۴. امروز برای اولینبار داشتم برگههای حاوی نمره رو بهشون میدادم. یعنی اولین دسته از برگههایی که امضا زدم.
با اینکه بار اول رو با اغماض گرفتم و زیر پانزده نبردم نمرات رو، ولی از دیدنِ نمراتشون حسابی جا خوردن!
خصوصاً که من نمرات رو بلند میخونم و دونه دونه برگه رو میدم.
خیلی وقت گذاشتم و مورد به موردی که کم کردم رو نوشتم چرا تا متوجه بشن، اما دقیقاً همون موارد براشون باعث خشم بود!
خیلی اذیت شدم...
داشتم بهجای همکارانِ بیشعورِ سالهای گذشتهم که یا انشا نمیگرفتن یا مفت نمره میدادن، دخترکانی لبریز از خشم رو مدیریت میکردم...
میدونستم چنین چیزی میشه و قبلش از خدا خواسته بودم صبرم بده تا براشون بهعطوفت توضیح بدم چطور مورد ظلم واقع شدن و حالا باید اون خلأها رو پر کنن...
ستایش با فریاد اومد کنار میزم و برگهش و کوبید روی میز و بلند بلند گفت چرا همهٔ «آ»های من رو غلط گرفتید؟!
با لبخند و مهر و دلسوزی گفتم چون کلاهش یا مدّش رو نذاشتی عزیزم! نوشتی «اسمان»، «امد»، «ارام».
با همون فریاد گفت پارسالم مینوشتم! چرا معلم پارسال غلط نگرفت؟!
باز به مهر و عطوفت پاسخ دادم اشتباه کردن عزیزم. وَ با صبر و متانت دستورالخط براش گفتم... فرهنگستان رو روی گوگل براش باز کردم... متون ادبی نشونش دادم... سایت ویراستاران رو باز کردم...
فهمید حق با منه، اما
نمره میخواست!
چون همیشه همکارانِ عقبموندهم به خطاها نمره دادن(!)
چون نمره دادن، باعث بالا رفتنِ رتبهٔ کلاسشون میشه(!) باعث جذبِ والدین(!) رضایتِ شاگردا(!) اووووه! باعث تشویق و ترفیع اداره(!) باعث مال و منال و مقام(!) چرا نمره ندن؟! احمق منم که چنین کارهایی نمیکنم!
خشمش نشست، اما دیگه به من لبخند نزد... دیگه من رو دوست نداشت... تا روزگار بگذره و بفهمه من دشمنش نیستم... بلکه دوستترین معلمی هستم که شاید تا امروز داشته!
النا گریه کرد. رفتم بالای سرش. نازش و کشیدم. گفت «بنام خدا» رو غلط گرفتید... «بیاد آوردن» رو... «بدست آمده»... این چه نمرهایه به من دادید؟!
وَ بهشدت گریه کرد... گریهٔ اون، کلاس رو به هم ریخت... اعتراض دخترا بلند شد... هرکس به من حرفی میزد... من متمرکز روی النا بودم. برخوردم با النا خودش میتونه نیمی از اعتراضها رو بخوابونه... بنابراین فقط با النا همصحبت شدم. فرهنگستان و ویراستاران رو باز کردم. نشون دادم به حرف اضافهٔ به نباید کلمات بعدش بچسبن. نشون دادم میتونه نیمفاصلهای بیان، اما چسبیده نه!
به نام خدا درسته. به یاد آوردن. بهدستآمده. آروم شد. با آرامش گفت فارسی خیلی تند میگید. من هیچی نمیفهمم. میگم مجاز رو توضیح بدید، فقط میگید، چرا نمیرید پای تخته درس بدید؟ من مجاز بلد نیستم! اضافهٔ استعاری بلد نیستم! ترکیب وصفی مقلوب بلد نیستم! نمیتونم ارکان تشبیه رو بفهمم! من قید نمیشناسم!
دخترِ دهمی داره اینا رو به من میگه...
ساعتِ قبل هم یازدهمیها گفتن...
