مزار شهدا بودیم و برام دِهین آورده بودن و داشتم به بچهها میگفتم یکی از مخاطبینِ کانالم پرسیده خب چرا قم نرفتید برای امروز و من چطور بهش بگم من باید مراقبِ تعدادِ مرخصیهام باشم و نه شبکاری، نه مدرسه، نمیتونم هی نباشم. پس انتخاب میکنم بهجای قمِ وفاتِ خانم، مرخصی بذارم برای فاطمیه و نیمهشعبان. بهجای مرخصیِ شبکاری، نگه دارم برای اربعین که بتونم سه هفتهای برم.
یا وقتی پولِ قلمبه دستم بیاد، انتخاب میکنم برم کربلا!
راهیان نور که فووووووووقالعاده دوست دارم و دلم برای خیّن و دوکوهه و غروبِ پاسگاهِ زید دیگه از تنگ شدن هم گذشته و بیجا شده همیشه تو بهمن و اسفنده و نیمهشعبان هم افتاده اون موقع، پس انتخاب میکنم پول و مرخصیام و برای کربلا استفاده کنم...
یا راهیان غرب و اتاقِ کاوه و بلندیهایی که یه روزی روشون چمران ایستاده و به افقهای دور که پرچمِ اسلام نداره، با اندوهِ یک «شمع» خیره شده، تو تیرماه وقتشه و اربعین افتاده مرداد... پس پول و مرخصیهای شبکاریم و میذارم برای کربلا.
داشتم به بچهها میگفتم دوست شیرازیم میگه تو که اینور اونور میری، شیرازم بیا. گفتم یه بار یه تور شیراز پیدا کردیم با یه گروه مسجدی، هفت میلیون. به دوستام گفتم هفت میلیون بدم برم حافظیه؟! من عاشق سعدیام... ولی یک میلیون قرض میکنم و هشت تومن میدم میرم کربلا و برای حضرت آقای امام حسین علیه السلام، غزلیات سعدی میخونم!
همین تابستون! همین تابستون رفیق یه تور فریدونکنار پیدا کرد با بسیجیا. سه میلیون. بعد خودش پیشنهاد داد، همین و بذاریم روی پول اربعین و عراق بیشتر بمونیم!
کربلا!
ما انتخابمون کربلاست.
IMG_3555.jpeg
حجم:
189.1K
بعد دوست دیگهم این تصویر رو برام فرستاد...
من سکوت کردم...
در حالی که زاری کردنِ مجنون در عشق لیلی، بیت به بیت توی ذهنم سجده کرد...
سربهراه
بعد دوست دیگهم این تصویر رو برام فرستاد... من سکوت کردم... در حالی که زاری کردنِ مجنون در عشق لیلی،
خوندید؟
ترکانه ز خانه رخت بربست
در کوچگهِ رحیل بنشست
دُرّاعه دَرید و دَرع میدوخت
زنجیر بُرید و بند میسوخت
میگشت ز دور چون غریبان
دامن بدریده تا گریبان
بر کُشتنِ خویش گشته والی
لاحولْ ازو به هر حوالی
دیوانهصفت شده به هر کوی
لیلی لیلیزنان به هر سوی
احرامدریده، سرگشاده
در کوی ملامت اوفتاده
طفلی مجنون.........
حیران شده هر کسی در آن پی
میدید و همیگریست بر وی
او فارغ از آنکه مردمی هست
یا بر حرفش کسی نهد دست
حرف از ورقِ جهان سترده
میبود نه زنده و نه مرده
باید قبلِ این ماجرا رو خونده باشید...
مجنون داشت تموم میشد اینجا...
مجنون داشت متلاشی میشد...
دنیا براش تنگی میکرد...
طفلی مجنون...
صافیْ تنِ او چو دُرد گشته
در زیرِ دو سنگ، خُرد گشته
چون شمعِ جگرگداز مانده
یا مرغِ ز جفت باز مانده
خراب بود مجنون...
خراب!
در دل، همه داغِ دردناکی
بر چهره، غبارهای خاکی
چون مانده شد از عذاب و اندوه
سجاده برون فکند از انبوه
بنشست و به هایهای بگریست
بنشست و به هایهای بگریست...
کاوخ چه کنم؟ دوای من چیست؟
آواره ز خانومان چنانم
کز کوی، به خانه رَه ندانم
نه بر درِ دِیرِ خود پناهی
نه بر سرِ کویِ دوست، راهی
قَرّابهٔ نام و شیشهٔ ننگ
افتاد و شکست بر سرِ سنگ...
هیچی و هیشکی براش نموند...
ولی به لیلی هم نرسید...
آخ...
طفلی مجنون......
هیچکس مجنون و نفهمید...
حتی من...
حتی استاد یاحقی...
حتی استاد زرقانی...
مجنون غریب افتاد...
دیگه حرفی نداشت برای گفتن...
کسی نفهمید مجنون چی از سر گذرونده...
آخ...
دیگه تموم شد...
دیگه بُرید:
ای همنفسانِ مجلس و رود
بدرود شوید جمله، بدرود
کان شیشهٔ مِی که بود در دست
افتاده شد آبگینه بشکست...
