eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
استاد فلانی که خی‌لی مشهوره و کلی هم طرفدار داره، طرح بهمان که چهل روز می‌بره دور دور، دورهٔ فلان که زیر نظرِ خفن‌ارگانِ کل کشوره... اگر باهاشونید، یه لحظه دقت کنید! عمیق دقت کنید! دورِ این آدم‌ها رو وَ این طرح‌ها رو وَ این مدل کارها رو غالباً آدم‌های آسیب‌دیده گرفته... خودتون... بغلی‌تون... اون‌یکی... هر کدوم یه مشکلی دارید... یا آسیبی بهتون رسیده... یا کمبودی دارید... یا در مرحله‌ای از زندگی گیر کردید... حتی اونایی که گذاشتن مسؤول‌تون باشن آسیب‌دیده هستن... روی اون آدم یا گروه یا دوره خی‌لی تعصب دارید! چرا؟ می‌خوام یه حرفِ مهم بهتون بزنم! می‌دونم گفتنش فایده‌ای نداره! می‌دونم بری تیمارستان به دیوانه بگی تو دیوانه‌ای نمی‌پذیره! اما من از فریادِ برهنگیِ شاه هراسی ندارم! این آدما این گروه‌ها این دوره‌ها از اساس بر مبنای جذبِ افرادی طراحی شده که «خلأ عزت نفس دارن»! یعنی صحبت‌ها رفتارها جذب تثبیت نگه‌داری درگیر کردن وَ کل مسیر رو جوری چیدن که افرادِ درگیر با ضعفِ عزت نفس اسیرشون بشن! این طراحی اون‌قدر ساده نیست که تو متوجه بشی! مثل اصول تبلیغه! مثل اصول کار در فضای مجازی! اصول داره! یعنی به این سادگیا کسی متوجهش نمی‌شه! مگر این چیزا رو تخصصی بدونه! مثل مادری که داره به بچه‌ش داروی تلخ می‌ده ولی ریخته تو شیشه نوشابه و بچه‌هه خیال می‌کنه این‌که می‌خوره نوشابه است! من دارم یکی از مهم‌ترین حیاتی‌ترین به‌روزترین وَ نجات‌بخش‌ترین فرسته‌هام و می‌نویسم. دو روزه روش فکر می‌کنم که گفتنش فایده‌ای نداره اونی که اسیره عزت نفس نداره... یکی از نتایج ضعف عزت نفس آسوده شستشوی مغزی دیدنه... پس چرا بگم؟! دیشب که با بچه‌ها بودم باهاشون مشورت کردم همه‌شون گفتن متوجه نمی‌شن و چون اسیرن به تو هم خواهند تازید اما گفتنش گردنته! از گردنم رد کردم. مراقبِ جاها و آدم‌هایی که اسیرشونید باشید! شما لشکرِ مفت و مجانیِ اربابانی در لباسِ دین برای اهدافی که اگر عمیق فکر کنید بهش می‌رسید هستید که در ازای پُر کردنِ فِیکِ خلأ شخصیتی‌تون در خدمتِ اون شخص یا گروهید... دقت کنید؛ تا با اون گروهید... با اون آدم... با اون استاد... تا تو کانالشید... سخنرانیش و می‌شنوید... تا جمکران می‌رید که تو جلسه‌ش شرکت کنید... تابستون خودتون رو به دوره‌هاشون می‌رسونید... تا باهاشونید؛ حالتون خوشه و سیم‌تون متصل! همین‌که کمی دور شید ازشون به‌هم‌ریخته‌اید و زندگی‌تون فروپاشیده... همین یعنی چی؟! یعنی درمان نشدید! یعنی اونا به شما کمکی نکردن! پس داشتن چه می‌کردن؟! پاسخش وحشتناکه! اما بهش می‌رسید... فقط با نیم ساعت تفکرِ عمیق! ما در آخرالزمانیم! بچسبید به ولی فقیه!
