از متوسطه اول بیرون اومدم چون دبیر پارسالشون استخدامی قبول نشده و به هزار امید خبر داده...
سه روزم در هفته خالی شد. از نظرِ مالی وحشتناکه و از نظرِ جسمی و رسیدگی عالی.
اومدم کتابخونه ببینم با زندگی چه باید کرد وقتی خدا همهٔ برگههای امتحانیش رو اولِ مهری رو کرده😁
برو شیرِ درّنده باش ای دغل!
مینداز خود را چو روباهِ شَل
چنان سعی کن کز تو مانَد چو شیر
چه باشی چو روبه به وامانده، سیر؟
*درس یکم، فارسی یازدهم💪
#محتوایخوب
سربهراه
از متوسطه اول بیرون اومدم چون دبیر پارسالشون استخدامی قبول نشده و به هزار امید خبر داده... سه روز
از خوبیهاش اینه که مسلّط به نهاییِ یازدهم و دوازدهم، میتونم عمیق نکته استخراج کنم و سطحِ تدریس رو پویا و مستمر بالا ببرم،
از بدیهاشم اینه که من متوسطه اول دوست دارم❤️🩹
اما امیدوارم اون دختر امشب خیلی خیلی خوشحال باشه و غصهٔ قبول نشدنش تو استخدامی از یادش بره❣
سربهراه
درسای دبیرستانم رو آماده کردم. فقط موند انشاها که مغزم خسته بود و گذاشتم فردا.
وسایلم و جمع کردم و رفتم پارک ریحانه بتونم بیحجاب بین درختا و تو باد کمی بدوم و فکر کنم باید چه کنم و چطور پیش برم.
تصمیم گرفتم به مامان نگم. کلاً به هیچکس نگم. به مامان بگم میپرسه چرا عقب کشیدی... بعد میپرسه اصلاً چرا مدرسه عوض کردی... بعد میرسیم به اینکه نمره ناحق به دوازدهما ندادم... بعد به چالش میخوریم... وَ مادرم مثلِ خودم پیگیره... هر روزی که خونه باشم، باید ماجرا رو از اول بگم و باز به چالشهای تفاوت عقیده میرسیم...
پس باید مثل اون سه سال، سنگِ زیرینِ آسیای خودم باشم و متوجه نشن...
بابا بفهمه میخواد کمک مالی بهم کنه... همکارا و دوستام بفهمن، مراعاتم و میکنن و معذب میشم...
پس فقط رفیق بدونه کافیه.
خب... این تصمیم سختیهایی داره؛
عین سه روزی که خالی شده رو باید از خونه بزنم بیرون... محیطِ کتابخونهٔ دوستداشتنیم فوقالعاده است، اما نیروهاشون کم شده و نظافتچی ندارن. امروز از صبح سرویس بهداشتی نرفتم تا برم پارک ریحانه، چون محیط کثیف بود... اسپری گلاب و الکلم همراهم نبود و میزی که روش کار کردم کثیف بود... سطل زباله خالی نشده بود... هوا گرفته بود... صندلیها بههمریخته بود...
علاوهٔ همهٔ اینا چادرِ نوم و خودم طرح دادم و خواستم حسابی گلهگشاد باشه و بلند، که اشتباه کردم! میکشه به زمین و متأسفانه هر وقت چادر نوم و میپوشم، از اون محجبهپلشتایی میشم که تا کمرشون خاک شده...
ولی پوله که پاش دادم و باید استفادهش کنم چون چادر دیگهم داره بور میشه و چادرساده هم با اینکه عاشقشم، کولهپشتی نمیشه بندازم...
امروز به کثیفی گذشت... و از اینکه فردا هم باید به کثیفی بگذره خیلی اذیتم...
امیدوارم خداوند از جایی که فکرش و نمیکنم برام به خیر و برکت و تلاشی مقدس، این سه روز رو پر کنه.
تو پارک ریحانه کلی خودم و کشتم دوچرخه بردارم، ولی کد نمیومد و نتونستم از دوچرخه استفاده کنم. عوضش اینقدررررررررر تاب خوردم که موهام ژولیده شد!
اون توتآمریکاییهای کپل هنوزم رو درخت بودن.
