۱۶. خانم تاریخ ازم پرسید چطوری دخترا اینقدر از شما حساب میبرن و در عین حال با شما دوست شدن؟
گفتم بهشون دروغ نمیگم. بیاحترامی نمیکنم. درکشون میکنم. حرفمم دوتا نمیکنم.
۱۷. تو لیست یه اسمی داریم که در مدرسه حضور نداره و به ما گفتن جلوی اسمش هفتکِ حضور بزنیم. من نمیزدم. مدیرم لیستام و دیدن و فهمیدن. امروز بهم گفتن مشکلی نیست که شما حضور دروغی نمیزنین، فقط گفتم بهتون بگم بدونید ناحقیای نمیشه. این دختر بیماره. نمیتونه بیاد مدرسه.
خیلی ناراحت شدم...
ترجیح دادم ناحقی بشه...
یه دختر جوانِ هفده ساله چقدر بیماره که نتونه مدرسه بیاد؟!
برای شفای بیماریش لطفاً سه صلوات به آقا امام زمان علیه السلام هدیه کنید.
از مدیر خواهش کردم خودشون هفتک بزنن مشکلی پیش نیاد. بههرحال حضورِ سر کلاسم نیست. همچنان من هفتک نخواهم زد.
روبهروی اسمش با مداد و به نستعلیق نوشتم:
هرگز وجودِ حاضرِ غایب شنیدهای؟...
۱۸. در کلاسِ یازدهم تجربی داشتم قاضیِ بُست رو درس میدادم. چند اسم تاریخی داره. دخترا قاطی کردن. کتاب رو گذاشتم رفتم پای تخته حکومت غزنوی رو با رسم شکل تشریح کردم.
دخترا آخرش گفتن میشه تاریخ هم شما درس بدید؟!
متأسفانه این رو به دبیر تاریخ هم گفتن...
۱۹. صبح توسل کردم به آقا امام زمان علیه السلام که آوین با من آشتی کنه. وارد کلاس شدم دیدم دوباره صندلیِ تو حلقِ میز من نشسته. تا گفتم حالتون چطوره؟ بلند شد گفت من با شما حرف دارم. گفتم بفرمایید. گفت خانم قهر یه روز... دو روز... سه روز... نمیشه که یه عمر! باید بالاخره با هم حرف بزنیم. دو نمرهٔ فارسی که نگرفتم تقصیر خودمه. ولی ناموساً فارسی ما بلد نیستیم... انشا این چیزا که شما میگید و بار اوله داشتیم...
گفتم خب. چاره؟
گفتن ما رفتیم از مدیر درخواست کردیم با ما در هفته دو کلاس داشته باشید. اون یکی جلسه لطف کنید و به ما مثلِ متوسطه اول دونه دونه درس بدید!
گفتم فقط دو جلسه. گفتن چرا؟ گفتم چون حتماً همکارانم در سالهای گذشته آموزش دادن و شما کمکاری کردید (هرگز اجازه نمیدم بدِ هیچ معلمی رو بگن. همیشه مقصر رو خودشون جلوه میدم). خیلی صحبت کردن اما همون دو جلسه رو پذیرفتم. حقوق من فراتر از توان این مدرسه است. دلم نمیخواد اذیت بشن. کلاسم پیش میره اینا پایه ندارن اذیتن.
اما من به کل کلاس یک نمره دادم.
گفتن چرا؟
گفتم شما حرف زدید. محترم. نماینده انتخاب کردید. برای مشکلتون فکر کردید. راه حل دادید. عمل کردید. اجرا کردید. بچهبازی نکردید. مادراتون و نیاوردید. به قهر ادامه ندادید.
چقدر شما دهمها عاقل هستید!
عاقلها برای من محترم هستن.
میدونین دست چند بزرگترِ دیوانه رو از پشت بستین؟! آفرین به این کار جمعیِ عاقلانه.
خوشحال شدن.
برای خودشون و من دست زدن.
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
سربهراه
۱۹. صبح توسل کردم به آقا امام زمان علیه السلام که آوین با من آشتی کنه. وارد کلاس شدم دیدم دوباره صند
آوین خیلی قشنگ با من آشتی کرد...
جملهش مدام تو ذهنم تکرار میشه:
قهر یه روز
قهر دو روز
سه روز
تا کی؟!
بالاخره که باید با هم حرف بزنیم!
معلمی من رو رشد میده...