ای بیخبران ز درد و آهم
خیزید و رها کنید راهم
من گمشدهام...
مرا مجویید...
با گمشدگان سخن مگویید...
از پایفتادهام
چه تدبیر؟!
ای دوست!
بیا و دستِ من گیر...
آخ از دلِ مجنون...........
ببین؛
یکی از همکارای شبکارم چهل و شش سالشه. متأهل. بچههاش از آب و گِلدراومده. وضع مالیِ مناسب. اما تا حالا
کربلا
نرفته!
میدونین در جوابم چی گفت؟
گفت من از امام رضا علیه السلام خواستم من و وقتی بفرسته کربلا که معرفتِ آقا امام حسین علیه السلام رو درک کنم!
توجیه نمیکرد ها! واقعاً دینمداره.
چطور بگم؟
بذارید همون جملههایی که به اون گفتم بگم...
گفتم پس اینجوری هرگز نمیرید!
معرفتِ امام حسین علیه السلام دستیافتنیه، اما فکر میکنم تمومش تو ظرفِ ما آدمای دنیا جا نشه...
خوب خواستید، اما نه درست!
گفتم مادرم سالهاست مشکل معده دارن... از وقتی یادمه سردردهاش، خوابش، چاقی و لاغریش، زانودردش، همهچیزش برمیگشت به معده... همهٔ عمرم مادرم و با داروهای معده دیدم... همهٔ عمرم مادرم رو در راهِ دکتر دیدم...
خوب نشده ها! ولی ناامیدم نشد. بیماری رو هم کنترلشده، دربند نگه داشته.
گفتم من بیمارم. خوب نمیشم ها! ولی میرم کربلا بیماری رو کنترلشده نگه دارم! هنوزم امیدِ سربهراه شدن دارم!
آره آره! بقیه میبینن من n بار رفتم کربلا ولی هنوز همون بیشعورِ همیشهام... ولی من میدونم اگر از اونجا دور بمونم چه کثافتی میشم...
بعد دیدم نمیتونم یه چیزای دیگه رو هم نگم... گفتم! از ریا و شعاری شدن نترسیدم...
دلم و زدم به دریا!
گفتم شما فکر کردید من با اینهمه کربلا ادعای معرفت دارم؟! من روی یه رکعت نمازم تو کربلا حساب نمیکنم، معرفت؟! من میرم چون نمیتونم باور کنم خدا اون دنیا من و برای زیاد کربلا رفتن و آدم نشدن توبیخ کنه...
بحثم واجبات نیست ها! از ذبح تعهدات حرف نمیزنم... دارم از ندیدنِ حضرت آقای امام حسین علیه السلام حرف میزنم...
چطور بگم؟
گفتم من اگر ثروتمندِ عالم باشم، هر پنجشنبه
بهمحض تموم شدنِ کلاسم، پیام میزنم به پدر و مادر و رفیقم و میگم هزینهٔ کربلاتون با من، هرکی میاد تا جمعه عصر بریم عراق بسم الله!
هر تعطیلی
هر فراغت
هر عید
هر تابستون
من اگر ثروتمند بودم
میخواستم برم شمال،
میرفتم کربلا، برگشتنی یه دو روزم میرفتم شمال...
میخواستم برم کیش،
میرفتم کربلا، برگشتنی یه ده روزم کیش...
میخواستم برم اصفهان،
میرفتم کربلا،
برگشتنی یه پنج روزم اصفهان...
گفتم چطور بگم؟
من مطمئنم اون دنیا
کربلانرفتهها
خسرانزدهان...
گفتم شما حقالنفس گردنتونه...
من فکر میکنم انگشتهای دستتون
قیامت گواهی میدن شما از حلقه شدن در شبکههای ششگوشه محرومشون کردید...
چشمهاتون گواهی میدن
شما از غش کردن در هیبتِ قبهٔ مستجاب
محرومشون کردید...
قلبتون گواهی میده شما از انفجار و انقلاب
در رؤیت و شهودِ پایینپا
محرومش کردید...
انگشتهای پاتون گواهی میدن شما از تاولهای مشّایهٔ اربعین محرومشون کردید...
آخ!
چطور دنیای بدون کربلا رو چهل و شش ساااااال طاقت آوردید؟!
چطور دور از حرم دوام آوردید؟!
اصلاً چطور بلدید بدونِ امیدِ شبهای طریقالحسین زندگی کنید؟!
خدای من...
من فکر میکنم عمودها گواهی بدن شما زائرشون نشدید...
معرفت محشره...
ولی مریضی مثل من
فقط با کربلا تحت کنترله...
معرفت ندارم
ولی حضرتِ آقای امام حسین علیه السلام که دارم!
شنبهها کلهٔ صبح میزنم بیرون که مثلاً مدرسهام، ولی مدرسه نیستم :)
کتابخونه نرفتم چون درسام و خوندم، یادداشتام آماده است، برگههام و امضا زدم، سؤالام و طراحی، پیدیافام و ارسال کردم و لباسامم حاضره و به سفارشِ دخترای دهم تجربی این هفته آبی میپوشم😍.
