سربهراه
کلاسم با دبیرستانیا تموم شد و اومدم کتابخونه برگههام و امضا کنم. از مشاهداتم در کتابخونه اینکه می
۳. من نود درصدِ دخترای این کتابخونه رو میشناسم! اونایی که از صبح میان، پارسالم میومدن! دارن هنوووووز برای کنکور میخونن! البته مثلاً!
بقیهشون دانشآموزن. با خودم ساعتای سه و چهار میرسن کتابخونه.
تا اذانِ مغرب من ناهار میخورم، قرآن روزانهم و میخونم، یادداشتهای تدریسام و آماده میکنم، برگه امضا میزنم، پیامهام و پاسخ میدم، نماز میرم و مطالعه آزاد میکنم. اما اونا سراشون توی گوشیه. جلوشون کتاب و تست و برگه پهنه، ولی دارن فیلم کرهای میبینن یا تو صفحات اینستاگرامن.
از نماز که برمیگردم چند تاشون گوشهٔ خیابون با پسرهان...
به خانوادههاشون فکر میکنم... که چقدر ناتوان هستن در تربیت...
چرا دخترِ مدرسهای باید بیاد کتابخونه درس بخونه؟! من همهٔ کنکورام و تو خونهای که اونزمان اتاق نداشت خوندم! دوستام که همهشون هم شاگرداولهای رشتههاشون در فردوسی هستن همینطور!
جز اینکه دارن از چیزی فرار میکنن؟
مثلاً از اینکه برن خونه و مادره هی بگه چقدر سرت تو گوشیه! دَرست و بخون!
خب میاد کتابخونه با گوشی، مادره فکر میکنه درس میخونه!
چند مادر هر سال میان پیشم که این چه نمرهایه؟! این صبح تا شب یا تو اتاقشه یا کتابخونه و داره میخونه!
چند بار بگم از کجا معلوم میخونه؟! وَ اونا از بدگمانیِ من عصبانی بشن؟!
یا شاید اومدن کتابخونه که خونه و جلوی چشم نباشن که ازشون توقع کاری بره؟! دستبهسیاهوسفیدنزدههایی که در حال ترقیِ پلههای پیشرفتن(!)
چه ساده و بیکفایتن خانوادههاشون...
وَ چه دغل و بیعرضهان این دخترا...
ای کاش حداقل میومدن اینجا با دوستاشون میگفتن و میخندیدن... معاشرت... دورهمی... ولی یه مشت تنهای دودرهبازن که به درد هیچی نمیخورن!
اتوبوس داره میرسه خونه و سایر مشاهداتم باشه بعدها.
تخمه گرفتم با مامان بشینیم جومونگ ببینیم😂
چرا از اول ندیدمش؟! خیلی سریاله پرمغزیه😁
16.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دانشجویی که مؤذنِ جامعه است و خودش بلند میشه و ای کاشها رو انجام میده!
هرچقدر فرستهٔ اول حالم و بههم زد و عوقم گرفت،
کلیپ دوم زنده و امّیدوارم کرد!
انتخابِ شما کدومه؟
پفیوزی مذهبینما و منبری؟
یا مؤذنِ جامعه؟
مردههایی ورّاج با طویله طویله توجیه و منفعتطلبی و مصلحتخواهی؟
یا زندگانی آرمانخواه و ظهورطلب؟
امروز
هرچی هستیم و
هرکار میکنیم
فردای ظهورم همینیم.
امضا: سربهراه.
بانو سویا هم بعد از کلی سختی و بچه با کارگری بزرگ کردن،
پسرش رو تو قصر میبینه
نمیپرسه قصر خوش میگذره؟ خوب میخوری؟ خوب میپوشی؟ خوب میگردی؟ اتاقت خوبه؟ کنکور با سهمیه ثبتنام کردی؟ بابتِ سالها دربهدری طلبِ خونِ بابات و از همه داری؟ حالا که به جایی رسیدی، میز و مقامی داری، همه بردهٔ حلقهبهگوشت هستن؟ دورت بگردم، دختره که دیگه برات صف کشیده قندِ عسلم! قربون دست و پای بلوریت بشم! لب تر کن کدوم دختری رو برات به کنیزی بگیرم؟
میپرسه:
«این روزا مشغولِ چه کاری هستی؟»
الله اکبر!
چه آدابِ تربیتیِ خفنی تو فیلمِ کفّار!
بچهها دل از جومونگ بکّنید و دلتون و با تسو صاف کنید😁
جومونگ
اولش لاابالی بوده. بعد بهواسطهٔ مُهرهٔ ماری که مادرش داشته به چشم میاد. بعد خودشم مُهرهٔ مار میگیره😂 همهش در بهبه و چهچه بوده! هدف والا، هدف والا به نافِ همه بسته! نمیگم بد بوده ها، نه! آفرین که خوب بوده! ولی فضا هم براش مهیا بوده! خوب بودن در فضای خوب، راستش هنر نیست، وظیفه است! مثلِ بچهمذهبیهای خونوادهمذهبی! اگه نمازش اول وقته، اگه اهل غیبت نیست، اهل فحش نیست، هنر نکرده! وظیفهشه!