پس معلمای آشغالتون چی بهتون یاد دادن؟! چرا هفتمای من همیشه اینا رو بلدن؟! اصلاً بدون اینا چطور نهاییِ نهم رو عبور کردن؟! دارید سر کلاس ادبیات چه شکری میخورید پس؟!
تمومِ وجودم گریه بود... بغض بود... اما استوار و محکم لبخند زده بودم... دستام و گذاشته بودم روی گونههاش... ارتباط بدنی با شاگرد، میتونه عطوفت تو رو منتقل کنه... میتونه بفهمونه یه دلسوز داره باهات صحبت میکنه... آروم شده بود که بهجای گریه داشت حرف میزد... من در دل طوفان بودم. از صمیم قلب هر معلمی که کلاه آ رو نمیذاره و گذاشتنش رو یاد نمیده نفرین کردم. از ته دل گفتم خیر نبینی معلمی که به رو به کلمات میچسبونی... با سلول سلولم دعا کردم حقوق معلمی که نمرهٔ مفت میده خرج دوا و دکتر عزیزانش بشه...
من داشتم برای درست... بهجای همهٔ نادرستها... چنین شرایط بغرنجی رو مدیریت میکردم!
انگار جنگ باشه... اُحد باشه... همه رفتن پی غنایم... من یکه و تنها موندم روی گردنه... من یکه و تنها دارم شمشیر میخورم... زخم برمیدارم... فحش میشنوم...
توضیح دادم چطور قراره پیش برم. توضیح دادم برنامهم چیه. برای کل کلاس نه. برای کل کلاس توضیح دادن یعنی تو از اعتراضشون ترسیدی. اثر نداره. بیشتر یاغیشون میکنه. وَ به تو بیاعتماد! معلمی که وقتش به توضیح بگذره تا به عمل، محکوم به شکسته!
برای النا فقط توضیح میدادم. اما با صدای بلند.
این یعنی ناراحتیِ کلاس برای معلم مهمه. بقیه ناظر این صحنه هستن.
در عین حال با زیرکی دارم به اونها هم میرسونم.
مؤثر بود.
النا آروم شد.
سارا آروم شد.
ستایش که دیگه بهم لبخند نزد، اومد و کنارم ایستاد و خندید.
کلاس به حالت عادی برگشت.
جز آوین.
که از صندلیِ جلوی میزم بلند شد و رفت آخر کلاس.
و هرچی به خنده گفتم تریلی بیارم یا اتوبوس نازت و بکشم، افاقه نکرد!
انشا رو گرفته بود هفده و نیم... پرسش شفاهی فارسی رو از دو گرفته بود، منفی دو... یک منفی انضباطی هم داشت... روز، روزِ آوین نبود... زنگ که خورد با قهر از کلاسم رفت...
۵. یازدهم و دوازدهم بهمدارا با من برخورد کردن. اقتضای سنشونه یا دیگه نمره براشون مهم نیست نمیدونم. کلاسام بعد از دادن برگهها و پرسش شفاهی به هم نریخت، ولی اعتراض داشتم.
یازدهم گفتن خانم هرچی «بزارید» نوشتیم کم کردید! «اصلا، ابدا، حتما» کم کردید! خانوم حتی «بسمه تعالی» بالای برگه رو کم کردید!
گفتم چون بزارید از بگذاریده و با ذاله، تنوین طبق قواعد فرهنگستان نیم نمره اهمیت داره و پس باید باشه، و باسمهتعالی درسته و به به کلمهای نمیچسبه!
یکی از یازدهما بلند شد. گفت خانوم! روی تخته رو ببینید!
نگاه کردم.
گوشهٔ سمت راست تخته نوشته شده بود: بسمه تعالی!
تلخ، لبخند زدم.
گفت خانوم ریاضیمون نوشتن.
گفتم خب من دبیر ادبیاتم. من اصلاحش میکنم.
زیرش با ماژیک قرمز خط کشیدم و نوشتم باسمهتعالی.
زیرش با ماژیک بنفش نوشتم: با نیمفاصله.
