۷. خونواده رو راضی کردم از همسایه شکایت کنن. بابا میگفت پول اون و نمیخوام. مامان هم میگفت دو تا دختر معلول داره، میترسم آهش ما رو بگیره.
روزهاست که حرف زدم و ثابت کردم برای خسارت نمیریم شکایت کنیم و ما قرار نیست ظلمی کنیم که آهی ما رو بگیره!
اون برای دور زدن قانون، شب بار بتونش رو خالی کرده و چون میخواسته به صبح نکشه، بدون مهندسی کار کرده و به خونه و زندگی ما آسیب رسونده! به گردنمونه این نادرستی رو پیگیری کنیم. روزهاست دارم حرف میزنم تا احساسی به ماجرا نگاه نکنن و منطقی و معقول پیش برن تا این چرخه توسط سکوت ما ادامه پیدا نکنه.
بالاخره بابا رفت و از همسایه شکایت کرد. هنوز دست به خونه نزدیم چون پونزدهم از دادگاه میان بازدید. بعد از اون تصمیم گرفتیم تو سرمای زمستون... وسط خاک و خل زندگی کنیم و بنایی...
من هر محله و محیطی رو نمیپسندم. مادرم با همسایهٔ بغلیمون رفته بودن پی خونه، میگفت تموم مردای همسایه با شرتک بیرون بودن و سگبهدست(!)
مادرم میگفت عصمت خانوم گفتن دخترت بیاد اینجا، پادگان راه میندازه، از دم اینا رو درست میکنه😂
به مادرم میگم میدونی چی حرصم و درمیاره؟ اینکه اسرائیل با بمب آمریکایی و موشکاش نتونست حریف ما بشه، ولی همسایهٔ بد خونهخرابمون کرد!
گفتم مامان تو احادیث داریم همسایه مهمه... من هر محلهای نمیتونم بیام... اینجا یه اینه، یه اونی که سگ داشت... اون و خدا حلش کرد، اینم خدا حلش میکنه. ولی تموم اونای دیگه ازشون به ما خیر رسیده... این بغلی اهل نماز و روزه و خدا و پیغمبره... این یکی از روستا اومده و شهریخو نیست... همین سه روز پیش فاطمه خانم ترشی به اون گرونی انداخته و مثل هر سال یه دبه اختصاصی هدیه آورده برای من... خودت گفتی مریم خانم وقتی فهمیده تو این فصل میخوایم بنایی کنیم گفته دخترت اذیت میشه تمیزه، بگو بیاد طبقه دوم ما، پسرم نداریم، تخت اختیار خودش... کجا بریم بهتر از این محله؟!
راضی شدن بنایی کنیم. خدا برای پدرم برسونه... امیدوارم رزق و روزی و خیر کثیر تو این بناییِ دل زمستونی باشه...
حس میکنم خدا کلاسای امسالم و خلوت کرده تا این سختی رو تاب بیارم...
من از بنایی و خاک و کثیفی بیزارم.
۸. بازدیدهای فرستههای کانالها بهنسبت دنبالکنندههاشون، حاوی کلی مطلب جامعهشناختیه!
کانالی با ۲k دنبالکننده، فرستههاش حداکثر پونصد بازدید داره و کانالی با ۸k دنبالکننده، حداکثر بازدیدش دو کاست!
خیلی معناها میده! مراقب باشید کجاها هستید... چی میخونید... دنبالکنندهٔ چه افرادی هستید!
مراقبِ تنگه باشید!
۹. آهای تازهمعلما!
در جریانید که الآن حق به گردنِ شاگردهاتون دارید؟
یعنی میتونید دعاشون کنید😍
بخشی از پرورشِ آموزش و پرورشتون
این بخشه!
دعا کنید براشون!
به اسم!
دعای شما الآن در سرنوشتِ تکتکِ اونها مؤثره...
پایان.
مزار شهدا بودیم و برام دِهین آورده بودن و داشتم به بچهها میگفتم یکی از مخاطبینِ کانالم پرسیده خب چرا قم نرفتید برای امروز و من چطور بهش بگم من باید مراقبِ تعدادِ مرخصیهام باشم و نه شبکاری، نه مدرسه، نمیتونم هی نباشم. پس انتخاب میکنم بهجای قمِ وفاتِ خانم، مرخصی بذارم برای فاطمیه و نیمهشعبان. بهجای مرخصیِ شبکاری، نگه دارم برای اربعین که بتونم سه هفتهای برم.
یا وقتی پولِ قلمبه دستم بیاد، انتخاب میکنم برم کربلا!
