eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
نون نیست؛ عاطفه است، دوستیه، اهمیته، محبته... تمومِ دیشب چیزی نگفته صبح که دارم بدوبدو حاضر می‌شم تا راه بیفتم، همکارم بدوبدو خودش رو به من می‌رسونه که صبر کن! صبح می‌ری سرِ کار برات نون‌شیرین پختم. یعنی یکی ایستاده پای گاز برای من نون پخته چون بعد از شب‌کاری برنمی‌گردم خونه و بازم سر کارم... قشنگی داره دنیا... چه خوب که به مادرم امید دادم... هنوز قشنگی داره دنیا❣ هر تکه‌ای که گاز می‌زنم، سلول‌هام یک‌صدا می‌خونن؛ از دستِ دوست هرچه سِتانی شکر بُوَد😍🥲 زهرا...❣
سخت‌ترین و پیچیده‌ترین مباحثِ دستورزبانی رو تو بیست دقیقه تدریس می‌کنم و شاگردام ذوق می‌کنن که انگار دانشگاهن و دانشجو و سر کلاس یه استاد، اون‌وقت سریال یوسف علیه السلام فقط دو قسمت پخش شده، من اندازهٔ دو هفته است که دارم برای بابا و مامان که ازم پرسیدن چرا حضرت یعقوب علیه السلام دو تا خواهر رو به همسری گرفتن با روش‌های مختلف و رسم شکل توضیح می‌دم ولی امروز باز مادرم بعد از تعریف کردنِ تماس‌های خواستگاریش، ترکیدنِ لامپِ حمومِ خونهٔ جدید وقتی نظافت‌چی آب به حموم گرفته بوده وَ در بحرانِ قحطیِ بنّا، یهو ازم می‌پرسه آدم و حوا هم برادر و خواهر بودن؟! یعنی همهٔ ما از ازدواج خواهر و برادریم؟! وای استغفرالله مگه می‌شه؟! 😭😭😭😭 چرا روی خرافات، مزخرفات، خاله‌زنکی‌جات، مسخره‌جات، چرندیات، همه (مذهبی و غیرمذهبی) سریع‌الرضا هستن و زود می‌پذیرن، ولی به دین که می‌رسه موشکاف می‌شن و پی زوایا می‌گردن و وقتی با مرجع و از دیدگاه‌های مختلف پاسخ می‌گیرن، قبول نمی‌کنن؟! رمز این نپذیرفتنِ دین حتی در ساده‌ترین پایه‌های غیرتکلیفی و صرفاً اطلاعات عمومی چیه؟!
مدیر دبیرستانم دارن گروه‌های مجازی رو تشکیل می‌دن. برای فردای مشهد زمزمه‌هایی از تعطیلیه. واقعاً امروز آسمون‌مون زیر لایه‌هایی از کدورت بود. پیام می‌زنم فردا دستورزبان تخصصی دارم و اصلاً این کلاس رو تخصصی جدا کردید که کمبودهای متوسطهٔ اول رو جبران کنم، این اتفاق در مجازی نخواهد افتاد. گفتن نه شما فرداتون لغو هست، براتون هم جبرانی در نظر می‌گیرم، مجازی برای تخصصی شما نمی‌شه. نگران نباشید. خیلی خوشحال شدم. حالا می‌شه صلوات بفرستید فردا تعطیل شه؟ بدنم فوق‌العاده خسته است... فردا تعطیل شم باید بشینم پای لپ‌تاپ و به کارهای جدیدم مشغول شم، ولی همین‌که در خونه باشم و کمی به بدنم برسم رو واقعاً نیاز دارم!
