۱. بسم الله الرحمن الرحیم.
کلاسام و با همین عبارت شروع میکنم. نه چون دبیر فارسی هستم با بهنام خدا یا درود یا با یاد و نامِ خدا یا بهنامِ خداوندِ جان و خرد.
برکتی که در بسم الله الرحمن الرحیم هست، تو هیچ ترجمه و زبانِ دیگهای نیست.
۲. شنیدم کتاب «قوی سیاه» برای یادگیری احتمالات در ریاضی مؤثره.
نخوندم و فعلاً فرصت ندارم. نمیدونم کتاب مفیدیه یا نه. یادداشت کردم از خاطرم نره.
۳. مدرسه فقط نمازخونه دیتاپروژکتور داره... یعنی فقط یکی!
نمازخونه باید کفش دربیاریم... بوی جوراب اذیتکننده است... کلاسِ نشسته و در راحتی بازدهی نداره... مدام باید با بقیهٔ همکارا هماهنگ باشی، همزمان با برنامهٔ اونا نباشه. اونا با تاریخ امتحانای من کنار اومدن و همراهی کردن، منم با دیتا خواستنِ اونا همراهی میکنم. بیشترِ کارام و با اسپیکرِ خودم پیش میبرم. فقط میمونه فیلم و کلیپام که باید لپتاپ خودم رو ببرم، اما جمعیت کلاسا بالاست و کیفیت اجرا ندارم. تنوع فناوریم کمه و تنوع امور یدی و بازیهای ادبیم رو باید بالا ببرم. بنابراین مغزم این روز و شبا حتی در خواب در حال ایدهپردازیه. هر روز خسته و خوابآلودم چون مغزم داره صد برابر کار میکنه. تلاش میکنم عادت نوشتن روزمرهم رو نگه دارم. تلاش میکنم ثبت ادامه پیدا کنه تا این روزها هم خاطرم بمونه. که چطور گذشت. چطور گذروندم. چطور خدا گذروند. اما امسال با وجودِ حجمِ سبکِ کلاسام، خیلی خستهتر و خوابآلودم. فکر کنم تموم پاسخ پیامایی که عصری تو اتوبوس نوشتم همهشون غلط تایپی داره، چون چشمام داشت میرفت.
۴. خبر رسیده من تاریخِ امتحاناتِ ماهانهم و تا پایانِ سال اعلام کردم و گفتم مگر مرده باشم که امتحان لغو شه. همکارای دیگه تاریخام و از دفتر گرفتن که روزای من امتحان نذارن بچهها بخونن. خودجوش این کار رو کردن چون مشهور شدم به خانمسختگیره.
خوشحالم از همکاریشون و قدردانشون هستم. خصوصاً خانم ریاضی که همیشه بعد از من کلاس داره و بچهها رو خسته و دورِدنیادویده تحویل میگیره ولی پشت سرم کلاس به کلاس گفته قدر خانم فارسی رو بدونین، من تا حالا ندیدم معلم فارسیای به این جدیت تدریس کنن.
۵. عروسکِ لبوبو چنده؟ تقریباً همهشون دارن! تو چنین منطقهٔ محرومی که اینهمه کلاس و اینهمه شهریه، فقط یه دیتا دارن(!)
جاهلیت چه شکلیه دیگه؟
پول کاشت ناخن و مژه و رنگ موهای عجیب و کارایی که روی بدنشون کردن هم حساب کنید(!)
۶. همکارام مثل همیشه از اونایی هستن که روی گروه کلی ابراز وجود میکنن. خیلی وقتگیر و بیهوده.
مثلاً نوشتن فردا جلسه است، دونه دونه اومدن نوشتن خدمت میرسیم و چشم و دورتون بگردم و فلان. بعد مدیر نوشتن خواهش میکنم، دوباره اینا گل فرستادن.
من میخونم، و فقط شرکت میکنم. دیگه چرا وقت هم و بگیریم؟!