از بوفهٔ پارک هم چای خریدم و دیدم آدامس بادکنکیهای بچگیام و داره. خریدم باز کردم، دیدم عکسبرگردون داره :)
پشتِ دستم چسبوندم :) خیلی بیشعورم و دنیایی و فریبخورده، ولی امشب نماز اولِ وقت نمیخونم که برچسبه یکم بیشتر رو دستم باشه😂😭 خدایا ببخشید، یادِ بچگیم افتادم و خیلی بانمک و قرتیه عکسش. از شخصیتای کارتنای قدیمه ولی یادم نمیاد اسمش چیه. خواستم نمازِ ازدهنافتاده بخونم، دیگه پاکش میکنم😭
موقع برگشت دیدم یه عالمه پیرزن همون دم درِ پارک رو زمین نشستن!
بی هیچی! یه عالمه پیرزنِ کوچولوشدهٔ دنیادیده!
همینطور که مقنعهم و سرم میکردم دقت کردم دیدم طفلیا جلوتر نمیرن. رفتم به یه جمعشون گفتم چرا جلوتر نمیرید؟ وسیله بازی داره، درخت داره، بوفه داره، آلاچیق داره، جای نشستن داره، تاب و سرسره هم داره خلوته، یواشکی برید کِیف کنید :)
یچی گفت که فهمیدم لر و ترک و از جاهای مختلف کشورن. از بین حرفاشون فهمیدم از یه جایی شبیه مددکاری، یا همچین جایی آوردنشون. متوجه نشدن چی گفتم.
چادرم و سرم کردم و رفتم پی مسؤولشون. پیداش کردم. بهش همون حرف و زدم. بیتفاوت نگام کرد و گفت باشه!
تعجب کردم...
دیدم مأمورای پارک دارن جیغجیغ میکنن که چرا براشون آبی، چایی، خوراکیای نیاوردین؟! صد نفر بیشتر اومدن بهم گفتن آب! اینجا آب نداریم، باید برید اون پایین، داخل پارک!
دیدم بازم مسؤولشون بیتفاوت گفت باشه!
رسیدم جلوی در که دیدم دوربین آوردن... عکاس آوردن...
آه خدا...
آه!
فقط آورده بودن... عکس بگیرن... فیلم بگیرن... رزومه کنن... پیرزنا رو برگردونن...
یعنی حتی نبردنشون زیر یه سایه... پای یه درخت... کنارِ یه شیرِ آب...
سیبزمینی بیرگ نیستم! بهقولِ دکتر بهشتی، فضولم! با افتخار فضولم!
رفتم جای مسؤولا و گفتم این پیرزنا جای مادرت... جای مادربزرگت... عکس و فیلمت و گرفتی، رزومهت کامل شد، بخشنامهت تیک خورد، ببرشون پای درختا... آبم ندادیشون، ندادی... بخشنامه و رزومه و مقامت تو قبر باهات نیستن، دلی که از اینا بشکنی یا بهدست بیاری، ولی هست!
مثل مجسمه...
بیذرهای حرکت و بازخوردی حتی در اجزای صورت...
بیتفاوت...
فقط نگاهم کرد!
آه خدا...
یه پنسِ ستارهای سبز از دستفروشِ پارک خریدم برای دبیرستان که میخوام این هفته سبز بپوشم و اومدم خونه.
پارک ریحانه به من خیلی بدمسیره، ولی مغزم و آروم میکنه.
همه خانومن. ورود حیوان ممنوعه. ورود اسپیکر و گوشی ممنوعه. توش صدای طبیعته. نیازی نیست حواست باشه امربهمعروف کنی. بزرگه. دلبازه. طبیعته. مختصرامکاناتی هم داره. ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله که برامون بمونه! خدا رحمت کنه بانی و ایدهپردازِ این پارک رو! رحمت به پدر و مادرش با این باقیات صالحات.
سربهراه
وَ آفرین به نبوغش.
رسیدم خونه دیدم مامان، خونه رو جارو و گردگیری کرده و برق انداخته، در حالی که شکافهای روی دیوار عمیقتر شده...
قیمتِ اجارهها و بنّایی روبه رویشه و دیوارهای خونهٔ ما روبهریزش...
زمانه خیلی «ظریف» مکانیسمِ ماشه رو فعال کرده... لعنتِ خدا به این ظرافت! من ولی، به عکسبرگردونِ خندهدارِ پشتِ دستم نگاه میکنم و تو ذهنم فسفری میشه:
لَا تَحْزَنْ، إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا.
گوگللنز کردم فهمیدم اینکه پشت دستم چسبوندم آقای سیبزمینیه از داستان اسباببازیها😂😂😂
میخوام دفعه بعد رفتم پارک، از این آدامسا بخرم برای شاگردام، ولادت اهل بیت علیهم السلام خورد به روز کلاسم، با هم بجویم، عکسشم بچسبونیم پشت دستمون عکس بگیریم با هم😍😍😍
سربهراه
از پاکت یا ساک هدیه خوشم نمیاد. ازش برداشتِ بیاهمیتی و بیمحبتی میکنم. از سر باز کردن و رفع تکلیف
بیکاری برای من دو تا اضطراب داره:
مالی... وَ دوری از کلاس و درس و شاگردام...
مابقیش بد نیست. مثلِ چایدارچین درست کردن و جومونگ دیدن و دوختنِ اون درزای کوچولویی که از چشمِ خیاط در رفته و آماده کردنِ لباسی از هدیهٔ روز معلمِ دخترام و با ذووووووووووق پوشیدنش❣
دعا میکنم این ذوقم بهش برسه و قلبش شاد شه که هدیهش تنمه❤️
پارچهش سلیقهم نبود، اما حالا ماه شده و خیلی بهم میاد😍 دخترکم...💞
خوبترینِ من از نهمِ دو
وَ بلای من از نهمِ یک...
همونا که مدارسِ خفن قبول شدن😍
هنوز معلمشونم😍
هنوز شنوای نقونالههاشونم و دارم تلاش میکنم به دبیرهای جدیدشون فرصت بدن و امیدوار باشن بهزودی خیلی خیلی با هم میتونن روزای خوشی رو بسازن...
بلا همونیه که مسؤولِ تئاترِ روزِ دختر بود. که موهاش رو دماسبی بسته بود بالا و دلِ من رو بُرد... که رفیق از همونجا بهم گفت تو بچه داشته باشی، خیلی وابستهش میشی... خیلی سر بچه عاطفی عمل میکنی... که خودنویس بهم هدیه داد...
این دو تا، همون دو تایی هستن که براشون از کربلا ساعت آوردم...
حاصلِ دو سال بیوقفه برنامهریزی و تلاشم...
بلا خانوم دیشب صوت گرفته بود خانوم مثلِ من تو کلاستون دارین؟! واقعاً دارین؟! بهنظرم که من دیگه تکرار نشم😂
براش صوت گرفتم و خیلی جدی گفتم موافقم عزیزم... شما دیگه تکرار نمیشی... وَ خوشبهحالِ معلمهایی که معدنی مثلِ تو رو در اختیار دارن... خدا کنه از تاریکی و سرسختیت نترسن و اونهمه طلا رو استخراج کنن...
عزیزای زندگیم❣
دلم میخواد یکی هم به من بگه عزیزم لطفاً به شاگردهای جدیدت فرصت بده... حتماً باهاشون بهت خیلی خوش خواهد گذشت... حتماً بازم بلا و بهترین خواهی داشت... به طلا خواهی رسید...
اینقدر معلمها در سالهای گذشته، انشا نگفتن بنویسن، که دخترای دبیرستانی باید وضع انشاشون این باشه(!)
با اغماض نمره کم کردم چون زیرِ قورباغههام و تازه روشن کردم و باید اول با شعلهپخش کن گرمشون کنم، به گرما و حرارت اُنس بگیرن، بعد کمکم شعلهپخشکن رو بردارم و حرارت رو بالا ببرم...
ولی این درست نیست که حتی بلد نیستن یه بند بنویسن... چه رسد به انشا(!)
دلم میخواد با پشتِ دست بزنم دهنِ دو دسته آدم:
معلمایی که انشا نمیگیرن و کار نمیکنن.
هرکی میگه معلمی شغل راحت و کمساعتیه(!)
برای گروهِ دوم علاوه بر پشتِ دست، متأسف هم هستم.