من خیلی بدعصبانی و بدقهرم...
آوین کلاس دهمه...
چقدر در این زمینه از من بزرگتر و بالغتره...
من آوین رو دوست دارم.
دلم میخواد اونم من رو دوست بداره.
برام ارزشمنده تو دل چنین آدمایی باشم...
آفرین به آوین...
آفرین به دخترِ بالغم که اهلِ سازندگیه❣
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
۲۰. دوازدهم تجربی که براشون شعرای کتاب رو با موسیقی میبرم خیلی بهشون خوش میگذره. میگن چه آهنگای قشنگی. میگم چون شعر قشنگ بوده. چون از ادبیات غنی فارسی استفاده شده. اصالت، شما رو به وجد آورده.
خوشحالم جز چرندیاتی که گوش میدن، شنیدن موسیقی یعنی چی.
وقتی درخواست میدن دوباره بذارم و همخوانی میکنن، اینقدر کلاسم رؤیایی و زیباست که ولم کنن براشون از ذوق اشک میریزم.😍
چون با موبایلم به اسپیکر وصلم، نمیتونم صدا ازشون ضبط کنم😒
۲۱. کتاب یازدهم سنگینه. هیچ موسیقیای نداره. خیلی گناه دارن... درسم عقبه... به حجم کتاب میخوام اعتراض کنم... دخترام خیلی همراهیم میکنن... خیلی بامحبتن... خیلی مهربونن...
این کلاس بالاترین حجم کاشت رو داره. براشون برنامه دارم و تا قبل از اولین هدیهم وارد عمل نمیشم. هدیه دلها رو نرم میکنه. اما خیلی با من مهربونن. امروز وسط درس دادنم بهم گفتن خانم خسته شدیم.
له شده بودن... له... کتاب یازدهم وحشتناکه...
گفتم معذرت میخوام عزیزای دلم... دورتون بگردم... میدونم... اما عقبید عزیزای من... لطفاً تاب بیارید... با هم به قله میرسیم... بهتون قول میدم...
یکیشون بلند شد اومد دستم و گرفت و گفت شما چرا اینقدر محترم و مهربونید؟!
تو همین کلاس یه نازنین دارم خیلی طنزه! موهاش دورشه... مقنعهش دور گردنش... آینه همیشه دستش... با دو رنگ خودکار مینویسه... بعد من سریع میگم و عبور میکنم، یعنی فرصتی نیست، همهشون بعد از کلاس من دستشکسته هستن😂 اونوقت تو این شرایط که بقیه دارن خودشون رو شرحه میکنن خااااااانووووووم یوااااااش، تو روخخخخخداااااا، عقب موندیم، این بشر در فاصلهٔ رنگِ خودکار عوض کردن، چنان با مهارت و صاف و زیبا با همون خودکار پشتِ پلکش خط چشم میکشه که بعید میدونم آرایشگرها به گرد پاش برسن😳
دو خطِ باریک قهوهای و صورتی پشت پلکش کشیده بود و داشت وسطِ درس دادن من خودکار سبز بغلیش و میگرفت با اونم بکشه که من دیگه از خنده منفجر شدم😂 گفتم دخترجان بذار تمرکز کنم! پوست پلکت خراب میشه با خودکار!
یهو مادرِ داماد از اونورِ کلاس گفت من خط چشم دارم، بدم بهش خانوم؟😶😶😶
تو همین کلاس راه میرفتم که زیپای باز کولهشون رو دیدم. گفتم رو دستم میمونید. ببندید زیپ کولهها رو.
یکی از بلاها گفت خانوم شما هم رو دست ما میمونید، زیپ کولهتون بازه😐
محال بود! محال!