۷. همکارم داشت میگفت تابستون شوهرش اجازه داده النگوهاش و بفروشه بره مکه. بعد وسطِ صحبتا فهمیدیم النگوهاش و خودش خریده بوده! من با تعجب گفتم پس چرا اون اجازه داده؟ با لبخندِ تلخی نگام کرد. گفتم یعنی پول مکهتون رو خودتون دادید؟! گفت آره! همکارِ دیگهم گفت کربلا من رفتمم خودم دادم، مکه که سنگینه. من با حیرتی لبریز گفتم پس اون دستهبیل تو زندگیتون چه کار میکنه؟! پوشاک، خوراک، تفریح، رفاه همه با اونه. بعد به چه حقی اجازهٔ فروش النگوهای شما رو داده؟! طبق اسلام درآمد زن مال خودشه و اجازهش دست احدی نیست. چطور به حجاب و این چیزا میرسه اسلام بده، ولی اینجاها که تمامش مراقبت از زنه رو خودتون دستکاری میکنید؟! بعد گفتم مادرم مکه رفتن و تمامش رو پدرم دادن و وظیفهشون هم بوده در قبال همسرشون. درد دلشون باز شد که بابا ما لباسمونم خودمون میخریم!
گفتم واقعاً زن بعد از ازدواج نباید کار کنه... شما دارید چه ظلمی به خودمون زنها میکنید... خدا چقدر مراقب ماست و خودمون چقدر به خودمون وحشیایم...
بعد یه چیزی از دهنم پرید که ناراحتم... اشتباه کردم ولی تیر از کمان پریده و رفته...
گفتم وقتی خودتون تا مکهٔ به اون سنگینی رو میتونید بدید، یعنی میتونید زندگی بچرخونید، واسه چی کنار این دستهبیلا موندید؟ طلاق بگیرید!
درسته بعدش سکوت کردن و امید داشتم یکی بگه ببین شوهرم وظایفش رو بلد نیست ولی خوشاخلاقه... ولی مهربونه... ولی قدرشناسه... ولی خیلی هوام و داره...
منم بگم خوبه. پس میارزه.
ولی هیچی نگفتن... با سکوت و نگاهشون فهمیدم چارهای ندارن...
این یعنی شوهره، همسر نیست... باره... سرباره... عادته... سایهٔ نرهخره... اسمِ تو شناسنامهس... پدرِ بچههاس...
ناراحتکننده بود ولی بازم دلیل نمیشد کلمهای رو استفاده کنم یا تو فکرشون بندازم که خدا ازش بدش میاد... جز توبه و استغفار کاری ازم برنمیاد... سعی میکنم مدتی خوبیهای زندگی تأهلی رو براشون برجسته کنم...
۸. خدایا شکرت که امسال تو برگه غرق نیستم و وقتی میرسم خونه میتونم با داداش پیاس بزنم و با بابا فیلم ببینم و با مامان چای بخورم و برای خونه نقشه بکشم.
۹. بچهها تو ناشناس هیچ علامت و نشانی نیست که پیام از کیه. وقتی با هم ادامهدار صحبت میکنیم لطفاً یه اسمی، نشانی، هشتگی بذارید. چون من هر چند روز ایتام و خلوت میکنم و پیامهای پاسخدادهشده رو پاک میکنم محیطم مرتب باشه. بعد نمیدونم وقتی نوشتید آره اون کتاب رو خوندم، اینجاش این بود، کدومتونید و کدوم کتاب.
با اسم، آیدی و یه نشون برام بنویسید.
تا جمعه هم شلوغم، تو مسیرها خسته نباشم پاسخ میدم واگرنه صبور باشید.
از خبر قبولی ارشدتون ذوق میکنم❣از کارنامهٔ معدل الفی که برام فرستادید❣از تلاشهاتون❣از امربهمعروفهاتون❣
حس میکنم یه گروه جهادی هستیم که داریم با تموم قوا تلاش میکنم هرچی ازمون برمیاد انجام بدیم.
