eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
اومدم کتابخونه امتحانات مهرم و طراحی کنم. لباسام و تا کردم و مرتب چیدم پشتیِ صندلی، میز رو با الکل سابیدم و رفتم دستام و هم شستم. لوازمم و منظم چیدم. زیپای کوله‌م بسته است. موهام و مرتب جمع کردم و پنسم زدم. نشستم شروع کنم که دختره اومد و روی میزِ پر از کثافتِ بغل‌دستم وسایلش و بدون نظم گذاشت و چادرش و گولّه کرد روی همون آشغالا و روسریش و داد پشت گوشش و کتابِ قطورِ تستش و باز کرد و موبایل گرفت دستش و نشست به فیلم دیدن(!) خواستم بگم پلشت و شلخته همیشه یه توجیهی داره! همیشه و همه‌جا و در خلوت هم پلشت و شلخته است! وَ چنین آدمایی به‌دردِ جرز دیوارم نمی‌خورن! با اهمال درس می‌خونن، رتبه‌هاشونم پلشته، دانشگاهای پلشت هم انتخاب می‌کنن و می‌شن همین دکتر، مهندس، معلم، هنرمند، بقال، ورزشکار، راننده، کارمند... های پلشتِ اهمال‌کارِ همیشه‌طلبکارِ توجیه‌گرِ ریخته در کفِ جامعه! می‌دونم که تا آخرِ امروز به این دختره یه چیزی می‌گم! پلشتی رو برنمی‌تابم! مثلِ وقتی تو‌ کلاس راه می‌رم و به دخترام می‌گم رو دستم می‌مونین با این زیپای بازِ کوله‌هاتون! مثلِ وقتی حتی روی کنارهٔ برگه‌های انشا نمره می‌ذارم! مثل وقتی میان انشا بخونن و به مرتب بودن سر و وضع‌شونم نمره می‌دم! وسواس نه ها! سریع پلشتا نیان بگن تو وسواس داری! نه عزیزم من نرمالم، تویی که پلشتی! چطور ازدواج سنت پیامبره، ولی تمیزی نیمی از دین نیست، ها؟! پلشت‌ذهنِ پلشت‌فکر، زندگیشم پلشته!
سربه‌راه
+ صنعتی استفاده می‌کنید یا سنّتی؟😎 _ جااااان؟!😳 + برای تمیز کردنِ میزتون می‌گم، گفتم حتماً چیزی همراه ندارید که وسطِ این‌همه غبار نشستید به درس خوندن! گفتم اعصاب‌تون خرد نشه، بتونین درس بخونین☺️ من هم الکل دارم، هم گلاب. دستمال کاغذی هم با جاش! با کدوم راحت‌ترین تمیز کنید؟😉 _ آهااااا🙄! اِممممم... چیز... الکل لطفاً...🤐 [میز تمیز شد. چادر، تا. کتاب‌ها مرتب. وسایل منظم. آخیش! 😮‍💨هنوزم زنده است! نُمرد دورش و تمیز کرد!😤]
جومونگ قسمتِ آخرش بود😁 سوسانو رفت که بشه کره جنوبی، جومونگ موند که بشه کره شمالی. چه نتیجه‌ای می‌گیریم؟ شما جومونگم باشی تاااااااا «جمهوری اسلامی» نباشی نه هدفِ والات، متحد و یک‌پارچه نگه‌ت می‌داره، نه قیام و گروه و حزبت! تاااااااااااا هدف‌ت خدایی نباشه نمی‌تونی همه رو کنارِ هم نگه داری و برای دلِ آدم‌ها تدبیر کنی! پس جومونگِ عزیز! ول‌معطلی! کرهٔ متحدی وجود نداره؛ شمالی! جنوبی! 😎😁
بعدیشم قشنگه؟ وقت بذارم از اول ببینم؟ برای فوتبال می‌رن مربی خارجی می‌گیرن و هفت تا هفت تا گل می‌خورن و سرشونم بلنده(!) پیشنهاد بدم صداوسیما کارگردانِ جومونگ رو بگیره فیلمِ امام خمینی رو بسازه؟ محاله کسی جز اون بتونه از پسش بربیاد!