مثل بچههای مرفه که کلاس شنا رفته، تو هجده سالگی گواهینامه گرفته و ماشین زیر پاش بوده، دفاع شخصی بلده، کشورای خارجی رو دیده، ما ندارا خطاطی که ارزونترین هنرِ دنیاست رو بهخاطر پول نتونستیم ادامه بدیم🤣
آفرینکه از نعمات الهی و ثروت، احسن استفاده کردن، ابداً هم بد نیست، خدا بیشترم بهشون بده، خرج مواد و بیآبرویی که نکردن،
میخوام بگم ولی برابر با کسی که در سختی سعی میکنه به اینا برسه نیستن!
این تسو تو محیط و فضای خوب نبوده!
پدرش به مادرش خیانت میکنه... مادرش دلشکسته زندگی میکنه... برادرش بهجای اینکه یاورش باشه، همیشه روبهروشه... همسرش بهدلش نیست و ازدواج سیاسیه... بچهدار نمیشه... پسرِ امپراتوره ولی یکی دیگه رو برای جانشینی میخوان بذارن... از پدرش مِهری نمیبینه... تنهاست... جومونگ دورش پُر بود از گروهش، ولی این خیر از خونواده ندید... با اینحال همین تسو خونوادهدوسته... در چنین محیط سمّی و آلودهای بهجای ناامید شدن، مداوم و مستمر تلاش میکنه... مادرش جز نفرت تو قلبش نمیکاره ولی چقدر همیشه هوای مادرش و داره... زنش و دوست نداره ولی مراعاتش و میکنه... از پدرش خیری ندیده، ولی خیرِ پدرش و میخواد... محبت ندیده اما محبتجو هست... دلش رقیقه... دلشکسته هست اما خسته نمیشه... زودجوش و تندخویه ولی با همه غرورش مشورتم میگیره... با امپراتوری هان متحده ولی از چینی شدن هم پرهیز داره و روی کشورش غیرت داره...
این بشر
وسطِ یه پاردایمِ مسموم
که با کوچکترینش مذهبیهای اهل مراقبهٔ مریدِ فلان استادِ هلاکِ نجفِ ما، از پا درمیان(!)
لحظهای دست از تلاش برنمیداره!
جومونگ ماهه، ماشاءالله بهش،
ولی دلتون با تسو صاف کنید😁
این بچه وسطِ مرداب سعی کرده ریشه بده و گل کنه.
نتیجهش مهم نیست،
لیس للانسانِ الا ما سعی مهمه!
ستادِ یکنفرهٔ حامی تسو😂😁
سربهراه
بچهها دل از جومونگ بکّنید و دلتون و با تسو صاف کنید😁 جومونگ اولش لاابالی بوده. بعد بهواسطهٔ مُهرهٔ
من با مذهبیا هستم...
من دیدم...
میدونم...
همیشه دنبالِ آرامشن...
دنبالِ حل شدن...
دنبالِ رفعِ مشکل...
گره باز شدن...
همیشه دلشکسته از مستجاب نشدن...
دنبال استاد و مراد و دوره و گروه برای همیشه در ابرها بودن...
کانالاشون قهرماننما و همیشه بینقص...
طبقِ الگوریتم مجازی هم گاهی دارای پیامِ امروز اگه متصل نیستی عیبی نداره، در ادبارِ قلبهایی(!)
قشنگیای زندگی رو میگن
ولی قضا شدن دو رکعت نماز صبحشون و نمیگن(!)
بحثم اقرار به گناه نیستا!
چطور بگم؟
چقدر بیانش برام سخته!
انگار دنبالِ یه زندگیِ همیشه متصل و همیشه در اوجن...
ولی این زندگی نیست!
فانتزیه :)
زندگی یعنی شما در تلاطم و آرامش
متصل باشی.
نه اینکه تلاطمی نباشه.
بد برداشت نکنیدا!
نمیگم بریم پی تلاطم و بدبختی😶
نه!
کی خوشحال میشه خونه و زندگیش ترک برداره؟! اخراج شه؟ چه میدونم کنکور قبول نشه؟ شکست بخوره؟
خوشحال شه که خله😂
ولی اونی هم که پی آسایش مطلقه و خب دیگه همهچی روبهراه باشه
اونم خله😂
اونی هم که خونهش رو سرش آوار شده بایسته بگه حاجی هرچه خدا خواست، والا منکه باور نمیکنم!
انسانیم ها! دو ماه غصه خوردن طبیعیه
ولی از پا ننشستن.
احساس میکنم افتضاح نوشتم
و اصلاً چیزی که میخواستم برسونم نرسید😢
یادتونه دربارهٔ آقامصطفی چمران مینوشتم که بیزارم از اینکه مذهبیا از طلاقش حرف نمیزنن؟
بیزارم از این تصاویرِ اَبَرقهرمانی که میسازن؟
چمران امامِ معصوم که نبوده!
انسانه!
شما رو نمیدونم
ولی اتفاقاً انسان بودنش
بهمثابهٔ امکانِ خطا و صوابش
و تلاشش برای اعلی بودن
برای من ستودنیه!