من عاشق محیطهای پویا هستم. عاشق گروههای خستگیناپذیر. عاشق مغزهای ناایستا. عاشق نترسیدن. عاشق آزمون و خطا تا بهترین.
معدود پیامای مزخرفی هستن که پشتشون خالهزنکی پای سبزی نشسته و با سؤالای بهدردنخور عمر من و خودش رو تلف میکنه، ولی فراموش نمیکنم سر پیامِ عیدی بچهها، یک شبانهروز فکر کردم و تحلیل و بررسی و چقدر چیزی یاد گرفتم❣
۱۰. با امام زمان علیه السلام هنوز صحبت میکنید؟
اگر نه زود تو دلتون خالی میشه ها!
کار فرهنگی دست ایشونه.
امشب سلام من رو بهشون برسونید. من هم سلام شما رو میرسونم.
۱۱. یادتونه میگفتم دوچرخههای شهرداری برام باز نمیشه؟
منم پیگییییییییر! هی هرجا پارک بانوان دیدم رفتم امتحان کردم. صد بار عکس با کارت ملی فرستادم. تا بالاخره شد :)
۱۲. امروز جلسه بود دربارهٔ یازدهم انسانی. من باهاشون ندارم ولی منم در جریان گذاشتن و ازم راهکار خواستن. گفتم مشکل چیه؟ یکصدا گفتن شرّرررررررررررن خانوم! شرّررررررر!
بعد چیزهای مزخرفی تعریف کردن که تو دلم داشتم میخندیدم!
میدونید، اینا باید با نهم دوهای دو سال اخیر من یک ساعت بگذرونن!
فقط یک ساعت!
اونوقت میفهمن شر یعنی چی...
دخترای مظلومِ اینجا به گردپای چیزهایی که من از نهم دوهام شنیدم و دیدم نمیرسن!
آخرش گفتن شما نظرتون چیه؟
خندیدم گفتم قدرشون رو بدونین. شر نیستن. باهاشون رفیق شید و بهشون احترام بذارید.
۱۳. ساقِ کفشم بلنده. جورابم کوتاه. دیده نمیشه. ولی بهقدری دقیقن که زنگ میخوره میان میگن حتی جورابتون با پنس و مقنعه و مانتو همرنگه! حتی بطری آب! حتی پیکسل! حتی...
بعد با ذوق میگن میشه هفتهٔ بعد بنفش بپوشید؟ میگم این رنگ رو ندارم.
بزرگن ها! ولی چنان با ذوق میگن خانوم پس چه رنگی میخواید بپوشید؟
میگم شگفتانه است.
مرگ بر فرم وقتی حتی پوششِ معلم میتونه دانشآموز رو زیرورو کنه!
۱۴. مانتوی آبیم ولی بایکوت شد. مدیرم گفتن تو رو خدا دیگه این و نپوش😂 خودم میدونستم این رد میشه. یک بارش و پوشیدم، بچههام ذوقش و کردن. زنگ آخرم دیدن همهٔ اون زیبایی رفت زیرِ چادری کاملاً پوشیده. کارم و کردم و تموم. گفتم چشم.
۱۵. مدیر گفتن عروض و قافیهٔ دوازدهم انسانی رو میخوام به شما بدم. مکثی کردم. همکار عروض و قافیهم رو دیدم. درست ندونستم جای ایشون رو بگیرم. خصوصاً که در جلسه ابراز کرد با من اضطراب داره... بهانهٔ وقت آوردم. بند بند وجودم عروض و قافیه میخواد... ولی نه این مدلی... همکارام خانمهای ساده و بیشیلهپیله و مهربونیان. دوست ندارم دلشون بشکنه. رَستم از این قول و غزل. ای شه سلطانِ ازل. مفتعلن مفتعلن مفتعلن کُشت مرا.
۱۶. خانم تاریخ ازم پرسید چطوری دخترا اینقدر از شما حساب میبرن و در عین حال با شما دوست شدن؟
گفتم بهشون دروغ نمیگم. بیاحترامی نمیکنم. درکشون میکنم. حرفمم دوتا نمیکنم.