زیرش با ماژیک سبز نوشتم:
مرجع: ویراستاران
داشتم پای تخته انواع را رو توضیح میدادم. از پچپچههاشون شنیدم که به هم میگن نه به پارسالیه، نه به این!
اونیکی گفت نمره نمیده! برای این باید درس بخونیم! این نمره نمیده!
یکی دیگه گفت پارسالیه پایاننامهش و نوشتیم که نمره داد... این اونجوری نیست... از اونطرف یکی گفت حالا دفاع کرد؟! وَ جواب گرفت آره عنتر! عکس مدرکش و گذاشت روی گروه و بعد همهمون و از گروه انداخت بیرون!
از ته کلاس یکی گفت هنوز استکیرای خندهش شب امتحان یادمه! یادتونه؟ مینوشت هرکی در پایاننامه کمکم کرده، فردا تو امتحان خاطرم هست! بعدم استکیر واموندهٔ نیشخند رو میفرستاد!
زدن زیر خنده.
دستم روی تخته متوقف شد.
سر برگردوندم. اندوه جهان روی قلبم بود، اما با خنده و شوخی صحبت میکردم.
دارید دربارهٔ کی حرف میزنید؟
معلم فارسی پارسال!
شما پایاننامهشون رو تایپ کردید؟
نهههههه! ما نوشتیم!
کامل برمیگردم سمتشون... با چشمهای گرد!
اونا ادامه میدن:
فصل به فصل و هرچی میخواست به ما میگفت، ما میرفتیم تحقیق میکردیم مینوشتیم میاوردیم. بابت هرکدومش نمره میگرفتیم.
سر کلاسای فارسیمونم داشتیم تحقیقات رو کنار هم میذاشتیم.
با حیرت پرسیدم موضوع پایاننامهشون چی بود؟
بچهها خندیدن! گفتن نمیدونیم! با مسخرگی اَداش و درآوردن که:
موضوع پایاننامه سیکرته! وقتی دفاع کردم بهتون میگم!
داغ شدم!
به رفیق گفتم اونم داغ شد!
بهم گفت زرنگ اونه و تو با همه زرنگی و استعداد و هوشت اسکول!
تو دقیقاً سر پایاننامهت صبر استادات و تموم کردی و تحصیلت و به باد دادی... اونوقت اینا رو ببین چطور پیش میرن...
باور کنید یا نه مهم نیست. شما یا هر کس دیگهای بگید من باور نمیکنم. چون از پشت کوه نیومدم و دوازده ساله تو مدارسم. هر معلمی گفت من ناراحتیام و مدرسه نمیبرم، مثل سگ داره دروغ میگه.
و من با سر راست
سینهٔ ستبر
محکم میگم حتی یک روز
حتی یک ساعت
تو این دوازده سال
نبوده که ناراحتیم و کلاس ببرم!
من در مدرسه شادابترین، بلاترین، سرحالترین، پرنشاطترین و بادقتترین معلمم. در کلاس چهلنفره، مو رو از ماست بیرون میکشم حتی اگر ۷۲ ساعت نخوابیده باشم! در دفتر و کلاس. من میتونم فضای سرد و یخ و تعارفیِ بین همکارام و در پنج دقیقه گرم کنم! من معلم ریاضی رو به حرف آوردم! من خندوندمش! اون با هیچکس گرم نمیگیره اما با من شوخی میکنه!
من زنگای تفریح با شاگردام والیبال بازی میکنم. من آببازی میکنم. من از خوراکیاشون میخورم. من بهشون خوراکی میدم.
چنین معلمی
بعد از مدرسه
کنارهٔ بزرگراهی در حاشیهشهر
راه میرفت و مثل ابر بهار گریه میکرد!
همه رفتن پی غنایم
و من یکه و تنها روی گردنه موندم!
شکست میخوریم...
شکست میخوریم!
۶. کلاس دهم انسانی بودم. همهشون از دم بچهخنگایی هستن که نتونستن تجربی برن و از بیچارگی اومدن انسانی. حتی یک باعلاقه بینشون نیست. دقیقاً از دم خنگ و بهدردنخور! من همیشه گفتم و میگم و خواهم گفت. کاری به گاردهای روبهرومم ندارم. دختری که درس نمیخونه رو باید فرستاد خونه شوهر. پسری که درس نمیخونه رو هم فرستاد سر کار. وقتی هیچ خاصیت و فایدهای ندارن، چرا براشون هزینه میکنید؟!