پس کجا برم و چه کنم؟
میرم بانک، کارتِ منقضیم و اِحیا میکنم. تصمیمِ سختی بود، اما امروز از دندهٔ راست پاشدم و قورباغههام و تصمیم گرفتم قورت بدم :)
چرا سخته؟
چون بانک صف داره و من از صف بیزارم😒
مامان بیدار بود و گفت دیشب نونقندی خریدم، با خودت ببر.
بهبه! خدا لطف کرد و صبحونه شیرین بهم داد.
رفتم ایستگاه و دیدم اتوبوسِ خلوتی اومد. خدا به شلوارِ تمیزم، تنِ حمومکردهم و کولهٔ سنگینم رحم کرد❣
رفتم بانکِ نزدیکِ حرم که نماز ظهر حرم باشم. خدا بانک رو خلوت کرده بود و فقط سه نفر جلوتر از من بودن😍
وقتی پای باجه رفتم، بانکدار گفت سیستمم قطعه!
با لبای آویزون داشتم میومدم بیرون که باجهٔ بغلیش صدام زد. گفت کارتا رو برعکس گذاشتن تو دستگاه میگن قطعه!
با خوشرویی و صبر و حوصله کارم و راه انداخت☺️ با مهربونی هم به همکارش گفت مشکل چیه و چرا دستگاهش قطعه.
خدا اون آقا رو به کمکم رسوند☺️ روزم و ساخت و علافم نکرد، خدا کل عمرش رو براش بسازه و خوشحالش کنه❣کارم تو بیست دقیقه حل شد😎
اومدم حرم. در بازرسیِ ورودی، خانمی دو تا دختر نوجوان رو بلوز و شلوار و بدون چادر آورده بود. خادمی که میگشت راه داد، ولی مسؤولش برگردوند😍 مادره گفت بچهان(!) جالب بود برام! همینا وقتی میخوان توقع و نفعی از بچه داشته باشن سرکوفت میزنن که بزرگ شدی دیگه(!) قشنگ تربیت بر مبنای نفس و دلخواهه، نه اصول و قواعد! خادمه گفت بزرگن، خانومن. مادره گفت سخت میگیرید! خادمه گفت اینجا حرمه خانوم، شما باید به بچهت بفهمونی با خیابون فرق داره، حرمت داره. مادره گفت شما زدهشون میکنید(!) بابا این جوابا نخنما شده... کارت بسیج و بنیادشهید درمیاورد جدیدتر بود(!)
خادمه گفت باید یاد بگیرن احترام امام رو نگه دارن. برشون گردوند😍
رسیدم جلو، شونهشون رو بوسیدم و گفتم خدا خیرتون بده بیچادر راه ندادید، انشاءالله حضرت زهرا سلام الله علیها دستگیرتون باشن. ایشون خیلی ذوق کردن یکی بهشون نگاه دافعه و تندرویی نداشته و اون خادمی که تذکر نداد رو با تحقیر نگاه کردم. خائنی در لباس خادم(!)
رفتم صحن آقا امام حسن علیه السلام چای بخورم. دور از چایخونه تو سایه نشسته بودم و چای و نونقندی میخوردم و دلم یه چای دیگه خواست ولی تنبلیم بود پا شم.
خدا دو تا مهندس رو که داشتن بلند بلند با هم صحبت میکردن، رسوند پیشم. چایگرفته اومدن تو سایه جای من و یکیشون گفت من چای نمیخوام، بده این خواهرمون. منم خوشحااااااال😂
بعد پا شدم که برم دارالتفسیر. دارالتفسیر همون مزار آقای طبرسیه. کنارِ باغ رضوان. دیدم دست همه حلیمه! بو بردم چایخونهٔ رضوان حلیم میده! دلدل کردم چون صف دوست ندارم! گفتم ببینم شاید صف کم بود.
صف خییییییییییلی کم بود😍
شاید پنج دقیقه طول کشید تا حلیم بگیرم😂 خدا حلیمم داد😍
سیر و سیراب رفتم دارالتفسیر. آقای واعظ موسوی داشتن صحبت میکردن.
خدا به زبانِ ایشون با من صحبت کرد و بهم یادآوری کرد بیخود حرص و جوش نزن، مگه تا الآن کی چرخونده زندگیت و؟
حمّلنا!
رزّقنا!
کرّمنا!
فضّلنا!
بعد از صحبتشون، کمی تو کتابای دارالتفسیر شیرجه زدم و بعد اومدم که به نماز برسم.
بعد از نماز رفتم دنبالِ دوستم سرِ کارش. البته خدا اون رو با ماشینش دنبالِ من میرسونه، ولی من و با پاهام رسوند😁 هوس موکا کرده بود، بردمش با پولهایی که خدا بهم داده، بهش موکا بدم😊
با هم رفتیم پارک ریحانه هوایی بخوریم.
غروب برگشتم خونه و دیدم کچلِ پرپشت اومده مرخصی😍 داداشِ سربازم😁 خب همصحبت و همدل و همشیطنتم اومده بود. تا قبل از بیهوش شدن از خواب با داداش گذروندم.
شنبه ۱۲م