۱۷. تو لیست یه اسمی داریم که در مدرسه حضور نداره و به ما گفتن جلوی اسمش هفتکِ حضور بزنیم. من نمیزدم. مدیرم لیستام و دیدن و فهمیدن. امروز بهم گفتن مشکلی نیست که شما حضور دروغی نمیزنین، فقط گفتم بهتون بگم بدونید ناحقیای نمیشه. این دختر بیماره. نمیتونه بیاد مدرسه.
خیلی ناراحت شدم...
ترجیح دادم ناحقی بشه...
یه دختر جوانِ هفده ساله چقدر بیماره که نتونه مدرسه بیاد؟!
برای شفای بیماریش لطفاً سه صلوات به آقا امام زمان علیه السلام هدیه کنید.
از مدیر خواهش کردم خودشون هفتک بزنن مشکلی پیش نیاد. بههرحال حضورِ سر کلاسم نیست. همچنان من هفتک نخواهم زد.
روبهروی اسمش با مداد و به نستعلیق نوشتم:
هرگز وجودِ حاضرِ غایب شنیدهای؟...
۱۸. در کلاسِ یازدهم تجربی داشتم قاضیِ بُست رو درس میدادم. چند اسم تاریخی داره. دخترا قاطی کردن. کتاب رو گذاشتم رفتم پای تخته حکومت غزنوی رو با رسم شکل تشریح کردم.
دخترا آخرش گفتن میشه تاریخ هم شما درس بدید؟!
متأسفانه این رو به دبیر تاریخ هم گفتن...
۱۹. صبح توسل کردم به آقا امام زمان علیه السلام که آوین با من آشتی کنه. وارد کلاس شدم دیدم دوباره صندلیِ تو حلقِ میز من نشسته. تا گفتم حالتون چطوره؟ بلند شد گفت من با شما حرف دارم. گفتم بفرمایید. گفت خانم قهر یه روز... دو روز... سه روز... نمیشه که یه عمر! باید بالاخره با هم حرف بزنیم. دو نمرهٔ فارسی که نگرفتم تقصیر خودمه. ولی ناموساً فارسی ما بلد نیستیم... انشا این چیزا که شما میگید و بار اوله داشتیم...
گفتم خب. چاره؟
گفتن ما رفتیم از مدیر درخواست کردیم با ما در هفته دو کلاس داشته باشید. اون یکی جلسه لطف کنید و به ما مثلِ متوسطه اول دونه دونه درس بدید!
گفتم فقط دو جلسه. گفتن چرا؟ گفتم چون حتماً همکارانم در سالهای گذشته آموزش دادن و شما کمکاری کردید (هرگز اجازه نمیدم بدِ هیچ معلمی رو بگن. همیشه مقصر رو خودشون جلوه میدم). خیلی صحبت کردن اما همون دو جلسه رو پذیرفتم. حقوق من فراتر از توان این مدرسه است. دلم نمیخواد اذیت بشن. کلاسم پیش میره اینا پایه ندارن اذیتن.
اما من به کل کلاس یک نمره دادم.
گفتن چرا؟
گفتم شما حرف زدید. محترم. نماینده انتخاب کردید. برای مشکلتون فکر کردید. راه حل دادید. عمل کردید. اجرا کردید. بچهبازی نکردید. مادراتون و نیاوردید. به قهر ادامه ندادید.
چقدر شما دهمها عاقل هستید!
عاقلها برای من محترم هستن.
میدونین دست چند بزرگترِ دیوانه رو از پشت بستین؟! آفرین به این کار جمعیِ عاقلانه.
خوشحال شدن.
برای خودشون و من دست زدن.
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
سربهراه
۱۹. صبح توسل کردم به آقا امام زمان علیه السلام که آوین با من آشتی کنه. وارد کلاس شدم دیدم دوباره صند
آوین خیلی قشنگ با من آشتی کرد...