سربه‌راه
جومونگ قسمتِ آخرش بود😁 سوسانو رفت که بشه کره جنوبی، جومونگ موند که بشه کره شمالی. چه نتیجه‌ای می‌گیر
ارشد که بودم، استادِ ادبیات باستانی‌م با تمسخر گفتن، اومدن یه انقلاب اسلامی چسبوندن به همهٔ کتابای درسی که داره از قیام‌های عظیم صحبت می‌کنه و خودشون و مسخره کردن(!) هم‌کلاسی‌هام زدن زیر خنده... دست بلند کردم و گفتم استاد! دربارهٔ کدوم قیام‌های عظیمِ دنیا صحبت می‌کنید؟! انقلاب کبییییییرِ فرانسه مونده مگه؟! انقلاب اکتبرِ روسیه؟! یا الجزایر که دوباره مستعمره شد؟! چین هنوزم با همون ایدئولوژی‌های انقلابشه که به فنا رفت؟! یا حتماً دربارهٔ خواب‌هایی محو از انقلابِ درهم‌شکستهٔ آمریکا حرف می‌زنید؟! کدوم‌شون موند و صادر شد؟! تنها انقلابی که سرِ پاست، رشد کرده، رویش داشته، با وجودِ دنیا دنیا دشمنی، به بلوغ رسیده و صادر هم شده، انقلابِ اسلامیه! عِراق، یمن، سوریه، کشمیر، فلسطین، لبنان، حتی آزادی‌خواه‌های آمریکا، جیره‌خورِ ایدئولوژیِ انقلاب اسلامی‌ان! امشبم وقتی سوسانو راه افتاد بره جنوب، داشتم فکر می‌کردم اگر انقلاب اسلامی نبود، ما هم الآن یا مستعمره بودیم... یا ایرانِ شمالی و ایرانِ جنوبی... حتی تصورش خون‌م رو به جوش میاره و من حتماً دندونای کسی که بخواد روزی چنین کلماتی رو بر زبان بیاره، تو دهنش خرد می‌کنم.
هم‌کلاسیِ دبیرستانم که مادرِ سه تا فرشتهٔ محجبه و دهه نودیه، یادِ شعر خوندنم کرده❣ امروز رقیق هستم و مملو از خاطراتی که فقط مختصِ تک‌کلاسِ علوم انسانیِ دبیرستانِ امام رضاست... خاطراتی که دیگه روزگار مجالِ تکرار کردنش رو نداد... خاطراتی موزون و منوّر❣
۱. به‌خاطر وضعیت دیوارها، تو اتاقم نمی‌خوابم. پایین و جلوی در حیاط خوابیده بودم. صبح ساعت پنج و ده دقیقه با جیغ از خواب بیدار شدم! یه چیزی تو پاچهٔ شلوارم، روی زانوم تکون می‌خورد، داشتم می‌خاروندم که یه سوسک از شلوارم فرار کرد سمتِ حیاط! تا دیدمش جیغ کشیدم😂سردش بوده احتمالاً، از بیرون اومده روی زانوی من سر گذاشته بخوابه، بعدم سحرخیز بوده، پنج صبح بیدار شده و من و ترسونده😶 حسابی اجیر شدم😐 ۲. مدرسهٔ جدید روی نقشه به من نزدیکه، ولی خطوط اتوبوسرانی‌ش این‌قدر دورِ شهر می‌چرخن که خیلی طول می‌کشه! اگر ماشین داشتم، صبحا ده دقیقه‌ای مدرسه بودم، ولی با ون اتوبوسرانی، یک ساعت و ده دقیقه تو راهم! ون این خط خیلی دیر میاد. بنابراین وقتی میاد مملو از جمعیته. مردم هم سر ایستگاه خی‌لی نق می‌زنن، هم وقتی سوار می‌شن! اما فقط نق می‌زنن! خیلی برام عجیبه! دو هفته است دارم این مسیر رو می‌رم ولی جز نق چیزی نشنیدم! خب چرا کاری نمی‌کنین وقتی به چیزی اعتراض دارین؟! اگر اثری نداره یا بی‌فایده است، پس چرا