راهیان نور که فووووووووقالعاده دوست دارم و دلم برای خیّن و دوکوهه و غروبِ پاسگاهِ زید دیگه از تنگ شدن هم گذشته و بیجا شده همیشه تو بهمن و اسفنده و نیمهشعبان هم افتاده اون موقع، پس انتخاب میکنم پول و مرخصیام و برای کربلا استفاده کنم...
یا راهیان غرب و اتاقِ کاوه و بلندیهایی که یه روزی روشون چمران ایستاده و به افقهای دور که پرچمِ اسلام نداره، با اندوهِ یک «شمع» خیره شده، تو تیرماه وقتشه و اربعین افتاده مرداد... پس پول و مرخصیهای شبکاریم و میذارم برای کربلا.
داشتم به بچهها میگفتم دوست شیرازیم میگه تو که اینور اونور میری، شیرازم بیا. گفتم یه بار یه تور شیراز پیدا کردیم با یه گروه مسجدی، هفت میلیون. به دوستام گفتم هفت میلیون بدم برم حافظیه؟! من عاشق سعدیام... ولی یک میلیون قرض میکنم و هشت تومن میدم میرم کربلا و برای حضرت آقای امام حسین علیه السلام، غزلیات سعدی میخونم!
همین تابستون! همین تابستون رفیق یه تور فریدونکنار پیدا کرد با بسیجیا. سه میلیون. بعد خودش پیشنهاد داد، همین و بذاریم روی پول اربعین و عراق بیشتر بمونیم!
کربلا!
ما انتخابمون کربلاست.
IMG_3555.jpeg
حجم:
189.1K
بعد دوست دیگهم این تصویر رو برام فرستاد...
من سکوت کردم...
در حالی که زاری کردنِ مجنون در عشق لیلی، بیت به بیت توی ذهنم سجده کرد...
سربهراه
بعد دوست دیگهم این تصویر رو برام فرستاد... من سکوت کردم... در حالی که زاری کردنِ مجنون در عشق لیلی،
خوندید؟
ترکانه ز خانه رخت بربست
در کوچگهِ رحیل بنشست
دُرّاعه دَرید و دَرع میدوخت
زنجیر بُرید و بند میسوخت
میگشت ز دور چون غریبان
دامن بدریده تا گریبان
بر کُشتنِ خویش گشته والی
لاحولْ ازو به هر حوالی
دیوانهصفت شده به هر کوی
لیلی لیلیزنان به هر سوی
احرامدریده، سرگشاده
در کوی ملامت اوفتاده
طفلی مجنون.........
حیران شده هر کسی در آن پی
میدید و همیگریست بر وی
او فارغ از آنکه مردمی هست
یا بر حرفش کسی نهد دست
حرف از ورقِ جهان سترده
میبود نه زنده و نه مرده
باید قبلِ این ماجرا رو خونده باشید...
مجنون داشت تموم میشد اینجا...
مجنون داشت متلاشی میشد...
دنیا براش تنگی میکرد...
طفلی مجنون...
صافیْ تنِ او چو دُرد گشته
در زیرِ دو سنگ، خُرد گشته
چون شمعِ جگرگداز مانده
یا مرغِ ز جفت باز مانده
خراب بود مجنون...
خراب!
در دل، همه داغِ دردناکی
بر چهره، غبارهای خاکی
چون مانده شد از عذاب و اندوه
سجاده برون فکند از انبوه
بنشست و به هایهای بگریست
بنشست و به هایهای بگریست...
کاوخ چه کنم؟ دوای من چیست؟
آواره ز خانومان چنانم
کز کوی، به خانه رَه ندانم
نه بر درِ دِیرِ خود پناهی
نه بر سرِ کویِ دوست، راهی
قَرّابهٔ نام و شیشهٔ ننگ
افتاد و شکست بر سرِ سنگ...
هیچی و هیشکی براش نموند...
ولی به لیلی هم نرسید...
آخ...
طفلی مجنون......
هیچکس مجنون و نفهمید...
حتی من...
حتی استاد یاحقی...
حتی استاد زرقانی...
مجنون غریب افتاد...
دیگه حرفی نداشت برای گفتن...
کسی نفهمید مجنون چی از سر گذرونده...
آخ...
دیگه تموم شد...
دیگه بُرید:
ای همنفسانِ مجلس و رود
بدرود شوید جمله، بدرود
کان شیشهٔ مِی که بود در دست
افتاده شد آبگینه بشکست...
ای بیخبران ز درد و آهم
خیزید و رها کنید راهم
من گمشدهام...
مرا مجویید...