جملهش مدام تو ذهنم تکرار میشه:
قهر یه روز
قهر دو روز
سه روز
تا کی؟!
بالاخره که باید با هم حرف بزنیم!
معلمی من رو رشد میده...
من خیلی بدعصبانی و بدقهرم...
آوین کلاس دهمه...
چقدر در این زمینه از من بزرگتر و بالغتره...
من آوین رو دوست دارم.
دلم میخواد اونم من رو دوست بداره.
برام ارزشمنده تو دل چنین آدمایی باشم...
آفرین به آوین...
آفرین به دخترِ بالغم که اهلِ سازندگیه❣
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
۲۰. دوازدهم تجربی که براشون شعرای کتاب رو با موسیقی میبرم خیلی بهشون خوش میگذره. میگن چه آهنگای قشنگی. میگم چون شعر قشنگ بوده. چون از ادبیات غنی فارسی استفاده شده. اصالت، شما رو به وجد آورده.
خوشحالم جز چرندیاتی که گوش میدن، شنیدن موسیقی یعنی چی.
وقتی درخواست میدن دوباره بذارم و همخوانی میکنن، اینقدر کلاسم رؤیایی و زیباست که ولم کنن براشون از ذوق اشک میریزم.😍
چون با موبایلم به اسپیکر وصلم، نمیتونم صدا ازشون ضبط کنم😒
۲۱. کتاب یازدهم سنگینه. هیچ موسیقیای نداره. خیلی گناه دارن... درسم عقبه... به حجم کتاب میخوام اعتراض کنم... دخترام خیلی همراهیم میکنن... خیلی بامحبتن... خیلی مهربونن...
این کلاس بالاترین حجم کاشت رو داره. براشون برنامه دارم و تا قبل از اولین هدیهم وارد عمل نمیشم. هدیه دلها رو نرم میکنه. اما خیلی با من مهربونن. امروز وسط درس دادنم بهم گفتن خانم خسته شدیم.
له شده بودن... له... کتاب یازدهم وحشتناکه...
گفتم معذرت میخوام عزیزای دلم... دورتون بگردم... میدونم... اما عقبید عزیزای من... لطفاً تاب بیارید... با هم به قله میرسیم... بهتون قول میدم...
یکیشون بلند شد اومد دستم و گرفت و گفت شما چرا اینقدر محترم و مهربونید؟!
تو همین کلاس یه نازنین دارم خیلی طنزه! موهاش دورشه... مقنعهش دور گردنش... آینه همیشه دستش... با دو رنگ خودکار مینویسه... بعد من سریع میگم و عبور میکنم، یعنی فرصتی نیست، همهشون بعد از کلاس من دستشکسته هستن😂 اونوقت تو این شرایط که بقیه دارن خودشون رو شرحه میکنن خااااااانووووووم یوااااااش، تو روخخخخخداااااا، عقب موندیم، این بشر در فاصلهٔ رنگِ خودکار عوض کردن، چنان با مهارت و صاف و زیبا با همون خودکار پشتِ پلکش خط چشم میکشه که بعید میدونم آرایشگرها به گرد پاش برسن😳
دو خطِ باریک قهوهای و صورتی پشت پلکش کشیده بود و داشت وسطِ درس دادن من خودکار سبز بغلیش و میگرفت با اونم بکشه که من دیگه از خنده منفجر شدم😂 گفتم دخترجان بذار تمرکز کنم! پوست پلکت خراب میشه با خودکار!
یهو مادرِ داماد از اونورِ کلاس گفت من خط چشم دارم، بدم بهش خانوم؟😶😶😶
تو همین کلاس راه میرفتم که زیپای باز کولهشون رو دیدم. گفتم رو دستم میمونید. ببندید زیپ کولهها رو.
یکی از بلاها گفت خانوم شما هم رو دست ما میمونید، زیپ کولهتون بازه😐
محال بود! محال!
