پروفایل و بیوگرافی و هر نشانهای از حیات رو از ایتام برداشتم که هیچکس بهم پیام نده.
جدّاً حوصلهم سر رفته و هیچچیز برام جذاب و سرِ حالکننده نیست.
گرسنمه. خسته و خوابآلودم. اما میرم دوچرخهسواری. میخوام تند برم مثل اون روز بخورم زمین پام کبود شه. ولی تند برم و از تند رفتن نترسم.
حوصلهم سر رفته بین اینهمه آدمی که «انتخاب کردن تلاش و توکل نکنن و توهم داشته باشن همینی که هستن عالیه»!
وَ تنها با حسادت و بدخواهی و عقده، زندگی بگذرونن...
چه اسفناک!
آها!
یه چیزی هم که به این حس دامن زد، صداوسیما بود.
از اوووووونهمه روشهای متفاوتم کف و خون بالا آورده بودن و تشویق و تحسین و کلی حرف،
ولی امروز زنگ زدن گفتن میشه برای شاهنامهخوانی از ظرفیت شما استفاده کنیم؟
باذوق گفتم یعنی ایدههای جدید؟
گفتن نه، همون شاهنامهخوانیِ مرسوم و نقالیطور با لباس محلی...
وقتی بیحوصلهام رکترم.
گفتم خب اون خوب بود و گیرا حتماً تو اینهمه سال اثر میکرد دیگه! وقتی نکرده و هنوز ویترینه، یعنی باید طرحی نو درانداخت!
گفتن بله حق با شماست، عالیه، روی اونم کار میکنیم ولی این و چون از بالا گفتن...
از بالا گفتن معمولی و تکراری بمونید! شما هم بمونید که یهوقت شب گشنه نمونید(!)
از بالا به طهرانیمقدم هم خیلی چیزا گفتن... میگفت چشم تو جنگ دوازده روزه نژاد آریایی منقرض شده بود(!) الآن با شِکِل داشتیم دنبال دورههای فشردهٔ زبان عبری میگشتیم...
همینقدر چندش(!)
خدایا برای من ذریهای سالم و صالح و باذکاوت و بصیرت بنویس و توقیع کن🙏
اگر چهرهای معمولی داشتن مشکلی نیست،
لطفاً سالم و باهوش و بصیر باشن😭🙏
فرازِ آخرِ عالیة المضامین رو خیلی دوست دارم...
خیلی.
خدایا خواهش میکنم همهٔ اون رو برای من بنویس و توقیع کن😭
روزنامه خراسان.PDF
حجم:
202.5K
مثلاً این صحبت استاد قوام دربارهٔ حافظِ عزیزه. صحبتهای غنیشون رو در این فرسته کاری ندارم، خودِ شخصیتِ استاد قوام رو میخوام بگم.
ترمِ اولی که وارد دانشگاه شدم، دورهٔ کارشناسی، اولین کلاسی که داشتم ادبیات حماسی بود با محوریت رزمنامهٔ رستم و اسفندیار.
رأس ساعتِ هشتِ صبح، استاد قوام بهکمکِ یه دانشجوی سالبالایی واردِ کلاسِ بزرگِ ۱۱۲ شدن و ما متوجه شدیم نابینا هستن.
سال ۱۳۸۸ رو دارم تعریف میکنم. اونزمان خیلی خیلی پیر بودن. الآن حتماً پیرتر هم شدن. خدا حفظشون کنه.
بچههایی که از راه دور و نزدیک، با کلی رؤیا پا به دانشگاه فردوسی گذاشته بودن، همون اولِ کاری با دیدنِ استادی پیر و فرتوت و نابینا، خیلی تو ذوقشون خورد و با افسردگی به هم نگاه میکردن.
یکی از پسرا زمزمه کرد فسیله که!
کلاس از خنده منفجر شد!
استاد شنیده و نشنیده ایستادن پشتِ تریبونِ دوستداشتنیِ کلاس با نشانِ دانشگاه فردوسی و خوشآمدِ جانانهای به ما گفتن.
وَ شروع به تدریس کردن.
رستم و اسفندیار رو از حفظ میخوندن و بی اونکه رشتهٔ کلام از دستشون خارج شه، مابین ابیات، توضیح میدادن!
نفس در سینهٔ همهمون حبس شده بود! صدا از کسی درنمیومد! دو چشم داشتیم و دو چشمِ دیگه قرض کرده بودیم که استاد رو به چشم بکشیم!
استاد بیوقفه بیت به بیت رو باصلابت میخوند و مابینش توضیح میداد.
پسرا بلند شدن ببینن شاید تو گوشش گوشی و هدفونیه... شاید به جایی متصله... شاید کسی داره بهش میرسونه...
ولی هیچچیز نبود!
استاد داشتن از بر
رستم و اسفندیار میخوندن و
مابینش توضیح میدادن!
توضیحات همه از مقالاتِ مختلف،
کتب مختلف...
با ذکرِ مرجع!
خدای من!
چه شروعِ طوفانیای!
آفرین به گروه ادبیات که ورودیجدیدها رو با استاد قوام افتتاح کرد!
استاد بی چشم و دیدن، استادِ کلاس بود! بهناگاه تشر زد که پس از تحیر، نمیخواید یادداشت بردارید؟! من دارم یکی از مهمترین مباحث حماسی ادبیات رو ابراز میکنم!
ما به هولوولا جزوههامون رو باز کردیم و تندتند نوشتیم.
