eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
ببین؛ یکی از همکارای شب‌کارم چهل و شش سالشه. متأهل. بچه‌هاش از آب و گِل‌دراومده. وضع مالیِ مناسب. اما تا حالا کربلا نرفته! می‌دونین در جوابم چی گفت؟ گفت من از امام رضا علیه السلام خواستم من و وقتی بفرسته کربلا که معرفتِ آقا امام حسین علیه السلام رو درک کنم! توجیه نمی‌کرد ها! واقعاً دین‌مداره. چطور بگم؟ بذارید همون جمله‌هایی که به اون گفتم بگم... گفتم پس این‌جوری هرگز نمی‌رید! معرفتِ امام حسین علیه السلام دست‌یافتنیه، اما فکر می‌کنم تمومش تو ظرفِ ما آدمای دنیا جا نشه... خوب خواستید، اما نه درست! گفتم مادرم سال‌هاست مشکل معده دارن‌... از وقتی یادمه سردردهاش، خوابش، چاقی و لاغریش، زانودردش، همه‌چیزش برمی‌گشت به معده... همهٔ عمرم مادرم و با داروهای معده دیدم... همهٔ عمرم مادرم رو در راهِ دکتر دیدم... خوب نشده ها! ولی ناامیدم نشد. بیماری رو هم کنترل‌شده، دربند نگه داشته. گفتم من بیمارم. خوب نمی‌شم ها! ولی می‌رم کربلا بیماری رو کنترل‌شده نگه دارم! هنوزم امیدِ سربه‌راه شدن دارم! آره آره! بقیه می‌بینن من n بار رفتم کربلا ولی هنوز همون بی‌شعورِ همیشه‌ام... ولی من می‌دونم اگر از اون‌جا دور بمونم چه کثافتی می‌شم... بعد دیدم نمی‌تونم یه چیزای دیگه رو هم نگم... گفتم! از ریا و شعاری شدن نترسیدم... دلم و زدم به دریا! گفتم شما فکر کردید من با این‌همه کربلا ادعای معرفت دارم؟! من روی یه رکعت نمازم تو کربلا حساب نمی‌کنم، معرفت؟! من می‌رم چون نمی‌تونم باور کنم خدا اون دنیا من و برای زیاد کربلا رفتن و آدم نشدن توبیخ کنه... بحثم واجبات نیست ها! از ذبح تعهدات حرف نمی‌زنم... دارم از ندیدنِ حضرت آقای امام حسین علیه السلام حرف می‌زنم... چطور بگم؟ گفتم من اگر ثروتمندِ عالم باشم، هر پنج‌شنبه به‌محض تموم شدنِ کلاسم، پیام می‌زنم به پدر و مادر و رفیقم و می‌گم هزینهٔ کربلاتون با من، هرکی میاد تا جمعه عصر بریم عراق بسم الله! هر تعطیلی هر فراغت هر عید هر تابستون من اگر ثروتمند بودم می‌خواستم برم شمال، می‌رفتم کربلا، برگشتنی یه دو روزم می‌رفتم شمال... می‌خواستم برم کیش، می‌رفتم کربلا، برگشتنی یه ده روزم کیش... می‌خواستم برم اصفهان، می‌رفتم کربلا، برگشتنی یه پنج روزم اصفهان... گفتم چطور بگم؟ من مطمئنم اون دنیا کربلانرفته‌ها خسران‌زده‌ان... گفتم شما حق‌النفس گردن‌تونه... من فکر می‌کنم انگشت‌های دست‌تون قیامت گواهی می‌دن شما از حلقه شدن در شبکه‌های شش‌گوشه محروم‌شون کردید... چشم‌هاتون گواهی می‌دن شما از غش کردن در هیبتِ قبهٔ مستجاب محروم‌شون کردید... قلب‌تون گواهی می‌ده شما از انفجار و انقلاب در رؤیت و شهودِ پایین‌پا محروم‌ش کردید... انگشت‌های پاتون گواهی می‌دن شما از تاول‌های مشّایهٔ اربعین محروم‌شون کردید... آخ! چطور دنیای بدون کربلا رو چهل و شش ساااااال طاقت آوردید؟! چطور دور از حرم دوام آوردید؟! اصلاً چطور بلدید بدونِ امیدِ شب‌های طریق‌الحسین زندگی کنید؟! خدای من... من فکر می‌کنم عمودها گواهی بدن شما زائرشون نشدید... معرفت محشره... ولی مریضی مثل من فقط با کربلا تحت کنترله... معرفت ندارم ولی حضرتِ آقای امام حسین علیه السلام که دارم!