با تعجب برگشتم نگاه کردم و همه زدن زیر خنده😂
تا زیپ باز کولهم و دیدم باهاشون به قهقهه خندیدم😂😂😂
گفتم لعنتیا چرا آخه؟! این گزینه برای من قفله! بچهها گفتن غزنویان رو گفتین سریع از کیفتون ماژیک رنگی برداشتین و میخواستید سریع بونصر مُشکان رو بنویسید، دیگه نبستید😂
من این زبوندرازای بلا رو ول کنم برم دبستان درس بدم؟!😂 دبستان این جسارت و شجاعت و جنبه و شیطنت رو کجا داره؟!😍❣
همین باعث شد کلاسِ سنگین و بدون موسیقی و کلیپِ یازدهمم کمی رنگ و شور بگیره❣الحمدلله رب العالمین😍❣
۲۱. رو تختهٔ دوازدهم تجربی به نستعلیق شعر نوشته بودم. زنگ تفریح خانم ریاضی اومدن و گفتن چقدر خط شما خوبه! به بچهها گفتم حیفم میاد خط ایشون رو پاک کنم😍❣
۲۲. خانم عربی صبح که از راه رسید گفت سهشنبهها رو دوست دارم چون شما اینجا هستید. شما رو میبینم خیلی شاد میشم🥲❣
۲۳. مدیر گفت دبیرای فارسی همیشه فارسی میمونن از زنگ نگارششون استفاده میکنن. چرا شما نمیکنید حالا که نمیخواید یک جلسه اضافه هم بگیرید؟
گفتم چون همکارام این کار رو کردن و حالا هیچکس بلد نیست دو خط نامهٔ عاشقانه بنویسه... کسی حوصله نمیکنه دو خط کتاب درست بخونه... وصیتنامهای نوشته نمیشه... نامهای پُست نمیشه... همه کلههاشون تو گوشیه و مغزاشون نخالهٔ دماغ... تفکر رو کشتن و بهجای خوندنِ شهید مطهری و فکر کردن، رفتن دورهٔ شهید مطهری که دیگران فکرهاشون رو کادوپیچ و با عکسِ شهید مطهری بهشون هدیه بدن(!)
نگارش خط قرمز منه. شاید از فارسی برای نگارش بزنم، اما برعکسش هرگز.
چون آرایهها و دستور بهکارشون نمیاد، اما به نوشتن محتاج میشن.
مدیرم برام کف زدن و گفتن خوشحالم با مدرسه خفنه نبستی و روزیِ من شدی.
پایانی. یک نفر خیلی خوب درس جواب داد. تستهای تحلیلیِ پای تخته رو که همه رد شدن رو کااااااامل توضیح داد. هم گزینه رو زد، هم تحلیل کرد چرا سه گزینهٔ دیگه نیست.
بهش نمره دادم سه از دو.
با تعجب پرسیدن یعنی چی؟
گفتم یعنی یک نمره اضافه دست من داره. هرجا نیاز داشته باشه بهش میدم. تشویقیِ هرکیه که فراتر از کلاس پیش بره.
با حیرت گفتن تا حالا چنین چیزی نداشتیم.
روی تخته نوشتم ۵۴ نمره.
رو کردم به بچهها و گفتم دو سالِ پیش شاگردی داشتم که ۵۴ نمره دست من داشت و هنوزم داره...
یعنی همهٔ نمرههاش رو بیست گرفت و این ۵۴ نمره هم دست من موند...
بچهها پرسیدن کی و چطور؟
من احساس کردم قلبم از عشق و هیجان داره منفجر میشه... احساس کردم صورتم سرخ شده و اگر از خوبترینم صحبت کنم، چشمام سرخ میشه... بحث رو عوض کردم.
دخترا که مشغولِ تست شدن، زیرچشمی نگاهشون کردم...
گمان نمیکنم اینها به خوبترینم برسن...