این کلاس رو دوست ندارم، اما اتفاقاً بالاترین نسخهٔ معلمیم رو برای اینا رونمایی میکنم. به نیتِ جهادی!
انگار میرم تو یه روستای محروم که بکشونمشون بالا.
حالشون از نمرات گرفته بود. برنامهٔ موسیقی براشون چیده بودم ولی موسیقی دل و دماغ میخواد که امروز ازشون گرفته بودم. برنامههام و کنار گذاشتم و گفتم امروز روز سخنرانیه. کسی داوطلب میشه بیاد سخنرانی؟
پرسیدن دربارهٔ چی؟
گفتم هرچی دوست دارید!
محدثه دست بالا کرد!
گفتم بیا.
وقتی اومد به کلاس قوانین سخنرانی رو گفتم:
هیچکس حق اعتراض نداره،
حق موافقت نداره.
فحشتونم داد کلامی اجازهٔ حرف زدن ندارید.
حق نشون دادن پسند یا ناپسند هم ندارید!
کوچکترین بازخورد شما، باعث میشه منفی بگیرید.
فقط گوش میدید.
فقط میتونید بخندید یا گریه کنید.
بعد رو کردم به محدثه.
گفتم حتی اگر به خودِ من فحش دادی
حق هیچ اعتراضی ندارم. حق هیچ برخوردی. هر حرفی در این کلاس بزنی، هیچکجا علیهت استفاده نمیشه.
آزاد آزادی.
اما فقط سه دقیقه وقت داری.
کرنومتر گوشی رو با سه دقیقه تنظیم کردم.
به همه گفتم سه دقیقه تموم شد، موبایلم بوق زد، ولی حرفای محدثه تموم نشد، میتونه ادامه بده. هیچکس حق تذکر نداره.
سخنرانیش شروع شد. واقعاً عالی بود! بداهه و با اضطراب و برای اولینبار خیلی خوب صحبت کرد. همهمون رو بهوجد آورد. دخترا تشویقش کردن. سه دقیقه و پنجاه ثانیه صحبتش طول کشید.
بعد از اون سارا داوطلب شد.
به سارا گفتم شما دو دقیقه و ده ثانیه وقت داری!
تعجب کرد. گفتم نفر قبلی زیاد حرف زد... حواسش به حق حرف زدن نفر بعدی نبود... حق تو رو محدثه پایمال کرده، چرا از من طلبکاری؟! شما هم حواست به نفر بعدی نباشه، این چرخهٔ ناحقی ادامه پیدا میکنه... بعدیِ تو هم، مثلِ الآنِ تو ناراحت میشه...
محدثه بلند شد و عذرخواهی کرد از دوستش. گفت من بار اولم بود. نمیدونستم اینطور میشه...
سارا با اضطرابِ دو دقیقه و ده ثانیه شروع کرد...
از خونواده حرف زد و گفت من پشیمونم به برادرم محبت نکردم... گفت شما به مادرتون، به پدرتون، به خواهر و برادرتون محبت کنید، فکر نکنید همیشه فرصت هست... من شب برادرم و کتک زدم... صبح میخواستم باهاش برم مدرسه... ولی صبح مرده بود...
همهمون شوکه شدیم!
سارا زد زیر گریه...
بچههای کلاس هم...
من لبریز بودم از گریه ولی کوچکترین تفاوتی با قبل نکردم.
همه سر برگردوندن من و ببینن. من استوار ایستاده بودم انتهای کلاس و به سارا گوش میدادم. کرنومتر که به صدا اومد، صحبت سارا تمام شده بود. با گریه ازم پرسید: سه دقیقهٔ نفر بعدی کامله خانوم؟
گفتم بله.
وَ بعد رفتم جلو و سرش رو روی قلبم گذاشتم. با همهٔ وجودش گریه کرد.