این چمران رو برای من چمران میکنه!
مردی که از رفاه گریخت
با لایههای غبارآلودی از زندگی زناشویی
و سر از یتیمخونهٔ لبنان درآورد!
این برای من خاصه!
این به من امید میده!
حضرت حُر به من امید میده!
شاهرخ ضرغام!
من از دم پرهیزکارها رو کنار نمیزنم ها! من فدای تکتک شهدای دفاع مقدس❣
چطور بگم؟
یکی از دوستام خرداد بهم گفت اخراجت و کانالت ننویس، ممکنه تو کانالت چند تا نفسِ آلوده هم باشه... حسودی، بخیلی، ضعیفالنفسی... نذار خوشحال بشن...
گفتم پس بذارم چند تا نفسِ پاکی که تو کانالم هستن، فریب بخورن؟! من شیرشون کنم بدویید برید با بیعدالتی مبارزه کنید و من و ببینید! همیشه در اوج! شکستناپذیر؟
نه! بعد اون میره دو تا فحش میشنوه فکر میکنه اون بد بوده و من که فحش نشنیدم خوب!
سرخورده میشه. یا میره تو محیط کاری حق رو اِحیا کنه، اخراج میشه فکر میکنه فقط خودشه که متضرر شده...
یا نباید بنویسم... یا باید هر دو روی سکه رو نشون بدم... نفسای آلوده خدازدهان، به خودشون درگیرن، خدا شرشون رو به خودشون برمیگردونه. آتئیست که نیستم! معتقد به آخرتم الحمدلله.
من باید هم از اونی که تذکر دادم و بهم تسبیح داد بگم، هم از شبی که بردنم پاسگاه طرقبه و سر امربهمعروف ریختن سرم بگم... هم از شاگرداولیم بگم، هم از اینکه مدرکم و از دست دادم...
نه اونقدر تلخ که ناامید شن و مظلوم جلوه کنم،
نه اونقدر پشمک که فضایی دیده شم و مقتدر و جبار!
انسان.
باید انسان دیده شم.
ملغمهای از خطا و صواب
وَ همیشه در تکاپو
برای سربهراه شدن...
حس میکنم مطلب و نرسوندم...
شهید کردم حرف به این مهمی رو...
شب بهخیر
عیدتونم مبارک🌻
اومدم کتابخونه امتحانات مهرم و طراحی کنم. لباسام و تا کردم و مرتب چیدم پشتیِ صندلی، میز رو با الکل سابیدم و رفتم دستام و هم شستم. لوازمم و منظم چیدم. زیپای کولهم بسته است. موهام و مرتب جمع کردم و پنسم زدم.
نشستم شروع کنم که دختره اومد و روی میزِ پر از کثافتِ بغلدستم وسایلش و بدون نظم گذاشت و چادرش و گولّه کرد روی همون آشغالا و روسریش و داد پشت گوشش و کتابِ قطورِ تستش و باز کرد و موبایل گرفت دستش و نشست به فیلم دیدن(!)
خواستم بگم پلشت و شلخته همیشه یه توجیهی داره! همیشه و همهجا و در خلوت هم پلشت و شلخته است! وَ چنین آدمایی بهدردِ جرز دیوارم نمیخورن! با اهمال درس میخونن، رتبههاشونم پلشته، دانشگاهای پلشت هم انتخاب میکنن و میشن همین دکتر، مهندس، معلم، هنرمند، بقال، ورزشکار، راننده، کارمند... های پلشتِ اهمالکارِ همیشهطلبکارِ توجیهگرِ ریخته در کفِ جامعه!
میدونم که تا آخرِ امروز به این دختره یه چیزی میگم! پلشتی رو برنمیتابم! مثلِ وقتی تو کلاس راه میرم و به دخترام میگم رو دستم میمونین با این زیپای بازِ کولههاتون! مثلِ وقتی حتی روی کنارهٔ برگههای انشا نمره میذارم! مثل وقتی میان انشا بخونن و به مرتب بودن سر و وضعشونم نمره میدم!
وسواس نه ها!
سریع پلشتا نیان بگن تو وسواس داری!
نه عزیزم من نرمالم، تویی که پلشتی! چطور ازدواج سنت پیامبره، ولی تمیزی نیمی از دین نیست، ها؟!
پلشتذهنِ پلشتفکر، زندگیشم پلشته!
سربهراه
+ صنعتی استفاده میکنید یا سنّتی؟😎
_ جااااان؟!😳
+ برای تمیز کردنِ میزتون میگم، گفتم حتماً چیزی همراه ندارید که وسطِ اینهمه غبار نشستید به درس خوندن! گفتم اعصابتون خرد نشه، بتونین درس بخونین☺️ من هم الکل دارم، هم گلاب. دستمال کاغذی هم با جاش! با کدوم راحتترین تمیز کنید؟😉
_ آهااااا🙄! اِممممم... چیز... الکل لطفاً...🤐
[میز تمیز شد. چادر، تا. کتابها مرتب. وسایل منظم. آخیش! 😮💨هنوزم زنده است! نُمرد دورش و تمیز کرد!😤]