خفه نمی‌مونین؟! اولِ صبح حجمِ زیاااااااااادی از نق و ناله و غرغرای بیهوده می‌شنوم! لباسامم تا برسم مدرسه کثیف می‌شه این‌قدر که کفشم و لگد می‌کنن، پاشون به شلوارم می‌خوره یا در اون انبوه جمعیت بوی عرق می‌گیرم! رستگاری به شیوهٔ شائوشنگم رو شروع کردم! من بقیه نیستم؛ وراجِ نق‌نقوی بی‌عرضهٔ زر زرو نیستم! با پیامک شروع کردم. به ۳۰۰۰۸۸۸۸ پیام نوشتم و به ون برای این جمعیت، دیر اومدن، دور شهر گشتن، وَ صندلی‌های کم اعتراض کردم و درخواست رسیدگی دادم. موقع پیاده شدن هم از راننده خواهش کردم لطفاً با بالادستی‌هاتون مطرح کنید ون پاسخگوی این جمعیت و الآن که مدرسه‌ها باز شده نیست، وَ لطفاً ناوگان و زیاد کنید تا بتونیم زودتر برسیم. تا چهار ماه، می‌خوام هر روزی که سوار این خط شدم، هم پیامک بدم، هم به راننده بگم. بعد از چهار ماه یا مشکل حل می‌شه یا وارد فاز تلفنی می‌شم. اگر تک‌تکِ اون وراج‌های زر زرو سال‌ها پیش این کار رو می‌کردن، الآن مشکل حل بود! ولی فقط طلبکارِ زر زروی وراجِ به‌دردنخورن! یکی دیگه از مراحلی که می‌خوام پیش برم هم، خود این وراجا هستن. اول با نرمی و مطالبه، بعد با نرمی و مطالبه، سپس با نرمی و مطالبه، و اگر متوجه نشدن بعد از سه ماه، با تحقیر و توسری زدن حتماً متوجه‌شون می‌کنم آدمی که کاری نمی‌کنه، غلط می‌کنه حرف بزنه😊 ۳. مدرسهٔ جدید پایین‌شهره. حتی می‌تونم بگم تقریباً حاشیه‌شهر. یعنی اوضاع فرهنگی، اقتصادی و حتی اجتماعی فوووووق‌العاده دچارِ محرومیته... اما در هر کلاس حدود پنج کاشت ناخن... پنج کاشت مژه... ده کشف حجاب... پانزده عمل بینی و زاویه‌فک و گونه... و ده رنگ موی عجیب دارم! فرم مدرسه تن‌شونه اما پاچه‌های شلوارشون رو پاکتی دوختن که کوتاه شه و ساق پاشون دیده شه! اثراتِ خطوطِ پرسرعتِ اینترنته که حتی در بلوچستان... در بیابان‌هایی که انگار آخر دنیا بود... دقیق و بدون وقفه کار می‌کرد، اما آب نبود... برق نبود... گاز نبود... معلم برای آموزش نبود... امکانات نبود... ولی اینترنت بود! اینستاگرام بود! همهٔ راه‌های هجومِ بی‌هویتی بود! مطمئن بودم به این‌ها رسیدگی خواهد شد، ولی دیدم به‌هیچ‌وجه! بلکه بیشترم شدن! به مدیر گفتم با این موارد برخوردی نمی‌شه؟ گفتن آزاده! بخشنامه دادن حتی ازدواج‌کرده هم دیگه آزاده! این در حالیه که هر روزی که من مدرسه می‌رم، مدیرم دارن شوخی و خنده به تیپ من، موهای بیرونم، پنسم، رژ لبم، بوی عطرم، هم‌رنگیِ پوششم یه چیزی می‌گن! و واقعاً هم تذکر و دستورِ اداره است که معلماتون باید پوشیدهٔ پوشیدهٔ پوشیده باشن(!) امروز بهشون گفتم شما می‌بینید من چطور از بیرون وارد مدرسه می‌شم و ظهر چطور بیرون می‌رم. همین‌طور که بقیهٔ دبیرها و شاگردها رو دارید می‌بینید(!) من آدمِ ریاکاری نیستم، بی‌فکر و بی‌منطق هم نیستم، اینا رو یادتون بمونه به‌علاوهٔ یه چیزِ دیگه؛ ترسو و لال هم نیستم! گرفت چی گفتم. وَ زنگ سوم که مقنعه‌م تهِ سرم بود و دخترا دورم که خانم پنس‌تون رو از کجا خریدید؟ عطرتون چقدر خوشبویه، تینت زدید یا رژ؟ داشت حرص می‌خورد اما دیگه چیزی نگفت! قبلاً نوشتم، این‌بار هم می‌گم: آموزش و پرورش فاسدترین نقطهٔ عالَم هست. طفلی خانواده‌هایی که مثل گل بچه بزرگ می‌کنن و وقتی وارد این فسادخونه می‌شه همهٔ زحمات‌شون بر باد می‌ره... اگر پدر و مادری این‌جا رو می‌خونه؛ همون‌قدر که برای درس بچه‌تون دعا می‌کنید برای عاقبت‌به‌خیریِ بچه‌تون هم دعا کنید! من دیدم که این دعا حتی در مذهبیون چقدر بی‌اهمیت شده درحالی‌که این دعا همهٔ سرنوشتِ تلاش‌های شما و بچه‌هاتون رو تغییر می‌ده...
۴. امروز برای اولین‌بار داشتم برگه‌های حاوی نمره رو بهشون می‌دادم. یعنی اولین دسته از برگه‌هایی که امضا زدم. با این‌که بار اول رو با اغماض گرفتم و زیر پانزده نبردم نمرات رو، ولی از دیدنِ نمرات‌شون حسابی جا خوردن! خصوصاً که من نمرات رو بلند می‌خونم و دونه دونه برگه رو می‌دم. خیلی وقت گذاشتم و مورد به موردی که کم کردم رو نوشتم چرا تا متوجه بشن، اما دقیقاً همون موارد براشون باعث خشم بود! خیلی اذیت شدم... داشتم به‌جای همکارانِ بی‌شعورِ سال‌های گذشته‌م که یا انشا نمی‌گرفتن یا مفت نمره می‌دادن، دخترکانی لبریز از خشم رو مدیریت می‌کردم... می‌دونستم چنین چیزی می‌شه و قبلش از خدا خواسته بودم صبرم بده تا براشون به‌عطوفت توضیح بدم چطور مورد ظلم واقع شدن و حالا باید اون خلأها رو پر کنن... ستایش با فریاد اومد کنار میزم و برگه‌ش و کوبید روی میز و بلند بلند گفت چرا همهٔ «آ»های من رو غلط گرفتید؟! با لبخند و مهر و دلسوزی گفتم چون کلاهش یا مدّش رو نذاشتی عزیزم! نوشتی «اسمان»، «امد»، «ارام». با همون فریاد گفت پارسالم می‌نوشتم! چرا معلم پارسال غلط نگرفت؟! باز به مهر و عطوفت پاسخ دادم اشتباه کردن عزیزم. وَ با صبر و متانت دستورالخط براش گفتم... فرهنگستان رو روی گوگل براش باز کردم... متون ادبی نشونش دادم... سایت ویراستاران رو باز کردم... فهمید حق با منه، اما نمره می‌خواست! چون همیشه همکارانِ عقب‌مونده‌م به خطاها نمره دادن(!) چون نمره دادن، باعث بالا رفتنِ رتبهٔ کلاس‌شون می‌شه(!) باعث جذبِ والدین(!) رضایتِ شاگردا(!) اووووه! باعث تشویق و ترفیع اداره(!) باعث مال و منال و مقام(!) چرا نمره ندن؟! احمق منم که چنین کارهایی نمی‌کنم! خشمش نشست، اما دیگه به من لبخند نزد... دیگه من رو دوست نداشت... تا روزگار بگذره و بفهمه من دشمنش نیستم... بلکه