با گمشدگان سخن مگویید...
از پایفتادهام
چه تدبیر؟!
ای دوست!
بیا و دستِ من گیر...
آخ از دلِ مجنون...........
ببین؛
یکی از همکارای شبکارم چهل و شش سالشه. متأهل. بچههاش از آب و گِلدراومده. وضع مالیِ مناسب. اما تا حالا
کربلا
نرفته!
میدونین در جوابم چی گفت؟
گفت من از امام رضا علیه السلام خواستم من و وقتی بفرسته کربلا که معرفتِ آقا امام حسین علیه السلام رو درک کنم!
توجیه نمیکرد ها! واقعاً دینمداره.
چطور بگم؟
بذارید همون جملههایی که به اون گفتم بگم...
گفتم پس اینجوری هرگز نمیرید!
معرفتِ امام حسین علیه السلام دستیافتنیه، اما فکر میکنم تمومش تو ظرفِ ما آدمای دنیا جا نشه...
خوب خواستید، اما نه درست!
گفتم مادرم سالهاست مشکل معده دارن... از وقتی یادمه سردردهاش، خوابش، چاقی و لاغریش، زانودردش، همهچیزش برمیگشت به معده... همهٔ عمرم مادرم و با داروهای معده دیدم... همهٔ عمرم مادرم رو در راهِ دکتر دیدم...
خوب نشده ها! ولی ناامیدم نشد. بیماری رو هم کنترلشده، دربند نگه داشته.
گفتم من بیمارم. خوب نمیشم ها! ولی میرم کربلا بیماری رو کنترلشده نگه دارم! هنوزم امیدِ سربهراه شدن دارم!
آره آره! بقیه میبینن من n بار رفتم کربلا ولی هنوز همون بیشعورِ همیشهام... ولی من میدونم اگر از اونجا دور بمونم چه کثافتی میشم...
بعد دیدم نمیتونم یه چیزای دیگه رو هم نگم... گفتم! از ریا و شعاری شدن نترسیدم...
دلم و زدم به دریا!
گفتم شما فکر کردید من با اینهمه کربلا ادعای معرفت دارم؟! من روی یه رکعت نمازم تو کربلا حساب نمیکنم، معرفت؟! من میرم چون نمیتونم باور کنم خدا اون دنیا من و برای زیاد کربلا رفتن و آدم نشدن توبیخ کنه...
بحثم واجبات نیست ها! از ذبح تعهدات حرف نمیزنم... دارم از ندیدنِ حضرت آقای امام حسین علیه السلام حرف میزنم...
چطور بگم؟
گفتم من اگر ثروتمندِ عالم باشم، هر پنجشنبه
بهمحض تموم شدنِ کلاسم، پیام میزنم به پدر و مادر و رفیقم و میگم هزینهٔ کربلاتون با من، هرکی میاد تا جمعه عصر بریم عراق بسم الله!
هر تعطیلی
هر فراغت
هر عید
هر تابستون
من اگر ثروتمند بودم
میخواستم برم شمال،
میرفتم کربلا، برگشتنی یه دو روزم میرفتم شمال...
میخواستم برم کیش،
میرفتم کربلا، برگشتنی یه ده روزم کیش...
میخواستم برم اصفهان،
میرفتم کربلا،
برگشتنی یه پنج روزم اصفهان...
گفتم چطور بگم؟
من مطمئنم اون دنیا
کربلانرفتهها
خسرانزدهان...
گفتم شما حقالنفس گردنتونه...
من فکر میکنم انگشتهای دستتون
قیامت گواهی میدن شما از حلقه شدن در شبکههای ششگوشه محرومشون کردید...
چشمهاتون گواهی میدن
شما از غش کردن در هیبتِ قبهٔ مستجاب
محرومشون کردید...
قلبتون گواهی میده شما از انفجار و انقلاب
در رؤیت و شهودِ پایینپا
محرومش کردید...
انگشتهای پاتون گواهی میدن شما از تاولهای مشّایهٔ اربعین محرومشون کردید...
آخ!
چطور دنیای بدون کربلا رو چهل و شش ساااااال طاقت آوردید؟!
چطور دور از حرم دوام آوردید؟!
اصلاً چطور بلدید بدونِ امیدِ شبهای طریقالحسین زندگی کنید؟!
خدای من...
من فکر میکنم عمودها گواهی بدن شما زائرشون نشدید...
معرفت محشره...
ولی مریضی مثل من
فقط با کربلا تحت کنترله...
معرفت ندارم
ولی حضرتِ آقای امام حسین علیه السلام که دارم!