شنبه‌ها کلهٔ صبح می‌زنم بیرون که مثلاً مدرسه‌ام، ولی مدرسه نیستم :) کتابخونه نرفتم چون درسام و خوندم، یادداشتام آماده است، برگه‌هام و امضا زدم، سؤالام و طراحی، پی‌دی‌افام و ارسال کردم و لباسامم حاضره و به سفارشِ دخترای دهم تجربی این هفته آبی می‌پوشم😍. پس کجا برم و چه کنم؟ می‌رم بانک، کارتِ منقضی‌م و اِحیا می‌کنم. تصمیمِ سختی بود، اما امروز از دندهٔ راست پاشدم و قورباغه‌هام و تصمیم گرفتم قورت بدم :) چرا سخته؟ چون بانک صف داره و من از صف بیزارم😒 مامان بیدار بود و گفت دیشب نون‌قندی خریدم، با خودت ببر. به‌به! خدا لطف کرد و صبحونه شیرین بهم داد. رفتم ایستگاه و دیدم اتوبوسِ خلوتی اومد. خدا به شلوارِ تمیزم، تنِ حموم‌کرده‌م و کولهٔ سنگینم رحم کرد❣ رفتم بانکِ نزدیکِ حرم که نماز ظهر حرم باشم. خدا بانک رو خلوت کرده بود و فقط سه نفر جلوتر از من بودن😍 وقتی پای باجه رفتم، بانک‌دار گفت سیستمم قطعه! با لبای آویزون داشتم میومدم بیرون که باجهٔ بغلیش صدام زد. گفت کارتا رو برعکس گذاشتن تو دستگاه می‌گن قطعه! با خوش‌رویی و صبر و حوصله کارم و راه انداخت☺️ با مهربونی هم به همکارش گفت مشکل چیه و چرا دستگاهش قطعه. خدا اون آقا رو به کمکم رسوند☺️ روزم و ساخت و علافم نکرد، خدا کل عمرش رو براش بسازه و خوشحالش کنه❣کارم تو بیست دقیقه حل شد😎 اومدم حرم. در بازرسیِ ورودی، خانمی دو تا دختر نوجوان رو بلوز و شلوار و بدون چادر آورده بود. خادمی که می‌گشت راه داد، ولی مسؤولش برگردوند😍 مادره گفت بچه‌ان(!) جالب بود برام! همینا وقتی می‌خوان توقع و نفعی از بچه داشته باشن سرکوفت می‌زنن که بزرگ شدی دیگه(!) قشنگ تربیت بر مبنای نفس و دلخواهه، نه اصول و قواعد! خادمه گفت بزرگن، خانومن. مادره گفت سخت می‌گیرید! خادمه گفت اینجا حرمه خانوم، شما باید به بچه‌ت بفهمونی با خیابون فرق داره، حرمت داره. مادره گفت شما زده‌شون می‌کنید(!) بابا این جوابا نخ‌نما شده... کارت بسیج و بنیادشهید درمیاورد جدیدتر بود(!) خادمه گفت باید یاد بگیرن احترام امام رو نگه دارن. برشون گردوند😍 رسیدم جلو، شونه‌شون رو بوسیدم و گفتم خدا خیرتون بده بی‌چادر راه ندادید، ان‌شاءالله حضرت زهرا سلام الله علیها دستگیرتون باشن. ایشون خیلی ذوق کردن یکی بهشون نگاه دافعه و تندرویی نداشته و اون خادمی که تذکر نداد رو با تحقیر نگاه کردم. خائنی در لباس خادم(!) رفتم صحن آقا امام حسن علیه السلام چای بخورم. دور از چایخونه تو سایه نشسته بودم و چای و نون‌قندی می‌خوردم و دلم یه چای دیگه خواست ولی تنبلیم بود پا شم. خدا دو تا مهندس رو که داشتن بلند بلند با هم صحبت می‌کردن، رسوند پیشم. چای‌گرفته اومدن تو سایه جای من و یکی‌شون گفت من چای نمی‌خوام، بده این خواهرمون. منم خوشحااااااال😂 بعد پا شدم که برم دارالتفسیر. دارالتفسیر همون مزار آقای طبرسیه. کنارِ باغ رضوان. دیدم