دوست‌ترین معلمی هستم که شاید تا امروز داشته! النا گریه کرد. رفتم بالای سرش. نازش و کشیدم. گفت «بنام خدا» رو غلط گرفتید... «بیاد آوردن» رو... «بدست آمده»... این چه نمره‌ایه به من دادید؟! وَ به‌شدت گریه کرد... گریهٔ اون، کلاس رو به هم ریخت... اعتراض دخترا بلند شد... هرکس به من حرفی می‌زد... من متمرکز روی النا بودم. برخوردم با النا خودش می‌تونه نیمی از اعتراض‌ها رو بخوابونه... بنابراین فقط با النا هم‌صحبت شدم. فرهنگستان و ویراستاران رو باز کردم. نشون دادم به حرف اضافهٔ به نباید کلمات بعدش بچسبن. نشون دادم می‌تونه نیم‌فاصله‌ای بیان، اما چسبیده نه! به نام خدا درسته. به یاد آوردن. به‌دست‌آمده. آروم شد.‌ با آرامش گفت فارسی خیلی تند می‌گید. من هیچی نمی‌فهمم. می‌گم مجاز رو توضیح بدید، فقط می‌گید، چرا نمی‌رید پای تخته درس بدید؟ من مجاز بلد نیستم! اضافهٔ استعاری بلد نیستم! ترکیب وصفی مقلوب بلد نیستم! نمی‌تونم ارکان تشبیه رو بفهمم! من قید نمی‌شناسم! دخترِ دهمی داره اینا رو به من می‌گه... ساعتِ قبل هم یازدهمی‌ها گفتن... پس معلمای آشغال‌تون چی بهتون یاد دادن؟! چرا هفتمای من همیشه اینا رو بلدن؟! اصلاً بدون اینا چطور نهاییِ نهم رو عبور کردن؟! دارید سر کلاس ادبیات چه شکری می‌خورید پس؟! تمومِ وجودم گریه بود... بغض بود... اما استوار و محکم لبخند زده بودم... دستام و گذاشته بودم روی گونه‌هاش... ارتباط بدنی با شاگرد، می‌تونه عطوفت تو رو منتقل کنه... می‌تونه بفهمونه یه دلسوز داره باهات صحبت می‌کنه... آروم شده بود که به‌جای گریه داشت حرف می‌زد... من در دل طوفان بودم. از صمیم قلب هر معلمی که کلاه آ رو نمی‌ذاره و گذاشتنش رو یاد نمی‌ده نفرین کردم. از ته دل گفتم خیر نبینی معلمی که به رو به کلمات می‌چسبونی... با سلول سلولم دعا کردم حقوق معلمی که نمرهٔ مفت می‌ده خرج دوا و دکتر عزیزانش بشه... من داشتم برای درست... به‌جای همهٔ نادرست‌ها... چنین شرایط بغرنجی رو مدیریت می‌کردم! انگار جنگ باشه... اُحد باشه... همه رفتن پی غنایم... من یکه و تنها موندم روی گردنه... من یکه و تنها دارم شمشیر می‌خورم... زخم برمی‌دارم... فحش می‌شنوم... توضیح دادم چطور قراره پیش برم. توضیح دادم برنامه‌م چیه. برای کل کلاس نه. برای کل کلاس توضیح دادن یعنی تو از اعتراض‌شون ترسیدی. اثر نداره. بیشتر یاغی‌شون می‌کنه. وَ به تو بی‌اعتماد! معلمی که وقتش به توضیح بگذره تا به عمل، محکوم به شکسته! برای النا فقط توضیح می‌دادم. اما با صدای بلند. این یعنی ناراحتیِ کلاس برای معلم مهمه. بقیه ناظر این صحنه هستن. در عین حال با زیرکی دارم به اون‌ها هم می‌رسونم. مؤثر بود. النا آروم شد. سارا آروم شد.
