eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
روزنامه خراسان.PDF
حجم: 202.5K
مثلاً این صحبت استاد قوام دربارهٔ حافظِ عزیزه. صحبت‌های غنی‌شون رو در این فرسته کاری ندارم، خودِ شخصیتِ استاد قوام رو می‌خوام بگم. ترمِ اولی که وارد دانشگاه شدم، دورهٔ کارشناسی، اولین کلاسی که داشتم ادبیات حماسی بود با محوریت رزم‌نامهٔ رستم و اسفندیار. رأس ساعتِ هشتِ صبح، استاد قوام به‌کمکِ یه دانشجوی سال‌بالایی واردِ کلاسِ بزرگِ ۱۱۲ شدن و ما متوجه شدیم نابینا هستن. سال ۱۳۸۸ رو دارم تعریف می‌کنم. اون‌زمان خیلی خیلی پیر بودن. الآن حتماً پیرتر هم شدن. خدا حفظ‌شون کنه. بچه‌هایی که از راه دور و نزدیک، با کلی رؤیا پا به دانشگاه فردوسی گذاشته بودن، همون اولِ کاری با دیدنِ استادی پیر و فرتوت و نابینا، خیلی تو ذوق‌شون خورد و با افسردگی به هم نگاه می‌کردن. یکی از پسرا زمزمه کرد فسیله که! کلاس از خنده منفجر شد! استاد شنیده و نشنیده ایستادن پشتِ تریبونِ دوست‌داشتنیِ کلاس با نشانِ دانشگاه فردوسی و خوش‌آمدِ جانانه‌ای به ما گفتن. وَ شروع به تدریس کردن. رستم و اسفندیار رو از حفظ می‌خوندن و بی اون‌که رشتهٔ کلام از دست‌شون خارج شه، مابین ابیات، توضیح می‌دادن! نفس در سینهٔ همه‌مون حبس شده بود! صدا از کسی درنمیومد! دو چشم داشتیم و دو چشمِ دیگه قرض کرده بودیم که استاد رو به چشم بکشیم! استاد بی‌وقفه بیت به بیت رو باصلابت می‌خوند و مابینش توضیح می‌داد. پسرا بلند شدن ببینن شاید تو گوشش گوشی و هدفونیه... شاید به جایی متصله... شاید کسی داره بهش می‌رسونه... ولی هیچ‌چیز نبود! استاد داشتن از بر رستم و اسفندیار می‌خوندن و مابینش توضیح می‌دادن! توضیحات همه از مقالاتِ مختلف، کتب مختلف... با ذکرِ مرجع!
خدای من! چه شروعِ طوفانی‌ای! آفرین به گروه ادبیات که ورودی‌جدیدها رو با استاد قوام افتتاح کرد! استاد بی چشم و دیدن، استادِ کلاس بود! به‌ناگاه تشر زد که پس از تحیر، نمی‌خواید یادداشت بردارید؟! من دارم یکی از مهم‌ترین مباحث حماسی ادبیات رو ابراز می‌کنم! ما به هول‌وولا جزوه‌هامون رو باز کردیم و تندتند نوشتیم. من صدای دکتر شریعتی رو به‌هنگامهٔ سخنرانی گوش دادم. دکتر وقتی به اوج می‌رسن، از خود بی‌خود می‌شن و فندک می‌زنن و سیگار روشن می‌کنن. صدای فندک زدن‌شون در نوارهای سخنرانی موجوده. هرگز یادم نمی‌ره یه عصرگاهِ پاییزیِ بارونی بود. پنجره‌های وسیعِ کلاس رو به بهشتِ زرد و نارنجیِ حیاط دانشکده ادبیات باز بود... همه مست بودیم... استاد قوام رزم‌نامهٔ رستم و سهراب تقریر می‌کرد... ماجرا به اوج رسیده بود... سهراب از پاافتاده و