اینقدر در آغوشم نگهش داشتم که خالی بشه. حین گریهش گفتم برادرت حتماً بخشیده تو رو... براش قرآن بخون، صدقه بده، نماز بخون، از خدا بخواه بهجای ظلمی که در حقش کردی، بهت توفیق بده جبران کنی و باقیات صالحات براش بفرستی... گفتم بهنیت جبران ظلمت، هدیه به روح برادرت، به پدر و مادرت مهربونی کنی، خدمت کن، دورشون بگرد...
تو این کلاس یه خوشصدا هم هست. به دفتر گفتم برای گویندگی ازش استفاده کنن. حکایت رو اومده بود توضیح بده، بدون اینکه بهش بگم، بخشی از صداش رو ضبط کردم. وقتی حکایت تموم شد بهش گفتم و اجازه گرفتم نشرش بدم. گفت اولین نفری هستید که بهم میگید خوشصدا!
باز من روی تنگه، یکه و تنها ایستاده بودم و بقیه دویده بودن پی غنایم(!)
۷. خونواده رو راضی کردم از همسایه شکایت کنن. بابا میگفت پول اون و نمیخوام. مامان هم میگفت دو تا دختر معلول داره، میترسم آهش ما رو بگیره.
روزهاست که حرف زدم و ثابت کردم برای خسارت نمیریم شکایت کنیم و ما قرار نیست ظلمی کنیم که آهی ما رو بگیره!
اون برای دور زدن قانون، شب بار بتونش رو خالی کرده و چون میخواسته به صبح نکشه، بدون مهندسی کار کرده و به خونه و زندگی ما آسیب رسونده! به گردنمونه این نادرستی رو پیگیری کنیم. روزهاست دارم حرف میزنم تا احساسی به ماجرا نگاه نکنن و منطقی و معقول پیش برن تا این چرخه توسط سکوت ما ادامه پیدا نکنه.
بالاخره بابا رفت و از همسایه شکایت کرد. هنوز دست به خونه نزدیم چون پونزدهم از دادگاه میان بازدید. بعد از اون تصمیم گرفتیم تو سرمای زمستون... وسط خاک و خل زندگی کنیم و بنایی...
من هر محله و محیطی رو نمیپسندم. مادرم با همسایهٔ بغلیمون رفته بودن پی خونه، میگفت تموم مردای همسایه با شرتک بیرون بودن و سگبهدست(!)
مادرم میگفت عصمت خانوم گفتن دخترت بیاد اینجا، پادگان راه میندازه، از دم اینا رو درست میکنه😂
به مادرم میگم میدونی چی حرصم و درمیاره؟ اینکه اسرائیل با بمب آمریکایی و موشکاش نتونست حریف ما بشه، ولی همسایهٔ بد خونهخرابمون کرد!
گفتم مامان تو احادیث داریم همسایه مهمه... من هر محلهای نمیتونم بیام... اینجا یه اینه، یه اونی که سگ داشت... اون و خدا حلش کرد، اینم خدا حلش میکنه. ولی تموم اونای دیگه ازشون به ما خیر رسیده... این بغلی اهل نماز و روزه و خدا و پیغمبره... این یکی از روستا اومده و شهریخو نیست... همین سه روز پیش فاطمه خانم ترشی به اون گرونی انداخته و مثل هر سال یه دبه اختصاصی هدیه آورده برای من... خودت گفتی مریم خانم وقتی فهمیده تو این فصل میخوایم بنایی کنیم گفته دخترت اذیت میشه تمیزه، بگو بیاد طبقه دوم ما، پسرم نداریم، تخت اختیار خودش... کجا بریم بهتر از این محله؟!
راضی شدن بنایی کنیم. خدا برای پدرم برسونه... امیدوارم رزق و روزی و خیر کثیر تو این بناییِ دل زمستونی باشه...
حس میکنم خدا کلاسای امسالم و خلوت کرده تا این سختی رو تاب بیارم...
من از بنایی و خاک و کثیفی بیزارم.
۸. بازدیدهای فرستههای کانالها بهنسبت دنبالکنندههاشون، حاوی کلی مطلب جامعهشناختیه!