ستایش که دیگه بهم لبخند نزد، اومد و کنارم ایستاد و خندید. کلاس به حالت عادی برگشت. جز آوین. که از صندلیِ جلوی میزم بلند شد و رفت آخر کلاس. و هرچی به خنده گفتم تریلی بیارم یا اتوبوس نازت و بکشم، افاقه نکرد! انشا رو گرفته بود هفده و نیم... پرسش شفاهی فارسی رو از دو گرفته بود، منفی دو... یک منفی انضباطی هم داشت... روز، روزِ آوین نبود... زنگ که خورد با قهر از کلاسم رفت...
۵. یازدهم و دوازدهم به‌مدارا با من برخورد کردن. اقتضای سن‌شونه یا دیگه نمره براشون مهم نیست نمی‌دونم. کلاسام بعد از دادن برگه‌ها و پرسش شفاهی به هم نریخت، ولی اعتراض داشتم. یازدهم گفتن خانم هرچی «بزارید» نوشتیم کم کردید! «اصلا، ابدا، حتما» کم کردید! خانوم حتی «بسمه تعالی» بالای برگه رو کم کردید! گفتم چون بزارید از بگذاریده و با ذاله، تنوین طبق قواعد فرهنگستان نیم نمره اهمیت داره و پس باید باشه، و باسمه‌تعالی درسته و به به کلمه‌ای نمی‌چسبه! یکی از یازدهما بلند شد. گفت خانوم! روی تخته رو ببینید! نگاه کردم. گوشهٔ سمت راست تخته نوشته شده بود: بسمه تعالی! تلخ، لبخند زدم. گفت خانوم ریاضی‌مون نوشتن. گفتم خب من دبیر ادبیاتم. من اصلاحش می‌کنم. زیرش با ماژیک قرمز خط کشیدم و نوشتم باسمه‌تعالی. زیرش با ماژیک بنفش نوشتم: با نیم‌فاصله. زیرش با ماژیک سبز نوشتم: مرجع: ویراستاران داشتم پای تخته انواع را رو توضیح می‌دادم. از پچ‌پچه‌هاشون شنیدم که به هم می‌گن نه به پارسالیه، نه به این! اون‌یکی گفت نمره نمی‌ده! برای این باید درس بخونیم! این نمره نمی‌ده! یکی دیگه گفت پارسالیه پایان‌نامه‌ش و نوشتیم که نمره داد... این اون‌جوری نیست... از اون‌طرف یکی گفت حالا دفاع کرد؟! وَ جواب گرفت آره عنتر! عکس مدرکش و گذاشت روی گروه و بعد همه‌مون و از گروه انداخت بیرون! از ته کلاس یکی گفت هنوز استکیرای خنده‌ش شب امتحان یادمه! یادتونه؟ می‌نوشت هرکی در پایان‌نامه کمکم کرده، فردا تو امتحان خاطرم هست! بعدم استکیر واموندهٔ نیشخند رو می‌فرستاد! زدن زیر خنده. دستم روی تخته متوقف شد. سر برگردوندم. اندوه جهان روی قلبم بود، اما با خنده و شوخی صحبت می‌کردم. دارید دربارهٔ کی‌ حرف می‌زنید؟ معلم فارسی پارسال! شما پایان‌نامه‌شون رو تایپ کردید؟ نهههههه! ما نوشتیم! کامل برمی‌گردم سمت‌شون... با چشم‌های گرد! اونا ادامه می‌دن: فصل به فصل و هرچی می‌خواست به ما می‌گفت، ما می‌رفتیم تحقیق می‌کردیم می‌نوشتیم میاوردیم. بابت هرکدومش نمره می‌گرفتیم. سر کلاسای فارسی‌مونم داشتیم تحقیقات رو کنار هم می‌ذاشتیم. با حیرت پرسیدم موضوع پایان‌نامه‌شون چی بود؟ بچه‌ها خندیدن! گفتن نمی‌دونیم! با مسخرگی اَداش و درآوردن که: موضوع پایان‌نامه سیکرته! وقتی دفاع کردم بهتون می‌گم! داغ شدم! به رفیق گفتم اونم داغ شد! بهم گفت زرنگ اونه و تو با همه زرنگی و استعداد و هوشت اسکول! تو دقیقاً سر پایان‌نامه‌ت صبر استادات و تموم کردی و تحصیلت و به باد دادی... اون‌وقت اینا رو ببین چطور پیش می‌رن... باور کنید یا نه مهم نیست. شما یا هر کس دیگه‌ای بگید من باور نمی‌کنم. چون از پشت کوه نیومدم و دوازده ساله تو مدارسم. هر معلمی گفت من ناراحتیام و مدرسه نمی‌برم، مثل سگ داره دروغ می‌گه. و من با سر راست سینهٔ ستبر محکم می‌گم حتی یک روز حتی یک ساعت تو این دوازده سال نبوده که ناراحتیم و کلاس ببرم! من در مدرسه شاداب‌ترین، بلاترین، سرحال‌ترین، پرنشاط‌ترین و بادقت‌ترین معلمم. در کلاس چهل‌نفره، مو رو از ماست بیرون می‌کشم حتی اگر ۷۲ ساعت نخوابیده باشم! در دفتر و کلاس. من می‌تونم فضای سرد و یخ و تعارفیِ بین همکارام و در پنج دقیقه گرم کنم! من معلم ریاضی رو به حرف آوردم! من خندوندمش! اون با هیچ‌کس گرم نمی‌گیره اما با من شوخی می‌کنه! من زنگای تفریح با شاگردام والیبال بازی می‌کنم. من آب‌بازی می‌کنم. من از خوراکیاشون می‌خورم. من بهشون خوراکی می‌دم. چنین معلمی بعد از مدرسه کنارهٔ بزرگراهی در حاشیه‌شهر راه می‌رفت و مثل ابر بهار گریه می‌کرد! همه رفتن پی غنایم و من یکه و تنها روی گردنه موندم! شکست می‌خوریم... شکست می‌خوریم!
۶. کلاس دهم انسانی بودم. همه‌شون از دم بچه‌خنگایی هستن که نتونستن تجربی برن و از بیچارگی اومدن انسانی. حتی یک باعلاقه بین‌شون نیست. دقیقاً از دم خنگ و به‌دردنخور! من همیشه گفتم و می‌گم و خواهم گفت. کاری به گاردهای روبه‌رومم ندارم. دختری که درس نمی‌خونه رو باید فرستاد خونه شوهر. پسری که درس نمی‌خونه رو هم فرستاد سر کار. وقتی هیچ خاصیت و فایده‌ای ندارن، چرا براشون هزینه می‌کنید؟! این کلاس رو دوست ندارم، اما اتفاقاً بالاترین نسخهٔ معلمی‌م رو برای اینا رونمایی می‌کنم. به نیتِ جهادی! انگار می‌رم تو یه روستای محروم که بکشونم‌شون بالا. حال‌شون از نمرات گرفته بود. برنامهٔ موسیقی براشون چیده بودم ولی موسیقی دل و دماغ می‌خواد که امروز ازشون گرفته بودم. برنامه‌هام و کنار گذاشتم و گفتم امروز روز سخنرانیه. کسی داوطلب می‌شه بیاد سخنرانی؟ پرسیدن دربارهٔ چی؟ گفتم هرچی دوست دارید! محدثه دست بالا کرد! گفتم بیا. وقتی اومد به کلاس قوانین سخنرانی رو گفتم: هیچ‌کس حق اعتراض نداره، حق موافقت نداره. فحش‌تونم داد کلامی اجازهٔ حرف زدن ندارید. حق نشون دادن پسند یا ناپسند هم ندارید! کوچک‌ترین بازخورد شما، باعث می‌شه منفی بگیرید. فقط گوش می‌دید. فقط می‌تونید بخندید یا گریه کنید. بعد رو کردم به محدثه. گفتم حتی اگر به خودِ من فحش دادی حق هیچ اعتراضی ندارم. حق هیچ برخوردی. هر حرفی در این کلاس بزنی، هیچ‌کجا علیهت استفاده نمی‌شه. آزاد آزادی‌. اما فقط سه دقیقه وقت داری. کرنومتر گوشی رو با سه دقیقه تنظیم کردم. به همه گفتم سه دقیقه تموم شد، موبایلم بوق زد، ولی حرفای محدثه تموم نشد، می‌تونه ادامه بده. هیچ‌کس حق تذکر نداره. سخنرانیش شروع شد. واقعاً عالی بود! بداهه و با اضطراب و برای اولین‌بار خیلی خوب صحبت کرد. همه‌مون رو به‌وجد آورد. دخترا تشویقش کردن. سه دقیقه و پنجاه ثانیه صحبتش طول کشید. بعد از اون سارا داوطلب شد. به سارا گفتم شما دو دقیقه و ده ثانیه وقت داری! تعجب کرد. گفتم نفر قبلی زیاد حرف زد... حواسش به حق حرف زدن نفر بعدی نبود... حق تو رو محدثه پایمال کرده، چرا از من طلبکاری؟! شما هم حواست به نفر بعدی نباشه، این چرخهٔ ناحقی ادامه پیدا می‌کنه... بعدیِ تو هم، مثلِ الآنِ تو ناراحت می‌شه... محدثه بلند شد و عذرخواهی کرد از دوستش. گفت من بار اولم بود. نمی‌دونستم این‌طور می‌شه... سارا با اضطرابِ دو دقیقه و ده ثانیه شروع کرد... از خونواده حرف زد و گفت من پشیمونم به برادرم محبت نکردم... گفت شما به مادرتون، به پدرتون، به خواهر و برادرتون محبت کنید، فکر نکنید همیشه فرصت هست... من شب برادرم و کتک زدم... صبح می‌خواستم باهاش برم مدرسه... ولی صبح مرده بود... همه‌مون شوکه شدیم! سارا زد زیر گریه... بچه‌های کلاس هم... من لبریز بودم از گریه ولی کوچک‌ترین تفاوتی با قبل نکردم. همه سر برگردوندن من و ببینن. من استوار ایستاده بودم انتهای کلاس و به سارا گوش می‌دادم. کرنومتر که به صدا اومد، صحبت سارا تمام شده بود. با گریه ازم پرسید: سه دقیقهٔ نفر بعدی کامله خانوم؟ گفتم بله. وَ بعد رفتم جلو و سرش رو روی قلبم گذاشتم. با همهٔ وجودش گریه کرد. این‌قدر در آغوشم نگهش داشتم که خالی بشه. حین گریه‌ش گفتم برادرت حتماً بخشیده تو رو... براش قرآن بخون، صدقه بده، نماز بخون، از خدا بخواه به‌جای ظلمی که در حقش کردی، بهت توفیق بده جبران کنی و باقیات صالحات براش بفرستی... گفتم به‌نیت جبران ظلمت، هدیه به روح برادرت، به پدر و مادرت مهربونی کنی، خدمت کن، دورشون بگرد... تو این کلاس یه خوش‌صدا هم هست. به دفتر گفتم برای گویندگی ازش استفاده کنن. حکایت رو اومده بود توضیح بده، بدون این‌که بهش بگم، بخشی از صداش رو ضبط کردم. وقتی حکایت تموم شد بهش گفتم و اجازه گرفتم نشرش بدم. گفت اولین نفری هستید که بهم می‌گید خوش‌صدا! باز من روی تنگه، یکه و تنها ایستاده بودم و بقیه دویده بودن پی غنایم(!)