رستم فهمیده که این خونینِ به‌دامان، پسرشه... استاد اوج گرفته بود... از جیبِ کت نخی سیگار بیرون آورد و دست‌هاش رو حایلِ سیگار کرد و فندک زد... سوگِ سهراب می‌خوند و سیگار می‌کشید... درس رو که تموم کرد و از اوج به کلاس برگشت، تازه متوجه شد سیگار دستشه... به‌سرعت سیگارش رو خاموش کرد و پای تخته‌گچی‌ای که از یادداشت‌هاشون پر شده بود، ایستاد و گفت: از محضرِ دانش‌جویان و مقامِ علم و دانش پوزش می‌طلبم. متوجه نشدم سیگار آتش زدم و کشیدم... کاری بس ناپسند در فضای مقدسِ آموختن انجام دادم... به‌هیچ‌وجه متوجه نبودم... وای وای وای! اگر می‌ذاشتن به دکتری برسم دوباره می‌تونستم در محضرِ این استادِ جدیِ صریحی که دانشجوی بعد از خودش رو به کلاس راه نمی‌ده، به‌تندی مسؤولیت‌ناپذیری نسبت به زمان رو به رخش می‌کشه و هیچ نمره‌ای ارفاق نمی‌کنه اما با بالاترین سطح هوش و ذکاوت تو رو به وجد میاره و چنان مسلط به بحث و مطلبه که میانهٔ صحبتش اگر جنگ هم بشه، رشتهٔ کلام رو پاره نمی‌کنه، حظّ وافر ببرم و لبریز از هیجان و ادبیات و ذکاوت از کلاسش خارج بشم! ایشون هرگز کلاس‌هاشون شلوغ نبود... مستمع آزادی نداشت... معلومه چرا! چون گمنام هستن و رسانه از ایشون غافله. به‌قولی؛ سلبریتی ادبیات نیستن! خب مردمی‌زاد هم پی پز دادن با هنرِ دیگران! استاد ابوالقاسم قوام به چه کارش میاد؟! می‌ره بگرده ببینه استاد شفیعی کدکنی کجا کلاس داره، بی‌اونکه بفهمه چی می‌گن، عکسی هم با ایشون بندازه(!)
این دغل‌دوستان که می‌بینی...
یه ارسالیِ فووووووق‌العاده از شما😍😍😍 می‌رم بذارمش روی پروفایلِ شاااااااد😎
اگر به همینی که هست راضی هستین، اگر مشکلی با سطحِ پایینِ هر چیزی ندارید، اگر مشکلاتِ جامعه رو پذیرفتین، اگر مهم مشکلِ خودتونه، حالا شما به خدا برسید، شما کنکور قبول شید، شما استخدامی قبول شید، شما شب خونه‌ای داشته باشید، شما ازدواجی کنید، شما خوشی بگذرونید، شما، فقط شما...، اگر دیگه کاری از ما برنمیاد رو قبول کردید، اگر برای سطحِ پایین بودن بهانه دارید، عقده دارید، حسرت دارید، اگر به سطحِ بالاها حسادت دارید، اگر برای هیچ‌چیز خودتون رو درگیر نمی‌کنید، تلاش برای ایده‌پردازی یا پیدا کردنِ ایده‌پردازها ندارید، اگر برای سطح بالا شدن وقت ندارید، کار و زندگی دارید، مشغله دارید، بچه و شوهر و زن و کار و قسط و قرض و هزار بدبختی دارید، اگر صدای من از جای گرم درمیاد و صدای شما از جای سرد، اگر من دلم خوشه و شما دلتون ناخوش، این‌بار بااحتیاط دعای فرج بخونید! ظهور یه اتفاقِ معمولی نیست... با معمولی‌ها هم پیش نمیاد... واگرنه روزی هزار بار ظهور داشتیم(!)