دست همه حلیمه! بو بردم چایخونهٔ رضوان حلیم می‌ده! دل‌دل کردم چون صف دوست ندارم! گفتم ببینم شاید صف کم بود. صف خیییییییییی‌لی کم بود😍 شاید پنج دقیقه طول کشید تا حلیم بگیرم😂 خدا حلیمم داد😍 سیر و سیراب رفتم دارالتفسیر. آقای واعظ‌ موسوی داشتن صحبت می‌کردن. خدا به زبانِ ایشون با من صحبت کرد و بهم یادآوری کرد بی‌خود حرص و جوش نزن، مگه تا الآن کی چرخونده زندگیت و؟ حمّلنا! رزّقنا! کرّمنا! فضّلنا! بعد از صحبت‌شون، کمی تو کتابای دارالتفسیر شیرجه زدم و بعد اومدم که به نماز برسم. بعد از نماز رفتم دنبالِ دوستم سرِ کارش. البته خدا اون رو با ماشینش دنبالِ من می‌رسونه، ولی من و با پاهام رسوند😁 هوس موکا کرده بود، بردمش با پول‌هایی که خدا بهم داده، بهش موکا بدم😊 با هم رفتیم پارک ریحانه هوایی بخوریم. غروب برگشتم خونه و دیدم کچلِ پرپشت اومده مرخصی😍 داداشِ سربازم😁 خب هم‌صحبت و هم‌دل و هم‌شیطنتم اومده بود. تا قبل از بیهوش شدن از خواب با داداش گذروندم. شنبه ۱۲م
دارالتفسیر حرم امام رضاجان❣
زمان: حجم: 1.6M
اذان ظهر حرم امام رضاجان❣ رواق امام خمینی
اینجا رو هم پیدا کردم. ظاهراً یه آرایشگاه دین‌مدار در تهرانه. گفتم شاید به‌دردتون بخوره.
دوستم می‌خواست ماگی که ربطی به فلسطین داشته باشه بخره. به منم نشون می‌داد که نظر بدم. دیدنِ طرح‌ها و قیمت‌ها داشت کُفرم و درمی‌آورد! خیلی الکی تو گوگل زدم ماگ با طرح سگ! گرفتم جلوش و گفتم تفاوتِ کارِ مذهبی و کارِ بیهوده رو با قیمتاشون ببین! مذهبیای ما فقط مذهبی‌ان! هنرمند نیستن(!) خدا تومن می‌خوای بدی برای یه لیوان سرامیکیِ ساده که با یه قلم مشکی روش چارتا خط کشیدن؟! انتظارم داری جایی با این ماگ چای و قهوه خوردی، همه کف و خون بالا بیارن؟! نه عزیزم! ماگِ ساده و دم دستیِ سگ از این کارا جذاب‌تره! تازه تو وقت بذار پینترست برو! به گَردِ پای هنرمندای ضدمذهبی هم نمی‌رسی! بد دفاع کردن، فاجعه‌تر از دفاع نکردنه! کار مذهبی، نقاشی باشه، کثیف و پس‌زمینه‌ها و رد مداد، مونده...سفال باشه، بی‌حوصله و ورقلمبیده... عکس باشه، شعارزده و دور از تخصص... عروسک باشه، با رنگ‌های دور از دنیای کودکان... قاب باشه، ساده و بی‌خلاقیت... پیکسل باشه، بی‌کیفیت و ازسربازشده... رنگ‌آمیزی باشه، ردِ قلم توذوق... خطاطی باشه، سطح پایین... خیاطی باشه، بی‌ظرافت... پوشاک باشه، جنس بد! بعد با کمال وقاحت، قیمت‌های کارهای مذهبی، نجومی(!) اگر کاری آبرومند باشه که هرجا دستت گرفتی یا پوشیدی، همه بگن به‌به! چه کار باسلیقه‌ای اونم از مذهبیا، شاید بیارزه... ولی واسه این کارای سطح پایین آخه؟! نذاشتم سفارش بده. به‌جاش بردم پونصد تومن داد، یه ماگِ خفنِ بیننده‌کُش براش گرفتم که ۲۴ ساعت آب رو خنک، وَ ۱۲ ساعت داغ نگه می‌داره. متأسفانه ساخت چینه و ناراحتم، ولی سلیقه از یه مذهبی مهمه در کار فرهنگی.