با تعجب برگشتم نگاه کردم و همه زدن زیر خنده😂
تا زیپ باز کولهم و دیدم باهاشون به قهقهه خندیدم😂😂😂
گفتم لعنتیا چرا آخه؟! این گزینه برای من قفله! بچهها گفتن غزنویان رو گفتین سریع از کیفتون ماژیک رنگی برداشتین و میخواستید سریع بونصر مُشکان رو بنویسید، دیگه نبستید😂
من این زبوندرازای بلا رو ول کنم برم دبستان درس بدم؟!😂 دبستان این جسارت و شجاعت و جنبه و شیطنت رو کجا داره؟!😍❣
همین باعث شد کلاسِ سنگین و بدون موسیقی و کلیپِ یازدهمم کمی رنگ و شور بگیره❣الحمدلله رب العالمین😍❣
۲۱. رو تختهٔ دوازدهم تجربی به نستعلیق شعر نوشته بودم. زنگ تفریح خانم ریاضی اومدن و گفتن چقدر خط شما خوبه! به بچهها گفتم حیفم میاد خط ایشون رو پاک کنم😍❣
۲۲. خانم عربی صبح که از راه رسید گفت سهشنبهها رو دوست دارم چون شما اینجا هستید. شما رو میبینم خیلی شاد میشم🥲❣
۲۳. مدیر گفت دبیرای فارسی همیشه فارسی میمونن از زنگ نگارششون استفاده میکنن. چرا شما نمیکنید حالا که نمیخواید یک جلسه اضافه هم بگیرید؟
گفتم چون همکارام این کار رو کردن و حالا هیچکس بلد نیست دو خط نامهٔ عاشقانه بنویسه... کسی حوصله نمیکنه دو خط کتاب درست بخونه... وصیتنامهای نوشته نمیشه... نامهای پُست نمیشه... همه کلههاشون تو گوشیه و مغزاشون نخالهٔ دماغ... تفکر رو کشتن و بهجای خوندنِ شهید مطهری و فکر کردن، رفتن دورهٔ شهید مطهری که دیگران فکرهاشون رو کادوپیچ و با عکسِ شهید مطهری بهشون هدیه بدن(!)
نگارش خط قرمز منه. شاید از فارسی برای نگارش بزنم، اما برعکسش هرگز.
چون آرایهها و دستور بهکارشون نمیاد، اما به نوشتن محتاج میشن.
مدیرم برام کف زدن و گفتن خوشحالم با مدرسه خفنه نبستی و روزیِ من شدی.
پایانی. یک نفر خیلی خوب درس جواب داد. تستهای تحلیلیِ پای تخته رو که همه رد شدن رو کااااااامل توضیح داد. هم گزینه رو زد، هم تحلیل کرد چرا سه گزینهٔ دیگه نیست.
بهش نمره دادم سه از دو.
با تعجب پرسیدن یعنی چی؟
گفتم یعنی یک نمره اضافه دست من داره. هرجا نیاز داشته باشه بهش میدم. تشویقیِ هرکیه که فراتر از کلاس پیش بره.
با حیرت گفتن تا حالا چنین چیزی نداشتیم.
روی تخته نوشتم ۵۴ نمره.
رو کردم به بچهها و گفتم دو سالِ پیش شاگردی داشتم که ۵۴ نمره دست من داشت و هنوزم داره...
یعنی همهٔ نمرههاش رو بیست گرفت و این ۵۴ نمره هم دست من موند...
بچهها پرسیدن کی و چطور؟
من احساس کردم قلبم از عشق و هیجان داره منفجر میشه... احساس کردم صورتم سرخ شده و اگر از خوبترینم صحبت کنم، چشمام سرخ میشه... بحث رو عوض کردم.
دخترا که مشغولِ تست شدن، زیرچشمی نگاهشون کردم...
گمان نمیکنم اینها به خوبترینم برسن...
ارائههاشون رو برام تو برگه آچهار آوردن... خوبترین برام ماکت درست میکرد... دفعهٔ بعد پاور... بارِ بعد پادکست... خوبترین همیشه خلاق بود... همیشه نو... دو سال شاگردم بود... نه اون و نه بلا رو ندیدم مقنعه و لباس و جزوه و موهاشون نامرتب باشه... همیشه تمیز... همیشه روی اصول...
مذهبی نبودن ولی هر دوشون پاک از جنس مخالف بودن...
چون مغرور بودن و غرور چقدر برای دخترها خوبه. قشنگ یادمه تو صندلی داغ از خوبترین پرسیدم دوست پسر؟
با تحقیر گفت خانوم! این سؤال در شأن من نیست!
عزیزم...
معلومه که در شأنِ تلاشگرِ درسخون و خلاق و فعالی مثل شما این کثافتکاریهای دخترای سطح پایینِ دم دستی نیست...
بلا هم همینطور...
هر دو بلوزشلواری میومدن اردو و شالشون کف سرشون بود، اما حتی یک بار ندیدم آرایش کنن. اینا کلی حرف داشت... کلی نکته...