این روزها یه تصمیمِ عاقلانه گرفتم که من رو از عاشقانه‌های ادبیات فارسی دور می‌کنه... تبریک‌های امروز سخت گذشت؛ مثلِ تبریک‌های بعد از طلاق...
nale-morgh-asir (1).mp3
زمان: حجم: 8.4M
موسیقی که تموم شد، باصلابت خوندم: خانه‌ای کو شود از دستِ اجانب آباد ز اشک ویران کُنش آن خانه که بیت‌الحَزَن است! رفتم پای تخته و با محمدعلی شاه شروع کردم و با تخته‌ای پُر، شلنگ گرفتم به سلسلهٔ زن‌باز و عقب‌موندهٔ قاجار و چنان کلاسم رو به وجد آوردم که دانش‌آموزِ افغانستانی‌م، ملتهب پرسید: یعنی ایرانِ قبل از قاجار این‌حد وسیع بوده که افغانستان و ایران، یکی بودن؟! با صدایی محزون و فرودآمده پاسخ دادم: یکی بودیم... به‌نفعِ استبداد و استکبار نبود «مسلمان»ها یکی باشن... تکه‌تکه کردن‌مون... ماجراهای امروز، بدیع نیست عزیزم... تکراریه... چون محمدعلی شاه‌ها مُردن... ولی فرزندانِ نحس‌شون هنوز هستند... وَ خیلی «ظریف» و «روحانی» مسیر رو جوری می‌چینن که «خاتمی» باشه به اتحاد و استقلالِ مسلمان!
سربه‌راه
موسیقی که تموم شد، باصلابت خوندم: خانه‌ای کو شود از دستِ اجانب آباد ز اشک ویران کُنش آن خانه که بیت‌
سر کلاسم نگفتم، چون بلوغِ فکری‌شون رو برای قیاسِ این مطلب، بالا تشخیص ندادم. ولی این‌جا می‌نویسم؛ کتاب فارسی از عارف قزوینی شعر داره چون برای وطن شعر گفته و ضداستکبار، ولی از فروغ نداره چون چنین شعری نگفته! حال‌آن‌که عارف گرچه هنرمند و نخبه و نابغه بوده ولی تمیز زندگی نکرده! اون‌موقعی که سگ تو خونه و زندگی داشتن مد نبوده، ایشون با سگ زندگی می‌کرده، اهل شراب بوده، اهل مواد که البته اون‌زمان مُد بوده(!)، همسری پنهانی داشته که وقتی رسوا می‌شن طلاقش می‌ده، اون موقعی که کنسرت مُد نبوده، ایشون در شهرهای مهم، حتی مشهد، کنسرت داشته(!) لذا این از اون بخشاییه که واقعاً حزبی کار شده و بی‌فکر... از اون بخشایی که پشتش خلوص و حکمتی نبوده و لذا به دل هم نمی‌شینه(!)
انصاف و عدل داشت موافق بسی ولی چون فرّخی، موافقِ ثابت‌قدم نداشت مفهومِ این بیت رو که گفتم؛ «همه موافقِ عدالتن ولی پاش نمی‌مونن!» پرسیدم می‌تونین مثال بزنین؟ مثال‌هاشون خیلی به واقع‌گرایی نزدیک شد و بالاخره به خودشون رسید! یکی گفت همین‌که به سهمیه‌دارهای کنکور اعتراض می‌کنیم ولی خودمونم با پول نمره می‌خریم(!)