پیاماتونم جواب دادم😎
اسرارِ نهفته گر نگفتی، بهتر! وین رازِ نگفته گر نهفتی، بهتر! کز بهرِ زمام‌دارِ امروزی نیست سرمایه‌ای از پوست‌کلفتی، بهتر! 😎
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مردم با چه چیزا خودشون و شاخ می‌کنن😒 عرضم به محضرتون که سال ۱۳۹۴، در روستای چنار از توابع کلات نادری، تو اسکانِ ما در اردوی جهادی مار پیدا شد! شکر خدا اهالی گرفتنش و کردنش تو‌ یه دبه ترشی و ترشی‌مار انداختن😂😂😂 پسرای بزرگِ روستا فهمیده بودن تو اسکانِ دخترشهریا مار بوده! پسرایی که کوچیک بودن و تو کلاسای ما رو تحریک کردن دبه ترشی‌مار رو پیدا کنن و باهاش ماها رو بترسونن! رفیق اونجا مسؤول چنار بود و من مسؤول سیرزار ❣ (همون روستایی که پشت کوه بود... که کلید مدرسه رو نمی‌دادن منم بَست نشستم و گرفتم... که تنها عکسی که چاپ کردم و روی کتابخونه‌مه، پسرای اون‌جان... که خطا کرده بودم و یکی‌شون رو که دخترا رو تحقیر کرده بود، تنبیه بد و اشتباهی کردم... که محمدِ چوپان سرِ کلاس نمیومد و من به‌شرط مسابقهٔ دو، برنده شدم و راضیش کردم... که همه‌شون به‌احترام چادر من یه قدم کشیدن عقب😭😍... که تکرارنشدنی‌ترین و بهترین و خاص‌ترین و غریب‌ترین و پرهول‌وهراس‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین اردوی جهادی من بود😭😭😭😍❣❤️😭) عصر که با نیروهام برگشتم سیرزار رفیق گفت مار افتاده دست اونا و دارن تن و بدن دخترا رو می‌لرزونن... خب من بازم از مسابقه برای رام کردنِ پسرا استفاده کردم! رفتم گفتم با دبهٔ ترشی‌مار، والیبال بزنیم. هرکی دو سِت پشتِ هم برنده شد، مار مالِ اونه😎 پسرا با تعدادِ پانزده نفر ایستادن یه طرفِ زمین، من و رفیق هم یه طرفِ زمین! سی نیرو دست‌مون بود، ولی هم نباید بهشون خش میفتاد، هم این‌که مناسکِ اردوی جهادی رو نمی‌تونستن حین بازی رعایت کنن (چادرِ کاملاً پوشیده وَ عدم هرگونه ارتباط فیزیکی با پسرا).
دبه‌ای که توش مارِ زنده بود😂😁 روی دستای ما در تلاطم بود... من اون و سرویس زدم😂 اسپک زدم😂😂😂خدای من😂😂😂 جانانه دوتایی بازی کردیم تا جونِ گروه‌مون رو نجات بدیم و پسرا رو رام کنیم بتونیم کلاسا رو ادامه بدیم😂😁 وَ خب معلومه که برنده هم شدیم😎 رفیق والیبالی نیست، ولی من کل دبیرستان و دانشگاه رو تیم بودماااااا😁✌️ مار برنده شدیم و پسرا رو سربه‌زیر و مطیع برگردوندیم کلاس و خبر به پسربزرگای روستا رسید و شب اومده بودن خودشون ما رو بترسونن که آقایونِ مراقبِ گروه به خدمت‌شون رسیدن😂😂😂 اسلام دست‌وپامون و بسته واگرنه اون‌موقعی که مردم با حلقه‌دودهای قلیونشون عکس می‌گرفتن و چاپ می‌کردن بزنن تو پذیرایی مردم ببینن چقدر هنرمندن، ما ترند و وایرالِ ماربازی می‌کردیم اونم با چادرِ سادهٔ کاملاً پوشیده، در زمینِ کوهستانی و سنگلاخی حاجی😎✌️