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
چقدر این دو تا رو میکوبیدم به سر شاگردمذهبیهای معدود مدرسه که وراج و پلشت و درسنخون بودن... صف نماز میومدن ولی ظهرم تو پسکوچهها با پسر میگرفتنشون...
خوبترینم؛
بلاخانوم؛
چقدر جاتون در کلاسهام خالیه...
خوشبهحال معلمهایی که شما رو دارن...
و خاکبرسر معلمهایی که نتونن کوه استعدادتون رو استخراج کنن...
❣
Kolah GhermeziKolah Ghermezi - Aghaye Ranande - 320 - musicsweb.ir.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
امضام و نفری چند بفروشم خرجِ مکه درمیاد؟!😂
دارم از صداوسیما برمیگردم😎
فشارم از اضطراب افتاده😁
از هرگونه توضیحِ دیگری هم معذورم🤭
امضا: سلبریتی سربهراه😍
سربهراه
امضام و نفری چند بفروشم خرجِ مکه درمیاد؟!😂 دارم از صداوسیما برمیگردم😎 فشارم از اضطراب افتاده😁 از هر
یه خانوم تماس گرفت و گفت برای آفیش کردنتون باید اطلاعات شخصیتون رو داشته باشیم. دونه دونه پرسید و من جواب دادم.
بعد دوستم با ماشین مشدیممدلیِ بوقِ ده_یازده مذکور اومد دنبالم. تا خونه برگردم طول میکشید. من و برد کتابخونه دیوان فروغ امانت بگیرم. نداشت! منم تو کتابخونه لباس عوض کردم و راه افتادیم به سمت صداوسیما. تو راه عدسپلوی یخ بازم آورده بود😂 منّتم میذاشت خیارشور برات آوردم عوضش😂 تندتند ناهار میخوردم و خیارشور و گاز میزدم که یهو وسطش ترکید و پاشید روی چادرم😂😂😂😂 تندتند چادرم و تمیز کردم. دوستم میخندید میگفت عیبی نداره، تو با این وضع از این در میری تو، ولی وقتی از این در برگردی، یه آدمِ دیگه شدی... به بادیگاردهات فکر کن... به راننده... لکسوس ۵۷۰...
بعد وسطِ رانندگی برگشته میگه من و دیگه یادت نمیاد از این در برگردی بیرون...
وقتی رسیدم و خداحافظی کردم برم، بهم یه گلابی داد. گلابی رو گرفتم و از درِ صداوسیما وارد شدم.
از درِ صداوسیما که اومدم بیرون، فشارم افتاده بود و رنگ صورتم گچ شده بود😂😂😂 گلابی رو از کوله درآوردم و گاز زدم. ترکید و پاشید روی چادرم😂😂😂😂 همونجا به دوستم زنگ زدم و گفتم متأسفانه هنوز همون آدمِ قبل از ورودم و تو رو بهجا میارم! فردام با عدسپلوی یخزده و خیارشور میای دنبالم دمِ مؤسسه؟😂😂😂😂
تا رسیدم خونه بابا گفت لباس درنیار، یه خونه تمیز پیدا کردیم به بنگاهیه گفتم دخترم هشت میرسه میایم ببینیم. از خستگی پا و کمرم درد گرفته بود ولی رفتم.
تازه رسیدم و شامنخورده با اینکه گرسنهمه، یه لیوان چای با خرما آوردم اتاقم و در رو بستم که فقط سر بکشم و بخوابم تا صبح نشده و باز باید پاشم برم که برادرم با یه عااااااااالمه تخمهای که برام خریده، اومد پیشم.
تخمهها شیرینیِ صداوسیماست که برام گرفته؟
نخیر!
نوعی زیرمیزیه برای حرفی که قرار بود بهم بزنه و رودررو نتونست و رفت و بهم پیامک کرد:
آبجی!
من زن میخوام...
میشه شما با مامان و بابا صحبت کنی؟
😍😭
خدایا فکر کنم دستِ یکی از فرشتههای مراقبِ زندگیِ من اشتباهی خورده روی دورِ تند! اگر ممکنه و زحمتی نیست، خواهش میکنم پیگیری بفرمایید.
البته بازم هرطور صلاح میدونید😶🌫🙄
اربعین به من یاد داده کل زندگیم بشه یه کوله و بیتوقف فقط برم.