۱. مدیرم امروز بهم گفتن سال دیگه معاونم می‌شی؟ گفتم نه! گفت جنمِ معاونی داری، من دست‌تنهام (واقعاً دست‌تنهاست و داره یه‌تنه متوسطه اول و دوم رو می‌چرخونه طفلی)، گفتم معلمی دوست دارم. معلم نباشم، دیگه نمی‌خوام تو مدرسه باشم. گفت پس سال بعد معلم ورزش هم باش. گفتم چی؟! ورزش؟! من که تخصص ندارم! گفت خودت شاهدی تا الآن سه تا دبیر ورزش عوض کردم، اما هیچ‌کدوم اندازهٔ خودت نتونستن این‌قدر بچه‌ها رو به وجد بیارن که تا زنگ بخوره بیان پی توپ والیبال! گفتم فقط والیبال بلدم، دبیر ورزش باید ورزشای دیگه هم بلد باشه. گفت بدمینتون هم که حرفه‌ای زدی! گفتم اون و تجربی بلدم، من تخصص آموزش ورزش ندارم. گفت چقدر سخت می‌گیری! فکر کردی همهٔ اینا که درس می‌دن تخصص دارن؟! ۲. مدیرم گفت با من اردو میای بتونم بچه‌ها رو جمع کنم؟ گفتم روز و ساعت بگید، بتونم میام. هنوز اردوگاه پیدا نکردن. ۳. همکارام کوچولو و دانشجو هستن. ترغیب‌شون کردم عمره دانشجویی بنویسن. امروز گفتن ثبت‌نام کردن. خیلی خوشحال شدم. خدا کنه اسم‌شون دربیاد❣ ۴. زنگ آخر که خورد دیدم همکارام نرفتن، دارن دور خودشون می‌گردن که چادر پیدا کنن! معلم زبان چادرش رو داد به معلم تاریخ و گفت من امروز نمی‌رسم بیام، شما چادرم و هفتهٔ دیگه بیار(!) اون‌یکی داشت چادر مامان مدرسه رو می‌گرفت. من داشتم رژم رو پاک می‌کردم و پنسم رو برمی‌داشتم که گفتن خانم فارسی صورتت و قشنگ بشور ها! این‌جوری نیای اداره! فهمیدم دارن می‌رن اداره. گفتم آها! پس دارین واسه اون ضمن خدمتی که روی گروه گذاشتن می‌رین اداره! من نمیام، کلاً روالِ بیرونم رو دارم طی می‌کنم، از ترسِ خدا آرایش رو پاک می‌کنم، نه از ترسِ اداره! به شوخیِ جدی‌م خندیدن و گفتن مگه ساعتِ ضمن خدمت رو نمی‌خوای که نمیای؟ اومدم بگم تو این دوازده سال فقط ضمن خدمتای ادبیاتی رو رفتم بلکه چیزی به دانشم اضافه شه و مابقی ساعاتم خالیه و می‌بینید که؛ هنوز تو مدارسم! با خودم گفتم شاید برای مدیر مهم باشه و فقط به من اجبار نکرده و من اگه چیزی بگم حرفش رو دوتا کنم. پیچوندم و گفتم نمی‌تونم بیام. ۵. برای فعالیت اجتماعی‌ای که دارم، کمبود نیرو دارم... پنج خانوم بهم دادن دو تا طلبه، دو تا مسجدی، یه دانشجو ترم اولی. سواد فرهنگی‌شون صفره! تو عمرشون یک بار قرآن با معنی نخوندن، یک بار نهج‌البلاغه نخوندن، یک بار سخنرانی‌های آقا رو گوش‌ ندادن، بعد پا شدن اومدن نوجوان‌های جامعه را به راه راست هدایت کنن(!) اولین‌بار بود من رو از نزدیک می‌دیدن. بعد از جلسه کپ کرده بودن! بهشون گفتم من با نوجوان‌ها منعطفم، با نیروها هیتلر. امروز همه‌تون با تأخیر اومدید جلسه. در جلسهٔ بعد اگر یک دقیقه تأخیر داشتید، خودتون از مسجد بیرون برید. براشون تعیین تکلیف کردم. قبل از من می‌نشستن دور هم و می‌گفتن برای رضای خدا بیایم کاری کنیم(!) بعد یک سال گذشته و غلطی نکردن(!) مذهبی‌خشک‌مغزای بی‌سواد! هیچ‌کدوم درس‌خون نیستن... بعد از اونا با مسؤول آقا جلسه گذاشتم که به من نیرویی بده که هیچ کار هم نکنه، همین‌که بذارمش بین نوجوان‌ها، اونا دلشون بخواد شبیه‌ش بشن! درس‌خون، منظم، پرتلاش، باتقوا، تمیز و‌ بدون بوی عرق! وای خدای من! وقتی می‌خواستن خودشون رو به من معرفی کنن یه دور سورهٔ بقره می‌خوندن! ولی صدای اذان بلند شد از جاشون تکون نخوردن(!) گفتم ادامهٔ جلسه بعد از نماز. من رفته بودم صف نماز، اونا ریخته بودن دور مسؤول آقا که وای این چه مسؤولیه برامون آوردی... تندرویه... دافعه‌داره... تنده... تلخه... بعد از نماز گفتم زین‌پس تموم نکات از طریق من به مسؤول آقا می‌رسه. ان‌شاءالله مسؤول آقا هم حواس‌شون باشه خانم‌ها یادشون رفت، به من ارجاع بدن. در غیر این‌صورت بگردید پی مسؤولی دیگه! مسؤول آقا حساب کار دست‌شون اومد، خانم‌ها هم همین‌طور. بهشون وظایفی دادم که اگر تا پنج‌شنبه انجام نشه از گروه حذف‌شون می‌کنم. حذف شن بی‌نیرو هستم و باید بگردم پی‌ نیرو. کار می‌خوابه مدتی. ولی کار نکردن بهتر از بد کار کردنه! اگر شبیه دین‌دارها هستید ولی زندگی‌تون هیچ نقطه رشدی نداره یعنی همه‌جای کار می‌لنگه! از هپروت دربیاید و واقعی دین‌داری کنید! کلی کار روی زمین مونده، اون‌وقت یه آبرومند نداریم بذاریم بالاسر بچه‌های امام زمان علیه السلام(!) یه مشت وراجِ سجاده‌آب‌کشِ منفعت‌طلبِ سودجوی آیه و حدیث‌خونِ طلبکارِ مدعیِ پوچ ریختن مردم رو به راه راست هدایت کنن(!)
ایده‌آلم در کارهای فرهنگی می‌دونین چیه؟ استفاده از شاگردهای برجسته‌م... طبق اصول کار تشکیلاتی حضرت آقا هم این درسته :) طبق اصول زندگی به سبک جهادی :) طبق اصول اشاعهٔ تشیع امام صادق علیه السلام :) ولی خانواده‌ها... من قبلاً این راه رو رفتم... دو سالی که هیئت راه انداختیم، هسته‌های اصلی که خودم و رفقام بودیم، ولی نیرو از شاگردام آوردم :) وقتی مهلای عزیزم با اون پوشش وارد مسجد شد یادمه مذهبی‌های مسجدی دو‌ دسته شدن: یکی دگم و عقب‌مونده و اخمو! یکی شل و بدوبدو دنبال جذب نمایشی! مهلا به هیچ‌کدوم متمایل نشد. چسبید به خودم که بهش گفتم من دوست دارم با تو کار کنم، اما این‌جا مسجده و این کار هیئت. احترامش برام واجب‌تر از علاقه‌م به تویه. ببین می‌تونی در شأن مسجد و هیئت لباس بپوشی بیا و کمکم کن، نتونستی برو و دعام کن. در شأن مسجد و هیئت لباس پوشید و دو سال دست راستم بود و چقدر خلاقانه کار کرد و چه جشن غدیری گرفت و چه تحولاتی آورد... اما مادرش... مادرش یه روز زنگ زد و گفت راه‌تون دوره... به‌خدا من این دو سال مردم و زنده شدم... گفتم من که هزار بار گفتم خودتون هم بیاید، قدم‌تون سر چشم... گفت نمی‌تونم و‌ بهانه آورد و دخترم رو از کار بیرون کشید... دختری که از نفر دهمِ کلاس با هیئت رسید به شاگرد دومیِ دانشگاه... از اون پوشش رسید به این پوشش... درس خوند، هیئت چرخوند، روحیه‌ش‌ باز شد... وَ داشت بال‌بال می‌زد با من جهادی بلوچستان بیاد... ولی مادرش... خانواده‌هایی که همهٔ گلدن‌تایم‌ها رو سوزوندن... الآن هم تو رؤیاهام به خوب‌ترین فکر می‌کنم و بلاخانوم... ولی خونواده‌ها... آه!