دختره شلوارش کوتاهه. اینقدر که نزدیکه زانویه. رفتم تذکر دادم گفتم عزیزم این شلوار، مناسبِ جامعه نیست. نه زیباست، نه به شما زیبایی داده. نه وجههٔ درستی داره، نه شخصیتِ شما رو برجسته کرده. برگردید منزل و شلواری در شأنِ خودتون و هموطنانتون بپوشید.
گفتم و رفتم.
دیدم صدای نوچ نوچ کردنش داره میاد. یعنی چیزی بهم نگفت، ولی کلافه شد و نوچ نوچ میکرد که بهش تذکر دادم.
برگشتم با خنده گفتم عزیزم شما چرا کلافهای؟! اونیکه اشتباه کرده شمایی! اونی که بد پوشیده شمایی! اونی که باعث شده من خسته از مدرسه برگردم ولی مجبور بشم بهاحترامِ خودم و خودت و جامعه تذکر بدم شمایی! من هم دلم میخواد آسوده تو این خیابونا تردّد کنم. بهعنوانِ یه آدم، یه شهروند، منم حقی از این خیابونا دارم، حقی از شهرم دارم. شما با این پوششت حقوقِ من رو پایمال کردی! وقتی معترض میشم، نوچ نوچ میکنی؟! منم که باید کلافه و خستهتر برگردم خونه! منم که نمیتونم از پاییزِ شهرم لذت ببرم! منم که نمیتونم در سکوت و آرامش، بعد از یه روزِ شلوغ و پرهیاهو، آسوده برگردم خونه! شما نوچ نوچ میکنی؟!
وَ قاطع و مغموم ایستادم تا هرچی میخواد بگه و خودم و برای هر دعوا و تنش و جمعیت جمعشدنی آماده کردم.
دختره نگام کرد. بعد آروم گفت خونهمون اونورِ خیابونه. میرم شلوارم و عوض کنم بعد برم خرید.
گفت خداحافظ.
وَ رفت اونورِ خیابون.
❣
سربهراه
کتابخونهٔ عمومی:
۱. داشتم انشا بررسی میکردم و نمره میدادم. دیدم کلی کلّه برگشته داره من و میپاد! لبخند زدم. یکی پرسید معلمِ چه پایهای هستید؟
گفتم دبیرستان.
یکی دیگه پرسید انشا اینجوری ریز میخونید و هی نمره کم میکنید؟!
گفتم بله.
اونیکی گفت بددددددبخخخخخت شاگرداتون!
خندیدم.
در کسری از ثانیه، شونه به شونه، خبر منتقل شد که ساکنِ میزِ کنارِ پنجره که لباساش رو تا میکنه و میذاره پشتیِ صندلی، روی میز رو با الکل تمیز میکنه، به صورتش گلاب میپاشه، وَ تا اذان میگن از جاش بلند میشه و شبیهِ ما دانشآموزا نیست،
از ما نیست!
اون دشمنه؛
معلمه😂😂😂
سربهراه
کتابخونهٔ عمومی: ۱. داشتم انشا بررسی میکردم و نمره میدادم. دیدم کلی کلّه برگشته داره من و میپاد!
۲. نوجوان که بودم یا دانشجو، همیشه یا گروهی و جمعیتی میرفتیم کتابخونه، یا اگر تنها هم میرفتم اینقدر اونجا آشنا داشتم که دورم شلوغ میشد. بقیه هم همینطور بودن. خیلی کم خاطرمه کسی تنها مشغول درس یا پژوهش بود.
همیشه یا ما داشتیم گروهی رو با هیسسسسسس ساکت میکردیم، یا اونا ما رو.
اما حالا کتابخونه پُره از آدمای تنها و موبایلهاشون...
من به استوریهای دروغ فکر میکنم... به اینکه دخترخالهم عکس وانِ حمامِ ویلایی که سفر رفتن رو هم پروفایل گذاشته... به مسابقهٔ دیده شدن و من خوشبختترم فکر میکنم... به دورهها، همایشها، گروهها... به آرایشها... عملها... باشگاهها... رژیمها... به مسابقهٔ شوهر کردن... به مسابقهٔ خریدهای بیدلیل...
آدمها؛
مذهبی و ضدمذهبی
دارن نفس نفس میزنن بلکه این تنهایی رو پُر کنن...
بعد فکر میکنم واقعاً دوست پیدا کردن سخت شده؟!