دختره شلوارش کوتاهه. این‌قدر که نزدیکه زانویه. رفتم تذکر دادم گفتم عزیزم این شلوار، مناسبِ جامعه نیست. نه زیباست، نه به شما زیبایی داده‌. نه وجههٔ درستی داره، نه شخصیتِ شما رو برجسته کرده. برگردید منزل و شلواری در شأنِ خودتون و هم‌وطنان‌تون بپوشید. گفتم و رفتم. دیدم صدای نوچ نوچ کردنش داره میاد. یعنی چیزی بهم نگفت، ولی کلافه شد و نوچ نوچ می‌کرد که بهش تذکر دادم. برگشتم با خنده گفتم عزیزم شما چرا کلافه‌ای؟! اونی‌که اشتباه کرده شمایی! اونی که بد پوشیده شمایی! اونی که باعث شده من خسته از مدرسه برگردم ولی مجبور بشم به‌احترامِ خودم و خودت و جامعه تذکر بدم شمایی! من هم دلم می‌خواد آسوده تو این خیابونا تردّد کنم. به‌عنوانِ یه آدم، یه شهروند، منم حقی از این خیابونا دارم، حقی از شهرم دارم. شما با این پوشش‌ت حقوقِ من رو پایمال کردی! وقتی معترض می‌شم، نوچ نوچ می‌کنی؟! منم که باید کلافه و خسته‌تر برگردم خونه! منم که نمی‌تونم از پاییزِ شهرم لذت ببرم! منم که نمی‌تونم در سکوت و آرامش، بعد از یه روزِ شلوغ و پرهیاهو، آسوده برگردم خونه! شما نوچ نوچ می‌کنی؟! وَ قاطع و مغموم ایستادم تا هرچی می‌خواد بگه و خودم و برای هر دعوا و تنش و جمعیت جمع‌شدنی آماده کردم. دختره نگام کرد. بعد آروم گفت خونه‌مون اون‌ورِ خیابونه. می‌رم شلوارم و عوض کنم بعد برم خرید. گفت خداحافظ. وَ رفت اون‌ورِ خیابون. ❣
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سربه‌راه
کتابخونهٔ عمومی: ۱. داشتم انشا بررسی می‌کردم و نمره می‌دادم. دیدم کلی کلّه برگشته داره من و می‌پاد! لبخند زدم. یکی پرسید معلمِ چه پایه‌ای هستید؟ گفتم دبیرستان. یکی دیگه پرسید انشا این‌جوری ریز می‌خونید و هی نمره کم می‌کنید؟! گفتم بله. اون‌یکی گفت بددددددبخخخخخت شاگرداتون! خندیدم. در کسری از ثانیه، شونه به شونه، خبر منتقل شد که ساکنِ میزِ کنارِ پنجره که لباساش رو تا می‌کنه و می‌ذاره پشتیِ صندلی، روی میز رو با الکل تمیز می‌کنه، به صورتش گلاب می‌پاشه، وَ تا اذان می‌گن از جاش بلند می‌شه و شبیهِ ما دانش‌آموزا نیست، از ما نیست! اون دشمنه؛ معلمه😂😂😂
سربه‌راه
کتابخونهٔ عمومی: ۱. داشتم انشا بررسی می‌کردم و نمره می‌دادم. دیدم کلی کلّه برگشته داره من و می‌پاد!
۲. نوجوان که بودم یا دانشجو، همیشه یا گروهی و جمعیتی می‌رفتیم کتابخونه، یا اگر تنها هم می‌رفتم این‌قدر اون‌جا آشنا داشتم که دورم شلوغ می‌شد. بقیه هم همین‌طور بودن. خیلی کم خاطرمه کسی تنها مشغول درس یا پژوهش بود. همیشه یا ما داشتیم گروهی رو با هیسسسسسس ساکت می‌کردیم، یا اونا ما رو. اما حالا کتابخونه پُره از آدمای تنها و موبایل‌هاشون... من به استوری‌های دروغ فکر می‌کنم... به این‌که دخترخاله‌م عکس وانِ حمامِ ویلایی که سفر رفتن رو هم پروفایل گذاشته... به مسابقهٔ دیده شدن و من خوشبخت‌ترم فکر می‌کنم... به دوره‌ها، همایش‌ها، گروه‌ها... به آرایش‌ها... عمل‌ها... باشگاه‌ها... رژیم‌ها... به مسابقهٔ شوهر کردن... به مسابقهٔ خریدهای بی‌دلیل... آدم‌ها؛ مذهبی و ضدمذهبی دارن نفس نفس می‌زنن بلکه این تنهایی رو پُر کنن... بعد فکر می‌کنم واقعاً دوست پیدا کردن سخت شده؟! یا آدما حاضر نیستن از تأییدطلبی دست بکشن و خودخواه نباشن و وارد روابط سالم و رشددهنده بشن؟! اگر دوست بدی داشتیم تنهایی بهتره ولی باید تلاش کرد دوست خوب پیدا کرد. امامِ اول فرمودن. رشدی که در روابط هست، اون چالش‌ها، اون سختی‌ها، اون تحمل‌ها و گذشت‌ها، اون بزرگ شدن‌ها، اون... تو تنهایی مگه هست؟! دوستم از طرقبه داره میاد با من ناهار بخوره. همون رانندهٔ معروفِ ماشینِ بوقِ ده_یازده! می‌گه میای بیرون، یا بیام کتابخونه؟ می‌گم ظرفِ عدس‌پلوی یخت و بیار کتابخونه. می‌خوام ببینن با دوست غذا خوردن و کار کردن و صحبت کردن و زندگی کردن، چقدر قشنگه و دست از خودخواهی‌هاشون بکشن... پیشاپیش هرگونه عذری برای ناتوانی در دوست‌یابی رو قاطع رد می‌کنم. همه‌چیز به خودمون برمی‌گرده. مشکل؛ خودمونیم!