فردا اگه تعطیل بشم، صبح فرنی درست می‌کنم، شیر با عسل و دارچین گرم می‌کنم، برای خودم و گل‌هام علیرضا قربانی پخش می‌کنم، سفارشِ هدیهٔ روز دانش‌آموز رو تکمیل می‌کنم، مطالعهٔ درسی می‌کنم و یادداشت‌های جدیدم رو آماده می‌کنم، برای نگارشِ دهم انسانی‌ها یه ایدهٔ جدید دارم و آماده‌ش می‌کنم، یک‌دسته سؤال طراحی می‌کنم، روکشِ تشکم رو می‌دوزم و جلدش می‌کنم، اگر مامان بذاره اندازهٔ یه پیاله مربای گل‌محمدی درست می‌کنم، وَ تموم عصر تا شب رو وقفِ قصهٔ جدیدم می‌کنم. خونهٔ جدید فعلاً تو سم نَم می‌خوره ولی اگه مامان کاری اونجا داشت هم بهش کمک می‌کنم. اگه تعطیل هم نباشه، فردا معلمی هستم که از دندهٔ راست پا شده و مغزش پر از ایده است و قراره خی‌لی به شاگرداش خوش بگذره. اما دعا می‌کنم تعطیل باشم🌻
در صداوسیما ازم پرسیدن چرا کارسوقِ تدریس برگزار نمی‌کنید؟ می‌دونید چقدر می‌تونید از این طریق ثروت و شهرت به‌دست بیارید؟ همون‌لحظه تو ذهنم رفیق جواب داد چون ابلهه! فقط چسبیده به بچه‌های مردم! خنده‌م گرفت. این تیکه رو خندیدم. بعد جواب دادم شرایطش رو ندارم. پرسیدن مثل چی؟ بگید شاید ما بتونیم فراهم کنیم. دیگه نخندیدم. برای این‌که زودتر از این مسأله عبور کنن، گفتم بهش فکر می‌کنم، ممنون از پیشنهاد یاری‌تون. وقتی برای دوستام تعریف می‌کردم گفتم براشون نخوندم فراغتی و کتابی و گوشهٔ چمنی، من این مقام به دنیا و آخرت ندهم، اگرچه در پی‌ام افتند هردم انجمنی... رفیق همهٔ نگفته‌ها رو گفت: نذاشتن معلمی کنی اون‌وقت دربه‌درِ کلاس‌داری‌تن(!)
سطحِ هوشیِ کلاس‌هایی که امسال دارم به‌شدت پایینه... به‌وجدم نمیارن... دارم اذیت می‌شم... حالا مسخره‌م می‌کنید ولی دارم فکر می‌کنم خواستم شوهر کنم باید حتماً باهوش باشه... بعد چطوری بفهمم باهوشه؟! چطور بگم؟ کلاسام امروز فوق‌العاده بود. دخترام ماه. ولی خسته دارم برمی‌گردم. پارسال خستهٔ جسمی بودم اما روحی نه. امسال همیشه خواب‌آلودم و این مدلی که حوصله‌م سر رفته... بعد تحلیل کردم دیدم خب من فقط با شاگرداولا دوستی دارم... یعنی ناخواسته هرکی رو دورم جمع کردم شاگرداوله... تو محیط کار ناخواسته و ناآگاه با اونایی دوست شدم که در بخش خودشون همه‌کاره و قَدَر هستن... با هرکی وارد کار شدم که در تخصص خودش کم‌نظیره... مدارسی هم که تا حالا بودم سطح هوشی خوبی داشتن... امسال ولی کادر، همکارام، شاگردا... کلاً سطح یهو افت کرده برام... هیچ‌چیز برام جذاب نیست... همه‌چیز حوصله‌سربره... در تکراری‌ترین حالتن آدماش... مدیر پارسالم هر روز تلاش داشتن بهتر از دیروز باشن... اینجا که امسالم حتی میزشون امروز با دیروز فرقی نداره... همه‌ش خوابم میاد... همه‌چیز برام کسل‌کننده است... هیچ نکتهٔ جدیدی نیست... هیچ رقابتی... هیچ تکاپو و تلاشی... همه این‌جوری‌ان که تو سطحت بالاست؟ اوکی ما مشکلی نداریم. تو بالا ما پایین(!) انگار خط زندگیِ دستگاهِ همه این‌جا صاف شده... باشه مسخره‌م کنین ولی امروز سر کلاس دهما داشتم فکر می‌کردم نکنه بچه‌دار شم و بچه‌هام گیرایی پایین داشته باشن؟! نکنه نکته‌سنج نباشن؟! نکنه مثل خوب‌ترین و بلاخانوم حرف‌نزده از چشمای من نفهمن چی شده و چطور شده؟! نکنه خلاق نباشه؟! نکنه جسور نباشه؟! وای خدایا اگه بچه‌م باهوش نبود چی؟! شوهر خنگ رو می‌شه یه کاری کرد ولی بچه... چقدر مادر شدن سخته... یا بهتر بگم؛ چقدر وحشتناکه! تو عالی‌ترین درجه رو برای ادامهٔ خودت می‌خوای و اگه نشه... امیدوارم متوجه شین منظورم بیست گرفتن نیست! نه! خی‌لی‌ها هستن که بیست می‌گیرن ولی باهوش نیستن... منظورم از این فرسته حتی کوششی و تلاشی نیست... دقیقاً دارم از سطح هوش صحبت می‌کنم... آدم‌هایی که بیست هم راضی‌شون نمی‌کنه و ناخواسته زبلن... ذاتی... جوششی... حرکات و سکناتِ هوشمندانه... لطفاً متوجه شید چی اذیتم می‌کنه، خب؟
پروفایل و بیوگرافی و هر نشانه‌ای از حیات رو از ایتام برداشتم که هیچ‌کس بهم پیام نده. جدّاً حوصله‌م سر رفته و هیچ‌چیز برام جذاب و سرِ حال‌کننده نیست. گرسنمه. خسته و خواب‌آلودم. اما می‌رم دوچرخه‌سواری. می‌خوام تند برم مثل اون روز بخورم زمین پام کبود شه. ولی تند برم و از تند رفتن نترسم. حوصله‌م سر رفته بین این‌همه آدمی که «انتخاب کردن تلاش و توکل نکنن و توهم داشته باشن همینی که هستن عالیه»! وَ تنها با حسادت و بدخواهی و عقده، زندگی بگذرونن... چه اسفناک!