اربعین به من یاد داده خوب بخورم و خوب بپوشم و خوب زندگی کنم تا خوب توان داشته باشم به مسیر ادامه بدم و سالم به مقصد برسم که بهرهٔ بیشتری ببرم.
اربعین به من یاد داده کل زندگی، سه_چهار روزه. بالاخره تموم میشه. اما اینکه چطور تموم بشه مهمه.
اربعین به من یاد داده اگر تنبلی کنم، دیر و بیمار میرسم و «زمان و مکان»ِ میعاد رو از دست میدم. اگر بهانه بیارم، جا میمونم!
اربعین به من یاد داده اگر تند و یهنفس برم، معنا و مبنا و کثرت و وحدت و جامعه رو از دست میدم و رنجور و خسته به مقصد میرسم و بهرهای نمیبرم.
اربعین به من یاد داده شکوهِ رسیدن با «همه» است.
اربعین به من یاد داده برای لحظه به لحظهم تلاش کنم، اما هرچه هم در لحظه پیش اومد، مدیریت کنم و تلاش کنم از پا نیفتم.
اربعین به من یاد داده همیشه آماده باشم. اربعین به من یاد داده با پایی که تاول زده، لنگ میزنه، با بیماری، در سرما، در گرما، در فتنه، در جنگ، در نفاق،... میشه به مقصد رسید اگه حواست از مقصد پرت نشه.
اربعین به من یاد داده میشه شبهه شنید و فحش خورد و متهم شد و سختی کشید و طعنه چشید، اما متمرکز بر هدف و استوار بر عقیده، رفت و رسید.
اربعین به من یاد داده نه از حمامی که باعث تهوعم شد دلگیر بشم، نه به موکبِ اعیونیِ کویتیها دل ببندم. همیشه شوقِ «مقصد» داشته باشم و فراموش نکنم برای چی اصلاً پا به مسیر گذاشتم.
اربعین!
اربعینه که زندگیم رو دست گرفته... اربعینه که سبک زندگی بهم داده...
وقتی مینویسم اربعین زندگیِ من رو اِحیا کرد، یعنی اینها!
❣اربعین❣
در مورد وقایعی که حین امربهمعروف و نهی از منکر براتون پیش میاد هم دو نکته رو از پیامهاتون استخراج کردم و مشترک دیدم.
شما چرا فشار عصبی میگیرید؟ چرا حرص میخورید؟
تقریباً غالب پیامهاتون این موارد رو داشت.
رک بگم؟
چون حین امربهمعروف توهم دارید پیغمبرید!
نیستید ولی!
نیستیم!
من و تو پیامبر نیستیم و برای ارشاد و هدایت و جذب کسی امربهمعروف نمیکنیم!
بلکه داریم
تکلیفمون رو انجام میدیم.
آخ که کی مذهبیا به این تکلیف برسن! مشکل تربیتیه که دنبال جذب و هدایتیم نه تکلیف ها!
از تربیتای ساده شروع میشه؛
پسرم برای زنگ تفریحت خوراکی بیشتر گذاشتم به اون دوستت میگی چیزی نمیاره هم بدی، ثواب داره، اونم گناه داره!
آخی!
چه پروانهای!
چه بلوری!
چه گوگولی!
پسرم برای زنگ تفریحت بیشتر خوراکی گذاشتم به اون دوستت که گفتی هم بدی. یادت نره ها! این وظیفته. حق نداری نسبت به اطرافت و آدمها بیتفاوت باشی. شاید کار ما مشکلی رو حل نکنه، ولی باید همونی که از دستمون برمیاد و انجام بدیم.
اوه چقدر واقعی!
بچه دفع نمیشه؟
بچه زده نمیشه؟
چرا از زده شدن میترسید؟
اصولاً چرا میترسید؟
کسی بخواد زده بشه امروز با شما نشه، فردا با یکی دیگه میشه!
اونی که سرِ اشخاص جذب شده
امروز نه فردا
سر اشخاص هم دفع میشه!
پس از چی میترسین؟!
درست عمل کنید جذبم داره.
والا به قرآن من با اصول جلو میرم همه مدرسه جذب منن، این معاون پرورشی و معلم دینی که باج میدن، کوتاه میان جذب کنن، هیشکی دورشون نیست!
امربهمعروف وظیفهمونه!
بشه نشه به من و شما مربوط نیست که فشار بهمون وارد شه!
اون مشکل ظاهری داره
من و شما مشکل دیگه.