یا آدما حاضر نیستن از تأییدطلبی دست بکشن و خودخواه نباشن و وارد روابط سالم و رشددهنده بشن؟!
اگر دوست بدی داشتیم
تنهایی بهتره
ولی باید تلاش کرد
دوست خوب پیدا کرد.
امامِ اول فرمودن.
رشدی که در روابط هست،
اون چالشها، اون سختیها، اون تحملها و گذشتها، اون بزرگ شدنها، اون...
تو تنهایی مگه هست؟!
دوستم از طرقبه داره میاد با من ناهار بخوره. همون رانندهٔ معروفِ ماشینِ بوقِ ده_یازده!
میگه میای بیرون، یا بیام کتابخونه؟
میگم ظرفِ عدسپلوی یخت و بیار کتابخونه.
میخوام ببینن با دوست غذا خوردن و کار کردن و صحبت کردن و زندگی کردن، چقدر قشنگه و دست از خودخواهیهاشون بکشن...
پیشاپیش هرگونه عذری برای ناتوانی در دوستیابی رو قاطع رد میکنم.
همهچیز به خودمون برمیگرده.
مشکل؛ خودمونیم!
سربهراه
کلاسم با دبیرستانیا تموم شد و اومدم کتابخونه برگههام و امضا کنم. از مشاهداتم در کتابخونه اینکه می
۳. من نود درصدِ دخترای این کتابخونه رو میشناسم! اونایی که از صبح میان، پارسالم میومدن! دارن هنوووووز برای کنکور میخونن! البته مثلاً!
بقیهشون دانشآموزن. با خودم ساعتای سه و چهار میرسن کتابخونه.
تا اذانِ مغرب من ناهار میخورم، قرآن روزانهم و میخونم، یادداشتهای تدریسام و آماده میکنم، برگه امضا میزنم، پیامهام و پاسخ میدم، نماز میرم و مطالعه آزاد میکنم. اما اونا سراشون توی گوشیه. جلوشون کتاب و تست و برگه پهنه، ولی دارن فیلم کرهای میبینن یا تو صفحات اینستاگرامن.
از نماز که برمیگردم چند تاشون گوشهٔ خیابون با پسرهان...
به خانوادههاشون فکر میکنم... که چقدر ناتوان هستن در تربیت...
چرا دخترِ مدرسهای باید بیاد کتابخونه درس بخونه؟! من همهٔ کنکورام و تو خونهای که اونزمان اتاق نداشت خوندم! دوستام که همهشون هم شاگرداولهای رشتههاشون در فردوسی هستن همینطور!
جز اینکه دارن از چیزی فرار میکنن؟
مثلاً از اینکه برن خونه و مادره هی بگه چقدر سرت تو گوشیه! دَرست و بخون!
خب میاد کتابخونه با گوشی، مادره فکر میکنه درس میخونه!
چند مادر هر سال میان پیشم که این چه نمرهایه؟! این صبح تا شب یا تو اتاقشه یا کتابخونه و داره میخونه!
چند بار بگم از کجا معلوم میخونه؟! وَ اونا از بدگمانیِ من عصبانی بشن؟!
یا شاید اومدن کتابخونه که خونه و جلوی چشم نباشن که ازشون توقع کاری بره؟! دستبهسیاهوسفیدنزدههایی که در حال ترقیِ پلههای پیشرفتن(!)
چه ساده و بیکفایتن خانوادههاشون...
وَ چه دغل و بیعرضهان این دخترا...
ای کاش حداقل میومدن اینجا با دوستاشون میگفتن و میخندیدن... معاشرت... دورهمی... ولی یه مشت تنهای دودرهبازن که به درد هیچی نمیخورن!
اتوبوس داره میرسه خونه و سایر مشاهداتم باشه بعدها.
تخمه گرفتم با مامان بشینیم جومونگ ببینیم😂
چرا از اول ندیدمش؟! خیلی سریاله پرمغزیه😁
16.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دانشجویی که مؤذنِ جامعه است و خودش بلند میشه و ای کاشها رو انجام میده!
هرچقدر فرستهٔ اول حالم و بههم زد و عوقم گرفت،
کلیپ دوم زنده و امّیدوارم کرد!
انتخابِ شما کدومه؟
پفیوزی مذهبینما و منبری؟
یا مؤذنِ جامعه؟
مردههایی ورّاج با طویله طویله توجیه و منفعتطلبی و مصلحتخواهی؟
یا زندگانی آرمانخواه و ظهورطلب؟
امروز
هرچی هستیم و
هرکار میکنیم
فردای ظهورم همینیم.