ارائههاشون رو برام تو برگه آچهار آوردن... خوبترین برام ماکت درست میکرد... دفعهٔ بعد پاور... بارِ بعد پادکست... خوبترین همیشه خلاق بود... همیشه نو... دو سال شاگردم بود... نه اون و نه بلا رو ندیدم مقنعه و لباس و جزوه و موهاشون نامرتب باشه... همیشه تمیز... همیشه روی اصول...
مذهبی نبودن ولی هر دوشون پاک از جنس مخالف بودن...
چون مغرور بودن و غرور چقدر برای دخترها خوبه. قشنگ یادمه تو صندلی داغ از خوبترین پرسیدم دوست پسر؟
با تحقیر گفت خانوم! این سؤال در شأن من نیست!
عزیزم...
معلومه که در شأنِ تلاشگرِ درسخون و خلاق و فعالی مثل شما این کثافتکاریهای دخترای سطح پایینِ دم دستی نیست...
بلا هم همینطور...
هر دو بلوزشلواری میومدن اردو و شالشون کف سرشون بود، اما حتی یک بار ندیدم آرایش کنن. اینا کلی حرف داشت... کلی نکته...
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
چقدر این دو تا رو میکوبیدم به سر شاگردمذهبیهای معدود مدرسه که وراج و پلشت و درسنخون بودن... صف نماز میومدن ولی ظهرم تو پسکوچهها با پسر میگرفتنشون...
خوبترینم؛
بلاخانوم؛
چقدر جاتون در کلاسهام خالیه...
خوشبهحال معلمهایی که شما رو دارن...
و خاکبرسر معلمهایی که نتونن کوه استعدادتون رو استخراج کنن...
❣
Kolah GhermeziKolah Ghermezi - Aghaye Ranande - 320 - musicsweb.ir.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
امضام و نفری چند بفروشم خرجِ مکه درمیاد؟!😂
دارم از صداوسیما برمیگردم😎
فشارم از اضطراب افتاده😁
از هرگونه توضیحِ دیگری هم معذورم🤭
امضا: سلبریتی سربهراه😍
سربهراه
امضام و نفری چند بفروشم خرجِ مکه درمیاد؟!😂 دارم از صداوسیما برمیگردم😎 فشارم از اضطراب افتاده😁 از هر
یه خانوم تماس گرفت و گفت برای آفیش کردنتون باید اطلاعات شخصیتون رو داشته باشیم. دونه دونه پرسید و من جواب دادم.
بعد دوستم با ماشین مشدیممدلیِ بوقِ ده_یازده مذکور اومد دنبالم. تا خونه برگردم طول میکشید. من و برد کتابخونه دیوان فروغ امانت بگیرم. نداشت! منم تو کتابخونه لباس عوض کردم و راه افتادیم به سمت صداوسیما. تو راه عدسپلوی یخ بازم آورده بود😂 منّتم میذاشت خیارشور برات آوردم عوضش😂 تندتند ناهار میخوردم و خیارشور و گاز میزدم که یهو وسطش ترکید و پاشید روی چادرم😂😂😂😂 تندتند چادرم و تمیز کردم. دوستم میخندید میگفت عیبی نداره، تو با این وضع از این در میری تو، ولی وقتی از این در برگردی، یه آدمِ دیگه شدی... به بادیگاردهات فکر کن... به راننده... لکسوس ۵۷۰...
بعد وسطِ رانندگی برگشته میگه من و دیگه یادت نمیاد از این در برگردی بیرون...
وقتی رسیدم و خداحافظی کردم برم، بهم یه گلابی داد. گلابی رو گرفتم و از درِ صداوسیما وارد شدم.
از درِ صداوسیما که اومدم بیرون، فشارم افتاده بود و رنگ صورتم گچ شده بود😂😂😂 گلابی رو از کوله درآوردم و گاز زدم. ترکید و پاشید روی چادرم😂😂😂😂 همونجا به دوستم زنگ زدم و گفتم متأسفانه هنوز همون آدمِ قبل از ورودم و تو رو بهجا میارم! فردام با عدسپلوی یخزده و خیارشور میای دنبالم دمِ مؤسسه؟😂😂😂😂