سربه‌راه
کلاسم با دبیرستانیا تموم شد و اومدم کتابخونه برگه‌هام و امضا کنم. از مشاهداتم در کتابخونه این‌که می
۳. من نود درصدِ دخترای این کتابخونه رو می‌شناسم! اونایی که از صبح میان، پارسالم میومدن! دارن هنوووووز برای کنکور می‌خونن! البته مثلاً! بقیه‌شون دانش‌آموزن. با خودم ساعتای سه و چهار می‌رسن کتابخونه. تا اذانِ مغرب من ناهار می‌خورم، قرآن روزانه‌م و می‌خونم، یادداشت‌های تدریسام و آماده می‌کنم، برگه امضا می‌زنم، پیام‌هام و پاسخ می‌دم، نماز می‌رم و مطالعه آزاد می‌کنم. اما اونا سراشون توی گوشیه. جلوشون کتاب و تست و برگه پهنه، ولی دارن فیلم کره‌ای می‌بینن یا تو صفحات اینستاگرامن. از نماز که برمی‌گردم چند تاشون گوشهٔ خیابون با پسرهان... به خانواده‌هاشون فکر می‌کنم... که چقدر ناتوان هستن در تربیت... چرا دخترِ مدرسه‌ای باید بیاد کتابخونه درس بخونه؟! من همهٔ کنکورام و تو خونه‌ای که اون‌زمان اتاق نداشت خوندم! دوستام که همه‌شون هم شاگرداول‌های رشته‌هاشون در فردوسی هستن همین‌طور! جز این‌که دارن از چیزی فرار می‌کنن؟ مثلاً از این‌که برن خونه و مادره هی بگه چقدر سرت تو گوشیه! دَرست و بخون! خب میاد کتابخونه با گوشی، مادره فکر می‌کنه درس می‌خونه! چند مادر هر سال میان پیشم که این چه نمره‌ایه؟! این صبح تا شب یا تو اتاقشه یا کتابخونه و داره می‌خونه! چند بار بگم از کجا معلوم می‌خونه؟! وَ اونا از بدگمانیِ من عصبانی بشن؟! یا شاید اومدن کتابخونه که خونه و جلوی چشم نباشن که ازشون توقع کاری بره؟! دست‌به‌سیاه‌وسفیدنزده‌هایی که در حال ترقیِ پله‌های پیشرفتن(!) چه ساده و بی‌کفایتن خانواده‌هاشون... وَ چه دغل و بی‌عرضه‌ان این دخترا... ای کاش حداقل میومدن اینجا با دوستاشون می‌گفتن و می‌خندیدن... معاشرت... دورهمی... ولی یه مشت تنهای دودره‌بازن که به درد هیچی نمی‌خورن!
اتوبوس داره می‌رسه خونه و سایر مشاهداتم باشه بعدها. تخمه گرفتم با مامان بشینیم جومونگ ببینیم😂 چرا از اول ندیدمش؟! خی‌لی سریاله پرمغزیه😁
دانشجوی مدعیِ طلبکارِ خودبرترپندار: ای کاش به داد برسن! چرا کسی کاری نمی‌کنه؟! وای از دست رفتیم(!) ای کاش، کاش(!)
16.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دانشجویی که مؤذنِ جامعه است و خودش بلند می‌شه و ای کاش‌ها رو انجام می‌ده!
هرچقدر فرستهٔ اول حالم و به‌هم زد و عوقم گرفت، کلیپ دوم زنده و امّیدوارم کرد! انتخابِ شما کدومه؟ پفیوزی مذهبی‌نما و منبری؟ یا مؤذنِ جامعه؟ مرده‌هایی ورّاج با طویله طویله توجیه و منفعت‌طلبی و مصلحت‌خواهی؟ یا زندگانی آرمان‌خواه و ظهورطلب؟ امروز هرچی هستیم و هرکار می‌کنیم فردای ظهورم همینیم. امضا: سربه‌راه.
سوسانو و پسرش من و یادِ زبیر و پسرش وَ شیخِ مغروق و پسرش می‌ندازن!
بانو سویا هم بعد از کلی سختی و بچه با کارگری بزرگ کردن، پسرش رو تو قصر می‌بینه نمی‌پرسه قصر خوش می‌گذره؟ خوب می‌خوری؟ خوب می‌پوشی؟ خوب می‌‌گردی؟ اتاقت خوبه؟ کنکور با سهمیه ثبت‌نام کردی؟ بابتِ سال‌ها دربه‌دری طلبِ خونِ بابات و از همه داری؟ حالا که به جایی رسیدی، میز و مقامی داری، همه بردهٔ حلقه‌به‌گوشت هستن؟ دورت بگردم، دختره که دیگه برات صف کشیده قندِ عسلم! قربون دست و پای بلوریت بشم! لب تر کن کدوم دختری رو برات به کنیزی بگیرم؟ می‌پرسه: «این روزا مشغولِ چه کاری هستی؟» الله اکبر! چه آدابِ تربیتیِ خفنی تو فیلمِ کفّار!