به ظهور و مسؤول‌خواهرانِ آقا بودن فکر کرد ولی واسه همین به هزاااااار امید دعا می‌کنم خدا به جبر هم که شده سربه‌راهم کنه! خلاصه از بیکاری افتادم به جونِ خواب و تلویزیون که هر دو هم حوصله‌سربَر هستن. جز بانوی عمارت که دوست دارم و قشنگه، مابقیِ تلویزیون رو باید به توبره ببندم! خصوصا اون تبلیغه که پسره می‌ره خواستگاری بعد کِرِم می‌زنه پوستش جوان می‌شه! یعنی بالاغیرتاً یه پسری، مردی، یه دختری پیدا نمی‌شه بزنگه تلویزیون بگه این خزعبلات چیه؟! دخترای این مملکت وقتی خواستگار براشون میاد به ایمان و عُرضه و جَنَمِ پسر نگاه می‌کنن نه پوستش؟! یعنی یکی زنگ نزده صدا و سیما بگه شما دارید ذائقه‌ی دختر و پسر و خونواده و به‌مرور نسل رو تغییر می‌دید؟! یکی دلش نسوخته بزنگه بگه به‌جای این چرندیات، از تلاش و وفا و غیرتِ یه پسر وقتِ خواستگاری، تبلیغات بسازید؟! به‌جای این‌که شعورِ پسرا رو بالا ببریم که اونام دنبالِ زنِ مؤمن و خوش‌اخلاق و بساز باشن، نه زنِ قدبلند و سفید و باباپولدار(!)، داریم پسرامون هم چُلمن می‌کنیم که دنبالِ قِر و فِر باشن؟! مُردیم که امر به معروف و نهی از منکر نمی‌کنیم یا چی؟! دیگه زنگ زدن به صدا و سیما هم ترس داره؟! بعد از نُطقی بلندبالا برای ۱۶۲، پناه بُردم به کارِ خونه که مقدس و متنوع و سازنده است، اما چون بیش از یه حدی دستم در این مورد باز نیست، اونم کارساز نبود! دقیقا ظهر داشتم تهِ دلم به امام زمان ارواحنا فداه عرض می‌کردم کاش من رو از بیکاریِ این چند روزم نجات بدید که تلفنم زنگ خورد و دیدم معاونِ یکی از مدارسیه که خصوصی براشون می‌رم. گفتن اون دختری که ماهِ پیش با من داشته و فارسیِ آذرش رو نمره‌ی کامل گرفته، برای امتحانِ فرداش با من کلاس می‌خواد. منم قیدِ پرستیژِ کاری که نباید دقیقه‌نود کلاس قبول کنم رو زدم و گفتم حله! بگید شش بیاد. هیچی دیگه! کلید و من‌کارتم رو گذاشتم این جیبم، شکلات و یه مشت نخود_کشمش گذاشتم اون جیبم و زدم بیرون :) من قششششششنگ می‌فهمم هرکی با من راه میاد، به من به چشمِ یه دیوونه نگاه می‌کنه که خدا السّاعه باید شِفام بده و بدی‌هام به عمد و از روی ذاتم نیست، همین رفیقم با احتسابِ این وضع و البته دیدنِ سال‌هایی که روحِ ادبیاتیم در جسمم هم حلول داشت و با دنیا با ادبیات و عشق و عاطفه برخورد می‌کردم پام مونده :) خودِ خدا هم با من از همین درِ لطف و طبابت برخورد می‌کنه... از بیکاریم نجاتم داد و به جبر سربه‌راهم کرد تا دیوونگیم عود نکنه :)) @sarbehrah
سربه‌راه
بیکاری به‌شددددددددت روی احوالاتِ من اثر داره! الآن که دو روزه خونه‌ام و بیکار، روحم در ادبار به سر
شُکرِ خدا یه کلاس خصوصی هم ده تا دوازدهِ شب داشتم! تازه تموم شده و می‌خوام برم شام بخورم :) این دانش‌آموزم تنها کسیه که جرأت داره دو روزِ تمام که برای فارسی وقت داشته و نخونده و به تذکر و تهدیدِ من هم محل نداده، با اعتماد به سقفففففف(!) ساعتِ دهِ شبِ امتحان بیاد پیشم، لیستِ نکاتی که می‌خواد رو بذاره جلوم و من مجبور شم مباحثی که هرررررر کدومش فقط یه جلسه‌ی مستقل می‌خواد رو تو دو ساعت بهش درس بدم! برادرم! بله! این برادرمه که این‌قدر جذاب و محترم با درسِ فارسی برخورد می‌کنه و هروقت دقیقه نود میاد پیشم، بهم می‌گه چیزایی رو بگو که بتونم ۱۸ بگیرم. چرا ۱۸؟ چون از شعر بدش میاد و شعرِ حفظی رو حفظ نمی‌کنه و از ابتدا، دو نمره رو ندید می‌گیره :/ سعی می‌کنم هوش‌های چندگانه رو درک کنم و به خودم بگم ادبیات رو دوست نداره، اما خوب کیک می‌پزه! با انواعِ سجع کنار نمیاد، اما وقتی مادر سفر بود، اون شام، کوکوسبزی پُخت! نهاد ِ بیت‌ها رو نمی‌تونه تشخیص بده ولی عاشقِ رنگِ صورتیه و من برای داشتنِ حوله‌ی آبی نیازی نیست باهاش بگومگو کنم! دهنِ من رو تو استعاره صاف کرد، اما به‌جای منِ بی‌هنر، رزق‌های هیئت رو با لیوانِ یه‌بارمصرف و رُبان ساخت و آبروی من رو خرید! القصه؛ زِ فرموده‌ی اوستادانِ پیش شبی آمد این بیتم اندر نظر برادر کو ندارد نشان از خواهر تو بیگانه خوانَش، نخوانَش برادر :)) وزین بیت، اندیشه‌ی دوربین بدین معنیِ نغز شد راهبر که دوران، دو رنگ است و اَبنای او ندارند از آن دو رنگی گذر :) @sarbehrah