آها! یه چیزی هم که به این حس دامن زد، صداوسیما بود. از اوووووون‌همه روش‌های متفاوتم کف و خون بالا آورده بودن و تشویق و تحسین و کلی حرف، ولی امروز زنگ زدن گفتن می‌شه برای شاهنامه‌خوانی از ظرفیت شما استفاده کنیم؟ باذوق گفتم یعنی ایده‌های جدید؟ گفتن نه، همون شاهنامه‌خوانیِ مرسوم و نقالی‌طور با لباس محلی... وقتی بی‌حوصله‌ام رک‌ترم. گفتم خب اون خوب بود و گیرا حتماً تو این‌همه سال اثر می‌کرد دیگه! وقتی نکرده و هنوز ویترینه، یعنی باید طرحی نو درانداخت! گفتن بله حق با شماست، عالیه، روی اونم کار می‌کنیم ولی این و چون از بالا گفتن... از بالا گفتن معمولی و‌ تکراری بمونید! شما هم بمونید که یه‌وقت شب گشنه نمونید(!) از بالا به طهرانی‌مقدم هم خیلی چیزا گفتن... می‌گفت چشم تو جنگ دوازده روزه نژاد آریایی منقرض شده بود(!) الآن با شِکِل داشتیم دنبال دوره‌های فشردهٔ زبان عبری می‌گشتیم... همین‌قدر چندش(!)
خدایا برای من ذریه‌ای سالم و صالح و باذکاوت و بصیرت بنویس و توقیع کن🙏 اگر چهره‌ای معمولی داشتن مشکلی نیست، لطفاً سالم و باهوش و بصیر باشن😭🙏
فرازِ آخرِ عالیة المضامین رو خی‌لی دوست دارم... خی‌لی. خدایا خواهش می‌کنم همهٔ اون رو برای من بنویس و توقیع کن😭
روزنامه خراسان.PDF
حجم: 202.5K
مثلاً این صحبت استاد قوام دربارهٔ حافظِ عزیزه. صحبت‌های غنی‌شون رو در این فرسته کاری ندارم، خودِ شخصیتِ استاد قوام رو می‌خوام بگم. ترمِ اولی که وارد دانشگاه شدم، دورهٔ کارشناسی، اولین کلاسی که داشتم ادبیات حماسی بود با محوریت رزم‌نامهٔ رستم و اسفندیار. رأس ساعتِ هشتِ صبح، استاد قوام به‌کمکِ یه دانشجوی سال‌بالایی واردِ کلاسِ بزرگِ ۱۱۲ شدن و ما متوجه شدیم نابینا هستن. سال ۱۳۸۸ رو دارم تعریف می‌کنم. اون‌زمان خیلی خیلی پیر بودن. الآن حتماً پیرتر هم شدن. خدا حفظ‌شون کنه. بچه‌هایی که از راه دور و نزدیک، با کلی رؤیا پا به دانشگاه فردوسی گذاشته بودن، همون اولِ کاری با دیدنِ استادی پیر و فرتوت و نابینا، خیلی تو ذوق‌شون خورد و با افسردگی به هم نگاه می‌کردن. یکی از پسرا زمزمه کرد فسیله که! کلاس از خنده منفجر شد! استاد شنیده و نشنیده ایستادن پشتِ تریبونِ دوست‌داشتنیِ کلاس با نشانِ دانشگاه فردوسی و خوش‌آمدِ جانانه‌ای به ما گفتن. وَ شروع به تدریس کردن. رستم و اسفندیار رو از حفظ می‌خوندن و بی اون‌که رشتهٔ کلام از دست‌شون خارج شه، مابین ابیات، توضیح می‌دادن! نفس در سینهٔ همه‌مون حبس شده بود! صدا از کسی درنمیومد! دو چشم داشتیم و دو چشمِ دیگه قرض کرده بودیم که استاد رو به چشم بکشیم! استاد بی‌وقفه بیت به بیت رو باصلابت می‌خوند و مابینش توضیح می‌داد. پسرا بلند شدن ببینن شاید تو گوشش گوشی و هدفونیه... شاید به جایی متصله... شاید کسی داره بهش می‌رسونه... ولی هیچ‌چیز نبود! استاد داشتن از بر رستم و اسفندیار می‌خوندن و مابینش توضیح می‌دادن! توضیحات همه از مقالاتِ مختلف، کتب مختلف... با ذکرِ مرجع!