امضا: سربهراه.
بانو سویا هم بعد از کلی سختی و بچه با کارگری بزرگ کردن،
پسرش رو تو قصر میبینه
نمیپرسه قصر خوش میگذره؟ خوب میخوری؟ خوب میپوشی؟ خوب میگردی؟ اتاقت خوبه؟ کنکور با سهمیه ثبتنام کردی؟ بابتِ سالها دربهدری طلبِ خونِ بابات و از همه داری؟ حالا که به جایی رسیدی، میز و مقامی داری، همه بردهٔ حلقهبهگوشت هستن؟ دورت بگردم، دختره که دیگه برات صف کشیده قندِ عسلم! قربون دست و پای بلوریت بشم! لب تر کن کدوم دختری رو برات به کنیزی بگیرم؟
میپرسه:
«این روزا مشغولِ چه کاری هستی؟»
الله اکبر!
چه آدابِ تربیتیِ خفنی تو فیلمِ کفّار!
بچهها دل از جومونگ بکّنید و دلتون و با تسو صاف کنید😁
جومونگ
اولش لاابالی بوده. بعد بهواسطهٔ مُهرهٔ ماری که مادرش داشته به چشم میاد. بعد خودشم مُهرهٔ مار میگیره😂 همهش در بهبه و چهچه بوده! هدف والا، هدف والا به نافِ همه بسته! نمیگم بد بوده ها، نه! آفرین که خوب بوده! ولی فضا هم براش مهیا بوده! خوب بودن در فضای خوب، راستش هنر نیست، وظیفه است! مثلِ بچهمذهبیهای خونوادهمذهبی! اگه نمازش اول وقته، اگه اهل غیبت نیست، اهل فحش نیست، هنر نکرده! وظیفهشه!
مثل بچههای مرفه که کلاس شنا رفته، تو هجده سالگی گواهینامه گرفته و ماشین زیر پاش بوده، دفاع شخصی بلده، کشورای خارجی رو دیده، ما ندارا خطاطی که ارزونترین هنرِ دنیاست رو بهخاطر پول نتونستیم ادامه بدیم🤣
آفرینکه از نعمات الهی و ثروت، احسن استفاده کردن، ابداً هم بد نیست، خدا بیشترم بهشون بده، خرج مواد و بیآبرویی که نکردن،
میخوام بگم ولی برابر با کسی که در سختی سعی میکنه به اینا برسه نیستن!
این تسو تو محیط و فضای خوب نبوده!
پدرش به مادرش خیانت میکنه... مادرش دلشکسته زندگی میکنه... برادرش بهجای اینکه یاورش باشه، همیشه روبهروشه... همسرش بهدلش نیست و ازدواج سیاسیه... بچهدار نمیشه... پسرِ امپراتوره ولی یکی دیگه رو برای جانشینی میخوان بذارن... از پدرش مِهری نمیبینه... تنهاست... جومونگ دورش پُر بود از گروهش، ولی این خیر از خونواده ندید... با اینحال همین تسو خونوادهدوسته... در چنین محیط سمّی و آلودهای بهجای ناامید شدن، مداوم و مستمر تلاش میکنه... مادرش جز نفرت تو قلبش نمیکاره ولی چقدر همیشه هوای مادرش و داره... زنش و دوست نداره ولی مراعاتش و میکنه... از پدرش خیری ندیده، ولی خیرِ پدرش و میخواد... محبت ندیده اما محبتجو هست... دلش رقیقه... دلشکسته هست اما خسته نمیشه... زودجوش و تندخویه ولی با همه غرورش مشورتم میگیره... با امپراتوری هان متحده ولی از چینی شدن هم پرهیز داره و روی کشورش غیرت داره...
این بشر
وسطِ یه پاردایمِ مسموم
که با کوچکترینش مذهبیهای اهل مراقبهٔ مریدِ فلان استادِ هلاکِ نجفِ ما، از پا درمیان(!)
لحظهای دست از تلاش برنمیداره!
جومونگ ماهه، ماشاءالله بهش،
ولی دلتون با تسو صاف کنید😁
این بچه وسطِ مرداب سعی کرده ریشه بده و گل کنه.
نتیجهش مهم نیست،
لیس للانسانِ الا ما سعی مهمه!
ستادِ یکنفرهٔ حامی تسو😂😁