کانالی با ۲k دنبالکننده، فرستههاش حداکثر پونصد بازدید داره و کانالی با ۸k دنبالکننده، حداکثر بازدیدش دو کاست!
خیلی معناها میده! مراقب باشید کجاها هستید... چی میخونید... دنبالکنندهٔ چه افرادی هستید!
مراقبِ تنگه باشید!
۹. آهای تازهمعلما!
در جریانید که الآن حق به گردنِ شاگردهاتون دارید؟
یعنی میتونید دعاشون کنید😍
بخشی از پرورشِ آموزش و پرورشتون
این بخشه!
دعا کنید براشون!
به اسم!
دعای شما الآن در سرنوشتِ تکتکِ اونها مؤثره...
پایان.
مزار شهدا بودیم و برام دِهین آورده بودن و داشتم به بچهها میگفتم یکی از مخاطبینِ کانالم پرسیده خب چرا قم نرفتید برای امروز و من چطور بهش بگم من باید مراقبِ تعدادِ مرخصیهام باشم و نه شبکاری، نه مدرسه، نمیتونم هی نباشم. پس انتخاب میکنم بهجای قمِ وفاتِ خانم، مرخصی بذارم برای فاطمیه و نیمهشعبان. بهجای مرخصیِ شبکاری، نگه دارم برای اربعین که بتونم سه هفتهای برم.
یا وقتی پولِ قلمبه دستم بیاد، انتخاب میکنم برم کربلا!
راهیان نور که فووووووووقالعاده دوست دارم و دلم برای خیّن و دوکوهه و غروبِ پاسگاهِ زید دیگه از تنگ شدن هم گذشته و بیجا شده همیشه تو بهمن و اسفنده و نیمهشعبان هم افتاده اون موقع، پس انتخاب میکنم پول و مرخصیام و برای کربلا استفاده کنم...
یا راهیان غرب و اتاقِ کاوه و بلندیهایی که یه روزی روشون چمران ایستاده و به افقهای دور که پرچمِ اسلام نداره، با اندوهِ یک «شمع» خیره شده، تو تیرماه وقتشه و اربعین افتاده مرداد... پس پول و مرخصیهای شبکاریم و میذارم برای کربلا.
داشتم به بچهها میگفتم دوست شیرازیم میگه تو که اینور اونور میری، شیرازم بیا. گفتم یه بار یه تور شیراز پیدا کردیم با یه گروه مسجدی، هفت میلیون. به دوستام گفتم هفت میلیون بدم برم حافظیه؟! من عاشق سعدیام... ولی یک میلیون قرض میکنم و هشت تومن میدم میرم کربلا و برای حضرت آقای امام حسین علیه السلام، غزلیات سعدی میخونم!
همین تابستون! همین تابستون رفیق یه تور فریدونکنار پیدا کرد با بسیجیا. سه میلیون. بعد خودش پیشنهاد داد، همین و بذاریم روی پول اربعین و عراق بیشتر بمونیم!
کربلا!
ما انتخابمون کربلاست.
IMG_3555.jpeg
حجم:
189.1K
بعد دوست دیگهم این تصویر رو برام فرستاد...
من سکوت کردم...
در حالی که زاری کردنِ مجنون در عشق لیلی، بیت به بیت توی ذهنم سجده کرد...
سربهراه
بعد دوست دیگهم این تصویر رو برام فرستاد... من سکوت کردم... در حالی که زاری کردنِ مجنون در عشق لیلی،
خوندید؟
ترکانه ز خانه رخت بربست
در کوچگهِ رحیل بنشست
دُرّاعه دَرید و دَرع میدوخت
زنجیر بُرید و بند میسوخت
میگشت ز دور چون غریبان
دامن بدریده تا گریبان
بر کُشتنِ خویش گشته والی
لاحولْ ازو به هر حوالی
دیوانهصفت شده به هر کوی
لیلی لیلیزنان به هر سوی
احرامدریده، سرگشاده
در کوی ملامت اوفتاده
طفلی مجنون.........