خدای من! چه شروعِ طوفانی‌ای! آفرین به گروه ادبیات که ورودی‌جدیدها رو با استاد قوام افتتاح کرد! استاد بی چشم و دیدن، استادِ کلاس بود! به‌ناگاه تشر زد که پس از تحیر، نمی‌خواید یادداشت بردارید؟! من دارم یکی از مهم‌ترین مباحث حماسی ادبیات رو ابراز می‌کنم! ما به هول‌وولا جزوه‌هامون رو باز کردیم و تندتند نوشتیم. من صدای دکتر شریعتی رو به‌هنگامهٔ سخنرانی گوش دادم. دکتر وقتی به اوج می‌رسن، از خود بی‌خود می‌شن و فندک می‌زنن و سیگار روشن می‌کنن. صدای فندک زدن‌شون در نوارهای سخنرانی موجوده. هرگز یادم نمی‌ره یه عصرگاهِ پاییزیِ بارونی بود. پنجره‌های وسیعِ کلاس رو به بهشتِ زرد و نارنجیِ حیاط دانشکده ادبیات باز بود... همه مست بودیم... استاد قوام رزم‌نامهٔ رستم و سهراب تقریر می‌کرد... ماجرا به اوج رسیده بود... سهراب از پاافتاده و رستم فهمیده که این خونینِ به‌دامان، پسرشه... استاد اوج گرفته بود... از جیبِ کت نخی سیگار بیرون آورد و دست‌هاش رو حایلِ سیگار کرد و فندک زد... سوگِ سهراب می‌خوند و سیگار می‌کشید... درس رو که تموم کرد و از اوج به کلاس برگشت، تازه متوجه شد سیگار دستشه... به‌سرعت سیگارش رو خاموش کرد و پای تخته‌گچی‌ای که از یادداشت‌هاشون پر شده بود، ایستاد و گفت: از محضرِ دانش‌جویان و مقامِ علم و دانش پوزش می‌طلبم. متوجه نشدم سیگار آتش زدم و کشیدم... کاری بس ناپسند در فضای مقدسِ آموختن انجام دادم... به‌هیچ‌وجه متوجه نبودم... وای وای وای! اگر می‌ذاشتن به دکتری برسم دوباره می‌تونستم در محضرِ این استادِ جدیِ صریحی که دانشجوی بعد از خودش رو به کلاس راه نمی‌ده، به‌تندی مسؤولیت‌ناپذیری نسبت به زمان رو به رخش می‌کشه و هیچ نمره‌ای ارفاق نمی‌کنه اما با بالاترین سطح هوش و ذکاوت تو رو به وجد میاره و چنان مسلط به بحث و مطلبه که میانهٔ صحبتش اگر جنگ هم بشه، رشتهٔ کلام رو پاره نمی‌کنه، حظّ وافر ببرم و لبریز از هیجان و ادبیات و ذکاوت از کلاسش خارج بشم! ایشون هرگز کلاس‌هاشون شلوغ نبود... مستمع آزادی نداشت... معلومه چرا! چون گمنام هستن و رسانه از ایشون غافله. به‌قولی؛ سلبریتی ادبیات نیستن! خب مردمی‌زاد هم پی پز دادن با هنرِ دیگران! استاد ابوالقاسم قوام به چه کارش میاد؟! می‌ره بگرده ببینه استاد شفیعی کدکنی کجا کلاس داره، بی‌اونکه بفهمه چی می‌گن، عکسی هم با ایشون بندازه(!)