من صدای دکتر شریعتی رو بههنگامهٔ سخنرانی گوش دادم. دکتر وقتی به اوج میرسن، از خود بیخود میشن و فندک میزنن و سیگار روشن میکنن. صدای فندک زدنشون در نوارهای سخنرانی موجوده.
هرگز یادم نمیره یه عصرگاهِ پاییزیِ بارونی بود. پنجرههای وسیعِ کلاس رو به بهشتِ زرد و نارنجیِ حیاط دانشکده ادبیات باز بود... همه مست بودیم... استاد قوام رزمنامهٔ رستم و سهراب تقریر میکرد... ماجرا به اوج رسیده بود... سهراب از پاافتاده و رستم فهمیده که این خونینِ بهدامان، پسرشه...
استاد اوج گرفته بود... از جیبِ کت نخی سیگار بیرون آورد و دستهاش رو حایلِ سیگار کرد و فندک زد... سوگِ سهراب میخوند و سیگار میکشید...
درس رو که تموم کرد و از اوج به کلاس برگشت، تازه متوجه شد سیگار دستشه... بهسرعت سیگارش رو خاموش کرد و پای تختهگچیای که از یادداشتهاشون پر شده بود، ایستاد و گفت:
از محضرِ دانشجویان و مقامِ علم و دانش پوزش میطلبم. متوجه نشدم سیگار آتش زدم و کشیدم... کاری بس ناپسند در فضای مقدسِ آموختن انجام دادم... بههیچوجه متوجه نبودم...
وای وای وای! اگر میذاشتن به دکتری برسم دوباره میتونستم در محضرِ این استادِ جدیِ صریحی که دانشجوی بعد از خودش رو به کلاس راه نمیده، بهتندی مسؤولیتناپذیری نسبت به زمان رو به رخش میکشه و هیچ نمرهای ارفاق نمیکنه اما با بالاترین سطح هوش و ذکاوت تو رو به وجد میاره و چنان مسلط به بحث و مطلبه که میانهٔ صحبتش اگر جنگ هم بشه، رشتهٔ کلام رو پاره نمیکنه، حظّ وافر ببرم و لبریز از هیجان و ادبیات و ذکاوت از کلاسش خارج بشم!
ایشون هرگز کلاسهاشون شلوغ نبود... مستمع آزادی نداشت... معلومه چرا! چون گمنام هستن و رسانه از ایشون غافله. بهقولی؛ سلبریتی ادبیات نیستن! خب مردمیزاد هم پی پز دادن با هنرِ دیگران! استاد ابوالقاسم قوام به چه کارش میاد؟! میره بگرده ببینه استاد شفیعی کدکنی کجا کلاس داره، بیاونکه بفهمه چی میگن، عکسی هم با ایشون بندازه(!)
اگر به همینی که هست راضی هستین،
اگر مشکلی با سطحِ پایینِ هر چیزی ندارید،
اگر مشکلاتِ جامعه رو پذیرفتین،
اگر مهم مشکلِ خودتونه، حالا شما به خدا برسید، شما کنکور قبول شید، شما استخدامی قبول شید، شما شب خونهای داشته باشید، شما ازدواجی کنید، شما خوشی بگذرونید، شما، فقط شما...،
اگر دیگه کاری از ما برنمیاد رو قبول کردید،
اگر برای سطحِ پایین بودن بهانه دارید، عقده دارید، حسرت دارید،
اگر به سطحِ بالاها حسادت دارید،
اگر برای هیچچیز خودتون رو درگیر نمیکنید، تلاش برای ایدهپردازی یا پیدا کردنِ ایدهپردازها ندارید،
اگر برای سطح بالا شدن وقت ندارید، کار و زندگی دارید، مشغله دارید، بچه و شوهر و زن و کار و قسط و قرض و هزار بدبختی دارید،
اگر صدای من از جای گرم درمیاد و صدای شما از جای سرد،
اگر من دلم خوشه و شما دلتون ناخوش،
اینبار
بااحتیاط
دعای فرج
بخونید!
ظهور
یه اتفاقِ معمولی نیست...
با معمولیها هم پیش نمیاد...
واگرنه روزی هزار بار ظهور داشتیم(!)
nale-morgh-asir (1).mp3
زمان:
حجم:
8.4M
موسیقی که تموم شد، باصلابت خوندم:
خانهای کو شود از دستِ اجانب آباد
ز اشک ویران کُنش آن خانه که بیتالحَزَن است!
رفتم پای تخته و با محمدعلی شاه شروع کردم و با تختهای پُر، شلنگ گرفتم به سلسلهٔ زنباز و عقبموندهٔ قاجار و چنان کلاسم رو به وجد آوردم که دانشآموزِ افغانستانیم، ملتهب پرسید:
یعنی ایرانِ قبل از قاجار اینحد وسیع بوده که افغانستان و ایران، یکی بودن؟!
با صدایی محزون و فرودآمده پاسخ دادم:
یکی بودیم... بهنفعِ استبداد و استکبار نبود «مسلمان»ها یکی باشن... تکهتکه کردنمون... ماجراهای امروز، بدیع نیست عزیزم... تکراریه... چون محمدعلی شاهها مُردن... ولی فرزندانِ نحسشون هنوز هستند... وَ خیلی «ظریف» و «روحانی» مسیر رو جوری میچینن که «خاتمی» باشه به اتحاد و استقلالِ مسلمان!